امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1547
روزي رسان
روزي پادشاهي تصميم گرفت به شكار برود، به دستور او بزرگان و خدمتكاران و غلامان حاضر شدند، وسايل شكار را جمع آوري كردند، و به قصد شكار بيرون آمدند. وقتي به شكارگاه رسيدند شاه و بزرگان مشغول شكار كردن شدند. هنگام ظهر در دامنه كوه سفره ناهار را پهن كردند. شاه و بزرگان مملكت سر سفره نشستند مرغ بزرگي را كه بريان كرده بودند، براي شاه آوردند. تا او خواست به مرغ دست دراز كند، شاهيني پرواز كنان از راه رسيد، مرغ بريان را به منقار گرفت و از آنجا دور شد. حاكم از اين موضوع عصباني شد و به لشكريان دستور داد كه شاهين را دنبال كرده و به هر طريقي كه هست او را شكار كنند. شاهين در هوا و حاكم و لشكريان در روي زمين به حركت درآمدند. شاهين كوه را دور زد و در نقطه اي فرود آمد. شاه و لشكريان نيز پياده شده و به تعقيب او پرداختند تا اينكه به نقطه اي رسيدند كه مي توانستند شاهين را ببينند. در اين حال با كمال تعجّب مشاهده كردند كه يك نفر دست و پا بسته روي زمين افتاده است و شاهين با منقار مرغ را تكه تكه مي كند و گوشت ها را در دهان مرد مي گذارد. وقتي مرغ تمام شد شاهين كنار رودخانه رفت و منقارش را پر از آب كرد و برگشت و آب را در دهان مرد ريخت . حاكم و لشكريان نزد مرد رفتند و دست و پايش را باز كردند احوالش را پرسيدند، مرد گفت : من بازرگان هستم و براي تجارت به شهري مي رفتم در اين منطقه راهزنان به من حمله كردند و اموالم را ربودند و مي خواستند مرا نيز بقتل برسانند. التماس كردم كه مرا نكشند. بالاخره دلشان به رحم آمد، ولي گفتند: مي ترسيم به آبادي بروي و محل ما را به مردم نشان بدهي و آنها را به اين سو بكشاني بنابر اين دست و پاي مرا بسته و در اينجا انداختند و رفتند. روز بعد اين پرنده آمد و ناني برايم آورد. امروز نيز پرنده برايم مرغ بريان آورد، بدين ترتيب او روزي دو مرتبه از من پذيرائي مي كرد. حاكم از شنيدن سخن بازرگان منقلب شد و گفت : خداوند آنقدر بخشاينده است كه بنده دست و پا بسته اش را در بيابان تنها رها نمي كند واي بر ما كه از چين خداي مهرباني غافل هستيم.
زبده القصص / علي ميرخلف زاد
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :