امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
864
مردانِ بي شال
نوجوان بسيجي دستش را به طرف مجيد دراز كرد.
مجيد دست او را در دستش فشرد و تبسم كرد و گفت: «بقايي هستم!» بعد قوطي كنسرو را به طرف او گرفت و تعارف كرد: - بسم الله.
نوجوان بسيجي قوطي كنسرو را گرفت و خيره تر از لحظات قبل به مجيد نگاه كرد: - من شما را كجا ديدم برادر بقايي؟ - خُب،اگر شما خودت را معرفي كني شايد يك چيزهايي به يادم بيايد.
نوجوان بسيجي لقمه اي را كه مجيد به طرف او گرفته بود به دهان گذاشت.
هنوز در ذهنش به دنبال نشاني از آشنايي گذشته مي گشت: - من هم آلو گردي هستم! بعد خنديد و ادامه داد: «مطمئنم كه فاميلي ام را يادتان نمي رود.
هر وقت آلو ديديد، آلو گردي را ياد كنيد!» مجيد از رفتار ساده نوجوان بسيجي خوشش آمده بود.
دوباره برايش لقمه گرفت و كفت: «اتفاقاً فاميلي قشنگي است، اصلاً چه فرقي مي كند؟ مهم اين است كه زديم به سيم آخر...! با آمدن عبدالله مجيد پرسشگر نگاهش كرد: - چه خبر؟ عبدالله دو زانو نشست و زيپ بادگيرش را پايين كشيد: - قرار شد با تيپ عاشورا برويم.
آلوگردي چشمان پر از تعجب خود را به مجيد دوخت و گفت: چه جالب! من هم قرار است با تيپ عاشورا بروم! عبدالله كه شوخي اش گل كرده بود چشمانش را گشاد كرد و خنديد: - نه داداش،عمليات جاي بچه ها نيست! مجيد ابرو گره كرد و لبش را گزيد.
عبدالله دستش را به سينه گذاشت.
بعد خم شد و پيشاني آلوگردي را بوسيد: - شوخي كردم رزمنده! اتفاقاً عمليات جاي شما و دكتر بقايي است.
نه جاي بنده سراپا تقصيري مثل من...
آلوگردي با شنيدن اين حرف،ناگهان از جا بلند شد.
عبدالله حيرت زده نگاهش كرد و ناخودآگاه زيپ بادگيرش را بالا كشيد: - چي شد؟ چرا يكهو فيوز پراندي؟! آلوگردي در حالي كه سعي مي كرد به خودش مسلط باشد لبخند زد.
هنوز بهت و حيرت در صورتش پيدا بود: - گفتم كه شما را يك جايي ديدم.
شما دكتر بقايي هستيد؟ فرمانده سپاه شوش! درست مي گويم؟ مجيد دست او را گرفت و لبخند زنان سر تكان داد: - حالا چرا تعجب كردي؟ يعني به ما نمي آيد بزنيم به قلب دشمن؟! عبدالله كه تازه فهميده بود بدجوري بند را به آب داده،سرش را به زير انداخت.
مجيد قمقمه آب را به طرف او گرفت و لبخند زد: - بخور آقا عبدالله براي ضعف اعصاب خوب است.
فقط مواظب باش هيچوقت اسير نشوي، چون مجبوريم كُلِ منطقه را از نيرو خالي كنيم...
آلوگردي قطره اشكي را كه گوشه چشمش جا خوش كرده بود، پاك كرد.
مجيد دوباره لقمه اي برايش آماده كرد و گفت: «بخور تا قدرت بگيري.» رمز عمليات طريق القدس اعلام شده بود.
هواي آذر ماه سوز داشت و نم نم باران بوي خاك خيس خورده را به مشام مي رساند.
از هر طرف صداي رگبار گلوله و انفجارهاي پي در پي به گوش مي رسيد.
فرمانده گفته بود دهكده مگاسيس بايد از دشمن باز پس گرفته شود براي همين بود كه گروهان به طرف غرب سوسنگرد راه افتاد.
- برادرها مواظب باشند، اينجا كانالهاي فرعي زياد است.
اگر اشتباهي برويد گم مي شويد...
همه هشدار راهنماي كانال را شنيده بودند.
عبدالله گاهي مجيد را صدا مي كرد.
همه جا تاريك بود و مي خواست مطمئن بشود كه فاصله زيادي با هم ندارند.
هر چه جلوتر مي رفتند رگبار گلوله ها در ارتفاع كمتري از بالاي سر آنها مي گذشت.
عبور از كانال به سختي انجام مي گرفت.
خاكريزهاي عراقي زير نور منورها به خوبي پيدا بود.
در اين ميان راهنما ناخودآگاه فاصله اش را با ستون نيروها بيشتر كرده بود.
صداها در ميان شليك تيربارهاي عراقي به سختي به گوش مي رسيد.
ناگهان صدايي بالاتر از همه صداها نيروها را متوجه كرد: - راهنما شهيد شد! خبر دردناك بود عبدالله چند بار اسم مجيد را با صداي بلند فرياد كشيد.
همه در گير نبرد بودند.
مجيد رفته بود و عبدالله خوب مي دانست كه در اين اوضاع ديگر نمي تواند او را پيدا كند.
براي همين با اولين گروه براي شكار تير بارچي هاي دشمن به راه افتاد.
خبر سقوط خاكريزهاي دشمن خيلي زود به گوش رسيد.
سربازان عراقي در حالي كه دستها را پشت سر گذاشته بودند.
دسته دسته اسير نيروهاي اسلام شدند.
چهار ساعت از شروع عمليات مي گذشت.
عده اي از نيروها متفرق شده بودند.
عبدالله نشسته بود و به جايي دور نگاه مي كرد.
ناگهان از جا نيم خيز شد.
گلويش پر از طعم باروت بود.
آنچه را كه مي ديد باور نمي كرد.
فرياد كشيد: - دكتر آقا مجيد! مجيد با شنيدن صداي آشنا برگشت.
با ديدن عبدالله لبخند زد.
خسته و خاك آلود همديگر را در آغوش گرفتند.
حرف هاي زيادي براي گفتن داشتند، امّا وقت تنگ بود.
فرمانده آخرين حرفهايش را با كلمات شمرده تكرار كرد: - بايد به پيشروي ادامه بدهيم.
بعد همراه برادراني كه از دو جهت شمالي و غربي به ما ملحق مي شوند، پشت رودخانه نيسان پدافند مي كنيم...
به راه افتادند و با اولين پرتو خورشيد،مقبره امام زين العابدين را ديدند.
رودخانه نيسان آرام بود.
تانك هاي دشمن دشت را زير آتش گرفته بودند.
مجيد با نگراني به عبدالله نگاه كرد.
- نيروهايي كه قرار بود به ما ملحق شوند، نيامدند.
مي داني اين يعني چي؟ عبدالله تكه نان خشكي را كه به دست گرفته بود نصف كرد سرش را پايين گرفت: - آره مي دانم، يعني ارتباط قطع شده! يعني افتاديم توي تله! يعني محاصره شده ايم! مجيد به دورتر نگاه كرد، از هر طرف صداي غرش تانكهاي دشمن به گوش مي رسيد.
عبدالله گفت:«وسعت محاصره خيلي زياد است.
بايد هر جور شده يك راهي پيدا كنيم» آلوگردي كه تازه از شكار تانكهاي دشمن برگشته بود، به طرف آنها آمد.
لب و دهانش خشك بود.
قبضه آرپي جي را روي دوش انداخته بود و گاهي به اطراف نگاه مي كرد: - اوضاع زياد خوب نيست دكتر.
مجيد سر تكان داد به صدايي كه باد از سمت اردوگاه دشمن به همراه مي آورد گوش داد: - سربازان ايراني تسليم شويد تا زنده بمانيد! بعد از آن بود كه يك نفربر عراقي به سرعت به طرف آنها آمد.
صداي شليك گلوله ها در همه جا پيچيد.
آلوگردي گلوله آرپي جي را جاسازي كرد.
مجيد به دنبال او دويد تا سرانجام كارش را ببيند.
نفربر همچنان با سرعت مي آمد.
گلوله ها روي سطح فولادي آن كمانه مي كرد، امّا نمي توانست مانع حركت آن بشود.
آلوگردي زانو زد.
چشمش را در چشمي گذاشت و ماشه را لمس كرد.
همه نگاهها به او دوخته شده بود.
با صداي الله اكبر او بود كه نفس ها در سينه حبس شد.
گلوله آرپيجي درست در سينه نفربر نشست و دود و آتش در هم آميخت.
حالا فرصت براي عقب نشيني فراهم شده بود.
- بيا برويم عبدالله عبدالله به تانك هايي كه به طرف شان مي آمد نگاه كرد و گفت: «آلوگردي يكي دو تا گلوله بيشتر ندارد».
تانك ها هر لحظه جلوتر مي آمدند.
چندين تانك موفق به عبور از خط آتش دشمن شدند.
با صداي انفجار،نور اميدي در دلها تابيده شد.
تانك عراقي در آتش مي سوخت.
باران همه جا را خيس و گِلي كرده بود.
بيست و پنج نفر در زير آتش دشمن بودند.
همان جا بود كه عبدالله دوباره مجيد را گم كرد.
حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ تر مي شد.
گرسنگي و سرما همه را بي طاقت كرده بود.
تنها جاي امن، سنگر تانك بود.
مجيد به آنجا اشاره كرد: - اينجا باشيم و يكي يكي از زير آتش رد بشويم،اينجوري احتمال موفقيت مان بيشتر است.
باراني از تركش همه جا مي باريد.
- روي شكم بخوابيد زمين! مجيد سر بلند كرد و بوته هاي در هم تنيده شده را ديد.
خوشحال شد و گفت: «هر وقت كه گلوله هاي دودزا زدند، بايد شيرجه برويم تو بوته ها و سينه خيز خودمان را دور كنيم.
پيشنهاد مجيد خيلي زود عملي شد.
ساعتي بعد هم شليك عراقي ها كمتر شد.
- عراقيها فكر مي كنند همه ما كشته شده ايم، به خاطر اين است كه ديگر شليك نمي كنند!! در حالي كه افراد باقيمانده، لا به لاي بوته ها پناه گرفته بودند، تانكها و نفربرهاي دشمن با فاصله اي نزديك از كنارشان مي گذشتند.
مجيد دعا مي كرد تانكها جلو نيايند.
- حتي يكي از تانكها جلو بيايد همه مان را له مي كند! وقتي غروب رسيد از لاي بوته ها بيرون آمدند.
بايد به سرعت از آنجا دور مي شدند.
همه خسته بودند، مجيد مدام مواظب مجروحين بود.
آنها با زحمت از پستي و بلندي ها گذشتند و به يك كانال رسيدند.
- دور تا دور مان پر از عراقي است.
يك كمي اينجا استراحت مي كنيم و دوباره راه مي افتيم.
به جز نگهبان، همه خوابيدند.
مجيد وقتي بيدار شد، نمي دانست چند ساعت خوابيده است.
به ساعتش نگاه كرد .
ساعت دوازده شب را نشان مي داد.
به شدت گرسنه بود.
- راه مي افتيم...
گامهاي خسته دوباره به روي زمين كشيده شد.
آنها نالان و خسته از كنار خاكريز مي گذشتند كه ناگهان صدايي شنيد.
يك سرباز عراقي روي خاكريز ايستاده بود و به عربي چيزي مي گفت.
فاصله سرباز آنها كمتر از يك متر بود! چند نفري به داخل گودال پريدند.
سرباز عراقي سراسيمه دور شد.
مجيد گفت: «زود باشيد كاري بكنيد.
الان است كه يك نارنجك بيندازند وسط ما» براي تصميم جمعي، فرصت كم بود.
مجيد يكي از خشاب هاي اسلحه اش را بيرون آورد و به طرف جوان بسيجي كه با بهت او را نگاه مي كرد،گرفت: - اين را داشته باشيد، ممكن است فشنگ كم بياوريد! بعد با يكي كه آماده تر به نظر مي رسيد به طرف خاكريز دويد.@#@
هنوز شيب خاكريز را كاملاً بالا نرفته بود كه هيكل درشت سرباز عراقي را روبروي خود ديد.
لحظه اي به عقب برگشت.
كسي را نديد.
حدس زد كسي كه همراهش آمده بود در جايي كمين گرفته است.
سرباز عراقي بي حركت ايستاده بود و نگاهش مي كرد.
مجيد ناگهان به راه افتاد.
نمي دانست چرا اين تصميم را گرفته است.
سرباز عراقي با صداي بلند كلماتي را به زبان آورد.
مجيد همچنان مي رفت.
وقتي خودش را به جايي كه مثل سنگر بود رساند، هنوز صداي سرباز عراقي را مي شنيد.
در پناه سنگر نشست.
نمي دانست چكار كند.
برگردد يا به جلو برود؟ با خودش گفت: «پناه بر خدا، مي روم جلو ببينم چه مي شود.» حالا ديگر تنها شده بود.
دوباره صداي سرباز عراقي بلند شد.
مجيد بي اهميت جلو مي رفت ناگهان صداي چند گلوله شنيده شد.
گلوله ها به طرف او شليك مي شد.
پا تند كرد بوي بوته هاي نمناك همه جا پر شده بود.
حالا ديگر تجربه خوبي از پنهان شدن در لابه لاي آن را داشت.
خيز بلندي برداشت و به سرعت خودش را در ميان بوته ها از نظر پنهان كرد.
چندين بار صداي رگبار گلوله شنيد و بعد از آن همه جا در سكوت فرو رفت.
گرسنه، تشنه و كوفته بود آرام از جا بلند شد.
به جهتي كه نمي دانست كجاست راه افتاد.
آسمان صاف شده بود و نمي باريد.
پاسي از نيمه شب گذشته بود كه با ديدن كانال به طرف آن رفت.
ديگر رمقي برايش نمانده بود.
اسلحه اش را زير سرش گذاشت.
پلكهاي خسته اش به هم افتاد و خوابيد.
از شدت تشنگي بود كه از خواب بيدار شد.
به دنبال آب همه جا را گشت.
عاقبت قوطي خالي كنسروي را پيدا كرد.
به اندازه دو قاشق آب داخلش بود.
لب و زبانش را خيس كرد و با خودش گفت: «بايد بروم.» هوا گرگ و ميش صبح بود كه صدايي شنيد.
گوش تيز كرد، جهت صدا از خاكريز رو به رو بود.
خوشحال شد.
در دلش آرزو كرد: «كاش اينها ايراني باشند!» جلوتر رفت و خميده كنار بوته ها نشست.
دوباره گوش كرد.
فقط صداي سرفه مي آمد.
بعد يكي به عربي چيزي گفت.
حالا ديگر مطمئن بود هنوز در منطقه دشمن است.
چاره اي نداشت.
بايد تا رسيدن دوباره تاريكي در آنجا پنهان مي شد.
رسيدن تاريكي مثل خبري خوش، غرق در شادي اش كرد.
در حالي كه آثار ضعف و گرسنگي را احساس مي كرد به راه افتاد.
زبانش مثل تكه اي چوب خشك در دهانش بازي مي كرد.
مجيد تا سپيده صبح راه رفت...
احساس كرد جايي ايستاده كه مي تواند جهات جغرافيايي را رو به مقصد تعيين كند.
اين كار را انجام داد.
بعد جهت سوسنگرد و قبله اش را در ذهن مجسم كرد.
با خودش گفت: «بايد به سمت شمال حركت كنم.» مي رفت و به هر طرف نگاه مي كرد.
ناگهان ايستاد.
از دور مي توانست ارتفاعات نيشداق والله اكبر را ببيند.
لبهاي ترك خورده اش به لبخند گشوده شد.
با ديدن نفربر نيمه سوخته، جلو رفت.
خدمه هاي آن كشته شده بودند.
فقط آب مي خواست با ديدن دو گالن كه در كنار هم بودند،آنها را سبك و سنگين كرد.
پر بودند.
حلقش از تشنگي مي سوخت.
در يكي از گالن ها را باز كرد، بنزين بود.
به سرعت به طرف گالن دوم رفت.
از بوي گازوئيل غصه اش گرفت: - خدايا به تو توكل مي كنم.
دوباره در جهتي كه تعيين كرده بود به راه افتاد.
پاهايش به سختي بالا مي آمد.
سر قدمهايش سنگين شده بود و احساس مي كرد چشمانش به خوبي نمي بيند.
با ديدن آنچه رو به رويش بود ايستاد.
چشمانش را گشاد كرد تا بهتر ببيند.
آنچه مي ديد واقعيت داشت.
اينجا ميدان مين بود.
روي زانو نشست و چشمانش را بست: - خدايا به من نيرو بده...
راهي براي عبور از ميدان مين نبود.
دوباره برگشت.
امّا اين بار احساس مي كرد از جايي ديگر سر در آورده.
صداي چند انفجار شنيد.
ايستاد و يك دستش را سايبان چشمش كرد.
مطمئن بود جايي كه گلوله هاي توپ به آنجا اصابت مي كند مواضع خودي است.
به راه افتاد.
لباسش خيس بود و نسيم، سردي لباس خيس را مثل نيشتري به تنش فرو مي كرد.
با شنيدن صداي آمد و رفت چند ماشين سرش را بالا آورد.
با ديدن جاده ايستاد.
به سختي گلنگدن كشيد و اسلحه اش را مسلح كرد.
از ذهنش گذشت: «اگر عراقي باشند درگير مي شوم»! قدم به قدم جلو آمد و كنار جاده ايستاد.
زانويش مي رفت تا خم بشود.
وانت تويوتا كنارش ايستاد.
مجيد نگاه كرد.
تشنه و گرسنه بود.
لب هاي خشكش از هم باز شد.
مي خواست حرفي بزند،امّا نتوانست.
راننده خم شد و او را نگاه كرد: - بپر بالا بسيجي؛ مگر نمي خواهي بروي سوسنگرد؟ مجيد لبخند زد.
اين صدا عطش همه چيز را در او سيراب مي كرد.
نزديك ظهر بود كه به سوسنگرد رسيد.
عبدالله را روز بعد ديد.
هر دو بي آنكه پلك بزنند به هم نگاه كردند.
اشك در چشمانشان حلقه بسته بود.
عبدالله گفت: «نوكرتم دكتر...» مجيد در حاليكه او را به سينه مي فشرد گفت: «خيلي آقايي!»
طلايه داران عشق/ الهه دبيري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :