امروز:
دوشنبه 1 آبان 1396
بازدید :
1064
پلنگ كوههاي مغرور
... ابر ديدگان را نمناي بارشي است و بگذار بي‌دريغ ببارند. و بگذار تا اين سخنان را با كلمات كه با ديدگانم وا گويم. چقدر اين لحظات بر من سنگين و گران پا مي‌نهند. اي كاش مي‌شد باور اين چنين بودني را برايت شرح مي‌دادم، مي‌نوشتم يا كه مي‌گريستم و به تو پيشكش مي‌داشتم، شايد كه رهايي از اين من كه اينچنين آتش به جانم زده است در پس باور تو باشد كه مي‌دانم باورش بر تو، نه به گراني من است.
چگونه مي‌توان از آن سحر با تو گفت؟ باور نمي‌كني اي كاش نقاشي بودم و با رنگها از آن با تو مي‌گفتم. تمام رنگهاي دنيا را به فرياد مي‌خواندم و در تابلوئي به تصوير مي‌كشيدم، تصوير يك سحر را و تصوير يكي شدن را. و تصوير طليعه‌اي از آن هنگام كه در پس شب، نمودهاي دروغين آدمي طلوع مي‌كند كه هر چه سالها در كنج خانه و در خلوت خيالها و برگهاي خاك خورده كتاب تنيده بودي به يكباره همه را درهم مي‌ريزد و طرحي نوين مي‌سازد آنچنان كه اينگونه‌ات كند چون من. و چنان تو را در ورطه ارضاهايت غوطه‌ور سازد كه تنها تلاش، فرياد غريقي است در دل مردابهاي راكد خيال، راستي كه دردي است وقتي تو خودت گردي و به نظاره خويشتن بنشيني. چون آئينه‌اي تمام قد كه نمي‌داني از كجا و چگونه جلوت كشيده‌اند. بي‌كم و كاست خود شدن را ديدن و ديدن آن همه مني كه چنان در برابرت حقير قد علم مي‌كند كه باور نمي‌كني يا شايد كه توان آدمي نيست كه خود را اينگونه ببيند.
حقارت و خردي خويش را، مي‌فهمي چه مي‌گويم؟ با تو مي‌گويم. هيچ احساس كرده‌اي وقتي كه زمين با همه فراخي‌اش به كف دستهاي كودكي ماند و آسمان با همه بلنديش به تو تنگ آيد و احساس خفگي و اي كاش رهايي، و همه آن هنگام است كه تو در دست و پا زدني سخت حقارت خود را باور كني. در برابر عظمتي كه در دنياي تو هرگز نبوده است و نگويم نبوده است كه نخواسته‌اي باشد. و همه روزها تكرار و شبها بستري و اگر نبود گرمي خيالي و باز آن چرخ هميشگي دنيايت چه حقير مي‌گردد وقتي كه همه چيز همان باشد كه تو مي‌سازي نه آنگونه كه هست و روزها ... بگذار بيايند و همه چون هميشه آنسان كه بوده‌اند ساخته تو و شايد كه تو در دل آنها جاي گرفته و آن گريز هميشگي خيال و گرمي هزارش.
تا يك سحر مي‌رسد و پايان شب بودنها، آفتابي درخشنده‌تر از آنكه شب رؤياهايت بتوانند در برابرش تاب آرند، طليعه‌اي و پايان همه حقانيت‌هاي دروغينت. آرام ميايد و بر جنگل شب زده نويد فردائي را مي‌دهد كه اگر حتي دو دست را هم سايبان كني از گزند تيغ تابش‌هايش در امان نخواهي ماند، چون آن سحر كه او با من از آن گفت، سحري كه گاه فكر مي‌كنم تنها بخاطر آن عزيز دميد كه عظمت راستين انسان را نمايان كند و چه سحري. و او تنها براي من از آن گفت. بي‌آنكه دو چشم ببيند و بي‌آنكه حتي آن صدا را گوشها شنوند. تنها او مي‌گفت و چه آرام تو گوئي تمام لحظات خودش اينگونه بوده‌اند و من چون سنداني ايستاده بودم تا شايد كه بيش از اين تاب ضربات او را بر پيكر پوسيده انديشه‌هاي همه بافته از ارضاء و تخيل و تحليل‌ها و توجيح‌ها را ديگر بگذار بماند. اما ديگر نه بر من اين تحمل بود و نه برابري كه در ديدگان به انتظار بارشي پشت پلكهاي تو ايستاده بودند. و بگذار ببارند و اشك آمد از سيل‌ها و نهرها گفته‌اند اما باور نمي‌كنم اينگونه جاري‌اي بر هيچ كجا اينگونه فياض جاري گشته باشد. و اين است كه حسرت نقاش بودن را مي‌خورم تا شرم را برايت به تصوير مي‌كشيدم و سرخي دو چشم را، كه اگر دمي ديگر سخنان او مي‌پائيد شايد كه هرگز نمي‌ديدند و اي كاش آنگونه ميشد تا حداقل خود را ببينم. تو گوئي تمام ديوارهاي شيشه‌اي كه عمري به دور خويش كشيده‌اي كسي با ضربه‌اي درهم ريخته است و صدائي كه يك پارچه در جان مي‌پيچد، صداي شكستن را، تو باور كن. تكيه داده بود و به ديوار و آرام مي‌گفت، خودم هم نمي‌دانم چگونه آغاز كرد. انگار اصلاً احتياجي به آغاز نبود. چرا كه پاياني بر آن نمي‌توان تصور كرد، تكيه داده بود و از او مي‌گفت و گاه لحظاتي چشمان را بر هم مي‌نهاد تا هر چه بيشتر آن شهد شيرين بر جانش نشيند، با آن بيگانه نبود، آرام مي‌گفت و من تنها سر را پائين انداخته بودم تا به چهره‌اش ننگرم شايد كه تب كرده بودم چه بزرگ مي‌نمود و هر كلامش بر دوشهاي من چون كوهي فرود مي‌آمد و اي كاش رهايي كاش مي‌شد از زير كلمات او كه چون سنگيني همه عالم بر من ريزش مي‌كرد گريزي مي‌يافتم، اما پرنده خيال زنداني بود، نه تنها بايد همچنان مي‌ماندم كه بشنوم كه بگريم و شايد كه بميرم. بگذار آنكه زندگي ندارد بيمرد، گاهي كه جراحتي مي‌يافتم سر را بالا مي‌كردم و از زير ديدگان ترم به او مي‌نگريستم و او را آئينه‌اي مي‌يافتم كه در آن حقارت خويش را ببينم تكيه داده بود و مصمم مي‌گفت. از آن سحر، از او كه چه سان عيسي‌وار به آسمان رفت تا روح آزاده‌اش را بيش از اين در قفس تنگ تن نگه ندارد، از او كه در خيال آدمي چون من راه هم نداشت، و باز سر را پائين انداختم تا كه نبينم، اما مگر ميشد؟ دستهايش را درهم حلقه كرده بود و بر دو زانو نشسته بود، حتي تكاني هم نمي‌خورد تو گوئي اگر سالها هم اينگونه مي‌ماند باز آن آرامش و سكونش بهم نمي‌خورد. مگر طاقت من و تو باور دارد؟
مي‌گفت و من سراپا شرم و حيرت، مي‌داني چه مي‌گويم؟ آرام مي‌گفت حتي آن هنگام كه موجهاي درياي بيكران وجودش به صخره مي‌خوردند باز حسرت فريادي به دلم مي‌ماند. كلمات كه از دهانش چون آفرينش تازه‌اي و چون گلي غنچه مي‌زد و سپس مي‌شكفت.
باران رحمت بود كه بر اين كوير سوخته مي‌باريد. فياض چون چشمه كوهساران وجودش پاك و معطر.
تكيه به ديوار داده مي‌گفت: گاه انساني در كنار زندگيش به جهاد برمي‌خيزد و بسيارند اينان و گاه آدمي در كنار جهادش زندگي هم مي كند و چه كمند اينان و او اينگونه بود. آني كه در زير سقف آبي‌اش ميزيست.
و اينگونه سخنانش را ادامه داد و از آن سحر گفت: هنوز شب چتر سياه خويش را بر سر دشت افكنده بود. در پاي بي‌سيم به انتظار نشسته بوديم آرام نداشت بي‌قرار بود. هواي رفتني جانش را به لب رسانده بود، چشم به آسمان و گوش به صداي بي‌سيم منتظر ايستاده بود. گاه لبخندي بر لبانش مي‌نشست و باز ساعت را نگاه مي‌كرد، به راستي كه زمان بر او چه سخت گذشت. در آن لحظات كه بي‌تابي ارمغان زمان بود چه بر او مي‌گذشت كدام ندا او را خوانده بود؟ نمي‌دانستيم، هيچكس نمي‌دانست و تا به آن شب او را آنگونه نديده بوديم. حتي سال پيش، وقتي كه با تركشي در پا خود را از محاصره رهانيده بود، آنشب گونه‌اي ديگر بود، مرتب به ساعتش نگاه مي‌كرد و با چشماني به آسمان، چشماني تر و گونه‌اي خيس آرام زمزمه مي‌كرد: به ساعتي ديگر مانده است و ديگر نايستاد، نماز، به نماز ايستاد و كاش مي‌شدگفت در آن خلوت و در آن لحظات كه احساس مي‌كردي زمان از حركت ايستاده و تمام آفرينش به او و نيايشش خيره گشته چگونه بوده است. در نماز چنان به خود مي‌پيچيد كه باورش بر من و تو مشكل است و پس از پايان نماز باران اشك بود كه بر زمين خشك گونه‌هايش جاري شد. و ناله‌هايش كه به يكباره به فرياد تبديل شد. يكي از برادرها از ترس آنكه مدهوش نشود بطرفش رفت و آرام او را بغل زد بر پيشاني و گونه‌هايش بوسه زد و از او خواست كه باز گردد تا آماده حركت شويم.
بي‌سيم را روشن گذاشته بوديم و من به ساعت نگاه كردم. دقيقه‌اي ديگر و بعد .... صدائي از آنطرف سيمها شمرده و آران نداي حركت را داد: «برادرها كربلا نزديك است، گامي» و ديگر مجال ماندن نبود 50 نفر بوديم و ما جزو نخستين گروهي كه قرار بود 24 ساعت قبل از حملة اصلي، نيروهاي دشمن را دور بزنيم و توپخانه‌هايشان را از فعاليت بيندازيم. سلاح‌هايمان را امتحان كرديم و او همچنان بي‌تابانه ايستاده بود صورتش گل انداخته بود و گوئي بار سفر بسته آماده حركت بود. شب هنگام بود كه راه افتاديم، حين رفتن كسي از پشت سر صدا زد، «دعاي خيرمان، همراهتان» و ديگر سكوت شروع شد جز صداي گامهاي همراهان و در فاصله‌هاي معيني صداي شليك توپ يا اسلحه ديگر صدائي به گوش نمي‌رسيد.
اولين مانع سيم‌هاي خاردار بود. طبق نقشه‌اي كه داشتيم از ميادين مين گذشتيم و از نقطة كور و شيب تند تپه بالا رفتيم، صخره‌هائي در پيش بود و ما هر كدام را طي مي‌كرديم و بحركت خود ادامه مي‌داديم. شب از نيمه گذشته بود و ما حدود دو ساعتي بود كه همچنان حركت مي‌كرديم، گاه گشتي‌هاي دشمن از كنارمان مي‌گذشتند و ما هر بار در گودالي يا پناه صخره‌اي پنهان مي‌شديم، و منورهائي كه در فواصل مشخصي در آسمان درخشيدن مي‌گرفت و تا لحظاتي منطقه را از ظلمتش مي‌رهانيد.
نزديكيهاي ساعت 5 بود كه از اولين خطوط نيروهاي دشمن گذشته بوديم و بايد در فاصله روشنائي صبح تا شب بعد درازكش در ميان گودالي يا پناه صخره‌اي پنهان مي‌شديم تا شب بعد دوباره به راهمان ادامه دهيم چيزي به روشنائي صبح باقي نمانده بود. در دل دشمن به انتظار نشستيم تصميم بر اين بود كه هر سه ساعت يكبار يكي از ما نگهباني را بعهده بگيرد و اولين پست نگهباني را او بعهده گرفت لبخندي بر لبانش نقش بسته بود با همان لبخند گفت: نوبت دوم كسي نگهباني نخواهد داد چون اينجا نخواهيم بود! به او گفتم: تمام نيروها در حال آماده‌باش بسر مي‌برند و چشم به همت و تلاش ما دارند بايد توپ‌خانه بعثي‌ها را از فعاليت بيندازيم و با همان آرامش پاسخم داد: چشم به آسمان بايد داشت دل به همت او بست كه همت از اوست باشد كه همتي دهد تا ... و حرفش را بريد و ديگر ادامه نداد، چشمهايش به ستارة سحري خيره گشت كسي ديگر سئوالي نكرد.
حق استفاده از بي‌سيم را نداشتيم، قرار بر اين بود كه هر يكساعت يكبار بي‌سيم را روشن كنيم و منتظر پيامهاي جديد باشيم در غير اينصورت ممكن بود بعثي‌ها ردمان را پيدا كنند و در مدت چند لحظه محل ما را به جهنمي از آتش گلوله‌ها نشان كنند. آخرين تماس را نيم ساعت پيش گرفته بوديم و قرار بود سر ساعت معين شده بي‌سيم را روشن كند و منتظر پيام‌هاي جديد كه بصورت رمز داده مي‌شد باشد.
تازه چشمانمان گرم شده بود و دقايقي از دراز كشيدنمان نگذشته بود كه دستي يكي يكي همه‌مان را بيدار كرد كسي چيزي نپرسيد بي‌سيم روشن بود صدا با رمز مشخصي به ما مي‌گفت كه زودتر برگرديم ساعت حمله لو رفته است و از مأموريت صرف نظر كنيم و هر چه زودتر به خطوط نيروهاي خودي باز گرديم و همين جملات كافي بود تا دشمن مكان ما را شناسائي كند. فوراً بايد آن محل را ترك مي‌كرديم و جايمان را تغيير مي‌داديم.
همگي بسرعت بلند شديم و هنوز چند لحظه‌اي از ترك آن محل نگذشته بود كه زمين زير پايمان شروع به لرزيدن كرد، بايد از مقدار تاريكي كه از شب باقي مانده بود استفاده كنيم و خود را به خطوط نيروهاي دشمن مي‌زديم و از خط محاصره‌شان عبور مي‌كرديم. سر بالائي تند و شيب‌داري در پيش بود اگر مي‌جنبيديم و مي‌توانستيم خود را به نوك قله برسانيم مي‌توانستيم از آنجا خود را از دل محاصره بيرون كشيم. اما كمي دير شده بود باران توپ و خمپاره بود كه بر سرمان باريدن گرفت. نيروهاي بعثي از چند جهت به سوي ما مي آمدند و هر لحظه حلقة محاصره را تنگتر مي‌كردند اگر موفق مي‌شدند و قله را تصرف مي‌كردند و آنجا راه را مي‌بستند ديگر مجال براي رهائي نمي‌ماند، بايد نگهشان مي‌داشتيم تا توپخانه خودي حمايتمان كند.
اما نيرويمان اندك و سلاحهاي سنگين‌مان يك تيربار بود و يك آرپي‌جي. درگيري هر لحظه شدت مي‌يافت و ما در زير باران گلوله‌ها از مكاني به مكان ديگر مي‌رفتيم، يكي از برادرها كه مسئول آرپي‌جي بود موفق شد يكي از خودروهايشان را بزند و همين باعث گرديد تزلزلي در حركتشان پديد آيد آنقدر كه فرصت كرديم گامي ديگر بسوي قله فرا نهيم. اما دمي بيشتر نپائيد و نيروهاي خصم به پيشرويشان بسوي ما ادامه دادند.
تنها يك راه نجات داشتيم و آن اين بود كه يكي از ما مي‌ماند و با تيربار و آرپي‌جي بقيه را حمايت مي‌كرد تا حركت كنند، فرمانده گروه همانطور كه شليك مي‌كرد گفت: يكي از ما مي‌ماند و بقيه به حركتشان به طرف نوك قله ادامه مي‌دهند. تو گوئي منتظر اين پيام ايستاده بودند لحظة موعود فرا رسيده بود بي‌آنكه كسي سخني گويد و يا اعتراضي كند همه به او نگريستيم كه تيربار و آرپي‌جي را از دست برادران گرفت و همانطور كه در سنگرش نشسته بود نواري تازه روي تيربار سوار كرد و مصمم ندا داد. من مي‌مانم، شما برويد تا دير نشده حركت كنيد.
چنان طنين صدايش قاطع بود و چشمانش مي‌درخشيد كه گوئي سحري در پس اين نگاه منتظر طلوع است كه ما شب زدگان را مات و بي‌حركت كرد هيچكس سخني نمي‌گفت، تنها فرمانده گروه بود كه به سويش رفت و او را در آغوش كشيد و غرق بوسه‌اش ساخت و خواست كه پس از رسيدن ما به نوك قله خودش را با سرعت هر چه بيشتر به ما برساند و او پذيرفت.
يكي يكي‌مان را بوسيد، هنگامي كه مرا در آغوش مي‌گرفت زير گوشم نجوا داد: ابراهيم بجاي من از همه حلال‌خواهي كني كه بازگشتي براي من نخواهد بود. خدانگهدارت و مگر اجازه سخني داد. صداي فرمانده بود كه از هم جدايمان كرد: برادر ابراهيم وقت داره مي‌گذره، زودباش و او به سنگرش بازگشت و ما راهمان را به طرف قله كج كرديم. ديگر او را نديديم تا هنگامي كه به قله رسيديم لحظه‌اي از گشادن آتش به روي خصم باز نمي‌ايستاد. از صخره‌اي به صخرة ديگر و از سنگري به سنگري ديگر نقل مكان ميكرد حتي آن دم كه آخرين گلوله آرپي‌جي‌اش را شليك كرد و از حركت باز داشته بود كه فكر مي‌كردند چند نفر در برابرشان ايستاده.
به قله كه رسيديم منتظر او مانديم فرماندة گروه مرتب مي‌گفت: چرا ديگه نمياد؟ فرصتي نمانده بود با بي‌سيم از توپخانه خودمان ياري خواستيم از روي قله او را مي‌ديدم و حماسة بزرگش را، چون پلنگي كوهي پرغرور و سراپا ايثار مي‌جنگيد و نعره‌هايش، صداي الله اكبري كه گوئي صداي تمام گلوله‌ها و توپها را در خود گم كرده بود چه سان سبك از ميان سنگرش برمي‌خاست و لحظه‌اي بعد در سنگري ديگر جاي مي‌گرفت. جنگش آنقدر ادامه يافت تا صحنه‌اي ما را بر جاي خشكاند پيش از آنكه توپخانه خودي شليك كند آن منظره چنان ما را مبهوت خويش كرد كه گوشي بي‌سيم از دست فرماندة گروه بر زمين افتاد. و يكي چشم را بست كه نبيند و بقيه مي‌گريستيم و دو پلكهاي ترمان آرام باز مي‌شد تا آن خورشيد را كه اين‌بار در پايين قله درخشيدن گرفته بود و پرتوش و طليعه‌اش آنقدر بود كه سراسر دشت و كوهستان را روشن ساخته بود ببيند و ديديم با چشم‌هايمان خورشيد را و عظمت انساني را كه خدا درمي‌يابد و راز آفرينش را، برادر كريم، و كيست كه بتواند آن لحظه را به حرف آرد، پس از آخرين شليكهايش و آن هنگام كه گلوله‌هايش پايان يافت از ميان سنگرش برخاست و تو گوئي به نماز ايستاده دستانش را بحالت قنوت بسوي آسمان گرفته بود و زاويه دستانش را كه معبر ملكوت كرده بود و دو بازويش را چون دو بال پرنده‌اي كه در بي‌نهايت به پرواز درآمده است رو به قبله حديث وصال را مي‌ساخت و چه ديد در آن قنوت و چه گفت نه كس ديد و نه كس شنيد تنها خورشيد را ديدم، آن سرو سروستانهاي ايثار را كه آنقدر در قنوتش ماند تا رگباري از آتش مسلسلهاي خصم سينه مالامال از عشق و عطش او را گشود و قطره‌قطره‌هاي خونش بر هجرت عظيمش گواهي داد و بر زمينش زد تا ملكوت را دريابد تا راه آسمان را در پيش گيرد. و لحظه‌اي بعد غرش توپهاي خودي بود كه سكوت به سوگ نشستة ما را درهم شكست و پيشروي دشمن را به عقب نشيني مبدل ساخت و ساعاتي بعد در ميان نيروهاي خودي بوديم در حاليكه خسته و شكسته از ديدني بازگشته بوديم، سلاحها و بي‌سيم را تحويل داديم و بي‌كلمه‌اي حرف به سوي يكي از خاكريزها رفتيم و بغض در گلو شكسته‌مان را در نماز فرياد زديم تا به قنوت رسيديم قنوتي كه اين بار معنا يافته بود.
قطراتي اشك روي گونه‌هايش غلتيد و ديگر سر را به زانو گذاشت تا هق، هق را آغاز كند. و ديگر از من چه ماند اگر بگويم هيچ، باور كن، آنگونه كه امشب با تو سخن گفتم تا اين رومي را كه يكروزه درست نشده بود يك لحظه خراب كنم و بر سر خويش و اين سطور گواه ويراني من است. ويراني زميني كه عمري بر آن جز هرز نروئيده است، و بگذار بسوزند تا شايد باغبان را اميد كاشتن نهالي از گل سرخ دهد چنانكه در سپيده دمي به غنچه نشيند و در طلوع آفتابي بشكفد.
طلايه داران عشق/ عبدالحسين شيرخواني
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :