امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1298
خنده عبرت
گويند: وقتي كه برادران يوسف عليه السلام، او را در چاه آويزان كردند تا او را به آن بيفكنند، طبيعي است كه يوسف خردسال در اين حال محزون و غمگين بود، اما در اين ميان غم و اندوه، ديدند لبخندي زد، خنده اي كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم مي پرسيدند، يعني چه؟ اينجا جاي خنده نيست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسيم.
يكي از برادران كه يهودا نام داشت، با شگفتي پرسيد: برادرم يوسف! مگر عقل خود را باخته اي، كه در ميان غم و اندوه، مي خندي؟ خنده ات براي چيست؟
يوسف با جمال، كه به همان اندازه و بيشتر با كمال نيز بود، دهانش چون غنچه بشكفيد و گفت:
روزي به قامت شما برادران نيرومندم نگريستم، با خود گفتم: ده برادر نيرومند دارم، ديگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشيب زندگي مرا حمايت خواهند كرد و اگر دشمني به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنين برادران شجاع و برومندي، چنين قصدي نخواهد كرد، و اگر سوء قصدي كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم باليدم، اكنون مي بينم همان برادرانم كه به آنها باليدم، پيراهنم را از بدنم بيرون كشيدند و مرا به چاه مي افكنند.
اين راز را دريافتم كه بايد به غير خدا تكيه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالي.
سرگذشتهاي عبرت انگيز/ محمد محمدي اشتهاردي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :