امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
924
حلاليت
سه چهار ساعتي به رفتنمان به خط مقدم براي شروع عمليات مانده بود.
نيروهاي گردان هر كدام در حال كاري بودند.
يا وصيتنامه مي نوشتند و يا سلاح و تجهيزاتشان را امتحان مي كردند و از يكديگر حلاليت مي طلبيدند.
يك موقع ديدم از يكي از چادرها سر و صدا بلند شد و بعد يك نفر پريد بيرون و بقيه با لنگه پوتين و فانسقه و سنگ و كلوخ دنبالش.
اوضاع شير تو شير شد.
پسرك فراري بين خنده و ترس نعره مي زد و كمك مي طلبيد و تعقيب كنندگان با دهان هاي كف كرده و عصباني ولش نمي كردند.
فراري را شناختم.
اسماعيل بود.
از بچه هاي شر و شلوغ گردان.
اسماعيل خورد زمين و بقيه رسيدند بهش و گرفتندش زير ضربات فانسقه و كتك.
اسماعيل پيچ و تاب مي خورد و مي خنديد و نعره مي زد.
به خود آمدم.
مثلاً من فرمانده گردان بودم و بايد نظم و انظباط را بر گردان حاكم مي كردم.
جمعيت را شكافتم و رفتم جلو و با هزار مكافات اسماعيل را از زير مشت و لگد نجات دادم.
اسماعيل در حالي كه كمر و دستانش را مي ماليد شروع كرد به نفرين كردن.
- الهي زير تانك برويد.
شما بسيجي هستيد يا يك مشت بازمانده قوم مغول!؟ - الهي كاتيوشا تو فرق سرتان بخورد و پلاكتان هم نماند كه شناسايي شويد! - اي خدا داد مرا از اين مزدورهاي مسلمان نما بگير! بچه هاي گردان هِرهِر مي خنديدند و كساني كه اسماعيل را كتك زده بودند به او چنگ و دندان نشان مي دادند و تهديد به قتلش مي كردند.
فرياد زدم: «مسخره بازي بسه! واسه چي اين بنده خدا را به اين روز انداختيد؟» يكي از آن ها كه معلوم بود حال و روز درست و حسابي ندارد گفت: «از خود خاك به سرش بپرسيد.
آهاي اسماعيل دعا كن تو منطقه عملياتي گيرت نياورم.
يك آرپي جي حرامت مي كنم!» اسماعيل كه پشت سر من پناه گرفته بود، هِرهِر خنديد و آنها عصباني تر شدند.
گفتم: «چي شده اسماعيل؟ تعريف كن!» اسماعيل گفت: «بابا اينها ديوانه اند حاجي.
بهتره اينها را بفرستي تيمارستان.
خدا بدور با من اينكار را كردند با عراقيها چه مي كنند؟» - خُب بلبل زباني نكن.
چه دسته گلي به آب دادي؟ - هيچي.
نشسته بوديم و از هم حلاليت مي خواستيم كه يك هو چيزي يادم افتاد.
قضيه مال سه چهار ماه پيش است.
آن موقع كه كردستان و بالاي ارتفاعات بوديم.
يك بار قرار شد من قاطرمان را ببرم پايين و جيره غذا و آب بياورم.
موقع برگشتن از شانس من قاطر خاك تو سر، سرش را سبك كرد و بسته هاي بيسكويت كه زير شكمش سرخورده بود خيس شد.» يكي از بچه ها نعره زد: «مي كشمت نامرد.
حالم بهم خورد» و دويد پشت يكي از نخلها.
اسماعيل با شيطنت گفت: «ديگر براي برگشتن به پايين دير بود.
ثانياً بچه ها گشنه بودند.
بسته هاي بيسكويت را روي تخته سنگي گذاشتم تا خشك شدند و بعد بردم دادم بچه ها، همين نامردها لمباندند و چقدر تعريف كردند كه اين بيسكويت ها خوشمزه است و ملس است و...» بچه هايي كه دورم جمع بودند از خنده ريسه رفتند.
خودم هم به زور جلوي خنده ام را گرفته بودم، راه افتادم كه بروم سر كار خودم.
اسماعيل ولم نمي كرد.
گفتم: «ديگر چي شده؟» - حاجي جون مي كشندم.
- نترس.
اينها به دشمنشان رحم مي كنند.
چه رسد به تو ماست فروش! تا اسماعيل ازم جدا شد، بيسكويت ملس خورها دنبالش كردند و صداي زد و خورد و خنده و ناله هاي اسماعيل بلند شد.
رفاقت به سبك تانك (مجموعه طنز)، داوود اميريان
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :