امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1246
فريادهاي محمد حنفيه
زبير بن عوام پسر عمه رسول خدا (ص) بود زيرا مادرش صفيه دختر عبدالمطّلب، عمه پيامبر (ص) بود، و از طرفي زبير برادرزاده خديجه (س) بود زيرا عوام برادر خديجه بود.
زبير بيست فرزند داشت، معرفترين و بزرگترين آنها عبدالله بن زبير بود كه در سال 64 هجري در مكه ادعاي خلافت كرد. سرانجام در سال 73 هجري در مكه توسط سپاه عبدالملك (پنجمين خليفه اموي) محاصره شد و به هلاكت رسيد، او گر چه با بني اميه دشمني مي كرد، تا آنجا كه امام علي (ع) او را مشئوم(بد سرشت) خواند و فرمود: مازال الزبير رجلامنا اهل البيت حتي نشأابنه المشمئوم، عبدالله.
زبير همواره مردي از ما اهلبيت (ع) بود تا آن هنگام كه پسر ناشايسته اش ‍ عبدالله، بزرگ شد.
روزي عبدالله بن زبير سخنراني مي كرد، در ضمن سخنراني از امام علي (ع) بد گوئي نمود، اين خبر به محمد حنيفه يكي از پسران امام علي (ع) رسيد، بر خاست و به مجلس سخنراني او آمد و ديد عبدالله روي كرسي خطابه ايستاده و گرم سخن است.
محمدبن حنيفه با فريادهاي خود، سخنراني او را بهم زد و خطاب به مردم گفت:
شاهت الوجوه اينتقص علي و انتم حضورا...
:زشت باد روي هاآيا در اين مجلس از علي(ع) بد گوئي مي شود و شما حضورداريد و اعتراض نمي كنيد؟
علي (ع) دست خدا و صاعقه اي از فرمان خدا براي سركوب كافران و منكران بود، او آبها را به خاطر كفرشان كشت، دشمنان با او دشمني كردند و حسادت ورزيدند و هنوز پسر عمويش رسول خدا(ص) زنده بود، بر ضد او توطئه مي كردند، هنگامي كه رسول خدا (ص) رحلت كرد، كينه هاي دشمنان آشكار گرديد، بعضي حقش را غضب كردند و بعضي تصميم قتل او را گرفتند، و بعضي او ناروا گفتند و نسبت ناروا به او دادند...سوگند به خدا جز كافري كه ناسزاگوئي به رسول خدا (ص) را دوست مي دارد، به علي (ع) ناسزا نمي گويد، آنانكه زمان پيامبر (ص) بوده اند اكنون زنده اند و مي دانند كه پيامبر (ص) به علي (ع) فرمود:
لا يحبك الا مؤمن و لا يبغضك الامنافق.
:تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمن ندارد.
وسيعلم الذين ظلموااي منقلب ينقلبون.
:و بزودي آنانكه ستم كردند مي دانند كه بازگشتشان به كجاست؟
(شعرأ227)
عبدالله بن زبير كه سخنش قطع شده بود، در اينجا بار ديگر به ادامه سخن پرداخت و گفت: در چنين مواردي پسران فاطمه ها بايد سخن بگويند، و دفاع آنها مقبول است ولي محمد حنفيه كه از فرزندان فاطمه ها نيست چه مي گويد؟
محمد حنيفه فرياد زد و گفت: اي پسر ام رومان!، چرا من حق سخن ندارم، آيا از نسل فاطمه ها جز يك فاطمه (حضرت زهراعليهاسلام) نيستم، و افتخار نام حضرت فاطمه زهرا(س) نصيب من نيز هست زيرا او مادر دو برادرم حسن و حسين (ع) مي باشد، اما ساير فاطمه ها، بدان كه من نواده فاطمه دختر عمران بن عائدبن مخزوم، جدّه رسول خدا (ص) هستم، من پسر فاطمه بنت اسد، سر پرست رسول خدا(ص) و قائم مقام مادر رسول خدا(ص) هستم، سوگند به خدا اگر حضرت خديجه دختر خويلد نبود، من از بني اسد بن عبدالعزي (كه اجداد پدري تو هستند)، كسي را باقي نمي گذاشتم مگر اينكه استخوانش را خورد مي كردم.
سپس محمد حنيفه برخاست و به عنوان اعتراض مجلس سخنراني عبدللّه ابن زبير را ترك كرد.
داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :