امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
1088
خلباني كه مي خواست اسير باشد
صداي گلوله از هر طرف شنيده ميشد.
عده اي از نيروها به طرف سنگرهاي دشمن پيشروي مي كردند.
خمپاره ها زوزه كشان در دور و نزديك منفجر ميشد؛ و زمين مثل گهواره اي مي لرزيد.
منطقه عملياتي در مِه غليظي از دود و گرد و غبار فرو رفته بود.
با شنيدن غرش هواپيماهاي دشمن ضدهوايي ها شروع به شليك مي كنند.
چند نفر از آر.
پي.
جي.
زنها از پشت خاكريز سرك مي كشند.
تانكها در تيررس قرار گرفتند.
«بزن مجتبي، بزن دارد فرار مي كند» يكي از آر.
پي.
چي.
زنها مي دود و روي زانو مي نشيند.
گلوله آر.
پي.
چي با شتاب و مثل خطي سياه و باريك به بدنه فولادي تانك مي رسد.
«الله اكبر» خدمه تانك آتش گرفته دستها را بالاي سرشان گذاشتند و جلو مي آيند.
دوباره صداي هواپيما به گوش مي رسد.
نيروهاي رزمنده يك چشم به آسمان دارند و يك چشم به رو به رو.
ضد هوايي پي درپي شليك مي كند.
ناگهان زمين به لرزه مي افتد.
كريم دوربين را به چشم مي گذارد و به جايي كه دود و آتش در هم پيچيده نگاه مي كند.
«به خير گذشت.» بيسيم چي با صورت خاكي جلو مي آيد و گوشي را به طرف كريم مي گيرد: «حاج عباس پشت خط است، از اوضاع و احوال مي پرسد.» كريم گوشي را مي گيرد و يك انگشتش را در گوش ديگرش فرو مي كند تا صداي فرمانده را بهتر بشنود.
«چه خبر كريم جان صداي قارقار كلاغ شنيدم كمكي بفرستم؟» كريم روي زانو مي نشيند و گوشي را بيشتر به گوش فشار ميدهد.
صدا با خِش خِش شنيده مي شود.
«...
نگذاريد تانكها به جلو نفوذ كنند...
مواظب هواپيماهاي دشمن هم باشيد.» يكي از هواپيماهاي دشمن در سطح پايين حركت مي كند و ناگهان شيرجه مي رود.
دوباره صداي ضدهوايي شنيده مي شود.
كريم گوشي به دست به آسمان خيره مي شود.
از پشت هواپيما مثل لوله بخاري دود بيرون مي زند.
انگار چيزي را كه او مي بيند رزمنده هاي ديگر هم ديده اند، كه صداي الله اكبر «شان» به هوا بلند شده.
«آنجا چه خبر است كريم؟...» كريم با خوشحالي از جا بلند مي شود و لبخند مي زند.
ذوق و شوق اش را نمي تواند پنهان كند: «زديم.
يكي از كلاغها را زديم، دارد سقوط مي كند، از نفس خير شما بود حاج عباس.» عباس جعبه خالي مهمات را نشان داد و گفت: «بفرماييد بنشينيد».
خلبان عراقي كه به عباس خيره شده بود، جلو آمد و نشست.
جعبه مهمات كه حكم صندلي دفتر فرماندهي را دارد، زير سنگيني هيكل درشت خلبان به سر و صدا مي افتد.
«دستهايش را باز كنيد.» فؤاد يك قدم جلو آمد و گفت: خطرناك است حاجي، اين بابا قَدِ هواپيماي خودش است يكهو ديديد هوايي شد و...» عباس با ملايمت سرش را تكان مي دهد و لبخند ميزند: «نگران نباش هيچ مشكلي پيش نمي آيد.» يكي از بسيجي ها به آرامي دستهاي خلبان را از قيد دستبند آزاد مي كند.
خلبان مچ دستش را مالش مي دهد و هيكل گنده اش را روي جعبه مهمات جابجا مي كند.
«گرسنه نيستي؟» فؤاد حرفهاي عباس را ترجمه مي كند.
خلبان عراقي دستش را روي شكمش مي گذارد و جمله اي را چند بار تكرار مي كند.
فؤاد لبخند مي زند و هي هي مي كند.
«از قرار معلوم حاضر است يك گاو را في الفور قورت بدهد.» عباس از جا بلند مي شود و به طرف خلبان مي رود.
فؤاد خودش را جمع و جور مي كند و منتظر است تا خلبان دست از پا خطا كند.
عباس دستش را روي شانه خلبان مي گذارد و مي گويد: «مي داني روي چه كساني بمب مي ريزي؟» فؤاد بلافاصله ترجمه مي كند.
خلبان به نقطه اي زُل ميزند.
جوانك بسيجي منتظر است تا فرمانده دستور آوردن غذا را بدهد.
عباس منتظرش نمي گذارد.
«برو براي اين بنده خدا غذا بياور، از قول من بگو جيره ده نفره بدهند.» فؤاد به عربي چيزي مي گويد و خلبان لبخند مي زند.
عباس دست خلبان را مي گيرد و مي گويد: «ما ادعا نداريم كه مي خواهيم با عدل علي عليه السلام با تو رفتار كنيم، اما دستِ نقد با جنگي كه شما راه انداختيد دشمن براي ما دشمن است و وقتي اسير شد به حكم مولا با او خوش رفتاري مي كنيم».
بعد از ترجمه حرفهاي عباس خلبان صورتش را در دستهايش پنهان مي كند.
عباس روي جعبه خالي مهمات مي نشينند و در حاليكه به خلبان عراقي خيره شده مي گويد: «من مي خواهم با اين اسير تنها باشم.
فكر مي كنم عمل ما بيشتر از حرف و شعار تأثير داشته باشد.» فؤاد به چشمان خيس از اشك خلبان نگاه كرد و بيرون آمد.
حالا ديگر هيكل گنده خلبان باعث تعجب كسي نمي شود.
عباس دستور داده كه بگذارند او آزادانه در ميان نيروها رفت و آمد كند.
خلبان مثل بچه هاي كوچك از رفتار نيروهاي ايراني ذوق زده مي شود.
وقتي كريم او را ديد كه پشت يكي از خاكريزها نشسته و فكر مي كند مشكوك شد.
فؤاد كه هميشه آماده بود همراه كريم شد.
خلبان زانوي غم در بغل گرفته بود و اشك مي ريخت.
فؤاد كنارش نشست.
خلبان فقط به رو به رو نگاه مي كرد و حرف ميزد: «از روزي كه به دنيا آمدم خيلي چيزهاي عجيب و غربي ديدم.
اما نديدم آدمهايي كه شب و روز با گلوله سر و كار دارند تا اين حد با دوست و دشمن مهربان باشند.
ارتش عراق هيچوقت به ما نگفت كه به جنگ چه كساني مي رويم.
من تو اين بيست روز با اعتقادات شما آشنا شدم.
همين سربازي كه با من زندگي مي كند چيزهاي خيلي بزرگي از شرف و مردانگي به من ياد داد...» «كدام سرباز را مي گويي؟ منظورت حاج عباس است؟» خلبان گفت: بله سرباز عباس كريمي را مي گويم».
فؤاد لبخندي زد و گفت: درست او هم سرباز است هم فرمانده تيپ.
يعني فرمانده همه كساني كه در اين منطقه مي جنگند.» خلبان كه فكر مي كرد فؤاد شوخي مي كند لبخند زد، امّا وقتي به چهره فؤاد چشم دوخت ناگهان از جا بلند شد.
فؤاد دانه هاي درشت عرق را روي پيشاني او ديد.
كلمات به درستي در دهان خلبان نمي چرخيد و صدايش به زور از گلويش بيرون مي آمد: «يعني اين جوان لاغر اندام، با آن لباسهاي ساده و بي درجه فرمانده تيپ است؟ چطور مي شود فرمانده تيپ با يك ستوان چند شبانه روز زندگي كند، تو حقيقت را نمي گويي فؤاد!» فؤاد دوباره لبخند زد و گفت: «حاج عباس در جنگ سابقه طولاني دارد.
حتي وقتي در كردستان مي جنگيد ضدانقلاب و عراقيها براي سر او جايزه گذاشته بودند.» خلبان صبر نكرد تا بقيه حرفهاي فؤاد را بشنود و به راه افتاد.
فؤاد نمي دانست او چه خيالي دارد.
خلبان حالا ديگر مي دويد و تا فؤاد برسد او خودش را به سنگر عباس رسانده بود.
عباس با تعجب به قيافه آشفته خلبان نگاه كرد.
فؤاد رسيد و ديد كه خلبان زانو زده است.
عباس از حرفهاي او سر در نمي آورد.
خلبان مي گفت و گريه مي كرد.
فؤاد به طرف عباس رفت و گفت: «وقتي گفتم شما فرمانده تيپ هستيد يكهو قاطي كرد.
بنده خدا به خيالش هم نمي رسيده كه با يك فرمانده تيپ دل بدهد و قلوه بگيرد.
فكر مي كرده شما يك چيزي بالاتر از نگهبان هستيد».
عباس زير بغل خلبان را گرفت و او را از جا بلند كرد.
فؤاد گفت: «راستي چكارش كرديد حاج عباس؟».
عباس در حاليكه اشكهاي خلبان را پاك مي كرد گفت: «چكار بايد مي كردم؟ همان رفتاري را با او داشتم كه همه بچه هاي جنگ با اسرا دارند».
چند روز بعد فؤاد در حاليكه خوش و سرحال به نظر مي رسيد به سنگر فرماندهي رفت و گفت: «حاج عباس خلبان عراقي حاضر نيست او را به اردگاه اسرا بفرستيم.
مي گويد مي خواهم مثل يك سرباز در اختيار فرمانده شما باشم».
در روزهاي بعد عباس خبر خوشي را به نيروهايش داد: «برادران عزيز، با اطلاعات ارزشمندي كه اسرا با ميل و رغبت در اختيار ما گذاشتند خودتان را براي عمليات والفجر پنج آماده كنيد».
مردي با چفيه سفيد/ فکور اصغر
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :