امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
1033
غريبه
بيشتر از يك ماه بود كه در بيمارستان شهداي تجريش بستري بودم.
در اين مدت مجروح هاي زيادي در تخت سمت راستم معالجه و مرخص شده بودند.
همه آنها از همان لحظه ورود، از درد ناليده بودند.
خيلي هاشان وقت مرخصي هم ناله كنان رفته بودند؛ اما اين يكي انگار اصلاً تو اين دنيا نبود.
انگار درد در گوشت و پوست او اثري نمي گذاشت؛ اصلاً انگار درد جرأت نزديك شدن به او را نداشت.
نه روي چهره اش و نه توي چشمانش دردي ديده نمي شد.
- وضع اين مجروح خيلي بد است.
بايد خيلي زود جراحي شود! اين حرفي بود كه تمام پزشك هاي بيمارستان موقع معالجه اش مي گفتند.
بارها خواسته بودم سرشان فرياد بكشم و بگويم: «آخر اين چه حرفي است كه شما مي زنيد؟ اگر اين مجروح، وضع بدي دارد پس چرا اصلاً صدايش در نمي آيد؟!» بيشتر وقت ها براي آنكه بتوانم دردم را ساكت كنم، به او زل مي زدم.
آن قدر كه اشك از گوشه چشمانم راه مي افتاد.
خيلي وقت ها هم سعي مي كردم به صداي قلبش گوش دهم.
آخر از صداي قلبش مي توانستم بفهمم زنده است يا نه؛ او زنده بود؛ زنده تر از همه كساني كه فكر مي كردند، زنده اند.
كنجكاوي در باره او ديوانه ام كرده بود.
بيشتر از همه تنهايي اش.
مثل يك غريبه مي ماند.
غريبه اي كه از يك جاي دور آمده باشد.
جايي كه اصلاً اسمي برايش نگذاشته بودند.
دلم رضايت نمي داد؛ او را غريبه بدانم.
خيلي هم آشنا به نظر مي رسيد.
آشناتر از همه كساني كه به من نزديك بودند.
حتي آشناتر از خودم.
مانده بودم كي و كجا او را ديده بودم.
مطمئن بودم تو خواب و رؤيا نبوده.
فقط تو بيداري مي توانستم ديده باشمش.
- حتماً تو جبهه ديدمش.
آنجا خيلي از غريبه ها را مي شود ديد.
همانجا است كه همه آشناي همديگر مي شوند.
چند بار خواستم نشاني اش را از خودش بپرسم؛ ولي سكوتش چنان اجازه اي به من نداده بود.
تنها كه مي شديم؛ صداي سكوت او همه جا را مي گرفت.
در آن سكوت چيزي بود كه فقط او مي توانست ببيند و بشنود.
يك روز متوجه شدم يكي از پرستارها هم مثل من نسبت به او كنجكاو شده است.
بيشتر وقتش را بالاي سر او مي گذراند.
انگار پرستار خصوصي او بود.
وقت و بي وقت بالاي سرش مي آمد و دستوراتي را كه پزشك تو نسخه غريبه نوشته بود نگاه مي كرد، احساس مي كردم با خواندن هر خط از آن در هم مي ريخت.
صورتش چنان سرخ مي شد كه انگار جلوي شعله هاي آتش گرفته بودش.
اشك گوشه ي چشمانش برق مي زد.
- گمان نكنم اسمي را كه به پذيرش گفته ايد، اسم خودتان باشد.
اين را پرستار موقع اي كه داشت فشار خون غريبه را مي گرفت پرسيد.
گوش هايم را تيز كردم تا پاسخ غريبه را بشنوم.
هيچ صدايي از گلوي او بيرون نريخت.
نگاه كردم به چشمانش كه فقط يك جا را نگاه مي كرد.
هيچ چيز از آنها فهميده نمي شد.
يكهو به سرم زد فرياد بكشم و سوال پرستار را دوباره از او بپرسم.
دهان باز كردم ولي صدايي از حنجره خشكيده ام بيرون نيامد.
انگار يك نفر دو دستي مي فشردش.
پرستار راست مي گفت.
هيچ كدام از نشاني هايي كه تو پرونده غريبه نوشته شده بود درست نبود.
چون آدمي مثل او نمي توانست مال يك روستا باشد.
آن هم روستايي كه اسمي نداشت.
پرونده را خود پرستار نشانم داد.
از آن روز با پرستار دوست شده بودم.
با پرستار تباني كردم تا شايد بتوانيم او را به حرف بياوريم.
يك روز بي مقدمه شروع كردم به تعريف كردن از خودم.
نيم ساعت بيشتر طول نكشيد كه تمام تاريخچه زندگي ام را گفتم.
پرستار هم چند كلمه اي از مجروح هاي ديگر گفت.
اما فايده اي نداشت.
انگار ما همه حرف ها را براي در و ديوار بيمارستان گفته بوديم.
هر دو سخت تعجب كرده بوديم.
چطور ممكن بود يك نفر بتواند آن همه وقت سكوت كند! تصميم گرفتم ديگر كاري به او نداشته باشم؛ ولي مگر مي شد او را نديده بگيرم.
با آنكه در آن مدت حتي كلمه اي با من حرف نزده بود؛ يك حس دوستي بين خودم و او احساس مي كردم.
به خودم مي گفتم:«تو الان فكرت به هم ريخته است!» براي آنكه آرام بگيرم شروع كردم به قدم زدن.
آن قدر قدم زدم، تا بالاخره رئيس بخش صدايش در آمد.
همان شب تصميم گرفتم براي پي بردن به راز او تا صبح بيدار بمانم.
چشمانش باز بود و بيرون را نگاه مي كرد.
روي لب پاييني اش چيز لزجي برق مي زد.
در آن نور كم نتوانستم تشخيص دهم.
نيمه هاي شب چرتم گرفت و تا خود صبح خوابيدم.
صبح چنان سراسيمه از خواب پريدم كه نگاه او هم به سوي من چرخيد.
سفيدي چشمانش پر از خون بود.
زير پلكهايش ورم كرده بود.
نيشم را تا بنا گوش باز كردم.
ولي او همچنان لب پاييني اش را مي گزيد.
چند روز و چند شب بود كه ديگر نه من و نه پرستار كاري به او نداشتيم.
گذاشته بوديم با تنهايي و سكوتش خلوت كند.
به نظرم رسيده بود كه او هيچ وقت لب باز نخواهد كرد.
كار را به جايي رسانده بودم كه مثل روح رفت و آمد مي كردم! نيمه هاي يك شب باراني بود كه صداي سرفه هايش را شنيدم و بعد هم صداي بيرون زدن خلط و خون از ريه هايش.
فرياد كشيدم و پرستار را صدا زدم.
بالاي سرش ايستادم و به صورتش زل زدم.
لب پاييني اش قاچ خورده و دهان باز كرده بود.
طوري كه يك بند انگشت در آن فرو مي رفت.
سينه اش بي صدا بالا و پايين مي شد.
- حالت خوب نيست؟ در جوابم فقط پلك هايش را روي هم گذاشت.
پرستارها و دكترها به اتاق هجوم آوردند و تخت را دوره كردند.
گيج و منگ آن قدر به سقف ترك برداشته و زرد شده اتاق خيره شدم كه خوابم برد.
ترس برم داشته بود.
جرأت نگاه كردن به تخت خالي را نداشتم.
قلبم به تندي مي زد.
دهانم خشك شده بود.
مثل پوست درخت كهنسال.
هزار تا فكر يكهو تو سرم هجوم آورد.
سرم سنگين شده بود.
احساس تنهايي وجودم را فرا گرفته بود.
- چرا با من حرف نزد؟! اصلاً چرا موقع رفتن با من خداحافظي نكرد؟ نه، او آدمي نبود كه فقط به خودش فكر كند.
اين را از چشمانش خوانده بودم.
صداي پرستار را از تو راهرو شنيدم.
بغض آلود بود.
التماس كنان حرف مي زد: «آقاي دكتر گروه خوني من با او يكي است، من حاضرم يكي از كليه هايم را به او بدهم.
با شنيدن اين حرف از دهان پرستار سرجايم ميخكوب شدم.
عرق سردي روي ستون فقراتم نشست.
خم شدم و همان طور ماندم.
بيمارستان پر شده بود از سپاهي و بسيجي.
همه هراسان و گرفته بودند.
بعضي ها آرام گريه مي كردند.
خودم را به ميانشان رساندم.
از حرف هاي دو نفرشان فهميدم، غريبه براي آنكه درد را تو خودش خفه كند لب پاييني اش را با فشار دندان پاره كرده بود.
يكي از آنها گفت: «او مي خواست حتي حسرت يك آخ را به دل دشمن بگذارد.» - حالا چرا همگي با هم به ملاقات آمده ايد؟ يكهو چند نفر با هم گفتند: «آمده ايم يكي از كليه هايمان را به فرمانده مان يدالله كلهر بدهيم.
البته اگر قبول كند!»
طلايه داران عشق/ الهه دبيري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :