امروز:
دوشنبه 1 آبان 1396
بازدید :
1135
طلوع
باران تندي مي‌باريد و زوزة باد، گوش را آزار مي‌داد.
درخت كم جان وسط حياط در وزش باد به اينسو و آنسو مي رفت و سقف گلي اتاق به لرزه افتاده بود.
پدر كه بيشتر روزها، بي‌بهانه خانه نشين و بيمار بود، در گوشه اتاق دراز كشيده بود و درميان خواب و بيداري، زندگي را مرور مي‌كرد. چهره‌اش را فشار مشكلات و رنج و بيماري تكيده‌تر از ان كرده بود كه مي‌بايست و آنچنان رنگ پريده و بيحال بود كه انگار خوني در بدن ندارد. سكوت خانه محقر را سرفه‌هاي گاه و بيگاه پدر درهم مي‌ريخت ننه گوشه ديگر اتاق نماز مي‌خواند حالا دستهايش را بالا گرفته بود و داشت دعا مي‌كرد اگر نزديك مي‌شدي، صداي آرام و لرزانش را مي‌شنيدي كه مي‌گفت:
(خدايا به همه ما خير و بركت بده سلامتي عنايت كن. عباس مرا هم در جبهه نگاهدار. همه رزمندگان را خدايا خودت حفظ كن).
علي روي كتاب و دفترش، قوز كرده بود و داشت مي‌نوشت و هرازگاه نيز، سرش را بلند ميكرد و نگاهي گذرا به پدر و نماز خواندن ننه مي‌انداخت و باز به نوشتن مشغول مي‌شد.
ننه جانمازش را جمع كرد و در حاليكه دستش را به زانو تكيه داده بود، يا علي گفت و از جا برخاست يكي دو قدم را تا شده و نيم خيز برداشت و بعد قد راست كرد و به طرف تاقچه رفت و جانماز را گذاشت بالاي تاقچه عكسي از امام بود و توي تاقچه قاب عكس كهنه‌اي كه عكس رنگي و تازه عباس را در خود جا داده بود، در كنار يك آئينه كوچك ديده مي‌شد ننه چند لحظه‌اي جلو تاقچه توقف كرد و چشم در چشم عباس دوخت. علي حركات ننه را دنبال مي‌كرد عباس مثل هميشه لبخندي شيرين به لب داشت، ننه قربان صدقه‌اش رفت، قاب عكسش را برداشت و با اشتياق تمام شيشه سرد آنرا بوسيد و بعد با احتياط قاب عكس را سرجايش قرار داد.
علي حس كرد عباس به او لبخند مي‌زند و با اشاره مي‌گويد: مي‌بيني ننه رو؟
انگار داشت حرف مي‌زد، علي حتي فكر كرد صدايش را مي‌شنود اما نفهميد چرا به جاي جواب، فقط به روي عباس لبخند زد.
ننه از روي تاقچه پاكت كهنه شده و رنگ و رو رفته‌اي را برداشت و راه افتاد، علي تكاني خورد، ننه مستقيم به طرف علي رفت و در حاليكه پاكت را بطرف او گرفته بود گفت:
ــ قربونت برم ننه جون، اين نامه رو برام بخون علي با اينكه مي‌دانست فايده‌اي ندارد، زير لب غر زد كه:
ــ ننه، ولي آخه آخه چند دفعه؟ ايندفعه ...
مادر روبروي او نشست و بي‌آنكه حرفي بزند چشم به دهان علي دوخت. اين بود كه علي هم ديگر كوتاه آمد خودكارش را زمين گذاشت و براي چندمين بار، نامه‌اي را كه حالا ديگر تقريباً متن آنرا از حفظ داشت، از پاكت بيرون آورد و شروع به خواندن كرد.
«بسم الله الرحمن الرحيم»
پدر و مادر عزيزم، سلام اميدوارم كه حالتان خوب باشد و شكرگزار نعمت‌هاي خداوند بزرگ باشيد.
پدر و مادر عزيز ـ مي‌دانم كه چقدر برايم زحمت كشيده‌ايد تا به اين سن رسيده‌ام و ناراحتم از اينكه نتوانسته‌ام جوابگوي آنهمه خوبي و زحمت و محبت شما باشم اينجا كه هستم، زياد به شما فكر مي‌كنم و هر بار كه به ياد زحمت‌هاي شما مي‌افتم، از خودم خجالت مي‌كشم. اما، ما كه اينجا هستيم، تلاش مي‌كنيم تا دشمن مزدور و جنايتكار را سركوب كنيم و سرجاي خودش بنشانيم و سعي مي‌كنيم با تقديم خون خود، ادامه دهنده راه شهيدان باشيم...»
به اينجاي نامه كه رسيد، ننه كه اشك در چشمانش جمع شده بود، در حاليكه بغض راه صدايش را گرفته بود گفت:
ــ ديروز تشييع جنازه حسن آقا، پسر خاتون بود. نمي‌داني چه محشري بود انگار همه دنيا جمع شده بودند.
علي گذاشت حرف مادرش تمام شود و بعد در حاليكه ناخودآگاه آه مي‌كشيد، خواندن نامه را ادامه داد:
(... و مي‌بايست به اين كفار ثابت كنيم كه در راه گرفتن حق خود و براي پيشبرد اسلام، به آساني از جان خود مي‌گذريم).
علي همچنان مي‌خواند، ولي مادر چنانكه گوئي صداي او را نمي‌شنود، ديگر آنجا نبود. نامه كه تمام شد، علي سر برداشت و مادرش را نگاه كرد. او در حاليكه خيره خيره به عكس عباس چشم دوخته بود و به او لبخند مي‌زد، در دنياي ديگري بود.
علي دلش نيامد مادر را از آن حال بيرون بياورد، اين بود كه او هم در مسير نگاه مادر، چشم به عكس برادرش دوخت، راستي عباس حالا كجاست خيلي وقت است كه ديگرنامه‌اي ننوشته. اين روزهاي آخر چقدر مهربان شده بود روزي كه مي‌خواست براي دومين بار به جبهه برود، تمام كتابهايش را كه مثل جان دوستشان داشت، به علي بخشيده بود و گفته بود كه در فرصت‌هاي مناسب، همه آنها را بخواند.
سكوتي سنگين همه جا سايه انداخته بود باران ديگر نمي‌باريد و درخت كم جان وسط حياط، راست سرجايش ايستاده بود صداي منظم نفس تب‌آلود پدر حالا ديگر نشان مي‌داد كه به خواب رفته است ناگهان صداي كوبيدن در حياط، سكوت را به هم ريخت علي چنانكه گوئي ضربه‌اي بر او وارد شده است، يكباره به پا خاست و به طرف در حياط خيز برداشت ننه به خود آمد، چادرش را مرتب كرد و بي‌آنكه تصميمي داشته باشد، از جا برخاست. دلشوره عجيبي تمام وجودش را فرا گرفته بود به لنگه در اتاق تكيه داد و سعي كرد بفهمد چه كسي آمده است.
علي در را باز كرد. دو نفر كه لباس تقريباً يكساني پوشيده بودند، پشت در منتظر بودند علي بي‌اختيار سلام كرد و يكي از آنها كه چشمانش خيس بود جواب سلامش را داد، دومي پرسيد:
ــ كي خونه است برادر؟
علي جواب داد:
من و مادرم و پدرم هم هست مريضه خوابيده دو نفر نگاهي رد و بدل كردند علي حس كرد كه بايد از عباس خبري داشته باشند، ظاهرشان اينرا نشان مي‌داد آنكه دفعه دوم حرف زده بود، گفت:
ميشه بگي مادرت بياد؟
علي به سرعت برگشت كه ننه را خبر كند، ولي ننه كه طاقتش نمانده بود، داشت به طرف آنها ميآمد گامهايش لرزان بود و علي خدا خدا مي‌كرد اتفاقي نيفتاده باشد.
ننه آمد و وقتي رسيد، آنچنان كه گوئي ديگر نيرويش تمام شده است، با دست لنگه در حياط را گرفت.
دو نفر روپاهايشان جابجا شدند و هر دو با هم سلام كردند ننه فكر كرد، اينها هم سن و سال عباس هستند، شايد از او نامه‌اي آورده باشند آنكه چشمانش خيس بود، با صدائي لرزان گفت:
ــ شما مادر عباس هستيد؟
ننه سرش را به علامت تصديق تكان داد و گفت:
آره ننه جون، حالش خوبه؟ شما دوستهاي او هستيد؟
دومي جواب داد:
بله مادر، حالش ... راستش ... ميدونيد ننه حس كرد چيزي در قلبش فرو ريخت علي يك قدم به عقب برداشت، حس كرده بود اتفاقي افتاده است ننه در حاليكه سعي مي‌كرد خود را آرام نشان بدهد، با صدائي لرزان پرسيد:
ــ چي شده؟ اتفاقي براش افتاده؟
و بعد در را محكم‌تر گرفت كه نيفتد دومي در حاليكه مي‌كوشيد آرامش خود را حفظ كند، سرش را پائين انداخت و زير لب گفت:
ــ عباس به آرزويش رسيد. آرزوئي كه همه ما داريم ما از همرزمان او هستيم او تا آخرين نفس و آخرين گلوله با مزدوران بعثي جنگيد و با افتخار به شهادت رسيد.
ننه ديگر حرفها را نمي‌شنيد آرام روي پاهايش فرو ريخت و در پاي در نشست و زير لب زمزمه كرد.
ــ خدايا شكر، خدايا خودت قبول كن.
علي كه با ناباوري همه چيز را شنيده بود، با نشستن مادر، خودش را فراموش كرد و به طرف او دويد و دستهايش را روي شانه‌هاي استخواني او گذاشت و پشت سرش ايستاد و كوشيد آخرين سفارش‌هاي عباس را به ياد مادر بياورد.
ننه محكم باش. يادته وقتي مي‌رفت چي مي‌گفت و چي مي‌خواست؟ حالا بايد نشون بدي محكم باش ننه.
ننه آرام و صبور از جا برخاست، نگاهي به هم‌رزمان پسرش انداخت هردو اشك در چشمانشان حلقه بسته بود. ننه نگاه ديگري به آنها انداخت و گفت:
بفرمائيد، بيائيد تو ننه جون، دم در بده، بيائيد تو... بيائيد بريم به پدرش هم خبر بديم خدا خودش رحمان و رحيمه بيائيد تو ننه جون. خوش به سعادت او كه به آرزويش رسيد ننه در حاليكه علي زير بغل او را گرفته بود، به طرف اتاق راه افتاد و دوستان عباس هم پس از بستن در، به دنبال آنها روان شدند.
ابرها كنار رفته بودند و خورشيد آرام آرام درخشيدن را آغاز مي‌كرد.
طلايه داران عشق/ محسن فاضل
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :