امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
927
با يك پا به كربلا مي روم
قبل از اين كه از طريق پشتيباني مهندسي ـ رزمي جهاد به جبهه اعزام شوم، به عنوان راننده، برادران رزمنده را ازتهران به اهواز و بالعكس منتقل مي‎كردم. تا اين كه از رسانه‎هاي گروهي اعلام شد كه به راننده لودر و بلدوزر نياز است. فوراً به جهاد استان تهران مراجعه كردم از آن جا نيز به ستاد پشتيباني اهواز اعزام گرديدم از آن جا هم به اصفهان مأمور شدم. هدف من از آمدن به جبهه، خدمت به اسلام و انقلاب بود. تا بتوانم به مسئوليتي كه شهدا بر دوشم نهاده بودند عمل كنم. به دليل شناختي كه از تعميران داشتم، مدتي به عنوان مسئول تعميرات دستگاهها خدمت كردم. ليكن از احداث خاكريز و كارهاي خط مقدم نيز غافل نبودم. كار ما پشتيباني است و هر چه خاكريز بيشتر بزنيم جان تعداد بيشتري از رزمندگان در برابر گلوله‎هاي دشمن در امان خواهد ماند. به همين جهت هميشه قبل از عمليات، برادران جهاد تا قلب دشمن پيش مي‎روند. و حتي در حين عمليات نيز پا به پاي برادران پياده سنگر به سنگر با خصم مي‎جنگند.
جالب است اگر بدانيد كه در جبهه به برادران جهاد «سازمان مسكن جبهه» نيز مي‎گويند همان طور كه مردم در شهرها نياز به خانه و مسكن دارند. خانة يك رزمنده نيز سنگر اوست كه توسط جهادگران زده مي‎شود. اين برادران از حالات به خصوصي برخوردارند و برنامة دعاها و نيايش‎هاي عجيبي دارند.
بعدها گروهي را در اختيار من گذاشتند تا به آنها آموزش‎هاي لازم را بدهم، مدتي به اين كار مشغول بوديم تا اين كه شب عمليات فرا رسيد. همان شب معروف، شبي كه همة رزمندگان آرزوي رسيدن آن را دارند و در انتظارش لحظه شماري مي‎كنند. در اين عمليات من مسئول گروهي بودم كه نام بهشتي (3) را بر آن نهاده بودند. مأموريت ما عبارت بود از رفتن به خاك عراق و در منطقه پاسگاه زيد، و احداث يك خاكريز كه به طرف بهشتي (2) كشيده مي‎شد. و بهشتي (2) نيز يك كيلومتر جلو برود و به طرف بهشتي (1) خاكريز بزند. و بهشتي (1) نيز كار را تا پايان ادامه دهد. تا عمليات مهندسي رزمي تكميل گردد.
آن شب پشت بي‎سيم قرار گرفتم و لحظه به لحظه موقعيت خود و خاكريزها را گزارش مي‎كردم. اتفاقاً برادراني كه در آن شب وارد عمل شده بودند، تازه كار بوده و از تجارب زيادي برخوردار نبودند. به همين دليل، من در كنار آنها حركت مي‎كردم. تا ضمن اين كه به آنها روحيه مي‎دادم، كارهاي لازم را هم به آنها بياموزم.
هم چنان به طرف پاسگاه زيد در حركت بوديم كه خمپاره‎اي در كنار ما منفجر شد. تركش آن به پايم اصابت كرد. تمام وجودم داغ شده بود. احساس مي‎كردم كه دارد جان از بدنم خارج مي‎شود. لحظاتي گذشت با كمي تأمل، متوجه شدم كه مي‎توانم خود را حركت دهم. بلند شدم تا از ساير بچه‎ها عقب نمانم اما نتوانستم بايستم و به زمين غلتيدم. بعد در بيمارستان فهميدم كه استخوان پايم خرد شده است. پاي چپم را از ران قطع كردند. امروز خوشحالم كه پايم را در راه انقلاب و خدا داده‎ام.
حديث جبهه/ اكبر سبحاني
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :