امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
993
بسيجي تازه وارد
مهدي بيل دسته كوتاه را در خاك فرو كرد و نشست.
ديگر از خستگي نفس اش بالا نمي آمد.
حجت نگاهش كرد و گفت: «هنوز هيچي نشده زهوارت در رفت؟».
علي اكبر كه به سختي كار مي كرد به آنها نگاه كرد و دست از كار كشيد.
«در اين بيابان خدا هيچكس نمي خواهد به دادمان برسد؟ مگر با سه نفر مي شود سنگر بكنيم؟» مهدي دستش را سايبان چشمش كرد به دورتر چشم چرخاند.
ديگر توان كاركردن نداشت از صبح زود يك بند زمين سفت را كنده بود تا سنگرهاي كمين زودتر آماده بشود.
فرمانده گردان قول داده بود نيروي كمكي مي فرستد، اما هيچ خبري نشده بود.
علي اكبر قمقمه آب را به دهانش گذاشت و حرفهايش با عطش قاطي شد.
«... سلام بر حسين عليه السلام ، خدا به فريادمان برسد اينجا با بلدوزر هم كنده نمي شود.» مهدي خنديد و گفت: تو كه خودت بلدوزري پهلوان».
با شنيدن صدايي كه از شليك توپخانه دشمن بگوش رسيد هر سه به آسمان چشم دوختند.
علي اكبر گفت: «رفت تو موقعيت شهيد شاكري.» حجت دستش را مثل شيپور به گوش گذاشت و يك پايش را بالا گرفت: «نُچ، سمت چپ، گداي شخمي! رفت جايي كه هيچ بني بشري نفس نمي كشد.» يعني حيف از گلوله.» هنوز مهدي دهان باز نكرده بود كه زمين لرزيد و تركش ها مثل يك دسته زنبور وزوزكنان از بالاي سرشان گذشت.
گلوله توپ پشت سنگرهاي كمين منفجر شده بود و بوي باروت آن به مشام مي رسيد.
مهدي سرفه كرد و گفت: «پس گفتي گداي شخمي؟» علي اكبر ولو شد روي زمين و آه و ناله كرد: «فاتحه من را بخوانيد كه حالِ كاركردن ندارم.» مهدي دوباره در بيابان رو به رو چشم چرخاند.
همه چيز زير نور تند خورشيد به سفيدي ميزد.
حجت رفت تا پليت يكي از سنگرهاي آماده شده را جابجا كند.
مهدي عرق پيشاني اش را پاك كرد و چند قدم به جلو برداشت.
با خودش گفت: يعني درست مي بينم؟» حجت فرياد كشيد: «بابا يكي به دادِ منِ بدبخت برسد تنهايي نمي توانم پليت را بالاي سقف بگذارم».
علي اكبر بي تفاوت به داد و قال حجت به طرف مهدي رفت.
«يعني چه آقا مهدي؟ درست مي بينم؟ يعني...» مهدي او را به جلو كشيد و با خوشحالي گفت: «چقدر يعني يعني مي كني، مي بيني كه!» حجت هم خودش را رساند و دستهايش را به هم ماليد و ذوق زده نگاه كرد: «چه به موقع آمد اين نور ديده!» دوباره توپخانه دشمن شليك كرد.
هر سه در جايي كه بودند نشستند تا صداي سوت گلوله را بشنوند.
حجت دستش را به آسمان گرفت و گفت: «خدايا اين نورِ ديده را حفظ كن».
مهدي زيرلب گفت: «نيروي كمكي است» و به طرف بيل رفت.
حجت روي دستهايش ايستاد و سوت بلبلي زد: «بيل را غلاف كن، كلنگ را بردار كه صاحب بيل دارد مي آيد.» مرد بسيجي از شيب تپه بالا آمد و به طرف آنها رفت: «خدا قوت، خسته نباشيد.» حجت بجاي همه جواب داد: «مانده نباشي تازه وارد.
قيافه ات به آبادي ما نمي خوره! چه مجهز آمدي، دوربين، كارد سلاخي، فانسقه...
چه قبراق؟!» بسيجي تازه وارد چفيه اش را از روي شانه اش برداشت و به سر و صورتش ماليد و لبخند زد: «قابل نداره».
علي اكبر بيل دسته كوتاه را از دست مهدي گرفت تو دستِ بسيجي تازه وارد جا داد و گفت: «خدمت شما.
دوربين و اينجور چيزها را هم بگذار براي يك وقت ديگر.» «آخه من...!» علي اكبر چاله نيمه كنده شده را نشان داد و گفت: «آخه ماخه نداره اخوي، اينجا كه آمدي بايستي عينهو بلدوزر باشي، مثلِ اينجانب».
حجت يك گام به جلو برداشت و بيل را از دست بسيجي تازه وارد گرفت: «با اجازه علي اكبر خان اين نور ديده فعلاً بايد كمك كند تا پليت را روي سقف سنگر بگذاريم، بعد خدمت شما مي رسد و مي شود بلدوزر، موافقي تازه وارد؟» بسيجي تازه وارد دوباره لبخند زد و گفت: «هرچي شما بگوييد.» علي اكبر كه تيرش به سنگ خورده بود با دلخوري به بسيجي تازه وارد نگاه كرد.
بيل دسته كوتاه دوباره به مهدي رسيد.
حجت در حاليكه دست بسيجي تازه وارد را در دست گرفته بود و به طرف خودش مي كشيد گفت: «ما كه رفتيم».
علي اكبر قمقمه آب را به دهانش گذاشت و صدايش به گوش بسيجي تازه وارد رسيد.
«كارت كه تمام شده زود برگردي ها، تنبلي نكني؟» حجت نگاهي به قد و قامت بسيجي تازه وارد كرد و گفت: «تو قبلاً ورزشكار نبودي؟ مثلاً وزنه برداري، يا چيزي تو همين مايه ها؟» بسيجي تازه وارد تازه وارد از بالاي سقف سنگر به حجت كه زير باريكه اي از سايه لم داده بود نگاه كرد و گفت: «نه! ولي تو جبهه آدم همه كاره مي شود، شايد هم ورزشكار شد!» حجت صورتش را زير سايه كشيد و اوم اوم كرد.
تا آن روز نديده بود كسي با اين همه جديت كار كند.
دست زدن به پليت فلزي داغ مثل گرفتن آتش در دست بود.
«راستي تو دستت نمي سوزه؟ يا مي سوزه و مي خواهي قيافه بگيري؟» بسيجي تازه وارد از سقف سنگر پايين آمد و چفيه اش را به پشت گردنش ماليد و گفت: «اجر معنوي اين كار نمي گذارد آدم به اين چيزها فكر كند.» حجت با ديدن علي اكبر از جا بلند شد و سنگر حاضر و آماده را نشان داد.
«بگو دست مريزاد، مي بيني چه كولاكي كردم؟» علي اكبر حرفهاي حجت را نشينده گرفت و رو به بسيجي تازه وارد كرد و گفت: «اينجا كه ديگر كاري نداري، دو تا سنگر مانده كه دست خودت را مي بوسد».
بسيجي تازه وارد نگاهي به ساعت اش انداخت و دست روي چشم گذاشت: «نه، اينجا كاري ندارم، اما اگر اجازه بدهي اول نمازم را بخوانم.» مهدي دورتر ايستاده بود و نگاه مي كرد.
رفتار بسيجي تازه وارد به نظرش عجيب مي آمد.
علي اكبر رفت و بسيجي تازه وارد به نماز ايستاد.
چند دقيقه بعد مهدي او را ديد كه به طرفشان مي آمد.
علي اكبر بيل را از زمين برداشت و به طرف او گرفت.
جايي را كه بسيجي تازه وارد بايد خاكبرداري مي كرد معلوم بود.
حجت زير سايه سنگر آماده نشسته بود و با دوربين بسيجي تازه وارد به اطراف نگاه مي كرد.
علي اكبر به طرف مهدي رفت و آهسته گفت: «اين بابا را بايد به عجايب هفت گانه دنيا اضافه كنند، اصلاً خستگي حاليش نيست».
سر و صورت بسيجي تازه وارد از عرق خيس بود.
چيزي به تمام شدن كار نمانده بود كه بيل را به زمين گذاشت و به ساعتش نگاه كرد.
مهدي او را زير نظر داشت.
علي اكبر گفت: «فكر كنم زهوار اين هم مثل خودمان در رفت.» بسيجي تازه وارد نزديك شد و گفت: «با اجازه شما من بايد بروم، اگر كار مهم نبود نمي رفتم.
انشاا...
من را مي بخشيد.» هنوز بدخُلقي تو صورت علي اكبر جولان مي داد كه صداي حجت بگوش رسيد: «فرمانده گردان دارد مي آيد.» علي اكبر و مهدي از جا بلند شدند.
حجت دويد و دوربين را در دست بسيجي تازه وارد جا داد.
«فعلاً خداحافظ، اجرتان با امام حسين عليه السلام.» حرفهاي بسيجي تازه وارد را هيچكس نشنيد.
چند دقيقه بعد مهدي به پايين تپه نگاه كرد.
بسيجي تازه وارد مشغول حرف زدن با فرمانده گردان بود.
حجت به بدنش كش داد و گفت: «به لطف نور ديده كار من تمام شد».
وقتي فرمانده گردان رسيد هر سه به طرف او رفتند.
فرمانده گردان با آنها دست داد و گفت: «احسنت، حاجي از شما خيلي تعريف كرد.» مهدي با تعجب به علي اكبر نگاه كرد.
حجت كه از حرفهاي فرمانده سر در نمي آورد پرسيد: «كدام حاجي؟» فرمانده گردان دستش را روي شانه او گذاشت و لبخند زد: «حالا سر به سر من مي گذاريد؟ حاج عباس را مي گويم، فرمانده جديد لشكر، امروز آمده بود منطقه را بازرسي كند.» علي اكبر با دست به پيشاني اش كوبيد.
مهدي روي زانو خم شد و شانه اش از هق هق گريه به تكان افتاد.
حجت دويد تا خودش را به بسيجي تازه وارد، كه مثل نقطه اي در دوردست پيدا بود برساند.
مردي با چفيه سفيد/ اصغر فکور
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :