امروز:
يکشنبه 29 مرداد 1396
بازدید :
1129
جنايت يک پدر
قيس بن عاصم ، در ايام جاهليت از اشراف و رؤ ساء قبائل بود. پس از ظهور اسلام ايمان آورد. روزي در سنين پيري بمنظور جستجوي راه مغفرت الهي و جبران خطاهاي گذشته خود شرفياب محضر رسول اكرم (ص ) گرديد و گفت : در گذشته ، جهل و ناداني ، بسياري از پدران را بر آن داشت كه با دست خويش دختران بي گناه خود را زنده بگور سازند من نيز دوازده دخترم را در فواصل نزديك بهم زنده بگور كردم ، سيزدهمين دخترم را زنم پنهاني بزائيد و چنين وانمود كرد كه نوزاد مرده بدنيا آمده ، اما در خفا او را نزد اقوام خود فرستاد. سالها گذشت تا روزي هنگاميكه ناگهان از سفري بازگشتم دختري خردسال را در سراي خود ديدم و چون شباهتي تام بفرزندانم داشت درباره اش ‍ بترديد افتادم و بالاخره دانستم دختر من است . بيدرنگ دختر را كه زار زار ميگريست كشان كشان به نقطه دوري برده و بناله ها و تضرعهاي او و اينكه بنزد دائيهاي خود باز ميگردم و ديگر بر سر سفره تو نمي نشينم اعتنا نكردم و زنده بگورش نمودم . قيس پس از نقل ماجراي خود به انتظار جواب ، سكوت كرد در حاليكه از ديده هاي رسول اكرم (ص ) قطرات اشك فرو مي چكيد و با خود زمزمه مي فرمود:(من لايرحم لايرحم ) آنكه رحم نكند بر او رحم نشود، و سپس به قيس خطاب كرده و فرمود: روز بدي در پيش داري . قيس پرسيد اينك براي تخفيف بار گناهم چه كنم ؟ حضرت پاسخ داد بعدد دختراني كه كشته اي كنيز آزاد كن.
داستانها و پندها, ج1/ مصطفي زماني وجداني
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :