امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
966
طلوع در شرقِ دجله
دشمن ساعتي بعد از عمليات بدر پاتك كرده بود.
حالا هم جاده تداركاتي را بسته بود به توپ و خمپاره.
قاسم گفت: «حالا بايد چكار كنيم حاجي؟ چند تا از ماشين هاي تداركات را زدند، جاده را بستند به گلوله، از اين طرف بچه ها مهمات ندارند، موقعيت منطقه هم كه اجازه نمي دهند از توپخانه استفاده كنيم.
ما هستيم و سلاحهاي سبك.» عباس دوربينن را از چشم برداشت و به طرف قاسم گرفت: «خوب نگاه كن آنها براي هر نفر ما يك تانك دارند، اما اين مهم نيست، چون ما هم براي همه تانكهاشان يك نقشه خوب داريم.
تو و نيروهايت فقط نگذار عراقيها از اين قسمت نفوذ كنند، تا وقت عملي كردن نقشه ما هم برسد.
براي رساندن مهمات به بچه ها هم خودم يك فكري مي كنم.
فعلاً خداحافظ.» قاسم با تعجب نگاه كرد و پرسيد: «چه نقشه اي داري حاجي؟» عباس لبخندي زد و گفت: «توكل مي كنيم به خدا، نمي گذاريم زحمات بچه ها هدر برود.» عباس از ديدگاه پايين آمد و به راه افتاد.
نسيم ملايمي بوي آبگيرها را در فضا پخش كرده بود.
خورشيد اسفندماه از آسمان به شرق دجله مي تابيد.
عباس گوني پر از گلوله هاي آر پي جي.
را به دوش انداخت و دويد.
گلوله هاي خمپاره مثل باران روي جاده تداركاتي باريدن گرفت.
جوان بسيجي با ديدن فرمانده لشكر از كانال بالا آمد و گوني را از پشت او گرفت.
«حاج عباس شرمنده ايم، چرا شما؟» عباس عرق پيشاني اش را پاك كرد و گفت: «وقت اين حرفها نيست، بايد گلوله ها را به بچه ها برسانيم.» يك رديف گلوله زمين را شخم زد و از كنارش گذشت.
در همين حال صداي فرياد چند نفر بگوش رسيد.
«الله اكبر...
الله اكبر...» عباس به طرف صدا برگشت.
هنوز قدم از قدم برنداشته بود كه دستي او را گرفت و به داخل كانال كشيد.
سيدمهدي بود، فرمانده يكي از گردآنها.
عباس آثار بي خوابي را در چشمهاي به خون نشسته او ديد و گفت: «زياد بچه ها را زمين گير نكن بايد به جلو برويم.» سيدمهدي به بالاي كانال سرك كشيد و گفت: «حاج عباس شما اميد و روحيه بچه ها هستيد، چرا رفتيد جلو گلوله؟» عباس به كانال مارپيچ نگاه كرد و زيرلب گفت: «اميدشان به خدا باشد، مگر خون من رنگين تر است؟» امدادگرها برانكارد به دست از لا به لاي نيروها جا باز مي كردند و به جلو مي رفتند.
حسين با ديدن عباس جلو آمد و چاق سلامتي كرد.
عباس بي درنگ پرسيد «چه خبر؟» حسين كلاه كشي سبزرنگش را به سر محكم كرد و گفت: «پايين صحراي كربلاست، اما خدا را شكر بچه ها كم نياوردند.
چند نفري هم اسير گرفتيم فقط...» «فقط چي؟» حسين تولبي جواب داد: «فقط تانك هاشان تمامي ندارد.
هر چي مي زنيم دوباره مثل قارچ رشد مي كنند.
تمام دشت پر از تانك شده.
يكي از اسرا مي گفت صدام آمده تو منطقه و خودش دارد فرماندهي مي كند...
خيال خام دارند حاجي!» سيدمهدي حمايل اش را مرتب كرد و با يك جست بلند از ديوار كانال بالا رفت.
عباس پيشاني اش را به ديوار كانال گذاشت و به فكر فرو رفت.
حسين آرام پرسيد: «چي مي بيني حاجي؟» هدف دشمن مثل روز روشن است.
اگر آنها به دژ خاكريز اصلي برسند هيچكس نمي تواند جان سالم به در ببرد.» حسين به دلواپسي هاي فرمانده فكر كرد و حرف آخرش را پرسيد: «راه رستگاري كجاست؟ چاره چيه؟» عباس گفت: «بايد هر جور شده پاتك دشمن را خنثي كنيم.» آنشب خواب راحت به چشم هيچكس سر نزد.
با اولين پرتو نور خورشيد روي دشت، حسين خسته و كوفته از راه رسيد.
دو چشمش از بي خوابي دو كاسه خون بود.
زمين هنوز از انفجار گلوله هاي توپ مي لرزيد.
عباس دست از كار كشيد و به چاله ها نگاه كرد.
حسين گفت: «اينجا بايد بشود گورستان تانكها.
عباس سر به آسمان گرفت و گفت: «توكل بر خدا، خبر خوب چي داري؟» اشك در چشم حسين حلقه زد: «دشمن يك پهلوي ديگر از ما گرفته، از همانجا هم خاكريز اصلي را بستند به گلوله؛ و از تو خشكي و آب بچه ها را مي زنند.» عباس شنيد و به راه افتاد.
تا به خاكريز برسد هزار فكر و نقشه به ذهنش رسيده بود.
حالا آنجا بود، كنار خاكريز.
يك طرف خشكي بود و طرف ديگرش آب.
يكي از بسيجي ها گفت: «از صبح زود تك تيراندازهاي عراقي بچه ها را از تو همين آبراه مي زنند و مي روند.
هيچكس تا به حال نتوانسته رد آنها را بگيرد».
عباس چهار نفر را انتخاب كرد.
ني زار در هم تنيده بود و به سختي ميشد در ميان آنها پناه گرفت.
خمپاره هاي سرگردان در آب مي افتادند و گاهي در عمق سبزرنگ آبراه منفجر مي شدند.
عباس آر پي جي.
را روي شانه اش گذاشت.
جوان بسيجي گفت: «به نامردي بچه ها را مي زنند؛» و تيربارش را مسلح كرد.
انتظارشان طولاني شد.
عباس پرسيد: «مطمئن هستيد كه از آبراه بچه ها را مي زنند».
بجاي پاسخ ناگهان صدايي به گوش رسيد و زود خاموش شد.
دو تا قايق اند.
رفتند بين بوته هاي ني؛ فكر كنم كمين گرفتند.» عباس گوش تيز كرد و دوربين را به چشم گذاشت.
دو تك تيرانداز عراقي را كه لباس غواصي به تن داشتند ديد.
«چكار كنيم حاج عباس؟» عباس انگشتش را روي لب گذاشت و آر پي جي را از ضامن خارج كرد.
نفس در سينه چهار بسيجي ديگر حبس شده بود.
با رهاشدن گلوله و صداي انفجار، عباس دوباره دوربين را به چشم گذاشت و لا به لاي ني زار را نگاه كرد.
به جز چند تخته پاره چيزي نديد.
قايق دوم را به تيربارچي سپرد؛ و در حاليكه دور مي شد گفت: «چند نفر نيروي كمكي مي فرستم.
فقط چشم از اين آبراه برنداريد.» حسين و قاسم با ديدن عباس به طرف او دويدند.
حسين گفت: «نگران بوديم حاجي پس كجا بودي؟» عباس به آبراه اشاره كرد و لبخند زد: «رفته بودم شكار گرگِ آبراه.» قاسم لحظه اي به صداي انفجار گلوله هاي توپ گوش كرد و با ناراحتي گفت: «داريم قيچي مي شويم، صداي تانكهاي عراقي را مي شنوي؟».
عباس ناباورانه نگاه كرد و گفت: بچه ها را آماده كن، نيروي كمكي هم در راه است.» «شما كجا مي خواهيد برويد؟» عباس دهانه آبراه را نشان داد و گفت: «الان وقت اجراي نقشه اي است كه برايت گفتم.» حسين سرش را بالا گرفت.
عباس به طرف او رفت و پيشاني اش را بوسيد «قسمتي از دِژ را باز مي كنيم، اينجوري بهتر است.» حسين بغض آلود لبخند زد و گفت: «براي تانك هاشان يك جُشِ گِل درست و حسابي مي گيريم.» قاسم در حاليكه مي رفت گفت: «اگر موفق بشويم صدام ديگر خيال فرماندهي به سرش نمي زند.» «خداحافظ» حسين اين بار گذاشت تا اشك صورتش را خيس كند.
صدايش همراه با بغض بود: «خداحافظي نكن حاجي، من تا حال نشنيدم شما خداحافظي بكني...
نگو حاجي.» عباس لبخند زد و به راه افتاد.
يك ساعت بعد خبر دهان به دهان چرخيد: «عراقيها زمين گير شدند.» حسين ديگر طاقت نداشت.
در اين يك ساعت عباس را در همه جا ديده بودند؛ اما آخرين جاي او مشخص نبود.
«آخرين بار تو سنگر ديده باني او را ديدم».
حسين دوباره به راه افتاد.
در راه با خودش فكر كرد: «او مي خواست دشمن را ارزيابي كند، به جز ديدگاه كجا مي تواند رفته باشد.» راه ديدگاه را در پيش گرفت.
بوي باروت همه جا را گرفته بود.
با ديدن ديدگاه قدمهايش را بلندتر برداشت.
از اينجا هم مي توانست عباس را كه خميده به تانكهاي دشمن نگاه مي كرد ببيند.
با صداي سوت به زمين دراز كشيد.
وقتي سر بلند كرد نمي توانست باور كند.
جايي كه لحظاتي قبل عباس را ديده بود، در غباري غليظ گم شده بود.
زمين را چنگ زد و از جا بلند شد و دويد.
رزمنده اي با ديدن او به سر و صورتش كوبيد و صدايش در ميان رگبار گلوله ها نشيب و فراز گرفت.
«... زدند...
حاجي... را... زدند...» حسين رسيد.
در ميان ذرات خاك، كه زير پرتو خورشيد زمستاني پراكنده بود عباس را ديد.
ديگر بايد باور مي كرد.
سر او را در بغل گرفت و اشك امانش نداد.
فرمانده براي آخرين بار چشمهايش را باز كرد.
حسين سرش را روي سينه او گذاشت و گفت: «عباس جان.» با رسيدن غروب تانكهاي دشمن به گِل نشسته بودند؛ نيروهاي كمكي و تازه نفس سراغِ فرمانده را مي گرفتند.
مردي با چفيه سفيد/ فکور اصغر
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :