امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
1343
زن هوسباز
جوانك شاگرد بزاز، بي خبر بود كه چه دامي در راهش گسترده شده . او نمي دانست اين زن زيبا و متشخص كه به بهانه خريد پارچه به مغازه آنها رفت و آمد مي كند، عاشق دلباخته اوست و در قلبش طوفاني از عشق و هوس و تمنا برپاست . يك روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زيادي جنس بزازي جدا كردند، آنگاه به عذر اينكه قادر به حمل اينها نيستم . به علاوه پول همراه ندارم ، گفت :پارچه ها را بدهيد اين جوان بياورد و در خانه به من تحويل دهد و پول بگيرد. مقدمات كار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغيار خالي بود، جز چند كنيز اهل سر، كسي در خانه نبود. محمد بن سيرين كه عنفوان جواني را طي مي كرد و از زيبايي بي بهره نبود - پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد. ابن سيرين به داخل اطاقي مجلل راهنمايي گشت . او منتظر بود كه خانم هرچه زودتر بيايد، جنس را تحويل بگيرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجاميد. پس از مدتي پرده بالا رفت . خانم در حالي كه خود را هفت قلم آرايش كرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت . ابن سيرين در يك لحظه كوتاه فهميد كه دامي برايش گسترده شده است . فكر كرد با موعظه و نصيحت يا با خواهش و التماس ، خانم را منصرف كند، ديد خشت بر دريا زدن و بي حاصل است . خانم عشق سوزان خود را براي او شرح داد، به او گفت :من خريدار اجناس شما نبودم ، خريدار تو بودم ! ابن سيرين زبان به نصيحت و موعظه گشود و از خدا و قيامت سخن گفت ، در دل زن اثر نكرد. التماس و خواهش كرد، فايده نبخشيد. گفت چاره اي نيست بايد كام مرا برآوري . و همينكه ديد ابن سيرين در عقيده خود پافشاري مي كند، او را تهديد كرد، گفت : اگر به عشق من احترام نگذاري و مرا كامياب نسازي ، الا ن فرياد مي كشم و مي گويم اين جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است كه چه بر سر تو خواهد آمد. موي بر بدن ابن سيرين راست شد. از طرفي ايمان و عقيده و تقوا به او فرمان مي داد كه پاكدامني خود را حفظ كن . از طرف ديگر سر باز زدن از تمناي آن زن به قيمت جان و آبرو و همه چيزش تمام مي شد. چاره اي جز اظهار تسليم نديد. اما فكري مثل برق از خاطرش گذشت . فكر كرد يك راه باقي است ، كاري كنم كه عشق اين زن تبديل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگي حفظ كنم ، بايد يك لحظه آلودگي ظاهر را تحمل كنم ، به بهانه قضاي حاجت ، از اطاق بيرون رفت ، با وضع و لباس آلوده برگشت . و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روي درهم كشيد و فورا او را از منزل خارج كرد.
داستان راستان / استاد مطهري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :