امروز:
چهار شنبه 26 مهر 1396
بازدید :
1040
در حلقه محاصره
در تاريخ 2/3/1365 در منطقة عملياتي والفجر (2) عمليات براي آزاد سازي ارتفاع 2435 با هماهنگي سپاه و ارتش انجام شد. در همان ساعات اوليه به اهداف از پيش تعيين شده دست يافتيم و دشمن با دادن تلفات و ضايعات فراوان تار و مار شد. هدفي كه قرار بود فتح شود، هم براي ما و هم براي عراقيها اهميتي حياتي و حساس داشت. خيلي دوست داشتم كه اين قله توسط نيروهاي اسلام فتح شود. به همين جهت دستور دادم كه گروهانهاي پيادة تحت فرماندهي من با آرايش‎هاي لازم هدف مورد نظر را با هر تلاشي كه هست فتح كنند. گروهان يكم كه حركت كرد از آنجا كه من صبر و طاقت ماندن در محل را نداشتم، مايل بودم همراه بقيه سربازان بر سر هدف حاضر شده و در پيروزي آنان شريك باشم. به همين منظور بيسيم‌چي را صدا زدم و با سرعت خود را به اولين نفرات كه در حال پيشروي بودند رساندم. با حضور من نيروها تحرك بيشتري پيدا كردند. در زير رگبار بي‎امان دشمن، خود را به كانالي كه قبلاً در آن جا مستقر بوديم رسانديم. وقتي وارد كانال شديم، با كمال تعجب صحنه بسيار عجيبي در برابر ما ظاهر گشت. تمام كانال تبديل به قتلگاه بعثيون گشته و سرتاسر مملو از جنازه بود. ما نيز براي رهايي از اصابت گلوله و تركش، مجبور بوديم از روي جنازه‎ها عبور كنيم. به فرمانده گروهان گفتم كه سربازان را هدايت كرده و پشت سر من حركت كنند.
هم چنان به حركت ادامه داديم. تا بجايي رسيديم كه كانال به يك دوراهي تبديل مي‎گشت.
هم چنان كه در حال پيشروي بوديم من يك لحظه به عقب برگشتم و ديدم كه بي‎سيم چي نيست. بعداً فهميدم كه او از سمت چپ كانال جلو رفته است، در حاليكه ما از سمت راست رفته بوديم. به ناچار به راه خود ادامه داديم.
دوباره كه به عقب برگشتم ديدم يك سرباز بيرون كانال ايستاده و هاج و واج به چپ و راست نگاه مي‎كند، اول به او دستور دادم كه داخل كانال برود، ولي او اعتنايي نكرده و همچنان به چپ و راست نگاه مي‎كرد. خوب دقت كردم ديدم گويي لباسش با سربازان ما فرق مي‎كند! ناگهان متوجه شدم كه او يك سرباز عراقي است سربازي در كنارم بود كه نامش (بستان پيرا) بود. فرياد كشيدم: «بستان پيرا بزنش اون سرباز عراقيه اون سرباز دشمنه» خدا حفظش كند. بستان پيرا سربازي جسور و تيراندازي ماهر بود. با يك تير پاي آن سرباز را مورد اصابت قرار داد. و آن سرباز لنگان لنگان فرار كرد و خود را به فرماندة دسته‎اش كه در بيست قدمي ما بود رساند. سرباز بستان پيران با تعقيب او، هر دو نفر آنان را به هلاكت رسانيد. و دوباره به ما ملحق شد.
به راه خود ادامه داديم تا به انتهاي كانال، كه انتهاي هدفمان نيز بود رسيديم.
وقتي آمار گرفتم با تعجب ديدم كه غير خودم هشت نفر ديگر بيشتر نمانده است و دشمن نيروهاي پشت سر ما را قطع و رابطة ما را نيز با نيروهاي خودي به كلي از بين برده است. اينك زماني بود كه بايد از همين امكانات موجود استفاده مي‎كرديم. سلاحهاي بسياري از هر نوع روي زمين ريخته بود. هر نفر از ما دو يا سه نوع سلاح برداشتيم.
دو به دو تقسيم شده و در فاصلة سه متري يكديگر موضع گرفتيم. سلاحهاي ما ژ 3 ـ كلاش ـ آرپي‎جي ـ و نارنجك دستي بود. توصيه كردم كه سعي كنيد در ديد دشمن قرار نگيرند. زيرا اگر مجروح شويد هيچ اميدي براي مداوا نيست. چند دقيقه نگذشته بود كه سرباز راونجي گفت: «فلاني نگاه كن، عراقيها جلو آمده و راه ما را سد كرده‎اند.» به عقب هم كه نگاه كرديم عراقيها را ديديم، خوب كه دقت كردم ديدم عراقيها به خط زنجيري از دامنه ارتفاع بالا مي‎آيند. راستش كار را تمام شده مي‎دانستم. و منتظر شهادت بودم. يك لحظه همسر و بچه‎هايم در برابرم مجسم شدند. و تمام حرفها و قول و قرارها در ذهنم تداعي شد. گفتم: «خدايا، راضيم به رضاي تو» يك لحظه به خود آمدم و فكر كردم كه از دست دادن فرصت عاقلانه نيست. بايد فكري و حركتي كرد. سربازها را در سنگر جمع كردم و گفتم: «همان طور كه مي‎بينيد در محاصره كامل دشمن هستيم. و حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ‎تر مي‎شود. مسئله فرماندهي و فرمانبري به جاي خود، ليكن ما در اين جا يك روح در چند قالب هستيم و بايد همه از خدا كمك بخواهيم. و با اتكاء به او مبارزه كنيم».
قرار گذاشتيم حلقه محاصره را از قسمتي كه كانال را بسته بودند، باز كنيم، با يك بررسي متوجه شديم كه گروهي از عراقي‎ها كه از عقب ما را محاصره كرده بودند پشتشان به ماست. و ما نيز با احتياط خود را به بيست سي‎‌متري آنان رسانديم. به طوري كه آنان اصلاً متوجه حضور ما نشدند، من نيز با اشاره فرمان مي‎دادم. قرار شد چهار نفر از سه جهت مراقب اوضاع باشند و پنج نفر ديگر به صورت رگبار عراقيها را بزنند. با اين منظور سلاحهاي خود را تجهيز كرديم. و از آرپي‎جي به واسطة لو نرفتن موضعمان استفاده نكرديم. با فرمان من همگي شليك كردند. گرد و غبار غليظي به آسمان بلند شد و پس از فرو نشستن گرد و خاك متوجه شديم كه هشت نفر از عراقيها به هلاكت رسيده‎اند. ولي هنوز متوجه نشده بودند كه از كدام سمت به آنها تيراندازي مي‎شود. بالاخره پس از چند لحظه محل ما را يافتند و چند نفر شروع به تيراندازي كردند. چند نفري سر آنها را گرم كرديم و يك سرباز را از جناح ديگر به سراغ آنان فرستاديم. آن سرباز با مهارت خود را به پشت آنان رساند. و همگي آنان را به هلاكت رسانيد. دشمن كه نمي‎دانست اين تيرها از كجا مي‎آيند، به كلي كلافه شده بود. و شايد هم فكر مي‎كرد كه نيروهاي ايراني بسيار زياد هستند!
با اين تصور دشمن از درون كانال پا به فرار گذاشت. و ما نيز آتش خود را بر روي آنان گشوديم. با فرار اين عده ديگر سربازان عراقي نيز فرار را بر قرار ترجيح دادند. و به اين شكل حلقه محاصره شكسته شد و ما نجات يافتيم. وقتي به مواضع خودي مراجعت كرديم. همه از ديدن ما شگفت زده شده بودند. زيرا هيچ كس باور نمي‎كرد كه ما بتوانيم از آن مهلكه جان سالم به در ببريم و ما خوب مي‎دانستيم كه امدادهاي خداوند سبحان ما را از آن قتلگاه نجات داد.
حديث جبهه/ يك برادر ارتشي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :