امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
928
مردي با چفيه سفيد
به سر دوراهي كه رسيديم راننده ترمز كرد و گفت: «آقايون به سلامت، قدم رو تا پادگان».
باقر از پشت وانت تويوتا جست زد پايين؛ و دست من و مرتضي را هم كشيد.
بعد از يك هفته مرخصي و بوهاي جور به جور توي شهر، حالا دوباره بوي منطقه جنگي حالي به حاليم مي كرد.
مرتضي نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: «باز هم تنگِ غروب رسيديم».
باقر پشت بند حرف او را گرفت و بي حال ادامه داد: «...
و باز هم دوراهي غُصه».
مرتضي ساكش را روي شانه انداخت و به راه افتاد.
باقر كنار شانه خاكي جاده نشست و به سرخي غروب خيره شد.
مانده ام با مرتضي بروم يا كنار باقر بنشينم.
«خُل شده.» به رقتن مرتضي نگاه مي كنم و مي گويم: «كدام مان خُل نيستيم؟».
باقر كه انگار خلق تنگش از جوش و خروش افتاده از جا بلند مي شود و مثل گوريل به سينه اش مي كوبد: «به اين جناب خُل بگو صبر كند تا با هم برويم».
انگشت چرك و شورم را تو دهانم مي كنم و سوت مي زنم.
مرتضي برمي گردد و نگاه مان مي كند؛ و تا برسيم ساكش را وسط جاده مي كوبد و روي آن مي نشيند.
چند لكه ابرِ سرخ و خاكستري در هم پيچيدند و خورشيد زوركي به آسمان بند شده.
چفيه ام را مثل حوله حمام به سر و سينه و زير بغلم مي مالم و پُف پُف مي كنم.
حالا ديگر گرماي جنوب را خوب مي شناسيم و بفهمي نفهمي به آن عادت كرديم.
به مرتضي كه مي رسيم مثل مجسمه اي بي جان خودش را به زمين مي اندازد و تاق باز دراز مي كشد.
باقر ساك او را هم برمي دارد و روي شانه ديگرش مي اندازد و مي گويد: «فكر كردي نفهميديم خُلي كه داراي نقش مجسمه را بازي مي كني؟».
مرتضي شاد و شنگول از جا مي پرد سر باقر را در بغل مي گيرد: «آخرش به حرفِ اين آقا خُلِ رسيدي يا نه؟ اگر مي خواهي دوراهي غصه دق مرگت نكند بايد بزني به سيم آخر، پياده!» هر سه نفرمان مي دانيم براي رسيدن به پادگان حداقل بايد پنجاه كيلومتر راه برويم.
باقر كلافه است و حرفهايش با حرص از دهانش بيرون مي زند: «من...
آخرش از دست تو سر به كوه و بيابان مي گذارم».
مرتضي دستش را زير بند ساك مي اندازد و با مهرباني به باقر نگاه مي كند: «رفيق هم رفقاي امروزي، هم قهر مي كنند هم ساك آدمهاي خُلِ كول كش مي كنند.» هر سه مي خنديم و مرتضي مي گويد: «موافق ايد چيق صلح بكشيم؟».
بعد دستش را فرو مي كند تو ساك و نخودچي كشمش هايي را كه مادرش توشه راهش گذاشته بيرون مي آورد و با ما قسمت مي كند.
يك ساعت بيشتر است كه راه مي رويم.
وقتي هوا حسابي تاريك مي شود به اين نتيجه مي رسيم كه عجب غلطي كرديم.
«بچه ها به نظرم جلوتر نرويم بهتر است، مي ترسم اسير بشويم.» باقر كه حالا پاك بي خيال شده و چند قدم جلوتر حركت مي كند؛ برمي گردد و لگدي به طرف مرتضي مي اندازد.
مرتضي فرار مي كند و از خنده ريسه مي رود.
باقر مي گويد: «اگر تو فرمانده جنگ بودي بعيد نبود كه سربازانت صدكيلومتر دورتر از خط مقدم اسير بشوند».
مرتضي دوباره يك مشت نخودچي كشمش به طرف باقر مي گيرد و صدايش را كلفت مي كند و مي گويد: «درست است رزمنده.
بهتر است دوباره چيق صلح بكشيم».
وقتي برمي گردم به شكلك درآوردن مرتضي نگاه كنم درجا خشكم ميزند.
دو تا فندق نوراني مي بينم كه هر لحظه بزرگتر مي شود.
ذوق زده به جاده خاكي خيره مي شوم.
مرتضي ساكش را روي شانه جابجا مي كند و مي گويد: «يا جدّا».
فندق نوراني بزرگ و بزرگتر مي شود.
باورم نمي شود.
وانت تويوتا چند متر جلوتر ترمز مي كند و گرد و خاك جاده به سر و مغزمان هجوم مي آورد.
راننده چراغ كابين را روشن مي كند.
فقط يك نفر كنار راننده نشسته جلو مي رويم.
مرتضي خوشمزگي مي كند: «سواره كه از پياده خبر ندارد».
مردي كه چفيه سفيد روي شانه اش انداخته و كنار راننده نشسته لبخند مي زند و مي گويد: «خبر دارد».
راننده اخم مي كند و دنده معكوس مي كشد و پدال گاز را بي خودي فشار مي دهد.
«بپريد بالا».
مرد چفيه سفيد كه لباس بسيجي رنگ و رخ رفته اي به تن دارد، دستش را روي دست راننده مي گذارد و با سر عقب ماشين را نشان مي دهد.
بعد به ما نگاه مي كند و مي گويد: «اين جلو براي دو تا شيربچه جا هست، من كه مي خواهم بروم عقب آب و هوا عوض كنم.» باقر فرز مي پرد بالا و تنگِ راننده مي نشيند.
مرتضي ساكش را مي اندازد عقب تويوتا و بدون استفاده از دست و با يك جست بلند بالا مي رود.
براي تصميم گرفتن معطل نمي شوم و مي روم عقب.
باقر سرش را از پنجره بيرون مي آورد و برايم خط و نشان مي كشد.
ماشين حركت مي كند و هواي گرم روي صورت گُر گرفته مان بازي مي كند.
«حتماً مي خواهيد برويد پادگان؟» به صورت آفتاب سوخته مرد چفيه سفيد نگاه مي كنم و مي گويم: «بله».
مرتضي ساكش را زير سرش مي گذارد و يله مي دهد: «نگوئيد پادگان، بنويسيد جهنم - راه ابريشم هم اينقدر سخت و طولاني نيست.» مرد چفيه سفيد دستي به ريش هاي مشكي و به قاعده اش مي كشد و سرش را مثل معلم حساب و هندسه تكان مي دهد.
حدس مي زنم زير زبانش پر از حرف باشد.
قيافه اش كه اينجوري مي گويد.
«مگر شما بسيجي نيستيد؟» مرتضي يله اش را از روي ساك برمي دارد و مي گويد: «بفرماييد حالا كه بسيجي شديم الفاتحه».
مرد چفيه دستش را روي دست مرتضي مي گذارد و لحظه اي بي آنكه حرف بزند او را نگاه مي كند.
مرتضي دست ديگرش را كه آزاد است روي سينه مي گذارد و خم مي شود.
«مخلصيم اخوي، مي خواهيد معجزه كنيد؟» مرد چفيه سفيد از حرفهاي مرتضي يك دلِ سير مي خندد و آخرسر مي گويد: «ماشاا...
به اين روحيه».
مرتضي لب و دهانش را كج و معوج مي كند؛ زيپ ساك را باز مي كند و مشتي نخودچي كشمش بيرون مي آورد و به طرف مرد چفيه سفيد مي گيرد.
«بخوريد براي فك تان خوب است.
ما به اش مي گوئيم چيق صلح، چون باعث مي شود حرفهاي اضافي نزنيم و زير مشت لگد دوستان نيفتيم.» به آسمان نگاه مي كنم.
ماه همراه مان مي آيد.
از مرد چفيه سفيد خوشم آمده دلم مي خواهد مرتضي با احترام بيشتري با او حرف بزند؛ اما انتظار بيهوده اي دارم.
«شما هم بسيجي هستيد؟ قيافه تان كه به از ما بهتران مي خورد.» مرد چفيه سفيد كه لبخند از لبش دور نمي شد، سرش را تكان مي دهد و مي گويد: «مثل خودت، اما نه به مخلصي تو».
خسته ام و چشمهايم را مي بندم.
مرتضي يك ريز حرف مي زند.
انگار چيق صلح نتوانسته فك اش را از كار بيندازد.
«... شنيدم فرمانده لشكر عوض شده.
خدا كند به فكر مشكلات بچه بسيجي ها باشد.
يعني...
من كه چشمم آب نمي خورد.» حرفهاي مسلسل وار مرتضي آرامش را از مغزم گرفته است.
چاره اي ندارم بايد قيد يك چرت خواب را برنم.
از قرار معلوم تا به پادگان برسيم او مرد چفيه سفيد را تخليه اطلاعاتي كرده است.
«... اگر من فرمانده لشكر بودم دستور مي دادم ده تا ديو ارتشي به قطار صف بكشند اول دوراهي غصه تا بسيجي هاي بخت برگشته اي مثل ما راحت به پادگان برسند».
«يعني غصه تو همين است؟» مرتضي صدايش را تو گلو مي اندازد و چپ چپ به مرد چفيه سفيد نگاه مي كند.
«اي بابا مثل اينكه تو باغ نيستي، اصلاً مي داني دوراهي غصه كجاست؟ همين جاده اي را كه الان دارد برايمان لالايي مي خواند را مي بينيد؟ برو تا برسي به اولش».
مرد چفيه سفيد با اشاره سر حرفهاي مرتضي را تأييد مي كند و لبخند مي زند.
نگاهم به شيشه عقب ماشين مي افتد.
باقر چِشم و ابرو بالا و پايين مي كند و انگار مي خواهد موضوعي را بفهماند.
مدام به مرد چفيه سفيد اشاره مي كند و با دست به سرش مي كوبد.
يقين فهميده مرتضي مثل هميشه آب و روغن قاطي كرده.
«... مشكل ديگري نداري؟ فقط همين؟» مرتضي دوباره روي ساك يله مي دهد و با دلخوري مي گويد: «نه جناب فرمانده، باقي سلامت، بعدش شهادت».
مرد چفيه سفيد دستش را روي شانه مرتضي مي گذارد و صميمانه نگاهش مي كند.
«چرا ناراحت مي شوي؟ راحت حرفت را بگو، اصلاً فكر كن من فرمانده لشكر هستم.» مرتضي اين بار چشمهايش را مي بندد و دراز مي كشد و سرش را روي ساك مي گذارد.
فكر مي كنم چيق صلح اثرش را گذاشته است.
صدايش خواب آلود است.
«نه اخوي من و تو گروه خوني مان به اين حرفها نمي خورد.
فعلاً لالايي بهتر است.» از ديدن چشمهاي بسته مرتضي همان قدر خوشحال مي شوم، كه از ديدن تويوتا.
تو خواب و بيداري هستم كه ماشين ترمز مي كند و صداي باقر را مي شنوم: «رسيديم.» مرد چفيه سفيد هم با ما پياده مي شود و هر سه نفرمان را در آغوش مي گيرد.
در آخرين لحظه مي گويم: «ببخشيد، اين رفيق ما خيلي زود صميمي مي شود».
مرد چفيه سفيد با دو دست بازوهايم را مي گيرد و لبخند مي زند.
«همين جوري خوبه، اصل، اخلاص است، كه دارد.» وقتي تويوتا دور مي شود باقر به دست با پيشاني اش مي كوبد و مي گويد: «فهميديد كي بود؟» مرتضي بند ساك را روي شانه اش جابجا مي كند؛ و نخودي را به هوا مي اندازد و دهانش را زير آن مي گيرد: «آره فهميديم، پسرِ بابايش بود.» باقر سكوت مي كند و به راه مي افتيم.
شب وقتي تو آسايشگاه دراز كشيديم و به سقف نگاه مي كنيم، صداي باقر را مي شنويم.
انگار با خودش حرف ميزند: «كسي كه عقب تويوتا نشسته بود فرمانده لشكر بود.
حاج عباس كريمي».
ناگهان مرتضي مثل برق گرفته ها تكان مي خورد.
مي بينيم كه چشمهايش گرد شده و رنگش پريده.
به باقر نگاه مي كند.
چشمهاي باقر هم خيس اشك است.
ديگر هيچ شك و شبهه اي براي مرتضي باقي نمانده.
مثل يك تكه گوشت بي جان در جايش مي افتد.
بعد دست لرزانش را دراز مي كند و تو گرماي كلافه كننده آسايشگاه پتو را به سرش مي كشد؛ و تا صبح زار ميزند.
سه ماه بعد وقتي مي خواهيم به مرخصي برويم خيال مان راحت است.
مي دانيم وقتي برمي گرديم چند ديو ارتشي به قطار صف كشيدند.
مردي با چفيه سفيد/ اصغر فکور
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :