امروز:
جمعه 8 ارديبهشت 1396
بازدید :
1056
حرص دنياي فاني
چون هنگام وفات عمرو عاص وزير و همه كاره معاويه رسيد، مي گريست ، فرزندش گفت : اي پدر اين گريه چيست ؟ از سختي مرگ مي گريي ؟ گفت : از مرگ ترس ندارم ، ترسم بعد از مرگ است كه چه بر سر من خواهد گذشت . عبدالله گفت : تو صاحب رسول خدائي و روزگار را به نيكوئي برده اي ؟ گفت : اي فرزند من با سه طبقه از مردم روزگار بودم . اول كافر بودم و از همه كس بيشتر با رسول خدا دشمني داشتم ، اگر آنوقت مي مردم بي شك به جهنم مي رفتم . بعد با رسول خدا بيعت كردم و او را نيك دوست مي داشتم اگر آنروز مي مردم جاي من در بهشت بود. بعد از پيامبر به كار سلطنت و دنيا مشغول شدم و نمي دانم عاقبتم چه خواهد بود... چون عمر و عاص به دستگاه معاويه وارد و به دنيا مشغول بود، به اندازه هفتاد پوست گاو پر از پول و طلاي سرخ ذخيره كرده بود. چون اين مقدار را حاضر ساخت به فرزند خود گفت : كيست اين مال را با آن وزر و وبالي كه در اوست بگيرد؟ فرزندش گفت : من نمي پذيرم چون نمي دانم مال كدام شخص است كه به صاحبش بدهم . اين خبر به معاويه رسيد، گفت : اين اموال را با همه خرابيهايش مي پذيرم و آن را از مصر به دمشق نزد معاويه حمل كردند.
يکصد موضوع 500 داستان / سيد علي اکبر صداقت
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :