امروز:
دوشنبه 30 مرداد 1396
بازدید :
1341
بي رحمي
چون امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، دو طفل نوجوان از فرزندان مسلم بن عقيل دستگير و نزد عبيدالله بن زياد استاندار يزيد آوردند و او آن دو را به زندان فرستاد و به زندانبان گفت : بر ايشان سخت بگيرد. بعد از يكسال آنان خود را به زندانبان پيرمرد معرفي كردند، و او آنها را شبانه آزاد كرد و پاي به فرار، راه را مي پيمودند تا به در خانه اي در روستائي رسيدند و تقاضاي جاي نمودند، زن صاحب منزل وقتي نسبت آنان را با پيامبر شنيد آنها را جاي داد. عبدالله وقتي شنيد اينان از زندان فرار كردند دستور داد هر كس سر يك نفر از آنان را بياورد هزار درهم جايزه مي دهم و سر دو نفر دو هزار درهم جايزه مي دهم . اتفاقا داماد اين پيرزن بنام حارث نميه شب به خانه آمد و خوابيد. بر اثر صداي نفس خواب اين دو نوجوان ، از خواب بيدار و به اطاق ديگر رفت و آنها را پس از شناسائي با ريسمان بست تا صبح شد. صبح به غلام خود گفت : اين دو پسر را در كنار نهر فرات گردن بزند، غلام قبول نكرد و به فرزند خود گفت ، او هم قبول نكرد، خودش آنها را آورد كنار فرات كه گردن بزند. آنان گفتند: ما عترت پيامبريم ما را ببر بازار بفروش و از آن استفاده كند، يا زنده نزد عبيدالله بن زياد ببر، قبول نكرد. آن دو مظلوم گفتند: پس اجازه بده نمازي بخوانيم ، اجازه داد. چون نماز خواندند گفت : با كشتن شما نزد عبيدالله تقرب مي جويم ، مرتبه ام بالا مي رود و خدا در دلم رحم قرار نداده است . پس اول برادر بزرگ را شمشير زد و سر از بدنش جدا كرد و برادر كوچك خود را به خون برادر خضاب مي كرد و مي گفت : مي خواهم پيامبر صلي الله عليه و آله را در اين حالت ملاقات كنم ؛ و سپس برادر كوچك را گردن زد و بدنها را به نهر فرات انداخت و سرها را بقصد جايزه نزد عبيدالله آورد.
يکصد موضوع 500 داستان / سيد علي اکبر صداقت
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :