امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
1087
شهادت در آغوش پدر
هر چه به شب نزديكتر مي‎شديم، شعله‎هاي انتظار در وجود ما، براي رفتن به خط مقدم بيشتر زبانه مي‎كشيد. بالاخره لحظات انتظار به سر آمد و فرمان حركت از فرماندهي رسيد. آن شب هواي كردستان بسيار سرد و آسمان صاف و مهتابي بود و ماه هم چون چراغي زينت بخش سينة آسمان بود.
مقداري از راه را طي كرده بوديم كه خبر رسيد عمليات لغو شده است.
گر چه همگي به سنگر بازگشتيم، ليكن خيلي ناراحت بوديم از اين كه چرا در چنين هواي صاف و مهتابي عمليات لغو گرديد. وقتي براي نماز صبح برخاستيم آسمان به شدت ابري و بغض كرده بود. شب دوباره آماده باش دادند. با توجه به بدي هوا انتظار مي‎رفت كه دوباره عمليات لغو شود. اما چنين نشد، زيرا درست نزديكي‎هاي دشمن از خودروها پياده شديم. بقيه راه را پياده ادامه داديم هوا بسيار سرد بود و حتي هر لحظه سردتر هم مي‎شد. در آن هواي سرد و باراني ـ با گذشتن از كوهها و دره‎هاي مخوف توانستيم به ياري خدا ـ تا پشت سنگرهاي دشمن نفوذ كنيم. محل استقرار دشمن درست زير كوه قرار داشت. از آن جا به بعد بايد در كمال سكوت و بدون سر و صدا حركت مي‎كرديم. در همين موقع برف سنگيني شروع به باريدن كرد. عليرغم برودت هوا و بارش سنگين برف، هيچ كس احساس سرما نمي‎كرد و پيشروي به سوي دشمن ادامه پيدا كرد. به وسيله بي‎سيم اطلاع دادند كه به خطوط دشمن رسيده‎ايم. بدون كوچكترين صدا در داخل شيارها پنهان شديم. پس از استقرار در اثر كمي تحرك كم كم سرما به سراغمان آمد. ساعت 5/4 صبح عمليات آغاز شد. و رزمندگان پيشروي را آغاز كردند. در اولين لحظه نگهبانان عراقي در سر پستهايشان معدوم شدند. و بانگ الله اكبر در كوهستان طنين افكند. تعدادي از رزمندگان با ورود به ميادين مين و خنثي كردن آنها راه را براي عبور ديگران هموار كردند. گروهي شهيد و تعدادي مجروح به جاي مانده بود. امدادگران همچون فرشتگان نجات به كمك مجروحين شتافتند. در بين امدادگران پيرمردي بود كه بيش از همه تلاش مي‎كرد و رزمنده‎اي در اثر انفجار مين هر دو پايش قطع شده و خون زيادي از محل جراحت جاري بود. تعداي ديگر نيز چنين وضعي داشتند، ليكن صلابت و استواري در چهره‎ها نمايان بود و شايد در آن شرايط تنها مرگ بود كه مي‎توانست ما را از ادامة راهمان باز دارد. پيرمرد با مهرباني به وضع مجروحين رسيدگي مي‎كرد در همين حال متوجه شد كه يكي از مجروحين پسر خودش است. به شدت متأثر شده و مي‎گريست. فرزندش را كه غرق در خون بود در آغوش گرفت تا به پشت جبهه منتقل كند ولي پسرش كه از درد مي‎ناليد مانع شد و گفت كه: «پدر برو و به بقيه برس. من وضعم از بقيه بهتره. برو پدر، برو به ديگران برس» اما بيشتر از اين چند جمله نتوانست بگويد كه در آغوش پدر خويش، روح پاكش به طارم اعلي پرواز كرد.
پدر نيز در حالي كه اشك مي‎ريخت سر بر آسمان برداشت و گفت: «خداوندا اين قرباني را از من قبول كن. اميدوارم كه در تربيت آن كوتاهي نكرده باشم».
حديث جبهه/ محمود سيف
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :