امروز:
جمعه 6 اسفند 1395
بازدید :
1024
ترك حج
مرحوم حاج عبدالعلي مشكسار نقل نمود كه يك روز صبح در مسجد آقا احمد مرحوم عالم رباني آقاي حاج سيد عبدالباقي - اعلي اللّه مقامه - پس از نماز جماعت به منبر رفت و من حاضر بودم فرمود امروز مي خواهم چيزي را كه خودم ديده ام براي موعظه شما نقل كنم رفيقي داشتم از مؤمنين ومريض شد به عيادتش رفتم چون او را در حال سكرات مرگ ديدم نزدش نشستم و سوره يس والصافات را تلاوت كردم ،اهل او از حجره بيرون رفتند و من تنها نزدش بودم پس او را كلمه توحيد و ولايت تلقين مي كردم آنچه اصرار كردم نگفت با اينكه مي توانست حرف بزند و با شعور بود پس ناگاه با كمال غيظ متوجه من شده و سه مرتبه گفت يهودي ! يهودي ! يهودي ! من بر سر خودم زدم و طاقت توقف ديگر نداشتم ، از حجره بيرون آمدم و اهلش نزدش رفتند درب خانه كه رسيدم صداي شيون و ناله بلند شد معلوم شد مرده است و پس از تحقيق از حالش معلوم شد كه اين بدبخت چند سال بود كه واجب الحج بود و به اين واجب مهم الهي اعتنايي ننموده تا اينكه يهودي از دنيا رفت.
داستانهاي شگفت/ آيه الله دستغيب
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :