امروز:
جمعه 4 فروردين 1396
بازدید :
1090
شهرت عوام
چندي بود كه در ميان مردم عوام ، نام شخصي بسيار برده مي شد. و شهرت او به قدس و تقوا و ديانت پيچيده بود. همه جا عامه مردم ، سخن از بزرگي و بزرگواري او مي گفتند. مكرر در محضر امام صادق ، سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به ميان مي آمد. امام به فكر افتاد كه دور از چشم ديگران ، آن مرد بزرگوار را كه تا اين حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزديك ببيند. يك روز، به طور ناشناس ، نزد او رفت ، ديد ارادتمندان وي كه همه از طبقه عوام بودند غوغايي در اطراف او بپا كرده اند. امام بدون آنكه خود را بنماياند و معرفي كند، ناظر جريان بود. اولين چيزي كه نظر امام را جلب كرد، اطوارها و ژستهاي عوام فريبانه وي بود. تا آنكه او از مردم جدا شد و به تنهايي راهي را پيش گرفت . امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببيند كجا مي رود و چه مي كند و اعمال جالب و مورد توجه اين مرد از چه نوع اعمالي است ؟ طولي نكشيد كه آن مرد جلو دكان نانوايي ايستاد. امام با كمال تعجب مشاهده كرد كه اين مرد، همينكه چشم صاحب دكان را غافل ديد، آهسته دو عدد نان برداشت و در زير جامه خويش مخفي كرد و راه افتاد. امام با خود گفت ، شايد منظورش خريداري است و پول نان را قبلاً داده يا بعدا خواهد داد. ولي بعد فكر كرد، اگر اين طور بود پس چرا همينكه چشم نانواي بيچاره را دور ديد نانها رابلند كرد و راه افتاد. باز امام آن مرد را تعقيب كرد و هنوز در فكر جريان دكان نانوايي بود كه ديد در مقابل بساط يك ميوه فروش ايستاد، آنجا هم مقداري درنگ كرد و تا چشم ميوه فروش را دور ديد، دو عدد انار برداشت و زير جامه خود پنهان كرد و راه افتاد. بر تعجب امام افزوده شد. تعجب امام آن وقت به منتها درجه رسيد كه ديد آن مرد رفت به سراغ يك نفر مريض و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد، در اين وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت :من امروز كار عجيبي از تو ديدم تمام جريان را برايش بازگو كرد و از او توضيح خواست . او نگاهي به قيافه امام كرد و گفت : خيال مي كنم تو جعفر بن محمدي ؟ بلي درست حدس زدي ، من جعفر بن محمدم . البته تو فرزند رسول خدايي و داراي شرافت نسب مي باشي ، اما افسوس كه اين اندازه جاهل و ناداني . چه جهالتي از من ديدي ؟ همين پرسشي كه مي كني از منتهاي جهالت است ، معلوم مي شود كه يك حساب ساده را در كار دين نمي تواني درك كني ، مگر نمي داني كه خداوند در قرآن فرموده : مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها؛
هر كار نيكي ده برابر پاداش دارد. باز قرآن فرمود: وَمَنْ جاَّءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزي اِلاّ مِثْلَها؛ هر كار بد فقط يك برابر كيفر دارد روي اين حساب پس من دو نان دزديدم دو خطا محسوب شد، دو انار هم دزديدم دو خطاي ديگر شد، مجموعا چهار خطا شد، اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم ، در برابر هر كدام از آنها ده حسنه دارم ، مجموعا چهل حسنه نصيب من مي شود. در اينجا يك حساب خيلي ساده نتيجه مطلب را روشن مي كند. و آن اينكه چون چهار را از چهل تفريق كنيم ، سي و شش باقي مي ماند. بنابراين من 36 حسنه خالص دارم . و اين است آن حساب ساده اي كه گفتم تو از درك آن عاجزي !!! خدا تو را مرگ بدهد، جاهل توئي كه به خيال خود اين طور حساب مي كني . آيه قرآن را مگر نشنيده اي كه مي فرمايد:اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ؛ خدا فقط عمل پرهيزگاران را مي پذيرد. حالا يك حساب بسيار ساده كافي است كه تو را به اشتباهت واقف كند، تو به اقرار خودت چهار گناه مرتكب شدي و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به ديگران دادي نه تنها حسنه اي نداري ، بلكه به عدد هر يك از آنها گناه ديگري مرتكب شدي . پس چهار گناه ديگر بر چهار گناه اولي تو اضافه شد و مجموعا هشت گناه شد هيچ حسنه اي هم نداري . امام اين بيان را كرد و در حالي كه چشمان بهت زده او به صورت امام خيره شده بود، او را رها كرد و برگشت . امام صادق وقتي اين داستان را براي دوستان نقل كرد، فرمود:اينگونه تفسيرها و توجيه هاي جاهلانه و زشت در امور ديني سبب مي شود كه عده اي گمراه شوند و ديگران را هم گمراه سازند.
داستان راستان / استاد مطهري
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :