امروز:
شنبه 9 ارديبهشت 1396
بازدید :
1093
خودپايي زن
پادشاهي در بالاي قصر خود نشسته بود و رهگذران را تماشا مي كرد.
در ميان عابران زني زيبا با قامتي موزون و دلربا ديد. در دم به وي دل بست و فريفته جمال او گرديد. دستور داد تحقيق كنند ببينند زن كيست . پس از رسيدگي گفتند: زن فيروز غلام مخصوص شاه است ! پادشاه به منظور رسيدن به وصال زن ، غلام مخصوص خود را خواست و نامه اي به او داد كه به مقصدي برساند. فيروز نامه را گرفت و بامداد فردا راهي مقصد شد. وقتي پادشاه اطلاع يافت فيروز در خانه نيست و به سفر رفته ، وارد خانه شد و به زن زيباي وي گفت با اين كه من پادشاه مملكت هستم به ملاقات تو آمده ام ! زن گفت : من از اين ملاقات پادشاه به خدا پناه مي برم ! سپس چند شعر عربي به اين مضمون خواند: - من آب شما را بدون اينكه بنوشم ترك مي كنم زيرا افرادي كه آنرا بنوشند زياد است ! - هنگامي كه مگس در ظرف غذائي افتاد، من از خوردن آن دست مي كشم با اين كه به آن ميل دارم ! - شيرها از نوشيدن آبي كه سگان ، در آن پوزه زده اند پرهيز مي كنند - شخص بلند نظر با شكم گرسنه بر مي گردد، و حاضر نمي شود كه از غذاي مرد سفيه استفاده كند. سپس زن گفت : اي پادشاه مي خواهي از ظرف غذائي بخوري كه سگ در آن پوزه زده و از آن خورده است ؟! شاه از اين سخن شرمگين شد و از خانه بيرون رفت . چنان شرمنده و ناراحت شده بود كه يك لنگ كفش ‍ خود را جا گذاشت و فراموش كرد بپوشد! اتفاقا لحظه بعد فيروز وارد خانه شد. چون وقتي از شهر بيرون آمد و مسافتي را طي كرد به ياد آورد كه نامه شاه را در خانه جا گذاشته است ، از اين رو برگشت تا نامه را بردارد. همين كه فيروز به خانه آمد و كفش پادشاه را در آنجا ديد، مات و مبهوت شد. پس از مدتي متوجه شد كه نيرنگي در كار بوده ، و سفر او نيز ساختگي است . در عين حال چاره نبود، فرمان پادشاه است و بايد اجرا شود!
فيروز نامه را گرفت و روانه مقصد شد. بعد از بازگشت از سفر، پادشاه او را نواخت و يكصد سكه زر به وي داد. همين معني نيز سوءظن او را تشديد كرد. فيروز كه در وضع روحي بسيار بدي قرار داشت تصميم گرفت زن را به خانه پدر و برادرش بفرستد. به همين جهت جهيزيه زن به اضافه لباس هاي تازه اي به او بخشيد و او را روانه خانه پدرش نمود. پس از مدتي برادرزن به فيروز گفت : علت فرستادن خواهرم به خانه پدر و رنجش تو از وي چيست ؟ چون فيروز جوابي نداد او را نصيحت كرد كه همسرش را به خانه برگرداند. ولي هر بار كه برادرزن در اين خصوص با وي گفتگو مي كرد، فيروز سكوت مي نمود و در بردن همسرش سهل انگاري مي ورزيد. سرانجام برادرزن از وي به قاضي شهر شكايت نمود و او را به محاكمه كشيد. شاه كه مترصد وضع اين زن و شوهر بود و مي دانست غلام مخصوصش متوجه شده و از همسرش كينه اي به دل گرفته است ، وقتي كار به محكمه قاضي كشيد، بدون اينكه فيروز متوجه شود دستور داد قاضي رسيدگي به دعواي آنها را در حضور او انجام دهد. در محكمه قاضي ، برادرزن كه شاكي بود گفت : باغي به اين مرد اجاره داده ام كه چشمه آب در آن جاري و در و ديوار آن آباد و درختانش ثمردار بود. ولي اين مرد ميوه آنرا خورد و درختان را از ميان برد و چشمه را كور كرد و پس از خرابي ، آنرا به من پس داده است ! فيروز در دفاع از خود گفت : من باغ را صحيح و سالم بهتر از روزي كه به من داد به او مسترد داشته ام . برادرزن گفت : از او سؤال كنيد چرا آنرا برگردانيده است ؟ فيروز گفت : من از باغ ناراحتي نداشتم ، ولي روزي كه وارد آن شدم جاي پاي شيري را در آن ديدم ، مي ترسم اگر آنرا نگاه دارم آسيبي از شير به من برسد! از اينرو آنرا بر خود حرام كردم . پادشاه كه تا آن لحظه ساكت بود و به مرافعه ايشان گوش مي داد، در اين جا گفت : اي فيروز! با خاطر آسوده و خيال راحت برگرد به باغ خود كه هر چند شير وارد باغ تو شد، ولي به خدا هرگز متعرض آن نگرديد و به برگ و ميوه آن آسيبي نرسانيد! او فقط يك لحظه در آنجا توقف كرد و برگشت !! به خدا هيچ شيري ، باغي مانند باغ تو نديده است كه خود را از بيگانه حفظ كند! چون سخن شاه به اينجا رسيد و تواءم با سوگند بود، فيروز باور كرد و با سابقه پاكي كه از زن خود داشت متوجه شد كه وي واقعا زني پاكدامن و با وفاست ، و در آن لحظه حساس دامن خود را از آلودگي حفظ كرده ، و خطر را برطرف نموده است . بدين لحاظ با آرامش خاطر و طيب نفس زن را به خانه برگردانيد و زندگي را از سر گرفتند. قاضي و برادرزن و حضار مجلس نيز موضوع را دريافتند و همگي بر وفا و پاكدامني و خود نگاهداري زن آفرين گفتند.
داستانهاي ما, ج1/ علي دواني
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :