امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1435
اي گنه آمرز و عذر آموز من
... اي خرد در راه تو طفلي بشير
گم شده در جستجويت عقل پير
اي گنه آمرز و عذرآموز من
سوختم صد ره چه خواهي سوز من
خونم از تشويش تو آمد به جوش
ناجوانمردي بسي كردم بپوش
من ز غفلت صد گنه را كرده‌ساز
تو عوض صد گنه رحمت داده باز
پادشاها درمن مسكين نگر
گر زمن هر بد بديدي در گذر
چون ندانستم، خطا كردم ببخش
آنچه كردم عذر آوردم ببخش
چشم من گر مي نگريد آشكار
جان نهان مي‌گريد از عشق تو زار
خالقا گرنيك و گر بد كرده‌ام
هرچه كردم جمله با خود كرده‌ام
عفو كن دون همتي‌هاي مرا
محو كن بي‌حرمتي‌هاي مرا
يك نظر سوي دل پر خونم آر
از ميان اين همه بيرونم آر
مبتلاي خويش و حيران توام
گر بدم گر نيك هم زان توام
اي ز لطفت ناشده نوميد كس
حلقة داغ توام جاويد بس
يارب آگاهي ز زاريهاي من
ناظري بر ماتم شبهاي من
ماتمم از حد بشد سوري فرست
در ميان ظلمتم نوري فرست
لذّت نور مسلمانيم ده
نيستيّ نفس ظلمانيم ده
پايمرد من درين ماتم تو باش
كس ندارم دستگيرم هم تو باش
چون ز من خالي بماند جاي من
كس ندارد غير تو فرداي من
اي خداي بي‌نهايت جز تو كيست؟
چون تويي بي‌حدّ و غايت جز تو كيست؟
گم شدم در بحر حيرت ناگهان
زين همه سرگشتگي بازم رهان
در ميان بحر پر خون مانده‌ام
وز درون پرده بيرون مانده‌ام
نفس من بگرفت سر تا پاي من
گر نگيري دست من اي واي من!
جانم آلوده است از بيهودگي
من ندارم طاقت آلودگي
يا از اين آلودگي پاكم بكن
يا نه در خونم كش و خاكم بكن
خلق ترسند از تو،‌ من ترسم ز خود
كز تو نيكي ديده‌ام، ‌از خويش بد
پادشاها دل به خون آغشته‌ايم
پاي تا سر چون فلك سر گشته‌ايم
با دلي پر درد و جاني پر دريغ
زاشتياقت اشك مي‌بارم چو ميغ
رهبرم شو زان كه گمراه آمدم
دولتم ده گرچه بيگاه آمدم
هر كه در كوي تو دولتيار شد
در تو گم گشت و ز خود بيزار شد
نيستم نوميد و هستم بي‌قرار
بو كه در گيرد يكي از صدهزار
يا اله العالمين درمانده‌ام
غرق خون بر خشك كشتي رانده‌ام
دست من گير و مرا فرياد رس
دست بر سر چند دارم چون مگس
روي آن دارم كه همراهي كني
مي‌تواني كرد، گر خواهي كني[1]

[1] . منطق الطير، شيخ فريدالدين عطار، به تصحيح دكتر محمدجواد مشكور، كتابفروشي تهران.‌ص 13.
عطار نشابوري
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :