امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
965
كمين در كمين
عباس از جا بلند شد و گفت: «چشم!» همت دستش را روي شانه او گذاشت و گفت: «ما هيچي از دشمن كمتر نداريم.
نبايد اجازه مي داديم به راحتي يازده نفر از پچه هاي ما را اسير كنند». عباس سر به زير انداخت و گفت: «من تلاش خودم را مي كنم.
انشاءا...
كه با دست پُر برمي گرديم.» از سنگر فرماندهي كه بيرون آمد چشمش به حسين افتاد. حسين منتظرش بود و با ديدن عباس جلو آمد و پرسيد: «بالاخره كجا بايد عمليات كينم؟» عباس عرق پشت گردنش را با چفيه اش پاك كرد و گفت: «حاج همت نظرش اين بود كه روي پاسگاه رشيديه عمل كنيم، اما من نظرم اين بود كه روي تپه هاي هشتاد و پنج بهتر است؛ دليلش را هم گفتم و حاجي قبول كرد». حسين پشت گوش اش را خاريد و به فكر فرو رفت.
«به چي فكر مي كني؟» حسين افق را نگاه كرد و گفت: «هيچي، فقط بايد خيلي دقت كنيم تا نتيجه معكوس نگيريم».
عباس لبخند زد و بازوي او را گرفت و كشيد: «توكل مي كنيم به خدا، يك نقشه پرملات تو سرم است كه اگر همت كنيم نتيجه خوبي مي گيريم».
صبح روز بعد هوا گرگ و ميش بود كه به راه افتادند. راه طولاني نبود. وقتي رسيدند عباس تپه ماهورهاي به هم پيوسته را نشان داد و گفت: «عراقيها هر روز صبح حدود بيست نفر را روي تپه هاي هشتاد و پنج مي آورند و شب برمي گردند».
حسين به چند ستاره كه در زمينه آبي كم رنگ آسمان سوسو مي زد نگاه كرد و لبخند زد: «عجب اطلاعات دقيقي داري پسر».
عباس دوربين را به چشم گذاشت و گفت: «از اينجا به بعد را محضِ احيتاط بايد سينه خيز برويم».
وقتي به دامنه تپه رسيدند عرق از سر و صورت شان چكه مي كرد.
حسين خيره به اطراف چشم دوخت.
عباس رد نگاه او را گرفت.
«نگران نباش، اينها هيچوقت در روز روشن منتظر ما نيستند».
حسين سرش را بالا آورد و در حاليكه نفس نفس ميزد گفت: «چرا نگران باشم؟ تا تو را دارم جنازه ام به زمين نمي ماند».
هر دو خنديدند و عباس با سرنيزه چند خط روي خاك كشيد: «اين نقطه بايد نقطه تسليم عراقيها باشد...» حسين خنديد و گفت: «يعني قتلگاه» عباس حرف او را نشنيده گرفت و ادامه داد: «...
اين دو منطقه براي ريختن آتش بر سر آنها، مهم تر از هر جا اين نقطه است، يعني محلي كه نيروهاي ما وارد مي شوند تا اسير بگيرند».
حسين ابرو بالا انداخت و گفت: «اگر بيشتر از كوپن شان خواستند مقاومت كنند چي؟» منتظر جواب عباس نشد و لوله سرد اسلحه اش را لمس كرد و گفت: «در آن صورت راه جهنم باز است».
عباس دوباره دوربين را به چشم گذاشت و در همان حال انگشتش را رو به تپه ها نشانه گرفت: «اينجا يك راه باريكي وجود دارد كه آنها مي توانند اگر دوست داشتند برگردند».
حسين فكر كرد اگر نقشه فرمانده اطلاعات عملي بشود ضربه بزرگي به دشمن وارد مي آيد.
دو روز بعد همه آماده بودند تا به منطقه عملياتي بروند.
نيروها به سه دسته تقسيم شده بودند، عباس براي آخرين بار هدف از حمله را به نيروها گوشزد كرد: «برادران من، از اين ساعت به بعد ما به اميد پيروزي قدم بر مي داريم.
بزرگترينِ هدف ما هم از اين عمليات گرفتن اسير از دشمن است، تا روحيه او را متزلزل كنيم.» ساعتي بعد آنها در منطقه تحت نفوذ دشمن بودند.
عباس گفت: «عراقيها فكر نمي كنند كسي جرأت نزديك شدن به تپه را داشته باشد! البته حق دارند؛ ما هم حق داريم، چون فكر مي كنيم خيلي خوش خيال اند».
فرمان عمليات خيلي زود صادر شد.
با شليك اولين گلوله عباس از ديدگاه به موقعيت دشمن نگاه كرد.
بيسيم چي با عجله گوشي را به عباس داد و گفت: «برادر حسين است».
«خودم هستم، به گوشم.» «حاج عباس هيچ فكر كردي اگر نيروي كمكي به آنها برسد همگي اينجا قتل عام مي شويم؟».
عباس در حاليكه به جابجا شدن سربازان عراقي نگاه مي كرد گفت: «نگران نباش...
جوانمرد عراقيها دو كيلومتر از خط پدافندشان دور هستند و نيروهاي شان نمي توانند به موقع عمل كنند، تو با بچه هاي خودت حمله كن مطمئن باش نتيجه خوبي مي گيري.» «يا علي» با حمله دسته اول به فرماندهي حسين عراقيها به وحشت افتادند.
عباس گفت: «دسته دوم فعلاً وارد عمل نشود تا ترس و وحشت را در دلشان طولاني كنيم».
عراقيها لحظه اي دست از تيراندازي بر نمي داشتند.
عباس دگمه زمان سنج را فشار داد و به صفحه آن چشم دوخت: «يك...
دو...
سه...
پانزده».
حالا ديگر مطمئن بود حسين و نيروهايش دشمن را از عقب غافلگير كردند.
افسر عراقي وقتي سردي خنجر را روي شاهرگش احساس كرد، زانو زد و اسلحه اش را به زمين انداخت.
فكر نمي كرد كمين آنها در كمين افتاده باشد.
وقتي صداي تيراندازي آهنگي ملايم گرفت عباس از ديدگاه پايين آمد.
«همه مي دانيد كه دسته ما چه مسئوليتي دارد؟» «بله حاجي، فقط گرفتن اسير.» نيروهاي تحت فرماندهي عباس به سرعت آماده شدند و به راه افتادند.
دوباره وزوز گلوله ها شنيده شد.
عباس فرياد كشيد: «ما اسير مي خواهيم همين!».
عده اي از سربازان دشمن دست به مقاومت زدند.
حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ تر مي شد.
هيچ راه فراري براي آنها كه بايد اسير مي شدند وجود نداشت.
وقتي دستها به نشانه تسليم بالاي سر برده شد حسين خودش را رساند.
«خدا را شكر كه موفق شديم: «حالا مي رويم دوش آب سرد مي گيريم و به رستوران گوشت كوبيده شب مانده سفارش مي دهيم».
عباس دست او را گرفت و گفت: «كجا؟ چرا ناشي بازي درمي آوري؟» حسين با تعجب نگاهش كرد و گفت: «ما كه ديگر اينجا كاري نداريم.
الحمدلله بجاي يازده اسير، سيزده نفر گرفتيم».
عباس دستش را به موهاي خاكي او كشيد و لبخند زد «گوش كن بچه جان هنوز كار ما تمام نشده، خيلي زود بچه ها را بفرست داخلِ سنگرها و بگو آماده باشند، فقط تأكيد كن جلو چشم آفتابي نشوند.» «اما حاجي اين جزء برنامه نبود.» وقتي نگاه خشمگين عباس را ديد با شيطنت كودكانه اي سر خم كرد و گفت: «بله، بله! اول سماجت، بعدش اطاعت».
هيچكس نمي توانست حدس بزند چرا بايد در سنگرها بمانند و آماده باشند.
عباس دوباره به ديدگاه رفت.
انتظارشان زياد طولاني نشد.
ناگهان صداي رگبار گلوله در همه جا پيچيد.
حسين با حيرت نگاه كرد و گفت: «دشمن پاتك كرده، اگر رفته بوديم از پشت غافلگير مي شديم.» با فرمان عباس نيروها دوباره وارد ميدان شدند و دشمن را زير رگبار گرفتند.
عراقيها كه دوباره غافلگير شده بودند به عقب برگشتند.
حسين روي زانويش زد و گفت: «احسنت حاج عباس گُل كاشتي».
چند نفري از نيروهاي دشمن كه خيلي جلو آمده بودند در حلقه محاصره گير كردند و بي مقاومت تسليم شدند.
حسين به راه باريك نگاه كرد و گفت: «طبق پيش بيني حاج عباس بقيه فلنگ را بستند».
عباس گفت: «اين قسمت عمليات موضوعي بود كه تو نگرانش بودي.» حسين خودش را روي زمين انداخت و گفت: «اسيرتم حاجي».
هنوز ظهر نشده بود كه نيروها به موقعيت برگشتند.
حاج همت ايستاده بود و نگاه شان مي كرد.
بغض گلويش را گرفته بود و نمي توانست حرف بزند؛ اما صورتش پر از شادي بود.
وقتي دهان باز كرد حرفهايش از ميان بغض و اشك شنيده شد.
«كمرم شكسته بود، اجرتان با امام حسين عليه السلام.» بعد، انگار كه دنبال كسي مي گردد به صف بسيجيان نگاه كرد و فرياد كشيد: «پس اين شيرمرد كجاست؟» همه به پشت سر نگاه كردند و در آخرين رديف، عباس را كه سر به زير انداخته بود ديدند.
مردي با چفيه سفيد/ اصغر فکور
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :