امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
1328
بيا تا برآريم دستي ز دل
بيا تا برآريم دستي ز دل
كه نتوان برآورد فردا زگل
همه طاعت آرند و مسكين نياز
بيا تا به درگاهِ مسكين نواز
چو شاخ برهنه برآريم دست
كه بي‌برگ از اين بيش نتوان نشست
خداوندگارا نظر كن به جود
كه جُرم آمد از بندگان در وجود
گناه آيد از بندةأ‌خاكسار
به امّيد عفو خداوندگار
كريما به رزق تو پرورده‌ايم
به اِنعام و لطف تو خو كرده‌ايم
چو ما را به دنيا تو كردي عزيز
به عُقبي همين چشم داريم، نيز
عزيزي و خواري تو بخشي و بس
عزيز تو خواري نبيند ز كس
خدايا به عزّت كه خوارم مكن
به ذُلّ گنه شرمسارم مكن
مسلّط مكن چون مني بر سرم
زدست توبِهْ گر عقوبت برم
مرا شرمساري ز روي تو بس
دگر شرمسارم مكن پيش كس
گرم بر سر افتد ز تو سايه‌اي
سپهرم بود كهترين پايه‌اي
تو داني كه مسكين و بيچاره‌ايم
فروماندة نفس امّاره‌ايم
به مردان راهت كه راهي بده
وز اين دشمنانم پناهي بده
خدايا به ذات خداوندي‌ات
به اوصاف بي‌مثل و مانندي‌ات
به لبيك حجّاج بيت الحرام
به مدفون يثرب عليه السلام
به تكبير مردان شمشير زن
كه مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پيران آراسته
به صدق جوانان نو خاسته
كه ما را در آن ورطة يك نفس
زننگ دو گفتن به فرياد رس
اميد است از آنان كه طاعت كنند
كه بي‌طاعتان را شفاعت كنند
به پاكان كز آلايشم دور دار
و گر زلّتي رفت معذور دار
به پيرانِ پشت از عبادت دوتا
ز شرم گنه، ديده بر پشت پا
كه چشمم ز روي سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ يقينم فرا راه دار
ز بد كردنم دست كوتاه‌دار
بگردان زنا ديدني ديده‌ام
مده دست بر ناپسنديده‌ام
من آن ذرّه‌ام در هواي تو نيست
وجود و عدم زاحتقارم يكي است
ز خورشيد لطفت شعاعي بسم
گه جز در شعاعت نبيند كَسم
خدايا به ذلت مران از درم
كه صورت نبندد دري ديگرم
چه عذر آرم از ننگ‌تر دامني؟
مگر عجز پيش تو آورم: كاي غني!
فقيرم به جُرم و گناهم مگير
غني را ترحم بود بر فقير
سعدي شيرازي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :