امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
1308
معاويه و قيصر
معاويه چون پير شد شبها خوابش نمي برد، نزديكهاي صبح كه ميخواست بخوابد صداي ناقوسها بد خوابش ميكرد، روزي رو به اطرافيانش كرد و گفت: اي گروه عرب آيا ميان شما كسي هست كه دستور مرا بجا آورد و من سه ديه قبلا به او بدهم، و ديه دو نفر را بعد از مراجعت؟ جواني از قبيله غسان بپا خاست و گفت: من آماده ام، گفت: نامه مرا به قيصر مي بري، چون به بساط او رسيدي با صداي بلند اذان ميگوئي، جوان گفت: بعد از آن چه معاويه گفت: فقط همان، جوان گفت: چه كار كوچك و مزد بزرگ!
نامه را گرفت و روانه شد، چون بدر بار قيصر رسيد با صداي رسا اذان داد، كشيشها با شمشيرهاي آخته به او حمله نمودند كه او را بكشند، قيصر خود را به روي او انداخت و كشيشها را به حق حضرت عيسي قسم داد كه دست نگهدارند، چون ساكت شدند جوان را با خود برده روي تخت نشسته و او را پيش روي خود نشاند، روي به كشيشها كرد و گفت:
اي گروه كشيشها! معاويه پير و كم خواب شده و صداي ناقوسها او را ناراحت كرده اين جوان را فرستاده كه در اينجا اذان بگويد و ما او را بكشيم، تا معاويه بدست آويز آن مسيحيان شام را بخاطر صداي ناقوسها بكشد ولي بر خلاف خيال معاويه بايد او سلامت برگردد،
جوان را جامه و توشه داده بسام برگرداند، چون معاويه جوان را زنده و سالم ديد پرسيد: سلامت برگشتي؟ گفت: بلي امانه از جانب تو. (منبع: عيون الاخبار دينوري, ج 1, ص 198)
قصه هاي اسلامي و تکه هاي تاريخي/ عمران عليزاده
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :