امروز:
دوشنبه 1 آبان 1396
بازدید :
1022
لباس عراقي
يك گروه پانزده‌نفره بوديم كه به همراه ساير برادران در عمليات شركت كرديم. عمليات هم چنان با موفقيت پيش مي‎رفت. تعداد زيادي از بعثيون مزدور را كشته و زخمي كرده بوديم و جمع كثيري از آنها نيز به اسارت نيروهاي ما در آمده بودند. مزدوران بعثي هنگام اسير شدن، التماس و گريه‌زاري مي‎كردند. خيلي‎ها التماس مي‎كردند كه آنها را نكشيم. و يا مي‎گفتند شما را به خدا ما را آتش نزنيد. زيرا به آنها گفته بودند كه ايرانيان آتش‌پرست هستند و اسرا را آتش مي‎زنند. اما وقتي مهرباني و عطوفت اسلامي را از جانب ما مي‎ديدند و يا مي‎ديدند كه ما غذا و آب خودمان را به آنها مي‎دهيم، ترسشان به محبت تبديل مي‎گشت. مرحلة اول عمليات با پيروزي به اتمام رسيد. موقعي كه به خاكريزها بازگشتيم، متوجه شدم كه يكي از برادران به نام حسن در جمع ما نيست. بعد از پرس و جو، احساس كردم كه برادران از گفتن حقيقت طفره مي‎روند. بالاخره وقتي اصرار كردم، گفتند كه به اسارت در آمده است. شديداً نگران حال او شدم. تفنگ خود را برداشتم و به سوي مواضع دشمن به راه افتادم. به اولين سنگر آنان كه رسيدم، به آرامي پيش رفتم؛ عده‎اي از بعثي‎ها در حال قهقهه زدن بودند. با استفاده از تاريكي شب به سنگر آنها نزديك شدم. با كمال تعجب ديدم كه حسن را چند نفري به زير كتك گرفته‎اند و با هتاكي و فحشهاي ركيك از او اطلاعات مي‎خواهند. ليكن او لب از لب باز نمي‎كند و مدام صورت خون آلودش را پائين نگه داشته است. مشاهده اين صحنه دردناك برايم بسيار رقت آور بود و تحمل ديدن آن را نداشتم. ابتدا مي‎خواستم با مسلسل كلاش به آنها حمله كنم، ولي با خود گفتم كه راه عاقلانه‎تري را بايد جُست. چرا كه تعداد آنها زياد بود و ممكن بود قبل از اقدام من، حسن را بكشند. پس از بررسي جوانب سنگر، متوجه شدم كه آنها فقط يك نگهبان براي محافظت گمارده‎اند. حاضر بودم كه براي نجات حسن دست به هر كاري بزنم با توكل به خدا آهسته به او نزديك شدم. به سرعت از پشت،‌گردنش را گرفتم و با آخرين توان فشردم. آن قدر فشردم تا به زمين افتاد. بعد با استفاده از جوراب دهانش را بستم و تمام لباسهايش را درآوردم. و موقع رفتن براي اطمينان با سر نيزه خودش چند ضربه به او زدم تا صد در صد به درك واصل شود. وقتي لباس او را پوشيدم گويي يك عراقي تمام عيار شده بودم، از همه مهمتر اين كه، عربي هم مي‎دانستم. البته اكثر بچه‎هاي جنوب عربي مي‎دانند.
داخل سنگر عراقي‎ها شدم و به فرمانده سلام كردم. و با خوشرويي گفتم كه: «قربان دير شد و زمان خواب فرا رسيده» گفت: «باشد، پس تو نگهبان اين سرباز ايراني باش» با خوشحالي قبول كردم. حسن داشت هاج و واج مرا نگاه مي‎كرد، گويي كه شديداً به شك افتاده بود كه من واقعاً يك عراقي هستم كه شباهت به دوست او دارم و يا اين كه دوست او هستم!!
پس از رفتن و خوابيدن عراقي‎ها با اشاره به حسن فهماندم كه دوست او هستم. حسن از تعجب مات و مبهوت مانده بود. پس از اين كه مطمئن شديم خوابشان برده، دست و پاي حسن را باز كردم و به آرامي از سنگر خارج شديم.
و به سوي نيروهاي خودي حركت كرديم. در طول راه جراحات حسن را با پارچه پانسمان كردم. وقتي به سنگرهاي خودي رسيديم، بچه‎ها با خوشحالي ما را در بر گرفتند.
همگي در اين فكر بوديم كه، اگر صبح بعثي‎هاي احمق از خواب بيدار شوند و متوجه جسد نگهبان عراقي گردند چه حالي خواهند داشت. مخصوصاً كه بفهمند حسن هم فرار كرده، مدتها از يادآوري اين موضوع خنده‎مان مي‎گرفت.
حديث جبهه/ يونسي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :