امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
1406
تاثير شخصيت مفسر در تفسير قرآن

1) مقدمه
يكى از مباحث هرمنوتيك به معناى عام كاوش در مسائل روان شناختى و تاثيرشخصيت مفسر در فهم متون است. روشن است كه هر متنى مبتنى بر چند ركن است:خود متن، شنونده و مخاطب متن و تفسير كننده متن. از متن و ويژگيهاى آن در اصول فقه‏و علوم قرآن و كتاب مقدس گفتگو مى‏شود. درباره شنونده متن يعنى مخاطب و مردمى‏كه مؤلف و گوينده با آنان سخن گفته، مسائل گوناگونى مطرح است و از آن جمله‏مخصوص بودن متن به مخاطبان حاضر يا اعم بودن از مخاطبان حاضر، ضرورتها وپرسشهاى شنوندگان، جامعه‏شناسى عصر مخاطبان، مسائل و مشكلات عصر نزول‏وحى،افق سطح مخاطبان، مصبوغيت فهم آن به عوامل اجتماعى.
اما از همه اينها مهمتر تفسيركننده متن است كه در عرضه فهمى از متن نقش مهمى‏ايفا مى‏كند; زيرا مفسر با ذهن خالى به مانند صفحه سفيد كاغذ به سراغ متن نمى‏رود تاآنچه از متن در صفحه ذهن او مى‏تابد، در آن نقش بندد و دستگاه ذهن در آن دخالتى‏نداشته باشد. ذهن مفسر خالى نيست; بلكه انباشته از دانسته‏ها و گرايشها و منشهايى‏است كه بدون شك در تفسير او تاثير مى‏گذارد.


2) جنبه‏هاى مختلف شخصيت مفسر
جنبه‏هاى مختلفى كه در تفسير تاثير دارند، به چند وجه مهم قابل تقسيم هستند:
1-2) دانسته‏هاى مفسر
بخشى از برداشتهاى مفسر ناشى از دانسته‏هاى وى است. اين دانسته‏ها اشكال‏مختلف دارد. برخى از آنها مبادى و مقدمات علمى مفسر است; مانند ادبيات، منطق،كلام و فلسفه. در اين موارد هرچه مفسر به اين علوم احاطه بيشترى داشته باشد، فهم اواز متن قرآن شفاف‏تر است. به عنوان نمونه آگاهى مفسر از مسائل روان شناسى،جامعه‏شناسى، تاريخى، فلسفه و عرفان و مباحث جديد فلسفه دين و كلام جديد ميدان‏گسترده‏ترى را بوجود مى‏آورد و مفسر با آگاهى از آنها و پرسش هايى كه در اين علوم‏مطرح است، در برخورد با متون نقش كاملا متمايزى ايفا مى‏كند و تفاوت آشكارى درگرايش ها و برداشت هاى تفسيرى او بوجود مى‏آورد. مثلا در آنجا كه آراى علمى و كلامى رابا آموزه‏هاى دينى سازگار بيابد و آنها را در برنامه‏هاى ارشادى و تبليغى خويش مفيدانگارد، به آنها اقبال مى‏كند و آنها را به منزله مبادى و مقدمات ادله كلامى خود در تفسيرجاى مى‏دهد و در آنجا كه مفسر با آن آموزه‏ها نظر مخالف داشته باشد و آنها را مباين‏دستگاه فهم خود ببيند، باز به گونه‏اى متاثر خواهد شد و مباحث را با نگاه شبهه و نقدشبهه مى‏بيند و كلمات متن را به گونه‏اى تحليل و تفسير مى‏كند كه آن شبهات را پاسخگوباشد.
به همين جهت اين معلومات از ديرباز، دست كم نوعى موضعگيرى مثبت و منفى رادر مجموع دانش‏هاى بيرونى مفسر فراهم ساخته است.
2-2) اعتقادات مفسر
اعتقادات و باورهاى مفسر گاه جنبه مذهبى و نحله‏اى دارد; مانند اشعرى، اعتزال،شيعى و سنى و مانند آن و گاه جنبه علمى; مثلا چنانچه مفسرى از پيش نسخ را در قرآن‏نپذيرفته يا در باب محكم و متشابه مقوله تشابه را از مجمل و مبهم جدا دانسته و يا درباب اسباب نزول تئورى خاصى را پذيرفته باشد، رفتار او نسبت‏به مجموعه‏اى از آيات‏متفاوت از كسانى است كه اين باورها را نداشته و نظريه ديگرى را پذيرفته‏اند و نوع‏برداشت او با ديگر مفسران تفاوت خواهد كرد.
3-2) تئوريهاى مفسر
تئوريهاى مفسر آنهايى‏اند كه در ذهن او جاى گرفته، ولى مانند اعتقادات و باورهاى‏كلى نيست. به عنوان نمونه آن كس كه در بحث معاد جسمانى تئورى خاص دارد، نگرش‏او به اين دسته از آيات با همان نگرش خواهد بود. مثلا صدرالمتالهين كوشش داشت كه‏ميان شريعت و طريقت و حقيقت آشتى برقرار كند و مفاهيم دينى را عقلى كند.كوششهاى آشتى‏جويانه و در عين حال تاويلى وى از عقل و وحى و اثبات عقلانى اصول‏اعتقادى بر اين فرض مبتنى بود كه يافته‏هاى دين با عقل در تعارض نيست. لذا در جلدنهم اسفار در بحث معاد جسمانى با مقدمه‏اى مفصل تئورى خود را شرح مى‏دهد وتجسم اعمال و ثواب و عقاب را به درون انسان مى‏كشد و از او جدا نمى‏داند يا در باب‏تفسير وحى، عرش، كرسى، لوح، قلم يا روح و نفس آيات را بر معانى غير مادى و مجردتطبيق مى‏كند. در مباحث جديد كلام مانند نظريه حداقلى يا حداكثرى در فقه، مساله‏انتظارات انسان از دين، مساله كمال و جامعيت دين، بيان روشى يا بيان ارزشى در احكام‏و دهها مساله ديگر از تئورى‏هايى است كه حضور آن در ذهن مفسر مى‏تواند نگرش‏مفسر را نسبت‏به حجم انبوهى از آيات كاملا متفاوت كندو نگرش و استنباط او رادگرگون سازد.
4-2) روحيات مفسر
بدون شك ويژگيهاى تربيتى، روحى و اخلاقى مفسر يكى از موارد تاثير و تاثر ذهن‏مفسر نسبت‏به تفسير است. روحيات مفسر در تفسير نقش بسزايى دارد، مثلا مفسرى‏كه دقت نظر دارد و در پى دليل است‏يا شجاعت علمى دارد و يا به دنبال نوآورى ونوانديشى است‏يا روحيه جنجالى دارد، همه اينها مى‏تواند تاثير بسزايى در گرايشها وبرداشتهاى مفسر داشته باشد. در دانش تفسير اين نظر همواره تاكيد مى‏گردد كه فهم وتفسير يك متن بايد به دور از مسبوقات ذهنى و تمايلات فكرى مفسر باشد،[1] و تعصبات‏مذهبى و گرايش‏هاى نحله‏اى در تفسير بروز و ظهور نكند، حتى تاكيد مى‏شود كه تفسيربايد از عقايد عرفى زمان خود به دور باشد و مادام كه مفسر در بند اين عقايد باشد، ازفهم حقايق قرآن باز مى‏ماند. راه رسيدن به فهم كامل مرهون آزادى از عقايد و ارزشهاى‏شخصى مفسر است.
اما بايد پرسيد اولا آيا منظور از اين بايد همان تفسير به راى نيست؟
ثانيا، مرز راى چيست و آيا ميان هواها و هوسها و تمايلات فكرى مفسر وگرايش‏هاى تفسيرى چگونه مى‏توان جدايى افكند؟
ثالثا، چنين تلاشى تا چه اندازه عملى است; به ويژه در آن گرايش‏هايى كه به طورناخودآگاه و بر اثر تربيت و آموزش و زندگى در محيط مذهبى خاص حاصل آمده است;چرا كه صرف‏نظر از اصول و قواعدى كه مفسر خود رابه مراعات آن مصمم مى‏داند،مساله گزينشى عمل كردن مفسر در تمام اين موارد بسيار مهم است.
واقعيت اين است كه ما در تاريخ تفسير به سليقه‏ها و گرايش‏هاى متنوعى در افق‏تاريخى و مذهبى مفسران برخورد مى‏كنيم. لازم نيست كه مقايسه‏اى ميان تفسير معتزله،اشاعره، سلفيه و ديگر مذاهب داشته باشيم تا با ذهنيت‏خاص و نقد مذهبى اين تنوع راملاحظه كنيم و ريشه اختلاف را در نوع روش آنها ببينيم. حتى اين تفاوتها در تفاسيرشيعه نيز در شكل گسترده آن مشاهده مى‏شود. كافى است كه به تفاسير گوناگون فلسفى،عرفانى، ماثور و غير ماثور نظر افكنده شود و گوناگونى برداشتهاى تفسيرى ملاحظه‏گردد.
نا گفته نماند كه سخن از ترجمه و دلالت ظاهرى كلام نيست; بلكه سخن از تفسيراست و تفسير پرده‏بردارى و كشف پيچيدگيهاى كلام است; به ويژه آنجا كه به استنباط وبرداشت در حوزه جهان بينى‏ها و اصول عقايد و نگرش به مساله عام احكام بازگردد.
آنچه كه در اين مقال بررسى مى‏شود، اين است كه شخصيت مفسر در تفسير قرآن‏كريم چه جايگاهى دارد و تاثير آن تا چه حدى مقبول و طبيعى است و در اين باره‏مفسرين بزرگ و قرآن پژوهان چه نظرى دارند و اصولا پذيرفتن اين تئورى كه شخصيت‏مفسر در تفسير نقش تعيين كننده دارد چه مشكلاتى را بوجود مى‏آورد. هدف اين مقاله‏كاوش در يكى از مباحث مهم هرمنوتيك و تفسير و معرفت‏شناسى انديشه مسلمانان‏درباره قرآن است و طرح آنها مى‏تواند ريشه‏هاى جزميت‏گرايى را در انديشه پيشينيان به‏نقد بكشد.


3) طرح مساله
با نگاهى به تفاسيرى كه درباره قرآن يا حتى برخى از ديوان اشعار شعراى نامدارچون مولوى و حافظ نگاشته شده، اين حقيقت را درمى‏يابيم كه تفسيرهايى كه از اين‏سخنان شده يكسان نيستند و مفسران اين متون برداشتهاى مختلفى عرضه كرده‏اند. ماكه آنها را مى‏خوانيم نيز با برخى از تفسيرها موافق و با برخى از تفسيرها مخالف‏مى‏شويم. منشا اين اختلاف چيست و چه عاملى موجب آن شده كه تفسيرهاى مختلفى‏عرضه شود و هر روز كه مى‏گذرد بر حجم اين تفسيرها افزوده مى‏شود و ديدگاههاى ‏جديدترى عرضه مى‏گردد. آيا ريشه اختلافها در متن است‏يا مفسر متن يا هر دوى آنها؟در اين باره نظريات مختلفى مطرح شده و درباره معنادارى متن و نيت مؤلف و زبان‏گوينده بحثهاى فراوانى شده است; اما بدون شك اگر متنى برداشتهاى گوناگون بپذيرد،مفسر متن در اين گوناگونى بى‏نقش نيست.
برخى خواسته‏اند، مساله را ساده جلوه دهندو ريشه اين اختلاف را مربوط به هواهاى نفسانى و عليل بودن ذهن و مريض بودن دل‏مربوط كنند; اما اين عامل پيدايش تمام تفسيرهاى مختلف نمى‏تواند باشد; زيرا بسيارى‏از آنها از سر آگاهى و عناد و مرض نيست. به عنوان نمونه اگر مقايسه‏اى ميان تفاسيرشيخ طوسى (تبيان)، طبرسى (مجمع‏البيان)، فيض كاشانى (صافى)، ملا صدراى‏شيرازى (تفسير القرآن الكريم)، علامه طباطبايى (الميزان) و سيد محمدحسين‏فضل‏الله (من وحى القرآن) انجام گيرد، مى‏بينيم ديدگاههاى مختلفى در تفسير عرضه‏كرده‏اند; در حالى كه همگى شيعه هستند، از منبع حديث اهل بيت‏عليهم السلام استفاده‏كرده‏اند، قواعد و اصول را رعايت كرده‏اند و هواى نفسانى و مرض و غرض نداشته‏اند.
بنابراين همه اختلافات تفسيرى ناشى از هواهاى نفسانى يا اختلافات مذهبى نبوده‏است و حتى نمى‏توان گفت: طبيعت متن چنين بوده كه موجب اختلاف و تشتت آرا شده‏است; زيرا اصولا در صورتى مى‏توانيم اين فهم‏هاى متفاوت را در شخصيت مفسردخيل ندانيم كه چند مساله در نظر ما حل شده باشد:
1- سؤالات و مسائلى را كه مفسر به دنبال پاسخ آنهاست و در ذهن او مشكل‏سازشده در تفسير او مؤثر ندانيم. در حالى كه در هر عصرى دين و معارفش از سوى گروهى‏مورد هجوم قرار مى‏گيرد و مفسرى كه اين شبهات را مى‏بيند، در پى پاسخ آنهاست. حال‏فرقى نمى‏كند كه اين شبهات مربوط به مسائل كلامى و اعتقادى ديرين باشد يا شبهاتى‏باشد كه در عرصه مباحث جديد مطرح مى‏شود; مانند حقوق بشر، موقعيت زن، كاركرددين، فلسفه احكام و اخلاق. در اين صورت بسيار طبيعى است كه مفسرين براساس‏دانشها و برداشتهاى بيرونى متفاوتى كه دارند، به سراغ متن قرآن روند و سؤالات خودرا مطرح كنند.
2- هر تفسيرى همواره به زمان خود تعلق دارد و بر مبناى ديدگاهى كه مفسر به‏اقتضاى شرايط تاريخى خود پيدا كرده، به سراغ متن مى‏رود. چنانچه در دوره‏اى‏تحولات علمى و فرهنگى بسيار سريع و گسترده باشد، موضوعات منعكس شده، درتفسير هم گسترده خواهد بود و اگر آهنگ اين تحولات كند و طولانى باشد، موضوعات‏محدودترى در تفسير آن دوره انعكاس مى‏يابد.
3- نكته ديگر معلومات آكادميك مفسر است. بى‏ترديد براى دريافت درست مرادخداوند نياز به آگاهى از علوم و ابزارى است كه مفسر را به فهم آن يارى رساند. در اين‏علوم و ابزار اختلاف و تشتت اقوال است. اين اختلاف در عمل تاثير مستقيمى در تفسيرمفسر مى‏گذارد و هر مفسرى اقوال مختلف اديبان، واژه شناسان، قاريان و راويان اسباب‏نزول را در دستگاه ذهنى خود مورد ارزيابى قرار مى‏دهد و براساس احاطه و اجتهادخود از ميان آنها قولى را گزينش مى‏كند و آن طبعا در برداشتهاى تفسيرى او اثرمى‏گذارد.
نكته مهم و قابل توجه در اين زمينه گزينش گرى مفسر است. مثلا كسى كه دربحث واژه‏شناسى به اين نظريه معتقد است كه قرآن مجاز را بكار نگرفته و آنچه رااستعمال كرده حقيقت‏بوده است. نوع تفسير او در جاهاى مورد اختلاف نسبت‏به تفسيركسى كه خلاف آن نظريه را عقيده دارد، متفاوت خواهد بود.
بدين جهت ما ناگزيريم به تاثير شخصيت مفسر در تفسير قرآن اذعان كنيم و بپذيريم‏كه دانسته‏ها، باورها، خلقيات و شرايط خاص روانشناختى مفسر موجب گوناگون شدن‏تفسير مى‏شود و معناى متن يك حقيقت تغييرناپذير و قائم به لفظ نيست; بلكه همواره‏در پرتو روشناييهاى ذهن مفسر تصحيح و شفاف مى‏گردد; اما با همه اينها مراد اين‏نيست كه معنايى كه ما از يك متن مى‏فهميم، اصول ثابتى ندارد و نسبيت مطلق همه ابعادكلام را فراگرفته و آنچه خوانندگان پيشين از آن مى‏فهمند با آنچه بعدى‏ها مى‏فهمند،تفاوت كلى دارد.
بحث و بررسى شخصيت مفسر دست كم اين فايده را دارد كه ما بهتر بتوانيم به پيام‏واقعى كلام شناخت پيدا كنيم; زيرا شناخت آن به رعايت قواعد فهم و رفع موانع آن نيازدارد. بدون شك يكى از عوامل بازدارنده هويتهاى شخصى مفسر است. او بر پايه‏دانسته‏ها و باورهاى ذهنى خود به سراغ متن مى‏رود و اين گاه بدون آن است كه بداندكدام يك از آنها عقلانى و منطقى و مبتنى بر اصول پذيرفته شده است [2] و كدام يك از آنهاداراى اين ويژگى نيست; به همين دليل دچار تعارض شده، تفاسير ناهمسانى را عرضه‏مى‏كند.
به هر حال با نگاهى به مجموعه‏اى از تفاسير مذاهب و نحله‏ها تاثير اين پيش‏فرض‏هاآشكار مى‏گردد. اين واقعيت گرچه در كل موجب تكامل دانش تفسير و تعميق فهم قرآن‏شده; اما در جاهايى مايه انحراف و كژ فهمى شده است. نفس اين آگاهى به ما كمك‏مى‏كند كه بدانيم بايد در چه راهى گام برداريم و چه عواملى را در فهم دخيل بدانيم و چه‏چيزهايى را نقد كنيم. آگاهى از گرايشها ما را از خوش‏خيالى و شگفت‏زدگى و اعجاب‏نسبت‏به فهم خود باز مى‏دارد و ما را واقع‏بين و متواضع مى‏كند. لذا فهم صحيح در گروآن نيست كه ذهن ما از هر پيش فرضى تهى باشد; زيرا اين ممكن نيست. فهم صحيح آن‏است كه بدانيم معلومات پيشين ما چيست كه آنها را منقح و مستند و معقول كنيم و از اين‏معلومات به نحو احسن استفاده كنيم و در نهايت‏برداشت‏خود را از قرآن عين كلام‏وحى ندانيم و نگوييم قرآن چنين مى‏گويد; بلكه بگوييم برداشت ما از قرآن چنين‏است.


4) شخصيت مفسر و نقش آن در انديشه متفكران مسلمان
بحث تاثير مفسر در انديشه متفكران مسلمان بطور مستقل مطرح نشده; اما درلابلاى سخنان آنان نكاتى آمده است كه نشان مى‏دهد انديشوران مسلمان به فهم‏هاى‏مختلف به عنوان واقعيتى اجتناب‏ناپذير اذعان داشته و پذيرفته بودند. همانطور كه‏دانستن قواعد و كاربرد واژه‏ها و توجه به نكات بيرونى همچون تشخيص عام و خاص،مطلق و مقيد، حقيقت و مجاز و ناسخ و منسوخ لازم است، داشتن تئورى نيز براى تفسيرضرورى است. روشن است كه اين اصول و مبانى به مفسر جهت مى‏دهد تا براساس‏تئورى خاصى به سراغ متن برود و به تفسير آن بپردازد. تئورى‏هاى مفسر گاه از قبيل‏مبانى پايه در علوم اسلامى است; مانند: اصالت ظهور، حجيت‏يك دسته از مفاهيم وعدم حجيت، دسته ديگر از مفاهيم، محدوده استناد به اطلاق كلام، و گاه اصول‏موضوعه‏اى است كه بيشتر در عصر جديد مطرح شده است; مانند: نظريه حداقلى وحداكثرى در فقه، محدوده انتظار از دين و چگونگى زبان دين. تمام اين پيش‏فرضها بطورآشكار نمود خود را در تفسير قرآن نشان مى‏دهد و نقش مفسر را آشكار مى‏سازد.
اما افزون بر نقش اين تئورى‏ها در تفسير، مسائل ديگرى براى مفسر مطرح است كه‏قاعدتا نبايد در مقوله فهم تاثيرى داشته باشد; ولى مشاهده مى‏شود كه در فهم مفسرتاثير مى‏گذارد; مانند دانسته‏هاى علمى مفسر، نكات روان شناختى و زيستى مفسر.
بنابراين چگونگى فهم پيام از متن با عنايت‏به پيش‏فرضها و عقايد مخاطبان تفاوت پيدامى‏كند. به عنوان نمونه يكى از مفسران معاصر كه به جاذبه زمين و مسائل مختلف آن‏آگاه است و در تفسير به آن توجه دارد، در ذيل « اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا »[3] (رعد 2)، برخلاف فخر رازى كه در تفسير آيه با بيان عقلى استدلال مى‏كند براينكه ممكن نيست چنين آسمان بزرگى در فضا معلق بماند( 1)، مى‏گويد: «اين آيه خبر ازقوه‏اى مى‏دهد كه به سبب آن اجرام بدون پايه هم مى‏توانند، در فضا بمانند; زيرا قانون‏جاذبه ستارگان و اجرام سماوى را در آسمان نگه مى‏دارد و اين غيرطبيعى نيست; بلكه‏بر اساس قوانين ثابت‏خداى به وجود آورنده آن است‏»( 2).
مفسر ديگرى كه به نقش زن در جامعه اسلامى اهميت قايل است، برخلاف رواياتى‏كه در باب مشورت با زن آمده و حتى تصريح شده است كه با آنان مشورت نكنيد و يا اگرمشورت كرديد، با آنان مخالفت كنيد ( 3)، چون به تفسير آيات قرآن مى‏پردازد، به‏اقتضاى باورهاى پيشين مى‏گويد: آيات « فَإِنْ أَرَادَا فِصَالا عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ فَلا جُنَاحَ عَلَيْهِمَا »[4] (بقره 233) و « قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الأمِينُ ‏»[5]  (قصص 26) دلالت دارند بر اينكه نه تنها مشورت با زنان جايز، كه در مواردى‏پسنديده و مطلوب است. زيرا در آيه نخست‏خداوند مى‏گويد: اگر زن و شوهر در پى‏مشورت با يكديگر راضى شدند كه كودك را قبل از دو سال از شير بگيرند و به جهتى‏اين كار را مصلحت‏بدانند، مانعى ندارد و در آيه دوم زمانى كه يكى از دختران شعيب به‏پدر پيشنهاد مى‏دهد و در مقام مشاورت به پدر مى‏گويد: اين جوان امين را براى كارهاى‏ما به خدمت‏بگير! پدر با اينكه پيامبر است، اين پيشنهاد را مى‏پذيرد و به نظر دخترش‏اهميت مى‏دهد. لذا از اين دو آيه مى‏توان استفاده كرد كه مشورت با زنان ممدوح شناخته‏شده است( 4). نظريه مورد بحث‏شواهدى نيز در گفته‏هاى پيشينيان دارد; براى مثال ابن عربى دلايل‏كافى ارائه مى‏دهد مبنى بر اينكه هر كس مطلوب خود را در قرآن مى‏يابد( 5). حتى اگرآن فراتر از معانى الفاظ و صرفا ناشى از گرايشهاى عرفانى باشد. البته گاه اين تفسيرها واشارات با قواعد تفسير انطباق ندارد و نمى‏توان آنها را از مقوله تفسير برشمرد. جالب‏توجه آنكه همو به تفسير عقلى خرده مى‏گيرد و مى‏گويد: «نمى‏توان به تفسير عقلى‏محض بسنده كرد; چون همواره اسير و محكوم تعصبات و پيش‏فرضهاى عصرى وفضاى فكرى شخص مفسر است‏»(6).
باز يكى از كسانى كه به شخصيت مفسر و تاثير وى در برداشتهاى تفسيرى اشاره والبته انتقاد كرده است، ملاصدراى شيرازى (ت 1050 ق.) است. وى به مناسبت‏بحث‏محكم و متشابه، صاحبان روشهاى تفسير كتاب خدا را بر چهار دسته تقسيم مى‏كند ويكى از آنها را متفلسفين و طبيعيون و اطبا مى‏شمارد و مى‏گويد كه آنها به حسب ذائقه وپيش فرض‏هاى خود به توجيه و تاويل آيات مى‏پردازند(7).
فيض كاشانى در همين زمينه معتقد بود كه مفسر در حكم شخص نائم است كه بعد ازبيدارى به حقيقت كلام الهى پى برده و به مصداق «الناس نيام فاذا ماتوا انتهبوا»[6]، بعد ازعروج به مقام ملكوت تاويل كلام حق را درك مى‏كند(8).
علامه طباطبايى نيز متشابه را به نزول باران تشبيه مى‏كند كه به محيطهاى مختلف‏نازل مى‏شود و با آنكه در اصل يك حقيقت است و هيچ محدوديتى ندارد، اما همين‏كه‏نازل شد و در مسيل‏ها و گودال‏ها قرار گرفت، شكل مى‏گيرد و محدوديت مى‏پذيرد.القاى معنايى از معانى به انسان اينچنين است. مسبوقات ذهنى نقش بسيار مهمى در نوع‏برداشت و فهم معناى الفاظ دارد. اگر اين مسبوقات رنگ خاصى پذيرفته باشد، مانندتعصبات قومى، مذهبى و سياسى يا گرايش‏هاى حسى، آن معنا هم به همين رنگ درمى‏آيد(9).
امام‏خمينى نيز بر اين نكته تاكيد دارند كه در ميان مفسران مشربهاى گوناگونى وجوددارد و هر مفسرى براساس دانسته‏ها و گرايش‏هايى كه داشته، به تفسير پرداخته است وهر كدام روى آن تخصص و فنى كه داشته، يك پرده از پرده‏هاى قرآن كريم را تفسير كرده‏است(10). حتى در جايى تصريح مى‏كنند كه همين باورها و دانش‏ها موجب شده كه‏برخى مفسران يكسونگر شوند و تنها از ابعاد خاصى به تفسير قرآن بپردازند. به عنوان‏نمونه در جايى مى‏گويند:
«بسيارى از زمانها بر ما گذشت كه يك طايفه‏اى فيلسوف، عارف و متكلم و امثال‏ذلك كه دنبال همان جهات معنوى بودند، اينها گرفتند معنويات را. هر كسى به اندازه‏ادراك خودش و قشريون را تخطئه كردند. تمام ماعداى خودشان را قشرى حساب‏كردند; بلكه وقتى تفسير قرآن كردند، اكثر آيات را برگرداندند به آن جهات عرفانى وفلسفى و جهات معنوى و (از جهات ديگر) به كلى غفلت كردند. از حيات دنيايى وجهاتى كه در اين دنيا به آن احتياج داشتند و تربيت هايى كه در اينجا بايد باشد از اين غفلت‏كردند برحسب اختلاف مسلك شان، و در همين اوان و همين عصر يك دسته ديگرى كه‏اشتغال به امور فقهى و تعبدى داشتند، نيز (گروه مقابل) را تخطئه كردند يا حكم به الحادكردند يا حكم به تكفير كردند و اين هر دو روش خلاف واقع بوده است‏»(11).
وى تاكيد بر نقش شخصيت مفسر در تفسير را به اين محدود نمى‏سازد. ايشان‏گرايش‏هاى فردى و اجتماعى و شرايط تاريخى را در فهم و برداشت مفسر دخيل‏مى‏داند(12).
از اين صريح‏تر در تبيين نقش شخصيت مفسر در تفسير، كلام شهید مطهرى در باب فقه‏است. گرچه كلام ايشان درباره تفسير نيست، اما به طور غيرمستقيم به آن مرتبط است;چون فقيه با استنباط احكام از متون قرآن و حديث در حقيقت‏به نوعى تفسير دست‏مى‏زند. ايشان مى‏نويسد: «اگر كسى فتواى فقها را با يكديگر مقايسه كند و ضمنا به‏احوال شخصيت و طرز تفكر آنها در مسائل زندگى توجه كند، مى‏بيند كه چگونه سوابق‏ذهنى يك فقيه و اطلاعات او از دنياى خارج در فتواهايش تاثير داشته; به طورى كه‏فتواى عرب بوى عرب مى‏دهد و فتواى عجم بوى عجم. فتواى دهاتى بوى دهاتى وفتواى شهرى بوى شهرى‏»(13).
اينها نمونه‏هايى از ديدگاههاى متفكران مسلمان در زمينه نقش شخصيت مفسر درتفسير بود و در اين باره استقصا نشده است وگرنه شواهد بسيارى را مى‏توان به دست‏آورد كه علماى اسلامى به اهميت ذهن و نقش مفسر توجه داشته و معلومات و باورهاى‏او را در برداشتهاى تفسيرى دخيل مى‏دانسته‏اند و حتى تاثير آنها را گريزناپذير و غيرقابل‏اجتناب شمرده‏اند.
البته تمام عوامل روان شناختى و تاريخى و جغرافيايى علت تامه برداشتهاى تفسيرى‏نيست; اما نبايد نقش عوامل ياد شده را ناديده گرفت. به دليل تاثير اين عوامل تفسيرهاى‏متون دينى قابل تحول و تكامل هستند; بعلاوه بشرى و غيرمقدس به شمار مى‏روند; لذاانتساب دادن اين تفسيرها به شريعت و دين از سر ناآگاهى از عوامل پديدآورنده‏آنهاست.


5) عوامل گرايش مفسر به تفسيرى خاص
براى اينكه به اهميت جايگاه مفسر و نقش شخصى وى در تفسير پى ببريم، بايدريشه‏ها و علل گرايش مفسر را مورد توجه قرار دهيم. ببينيم چه عواملى موجب مى‏شودكه مفسرى به معنايى روى آورد و برداشتى را ترجيح دهد. به نظر مى‏رسد ريشه‏هاى‏گرايش مفسر دو دسته‏اند:
1-5) كسب معلومات جديد
گاه مفسر مستقلا يا به تبع جامعه تحول فكرى پيدا مى‏كند و آگاهي هاى جديدى را اززندگى، نيازها و مشكلات انسان، بدست مى‏آورد و از رهگذر آن بينش او نسبت‏به‏مذهب، معنويت و كتاب وحى در مواردى تغيير مى‏يابد و تئورى‏هاى مختلفى را درزمينه شكل اداره جامعه، برخورد با مسائل اجتماعى و حاكميت معنويت و اخلاق‏برمى‏گزيند و تفسيرى خاص از آيات مربوط به دست مى‏دهد. اين تئوريها مى‏تواندمعقول و مستند به دلايل علمى يا فرضيه‏هاى ناتمام در عرصه علم و فرهنگ باشد. مفسربا اين تئوريها و فرضيه‏ها به سراغ آيات قرآن مى‏رود و برداشتهايى را از آنها ارائه‏مى‏دهد. تاكيد بر روى موضوعات جديد، مانند حكومت، آزادى، حقوق بشر، حقوق زن‏در تفسير قرآن به خاطر قرب ذهنى و توجه به تحولات معاصر است. اگر اين تحولات‏علمى و طرح بحثهاى جديد نبود، هرگز مفسران به اين مباحث و تفسير عصرى از اين‏آيات اقبال نمى‏كردند.
به عنوان نمونه علامه طباطبايى به مناسبت‏بحث نظام سياسى اجتماعى اسلام باعنايت‏به تحولات معاصر اين شبهه را مطرح ميكند كه آيا اسلام در شرايط دنياى جديدقابل اجراست. او گويد: «برخى مى‏پندارند كه سنت اجتماعى اسلام در دنيا و در شرايط تمدن فعلى دنيا قابل اجرا نيست و اوضاع حاضر دنيا با احكام اسلامى نمى‏سازد. ما نيزاين را قبول داريم; ليكن اين سخن چيزى را اثبات نمى‏كند; چون ما نمى‏گوييم با حفظ شرايط موجود در جهان، احكام اسلام بدون هيچ مشكلى اجرا مى‏شود. هر سنتى در هرجامعه‏اى زمانى نبوده و سپس به وجود آمده است. البته شرايط حاضر با آن ناسازگاربوده و آن را طرد كرده است‏»(14). آنگاه ايشان راهكار ايجاد حكومت را مطرح مى‏كند.روشن است كه اگر تحول ذهنى مفسر و اجراپذير دانستن احكام نبود، اين مباحث مطرح‏نمى‏شد. به همين دليل ما در تفسير علامه طباطبايى شاهد مباحث‏بسيارى در زمينه‏اجتماع، حكومت و عدالت اجتماعى، آزادى و تفسير آيات مناسب با آنها هستيم. چيزى‏كه در تفاسير پيشين سابقه نداشته است.
2-5) طرح اشكالات جديد
مفسر اگر به گفتمان‏هاى دانشوران جديد آگاه باشد، از شبهات و اشكالات آنان‏درباره دين و قرآن آگاهى خواهد يافت و آنها را به تفسير مى‏كشاند و به مناسبت تفسيرآيات به پاسخگويى و دفع آن شبهات مى‏پردازد. كافى است كه به يكى از آيات متناسب‏با شبهه برخورد كند تا تفسير خود را به سوى دفع اشكال سوق دهد. طرح اشكالات‏جديد در ذهن مفسر تاثير قابل توجهى در شكل تفسير و تبيين موضوع دارد. مثلا وقتى‏مفسرى مى‏بيند كسى آيات جهاد ابتدايى را با آزادى انديشه در تضاد مى‏شمارد، ممكن‏است درصدد برآيد اين آيات را به معناى دفاع بگيرد; نه تهاجم براى ايمان آوردن و يانابودى مشركان و گويد: اگر در قرآن آياتى آمده است كه به قتال با مشركين دستورمى‏دهد، ناظر به فتنه‏جويى و توطئه چينى آنهاست. همانطور كه در آيه 39 سوره حج‏آمده است و يا ممكن است‏بگويد: اين آيات در مقام جهاد ابتدايى است و سيره پيامبرهم دلالت‏بر اين واقعيت دارد و اصلا ما مقوله‏اى به نام آزادى انديشه نداريم. به اين‏ترتيب تفسير او از اين آيات با تفسير قبلى تفاوت پيدا مى‏كند. در هر صورت مفسر اين‏شبهات و اشكالات را بر اساس تئورى خود پاسخ مى‏دهد.
از همين قبيل است آياتى كه ناظر به مسائل علمى و تكوينى جهان است. مثلا درقرآن آمده است: « اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ »[7] (سجده‏4).مفسرى كه از معلومات روز باخبر است و مى‏داند كه برابر تئورى‏هاى علمى زمين وآسمان در زمانى بسيار طولانى و طى ميلياردها سال بوجود آمده‏اند، قهرا آن را با اين آيه‏كه مى‏گويد، خدا آسمان و زمين را در شش روز آفريد ناسازگار مى‏بيند; زيرا معنا ندارددوران پيدايش زمين و آسمان كه با فعل و انفعالهاى بسيار كند و تدريجى بوده است، درشش روز باشد; لذا در تفسير آن آيه مى‏گويد: منظور از اين روزها در پيش خدا هزار سال‏از سالهايى است كه آدمى حساب مى‏كند(15); همانطور كه درباره عروج به سوى خداچنين آمده است: « ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ »[8] (سجده 5).
مفسر ديگر حل شبهه را از زاويه ديگر مى‏بيند و مى‏گويد: «منظور از شش روز شش‏دوره از مراحل آفرينش است و روز در اينجا به معناى مراحل خلقت است. يا مقوله‏شمارش آنها از مقوله‏هاى زمينى نيست. حتى به شمارش عالم دنيا ارتباطى ندارد»(16).البته هر يك از اين پاسخ‏ها بر انديشه و باورى خاص متكى است; اما مجموع اين نوع‏برخوردها حكايت از آگاهى مفسر از شبهات و حساسيت او به رفع آنها دارد.


6) نقش و جايگاه مفسر
وقتى از مفسر و نقش وى در تفسير سخن گفته مى‏شود، به اين معنا نيست كه اومى‏خواهد واژه‏ها را معنا كند و ترجمه‏اى از كلام را به دست دهد يا مدلول مطابقى كلام‏روشن را شرح دهد. البته مفسر اين كار را انجام مى‏دهد; اما منظور از تفسير همان‏پرده‏بردارى از كلام و پيام است كه گاه از آن به تاويل تعبير مى‏شود و گاه تفسير و تاويل به‏يكسان بر آن اطلاق مى‏گردد. به همين جهت‏بسا گفته مى‏شود كه آيا در نقش مفسرمبالغه نشده و آيا مفسر بيش از اندازه مهم جلوه داده نشده است. آيا اين معنا به‏نسبيت‏گرايى مطلق كشيده نمى‏شود كه همه چيز در دست مفسر دستخوش عدم ثبات‏شود؟ اينكه مفسر با پيش داورى و پيش فرضها به سراغ تفسير مى‏رود، موجب نمى‏شودكه ترديد و نسبيت در همه چيز افكنده شود. معانى آشكار و تفاسير مورد اتفاق وترديدناپذير و مشترك و مورد پذيرش همگان وجود دارد. اما در كنار آنها آيات مشكل،غريب، متشابه و تفسيرپذير هم هست. آياتى وجود دارد كه تفسير آنها در برهه‏اى اززمان مورد اتفاق و ترديد ناپذير بوده، اما در اثر تكامل دانشها و دگرگونى درعلوم دچارتغيير شده و برداشتهاى گوناگون به همراه آورده است. از نمونه‏هاى جالب توجه، آيات‏مربوط به خلقت انسان استدر عصر رسالت‏خلقت انسان و چگونگى پيدايش وى ازخاك به اين تفصيل مورد سؤال و بحث نبوده و قطعا از آنچه در نظريات جديد درباره‏تحول انواع و مسائل ديگر مطرح است‏سخن نرفته است; در حالى كه اين سؤالات اكنون‏مطرح است كه خلقت‏بشر چگونه بوده است; آيا به طور ناگهانى بوده است‏يا تحول‏انواع يا تكامل انواع؟ آيا قبل از بشر طايفه‏هاى ديگرى در روى زمين بوده‏اند؟ درصورتى كه بوده‏اند، رابطه آنها با بشر كنونى چگونه بوده است؟ آيا انسانهاى اوليه بدون‏شعور بوده‏اند; چنانكه درباره آيه « هَلْ أَتَى عَلَى الإنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا »[9]  (دهر 1) طى روايتى از امام باقرعليه السلام به اين معنا اشاره شده است .(17)
وهمانطوركه در داستان هابيل و قابيل مشاهده مى‏كنيم كه حتى قابيل از پنهان كردن جنازه برادرعاجز است و كلاغى به او ياد مى‏دهد: « فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الأرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ ‏»[10] (مائده 31).
منظور ازاسمايى كه خداوند به آدم آموخت چيست؟ چرا آنها را به آدم تعليم داد و به فرشته‏ها يادنداد؟ اگر ياد مى‏داد آنها هم عالم مى‏شدند. اين چگونه موجب برترى آدم بر فرشتگان‏مى‏شود و دهها سؤال ديگر. ملاحظه شود كه در اين بحث چه معركه آرائى در ميان‏مفسرين است و با تحولات علمى كه در اين دو قرن پديد آمده، چه مسائل گوناگونى درميان مفسرين مطرح شده است(18)؟
از نمونه‏هاى ديگر بحث در خلقت آسمان و زمين است كه مفسرين پيشين با پذيرفتن‏هيات بطلميوسى آيات را متناسب با آن تفسير مى‏كردند; مثلا در آيه شريفه « الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ ٍ ‏»[11] (ملك 3) و آيه « أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا »[12] (نوح 15 و 16) سموات‏را به معناى طبقه طبقه مى‏گرفتند و در توضيح آن ماه را در آسمان اول و عطارد را درآسمان دوم و زهره را در آسمان سوم و خورشيد را در آسمان چهارم و مريخ را در آسمان‏پنجم و مشترى را درآسمان ششم و زحل را در آسمان هفتم مى‏دانستند(19) و در اين‏زمينه ترديدى روا نمى‏داشتند، اما با تحولات علمى و بطلان هيات بطلميوسى مفسرين‏در معناى هفت‏گانه و طبقه طبقه بودن آسمانها ترديد كرده و توجيهات نجومى ديگرى‏مناسب با اين تحولات ارائه داده‏اند(20).
نمونه ديگر تلقى مفسرين پيشين از آياتى است كه در آنها تعبيرات مد، بسط و فراش‏نسبت‏به زمين بكار رفته است (رعد 3، بقره 22، نوح 19) و مفهوم آنها اين است كه اين‏زمينى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، كشيده و بسط يافته و همسطح است; در نتيجه بيانگرآن است كه زمين نمى‏تواند كروى شكل باشد(21).
اما باز با تحولات علمى تفاسير پيشين از آيات مذكور نادرست تشخيص داده شد ومفسران گفتند: كشيده شدن و بسط يافتن و فراش بودن آن به كرويت زمين ربطى ندارد.اين آيات ناظر به اين جهت است كه زمين با اينكه كروى است، به گونه‏اى آفريده شده كه ‏قابل سكونت و استقرار و بهره‏بردارى است و فراز و نشيب آن مانع فعاليت و استفاده‏نمى‏شود(22).
بنابراين ذهن تاويل و تفسير كننده در آغاز پاك و خالى نيست تا نسبت‏به متن هيچ‏نظرى نداشته باشد و دانسته‏ها و پيش داورى‏ها و فرض‏هاى آغازين هيچ تاثيرى در فهم وبرداشت و ارائه معناى كلام نداشته باشد. مفسر با دانسته‏هاى خود به سراغ متن مى‏رودو آنچه را در عصر خود آموخته است، به طور آگاهانه يا ناخودآگاه به منظور رفع‏ناسازگاري هاى متن به خدمت مى‏گيرد و متن را چنان بررسى مى‏كند كه با آن انديشه‏ها وتئورى‏ها همخوان باشد. البته همانطور كه تاكيد شد، الزاما اين تحولات به معناى نسبيت‏و عدم ثبات در تمام معارف دينى و تشكيك در اصول معارف و كليات عقايد نيست; زيرادر فهم كلى آنها نوعى ثبات و تداوم است، بلكه حتى تفصيل و تبيين برخى از جزئيات‏مسائل اعتقادى و اجتماعى و اخلاقى تغيير ناپذير است كه البته اين منافاتى با تئورى يادشده ندارد.


7) شبهاتى درباره نقش مفسر
برخى گفته‏اند: درست است كه فهم مفسر تا حدى در شكل‏گيرى و گوناگون شدن‏تفسير نقش دارد، اما درباره آن مبالغه شده و اصولا تحليلهايى كه درباره جايگاه وريشه‏هاى اين نقش ارائه شده مورد مناقشه و انتقاد است. ما در طى بحثهاى گذشته به‏دور از افراط و تفريط مبنا را به گونه‏اى مطرح كرديم كه اين شبهات مطرح نشود; اما باهمه اينها آشنايى با شبهات در ترسيم و تحديد بحث مؤثر است و موجب آن خواهد شدكه جايگاه مفسر روشن‏تر شود.
1-7) مناقشه در جايگاه تئوريها
گفته‏اند: اينكه تا مفسر پيش فهمى نداشته باشد، نمى‏تواند متنى را تفسير كند،درست نيست; زيرا اين استدلال كافى نيست كه گفته شود: مفسر بدون پيش‏فهم ياپيش‏فرض در طلب مجهول مطلق است و مسلم است كه نمى‏تواند طالب مجهول مطلق‏باشد. حتما بايد در مورد مجهول از پيش دانسته‏اى داشته باشد تا به آنچه نمى‏داند علم‏پيدا كند و صرف اينكه درباره چيزى يك معلوم و يك مجهول داشته باشد، مشكل حل‏نمى‏شود. مشكل هنگامى حل مى‏شود كه معلوم بتواند مجهول را روشن كند; چون اين‏ربطى به اين ادعا ندارد كه براى رسيدن به يك مجهول تصورى همواره نياز به پيش‏دانسته تصورى و براى رسيدن به يك مجهول تصديقى نياز به پيش‏دانسته تصديقى‏داريم. ما براى طرح سؤال جز تصور موضوع و محمول به چيز ديگرى نياز نداريم. پس‏اينكه طالب مجهول مطلق نيستيم، به اين معناست كه تا از شى‏ء در ذهن تصورى نداشته‏باشيم، به جستجوى محمولات آن نمى‏پردازيم. آن هم نه محمولاتى كه در ذهن مانيست و به اصطلاح مجهول مطلق است; بلكه محمولاتى كه قبلا تصور آنها را در ذهن‏فراهم كرده‏ايم. اگر ما هيچگونه تصورى از هيچ محمول يا موضوعى در ذهن نداشته‏باشيم، طالب هيچ چيزى نمى‏توانيم باشيم; چرا كه طالب مجهول مطلق بودن محال‏است.
نكته‏اى كه در اين اشكال مورد توجه قرار نگرفته، اين است كه پرسشگر مفسر است.اگر مفسر از متنى طالب پاسخى نباشد، متن به او جواب نمى‏دهد و لازمه پرسشگرى‏وجود تئورى‏ها، پيش‏فرضها و باورها در ذهن مفسر است. ممكن است مفسر درباره‏موضوعى در آغاز تصورى نداشته و كم‏كم برايش پديد آمده باشد; اما پيدايش همين‏تصور بدون زمينه نيست. به اين معنا كه مفسر نسبت‏به هر يك از تصورات تابع گرايش هاو فرضياتى است كه درباره فهم كلام و جهت گيرى عام آن دارد. به همين دليل به دنبال‏تطبيق تئورى خود با كلام است. گفته نشود: مفسر هيچ فرضيه و تصديقى نسبت‏به كلام‏ندارد. اين حالت در مرحله نخست مراجعه به متن است. اما با اندكى توجه به احتمالات‏و معانى گوناگون، ارزش همه آنهابراى او يكسان نيست; بلكه در ذهن خود نسبت‏به آنهانوعى داورى دارد و برخى را بر برخى رجحان مى دهد وگرنه كار او تفسير تلقى نخواهدشد.
به عنوان نمونه يكى ازمسائل بسيار اختلافى در تفسير و كلام مساله امامت است. اين‏مساله در اهل سنت ازمنظرى مورد بحث قرار گرفته و در شيعه از منظر ديگرى و از اين‏رهگذر ابعاد مختلفى يافته است. يكى از ابعاد اين مساله اين است كه آيا امامت از اصول‏است‏يا فروع و نصب آن از جانب مردم است‏يا از سوى رسول خدا؟ براى مفسرين ومتكلمين اهل سنت چون در خصوص خلافت مسائل حكومت و سياست و اداره جامعه‏و تامين معاش مردم و نظاير آنها مطرح است، طبعا آن را از فروع احكام قرار داده و برهمين اساس بسيارى از آيات را تفسير كرده‏اند; اما شيعه چون از اين تئورى كه امامت وولايت معصوم ادامه راه انبيا و براى تبيين و تفسير وحى است، جانبدارى مى‏كند، لذاهمانطور كه نبوت را منصب الهى و از اصول مى‏داند، امامت را هم منصب الهى و ازاصول مى‏شمارد; نه از فروع(23). بر همين اساس تفاسير شيعه بر اين تئورى مبتنى است‏و آيات مربوط را بر اساس آن تفسير كرده‏اند. قرطبى كه از مفسران اهل سنت است، آيه‏« يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الأرْضِ»[13](ص 26)، يا آيه « إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأرْضِ خَلِيفَةً »[14](بقره‏30) را بر اساس همان تئورى اهل سنت تفسير مى‏كند(24) و طبرسى كه از مفسران شيعه‏است‏بر پايه تئورى شيعه(25). اين امر در مورد عصمت و تنصيص امام نيز كاملا مطرح‏است(26) و نقش داشتن تئورى‏هاى پيشين را در تفسير به روشنى نشان مى‏دهد.
در همين زمينه بر اين سخن كه ما پيش از تفسير بايد نسبت‏به پاسخ هر سؤالى حتماچيزى درباره آن بدانيم، اشكال گرفته و گفته‏اند: اين سخن درست نيست; چون لازم‏نيست قبل از سؤال چيزى درباره آن بدانيم. پيش دانسته براى پاسخ سؤال ضرورى‏است; نه طرح سؤال. مادام كه ما درباره سؤال به هيچ تصديقى بديهى يا نظرى دست‏نيافته‏ايم، نمى‏توانيم هيچگونه پاسخى به آن بدهيم(27).
اما اشكال گيرنده بايد بداند كه سؤال ممكن است دو گونه باشد; بسيط و مركب.گاهى نسبت‏به موضوعى هيچ نمى‏دانيم و مى‏خواهيم درباره آن چيزى بدانيم; در اين‏صورت سؤال مربوط به آن بسيط خوانده مى‏شود و صرف انگيزه دانستن علت طرح‏سؤال است و در آنجا بحث تفسير و كشف مطرح نيست. اما گاهى درباره موضوع‏آگاهى‏هايى داريم; ولى نمى‏دانيم كداميك درست است. در اين صورت سؤال مربوط مركب ناميده مى‏شود.
در سؤال مركب جواب هاى مختلف آن را مى‏دانيم و حتى ممكن‏است‏يك جواب را به دلايل عقلى و دانسته‏هاى بيرونى ترجيح دهيم. بنابراين در سؤال‏مركب در حقيقت از وجود چيزى آگاه هستيم; اما خصوصيات و تركيبات آن رانمى‏دانيم; مثلا يكبار مى‏پرسيم: آيا خدا وجود دارد و بار ديگر مى‏پرسيم: آيا خدا قادراست و آيا اين صفتش ذاتى اوست‏يا نه؟ در دو سؤال اخير اصل وجود خدا را مى‏دانيم;اما قدرت داشتن و ذاتى بودن آن را آگاه نيستيم. به همين دليل هم طرح سؤال و هم پاسخ‏ناشى از نوعى علاقه و انتظار و داشتن تئورى و پيش‏فرض است. در اينجا اجتهاد مفسربه كار مى‏افتد; زيرا مى‏خواهد از متن باتوجه به فرضيه‏هاى مختلف پاسخ را استنباط كند.
2-7) پراكندگى و انحراف در تفسير
اشكال ديگرى كه در باب جايگاه شخصيت مفسر شده، اين است كه اگر بنا باشد كه‏هر كسى آيات قرآن را در آيينه علائق و انتظارات خود ببيند و برحسب ذوقيات و سلايق‏و انتظارات خود به تفسير آن بپردازد، البته كه تفسيرها مختلف و حتى متناقض مى‏شود;اما اولا چنين تفسيرهايى پديد نمى‏آيد; ثانيا به فرض آنكه پديد آيد، نتيجه‏اى جزضلالت و انحراف در پى نخواهد داشت(28)، وانگهى اين ديگر تفسير و كشف معناى‏عبارت نخواهد بود.
اين اشكال هم درست نيست، زيرا اولا برخلاف تصور اشكال كننده، تفسير همواره‏مبتنى بر اين امور است و نمى‏توان مفسرى را پيدا كرد كه تفسيرهاى او برهنه از باورها،دانسته‏ها و پيش داورى‏هاى او باشد. ممكن است ذهن مفسر محدود باشد و ميدان هاى‏فراخ علوم را در نورديده باشد يا مرزهايى ميان تطبيق و تفسير پيدا كرده باشد و سعى‏كند با آگاهى از لغزشهاى تفسيرى به سراغ دريافت كنه پيام متن رفته باشد، اما به هر حال‏تفسير حسب اختلاف درجات آگاهى مفسر خواهى نخواهى مشحون از اين‏واقعيت هاست. كافى است كه به گوناگونى تفسيرها توجه شود و ريشه‏هاى آن موردبررسى قرار گيرد; آنگاه روشن خواهد شد كه اجتهاد و كوشش براى پرده‏بردارى وكشف مراد متن مبتنى بر همين واقعيتهاست و تفسير هر مفسرى در آينه دانش‏ها، علايق‏و انتظارات خودآگاه و ناخودآگاه او چهره مى‏نماياند.
ثانيا در پاسخ اينكه گفته‏اند: اگر دانش‏ها و علايق مفسر در تفسير او مؤثر باشد بايداين امر پيدايش انبوهى از آراى متناقض و پراكنده را به همراه داشته باشد، مى‏گوييم‏اتفاقا چنين است و اگر ديده مى‏شود كه در مسائلى اشتراك و وحدت نظر و همدلى درميان جمعى از مفسران وجود دارد، به دليل آن است كه علائق، انتظارات و دانش‏هاى‏آنان مشترك است. آرى در كليات و اصول عامه اختلافى وجود ندارد; اما در تفصيل‏همين اصول مثل صفات ذاتى و فعلى، ثبوتى و سلبى، پديده وحى، كيفيت وحى، معادجسمانى و روحانى و مسائل برزخ و قيامت و دهها مساله فرعى آن تفسيرهاى مختلفى‏ارائه شده است. بنابراين، نمى‏توان انبوه آراى متناقض و پراكنده در تفسير و فقه را ناديده‏گرفت.
اما اينكه گفته‏اند: لازمه اين ديدگاه نتيجه‏اى جز ضلالت ندارد، اين در صورتى است‏كه آرا گمراه‏كننده باشد; اما اولا مگر اختلاف در علوم غير دينى كه در مسائل معاش وامور محسوس و مورد ابتلاى بشر است موجب گمراهى است تا در علوم دينى مانندفلسفه، عرفان، حديث، رجال، فقه و تفسير كه اختصاص به اهل نظر و عده‏اى خاص‏دارد، اختلافشان گمراه كننده باشد؟ اختلاف امت رحمت است(29). اين اختلافها وبرداشتهاى متفاوت نه تنها گمراه كننده نيست، بلكه در كل مايه تكامل و رشد فكر بشرى‏و رونق و خلاقيت معارف دينى خواهد بود.
براى مثال مفسرين درباره اين آيه « إِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ ‏»[15] (آل عمران 55) اختلاف نظر پيدا كرده و تفسيرهاى مختلفى ارائه داده‏اند.
عده‏اى گفته‏اند:اين آيه دليل بر اين است كه حضرت عيسى پس از به اشتباه افتادن مامورين قيصر وعوضى گرفتن ديگرى به جاى او فوت كرد و خداوند روح او را به آسمانها برد; همانطوركه قرآن در جاى ديگر مى‏فرمايد: « قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم »(1[16] (سجده 11)و گروهى ديگر معتقدند كه عيسى هرگز فوت نكرد و توفى در اين كلام به معناى فوت‏نيست; بلكه به معناى گرفتن و اخذ كردن است; همانطور كه در آيه « اللَّهُ يَتَوَفَّى الأنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا »[17] (زمر 42) به همين معنا آمده است. حتى بعضى از مفسرين كلمه «متوفيك‏»رابه معناى «منومك‏»(خوابانده توام) گرفته‏اند و در همين زمينه گفته‏اند: خداوند روح وجسم عيسى‏عليه السلام را نجات داده به آسمانها برد و آخرالزمان از آسمانها فرود مى‏آيد(30).اگرچه هر يك از اين تفسيرها براساس پيش‏فرضها و ديدگاه هاى بيرونى است، اما اقوال‏مختلفى كه ارائه شده، در تفسير مشكلى ايجاد نمى‏كند و مايه گمراهى نخواهد شد. البته‏رعايت قواعد تفسير و دورى از هواهاى نفسانى در جاى خود مورد تاكيد است. توجه به‏شخصيت مفسر يكى از راههاى جلوگيرى از گمراهى‏هاست.
ثالثا، تفسيرهاى مختلف كه به قصد پرده‏بردارى از كلام انجام مى‏گيرد و بر علائق وانتظارات مفسر مبتنى است، اگر جزو وجوه و بطون معانى نباشد، حداكثر ممكن است‏غلط باشد; نه اينكه تفسير نباشد. تفسير با مبانى غلط هم مى‏تواند تفسير باشد. به علاوه‏غلط بودن بايد از رهگذر عدم انطباق با قواعد و قوانين عقلى مشخص شود; نه از طريق‏مخالفت‏با ديدگاه شخصى. چه بسا در اين باب آنچه نزد مستشكل غلط است، نزدديگرى درست‏باشد. در خصوص نقد تفسيرها نيز همين تئورى‏ها و پيشداورى‏ها نقش‏تعيين كننده دارند.
3-7) انتظارات مفسر
گفته‏اند: لازمه اين سخن كه مى‏گوييد: بخشى از تفسيرها زاييده انتظارات مفسراست، به معناى هرج و مرج در فهم و تفسير قرآن است. اگر ملاك، مقصود خودفرستنده وحى باشد، در تفسير وحدت و انسجام به وجود مى‏آيد; ولى اگر انتظارات‏مفسر بر تفسير وحى حاكم گردد، پيام وحى گوناگون مى‏گردد. مستشكل از يك متن‏بشرى مثالى مى‏زند و مى‏گويد: حافظ از غزليات نغز و معماگونه خود پيامى را قصد كرده‏است; لذا درست نيست، بگوييد: مفهوم پيام حافظ متكى به انتظاراتى است كه مفسران‏ديوان حافظ از كلمات او دارند. ما بايد انتظارات حافظ را در نظر بگيريم; نه انتظارات‏افراد را در مورد كلمات وى. بايد اشعار حافظ را براساس انتظارات و شخصيت و سخنان‏او تفسير كرد; نه براساس انتظارات و تمايلات مفسر. در تفسير كلمات وحى مقصودخود فرستنده و ابلاغ كننده وحى ملاك است; نه ديگران و گرنه تفسير سر از هرج و مرج‏و تشتت آرا درخواهد آورد(31).
قبل از پاسخ دادن به اين اشكال لازم است توضيح دهيم، منظور از انتظارات مفسرچيست؟ بايد دانست كه دين براى انسان است; نه انسان براى دين، و لذا پيش از رجوع‏به دين بايد ديد كه انسان چه انتظارى از دين دارد و چه نيازى او را به سوى دين‏مى‏كشاند، و دين در برآوردن كدام نياز بى‏بديل و بى‏رقيب است. درباره متن آسمانى اين‏معنا مورد توجه قرار مى‏گيرد كه آن، دستور و هدايتى براى انسان است و مناسب ومطابق با فاهمه انسان نازل شده است و اگر بر موجودات ديگرى چون جن و ملائكه نازل‏شده بود، ممكن بود مطالب و بيان آن متفاوت بشود و از آنجا كه خداوند حكيم و رحيم‏است، توجه داشته است كه سخنى معقول بگويد تا مقبول طبع آدميان واقع شود. ناگزيرمفسر انتظاراتى را كه سراغ مى‏گيرد و از متن طلب مى‏كند، به دور از خواسته‏هاى گوينده‏متن نيست. مخاطب قرآن ، انسان عارى از عقل و علم و عاطفه و نياز و انتظار و احساس‏نيست; به همين جهت طبيعى است كه مفسر با اين ويژگى به سراغ متن مى‏رود وانتظارات مفسر در واقع از خواسته‏هاى صاحب متن پرده برمى‏دارد و آنها را در آينه‏گرايش‏هاى خود شناسايى مى‏نمايد و چنين نيست كه رابطه‏اى ميان انتظارات گوينده‏متن و تفسير كننده متن برقرار نباشد.
حال به پاسخ اشكال مى‏پردازيم. در اينكه ما به دنبال كشف پيام و مقصود گوينده وصاحب وحى هستيم، ترديدى نيست و نيز در اينكه متن يكى از راههاى كشف مقصوداست، بحثى نيست; اما آنچه مورد بحث است، اين است كه مفسرى كه در جستجوى‏مقصود صاحب پيام است، با چه انتظارى به سراغ متن مى‏رود و چه نيازى او را به سوى‏مقوله‏هاى متن مى‏كشاند. اگر مفسر در تفسير متن به طور ناخودآگاه به انگيزه‏ها وانتظارات مخاطبان خود توجه كند و بخواهد از رهگذر استنباط احكام به رفع نيازهاى‏معنوى آنان پردازد، در حقيقت نوعى از انتظارات را در تفسير دخالت مى‏دهد. نيز اگرمفسر با اين ديدگاه كه قرآن عرضه كننده ايدئولوژى جامع است‏يا به مسائل علمى جهان‏ آفرينش در شكل گسترده و عام آن پرداخته و يا افزون بر تبيين ارزشها، روشها وراهكارهاى كلى و جزيى را تبيين مى‏كند و نظام حكومتى براى جامعه معين مى‏سازد،نوعى از انتظار از دين را پذيرفته است. مفسر به دنبال چنين استنباطى به سراغ متن‏مى‏رود و به ترسيم نظام حكومت دينى براى جامعه مى‏پردازد و يا تفسيرهاى علمى ازجهان آفرينش عرضه مى‏كند. همچنين آن كسى كه براى احكام ثابت و متغير، و براى‏موضوعات حقيقى و خارجى قايل است، اين تقسيم‏بندى را در قرآن نيز اعمال مى‏كند وقصه‏هاى انبيا يا پاره‏اى از وقايع عصر پيامبر را خارج از مدار استنباط قرار مى‏دهد و آنهارا جزو وقايع احكام خارجيه مى‏شمارد; نه قضاياى حقيقيه. چنين برخورد و انتظارى درتفسيرهاى اجتماعى و علمى مفسران كاملا مشهود است. ابن مسعود صحابى پيامبر (ت‏32 ق.) كه مى‏گفت: «كسى كه علم اولين و آخرين را مى‏خواهد، بايد قرآن رابكاود»(32)، انتظار خاصى را در دل داشت. اگر سيوطى در كتاب علوم قرآنى خودش‏مى‏گفت: «كتاب خداى عزيز هر چيزى را در بردارد. در هيچ باب و مساله‏اى از علومى‏نيست، مگر آنكه آيه‏اى در قرآن بر آن دلالت مى‏كند»(33)، مناسب با اين انتظار قرآن راتفسير مى‏كرد و لذا مى‏خواست همه علوم را از قرآن كشف كند.
اگرچه مفسرين پيشين درباره انتظارات خود از قرآن سخن نرانده‏اند، اين لازم‏نيست; چون هر مفسرى در ژرفناى ضمير خويش به اين سؤال كه انتظار او از متن وحى‏اجمالا يا تفصيلا چيست، پاسخ داده است; به همين جهت وقتى به متن مراجعه مى‏كند،از رمزى بودن كلمات قرآن گفتگو نمى‏كند و نمى‏گويد: اين كلمات كلا رمز ميان خدا ورسول است; چون انتظارش معنادار بودن كلمات وحى است و گرنه، به سراغ قرآن وتفسير نمى‏رفت. ممكن است‏حروف مقطعه را رمز بداند يا برخى جملات را از باب‏تمثيل بشمارد; اما در مجموع پذيرفته كه قرآن با زبان انسانها سخن مى‏گويد.
بنابراين، چنين نيست كه نقش انتظارات براى قدما مطرح نبوده و متجددان به خاطربرخى شبهات و در واكنش به پيشرفتهاى علمى به طرح آن پرداخته باشند. بلكه براى‏آنان هم مطرح بوده است; اما بدان تصريح نمى‏كردند. گرايش دانش هرمنوتيك به‏انتظارات مفسر، نه از اين رو است كه به قواعد و ضابطه‏هاى تفسير بى‏توجه است‏يامقصود صاحب وحى‏را ملاك نمى‏داند، بلكه از آن رو است كه ميان نقش انتظارات درتفسير و كشف مقصود گوينده و ميان انسانى كه خواسته‏هايى دارد و صاحب وحيى كه بااين انسان سخن گفته و از او انتظاراتى مناسب با ويژگى روحى او برقرار است. به همين‏جهت و در يك كلام فايده بحث از شخصيت مفسر و كندوكاو در انتظارات وى، تتميم وتصحيح قواعد و ضابطه‏هاى تفسير است. لذا انتظارات مفسر به هرج و مرج در تفسيرنمى‏انجامد. درست است كه ملاك براى فهم متن مقصود خود فرستنده و ابلاغ كننده‏وحى است; اما آن در آينه فهم‏هاى مفسرين و انتظاراتى كه آنان از دين دارند، انعكاس‏مى‏يابد. البته اين به آن معنا نيست كه انتظارات مفسران همان انتظارات صاحب وحى‏است; بلكه به معناى نقش داشتن انتظارات در تفسير قرآن است.
4-7) عصرى شدن تفسير
برخى گفته‏اند: يكى از اشكالات دخالت دادن شخصيت مفسر در تفسير عصرى‏شدن تفسير است. در حالى كه هدف مفسران در تفسير متون كشف معانى و رسيدن به‏مقصود مؤلف است و نه تفسير عصرى; زيرا زبان يك نهاد اجتماعى است و توسط واضعان لغت ميان الفاظ و معانى اقتران ايجاده شده و با اين اقتران تفسير صحيح از سقيم‏باز شناخته مى‏شود; از اين رو جايى براى تفسير ديگرى باقى نمى‏ماند. البته اگر به دنبال‏كشف معانى مناسب با عصر باشيم، پيش‏فرضها و علوم زمان باعث تحول معانى و تبدل‏تفاسير مى‏شود(34). لذا در صورتى مى‏توان بر تاثير شخصيت مفسر تاكيد كرد كه به‏تفسير عصرى پرداخته باشد; اما اگر طبق صناعت كلام و قواعد تفسير به تبيين كلام‏پردازد، جايى براى نقش مفسر باقى نمى‏ماند و از عصرى بودن خبرى نيست.
اين اشكال هم وارد نيست; زيرا چنين گمان شده است كه مى‏توان تفسيرى را يافت‏كه بدون هيچ فهمى و پيش‏دانسته‏اى باشد. اينان از نقش معلومات و اطلاعات بيرونى درگرايش به تفسير و روى آوردن به موضوعات ملائم با عصر غافلند و نمى‏دانند كه تكيه به‏همين اطلاعات و معلومات عصر است كه تفسير را عصرى مى‏كند. اصولا گرايش به‏تفسير جديد براى هر مفسرى عمدتا زاييده نوعى اعتراض به تفاسير پيشين است و گرنه‏اگر همه مفسران پيشين در رسيدن به مقصود صاحب وحى موفق و كامياب بودند، ديگرجاى روى آوردن به تفسير جديد نبود. تفسيرهاى جديد عمدتا در اثر تحولات فكرى ودگرگونى در فهم‏هاى پيشين انجام مى‏گيرد. اينكه بسيارى از مفسرين گفته‏اند كه ما بايدهر از گاه به تفسير جديد روى آوريم و يا كسانى قائل بودند كه تفسير قرآن بايد هر دوسال عوض شود(35)، به اين جهت نبوده كه متن قرآن عوض مى‏شود يا معانى واژه‏هاعوض مى‏شود يا مدلول مطابقى آن تغيير مى‏كند; بلكه به جهت دگرگونى در فهم متن‏بوده است. نمى‏توان اين واقعيت را ناديده گرفت كه معلومات و پيش‏فرضها در نوع‏تفسير تاثير مى‏گذارد و اگر انديشمندان مسلمان در اين دو سه دهه اخير به اين فراست‏افتاده‏اند كه تفسير نو شده و مباحث جديدى به آن راه يافته و شكافى نمايان ميان تفاسيرگذشته و تفاسير حاضر به وقوع پيوسته است، دليل بر اين نيست كه عصرى شدن تفسيرداستان تازه‏اى است. سير تطور تفاسير اين حقيقت را براى ما نمايان مى‏سازد كه‏تفسيرها از آغاز تكون خود همواره به رنگ علوم عصر خود درآمده‏اند.
البته معناى اين كلام اين نيست كه در تفسير همه چيز عوض مى‏شود و هيچ چيزمشترك و ثابتى باقى نمى‏ماند; بلكه به اين معناست كه متون با آنكه هيچگونه تغييرى درآنها پديد نمى‏آيد، چون فهم و تفسير متون صرفا مبتنى بر خود متون نيست و قرائن لبى وبيرون از متن نيز در آن دخالت دارد، با تغيير اين قرائن فهم و تفسير متون نيز دگرگون‏مى‏شود.
5-7) غير ضابطه‏مندى تئورى
گفته‏اند: بنابراينكه پيش فرضها و انتظارات در فهم مفسران اثر گذارد، تفسيرهاى‏متفاوتى پديد خواهد آمد و هيچ ملاك و ضابطه‏اى جهت مقابله با تفاسير دل بخواهى‏وجود نخواهد داشت(36). اين نظريه توجه را از ساختار متن منصرف ساخته است; ولى‏معيار و ملاك مشخصى براى تفسير ارائه نكرده است.
در پاسخ به اين اشكال، ذكر چند نكته لازم به نظر مى‏رسد:
1- معناى توجه به شخصيت مفسر بى‏توجهى به قواعد زبانى نيست. براى صيانت ازغلط فهمى بايد نكات بسيارى را مورد توجه قرار داد كه قواعد دلالت و زبان يكى ازآنهاست. توجه به باورها و پيش‏فرضهاى مفسر يكى ديگر از آنهاست. اگر مفسر مبانى‏خود را منقح نكند، متوجه نخواهد شد كه تفسيرى براساس پيش‏فرضهاى خود ارائه‏مى‏دهد و ما كه از بيرون به گفته‏هاى مفسران توجه مى‏كنيم، به خوبى درخواهيم يافت كه‏منشا آن گفته‏ها اصول موضوعه و پيش‏فرضهاى مفسر است. به اين ترتيب منقح كردن‏تئورى‏ها و پيش‏فرضهاى مفسر براى قاعده‏مند كردن نقش شخصيت مفسر است.
2- همانطور كه رعايت قواعد دلالت ما را به فهم صحيح پيام متن نزديك مى‏كند،كشف و منقح كردن پيش‏فرض ها، انتظارات و علايق مفسر ما را به شناخت‏بهتر متن‏نزديك مى‏كند.
3- نظريه اثرگذارى شخصيت مفسر در تفسير براى بيان معيار و ملاك عينى تفسيرنيست; بلكه براى تفطن به اين نكته است كه مفسر بر پايه انبوهى از دانسته‏ها، باورها وعلايق به تفسير مى‏پردازد كه اگر آنها نوعى ديگر بود، تفسير متفاوتى عرضه مى‏كرد. به‏همين دليل آگاهى مفسر از اين واقعيت او را نسبت‏به گزينشى عمل كردن او در باب‏مدلولات كلام حساس مى‏كند و ما هم كه از بيرون به تفسير او نگاه مى‏كنيم، اين معرفت‏براى ما حاصل مى‏شود; لذا هر آنچه را مى‏گويد، كلام آخر و برداشت وحيانى‏نمى‏دانيم، بلكه برداشتى بشرى و خطاپذير و ناقص مى‏شماريم.
مثلا مى‏دانيم فرقه‏هاى گوناگون مثل معتزله و اشاعره، هر كدام به چه جهت درباره‏اراده و اختيار و خلقت افعال به آياتى خاص استدلال مى‏كردند كه نظريه خود را اثبات ونظريه مقابل را نفى كند. اشاعره كه به جبر معتقد بود، آياتى مانند « يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ »[18] (فاطر 8) را به ميان مى‏كشيد و با آنها بر جبرى بودن هدايت و ضلالت انسان‏استدلال مى‏كرد و معتزله كه به تفويض معتقد بود، به آياتى نظير « كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ  ‏»[19] (طور 21) استدلال مى‏نمود و در حقيقت هر دو گروه در تفسير به طور گزينشى‏عمل مى‏كرد و بر برخى از آيات تاكيد مى‏ورزيد و آيات ديگر را مورد تغافل قرار مى‏داد.توجه به اثرگذارى تجربه‏هاى پيشين و شخصيت‏خود، به مفسر اين رهنمود را مى‏دهدكه به قرآن نگاهى همه جانبه بياندازد و از گزينشى عمل كردن بپرهيزد; به همين روعلماى اصول و قرآن پژوهان در مورد جامع‏نگرى نداشتن و عدم رعايت عام و خاص،ناسخ و منسوخ و همچنين برخورد ظاهرگرايى با متون هشدار داده‏اند، اما ناگفته نماند كه‏برخى از تاثيرپذيرى‏هاى مفسر ناخودآگاهانه است و با تحليلهاى بيرونى نسبت‏به‏شخصيت مفسر و انگيزه‏هاى او كشف مى‏شود.


8) خاتمه
پس از آنكه ابعاد شخصيت مفسر را مورد بررسى قرار داديم، مناسب است‏به اصول‏و پيش‏فرض‏هاى مهم و لازم براى تفسير قرآن اشاره كنيم و از اين نكته غافل نشويم كه‏اگر بر نقش كليدى مفسر تاكيد مى‏شود، پس از پذيرفتن اين اصول است.
1- همانطور كه معانى قرآن وحى است، الفاظ و كلمات آن نيز وحى است. برخى ازآيات دلالت صريح دارد بر اينكه همين الفاظ و كلمات عربى، وحى است; نظير: « وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا»[20](شورى 7) و « وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ » [21](نحل 103).
2- مخاطب قرآن عقلا و انسان هايند و عقل در فهم متن نقش اساسى دارد و قرآن باهمين انسانها به روش عقلانى سخن گفته است; لذا معارف دينى با معارف عقلانى‏سازگارى دارد.
3- احكام دين ابدى است و به محيط و جغرافياى خاص محدود نيست.
4- پذيرفتن وحى مستلزم پذيرش پيش فرضهاى آن است; نظير: خبر دادن از وجودعالم غيب، جهان آخرت، ميزان، ملائكه، جن و...
5- معانى الفاظ مسبوق به تئورى‏هاست; زيرا فهميدن زبان هر عصر در گرو فهميدن‏تئورى‏هاى علمى و فلسفى آن عصر است; بدين لحاظ ثبات الفاظ و عبارات به هيچ روى‏تضمين كننده ثبات معانى نيست; چون خطاست، اگر كسى تصور شود كه با ذهن خالى‏مى‏توان الفاظ را فهميد. اذهان همچنانكه به مرور زمان از معلومات و مايه‏هاى تازه آكنده‏مى‏شوند، معانى تازه‏اى از متون دينى استفاده خواهند كرد.
6- بايد نوع زبان قرآن را معين كرد كه عقلى است‏يا عرفى تا مدلولات آن را مناسب‏با همان زبان تفسير كرد و در چارچوب همان زبان معانى الفاظ را طلب كرد; براى مثال‏اگر زبان مبناى عرفى داشته باشد، بايد به‏مانند روش عرف دقت‏هاى عقلى وكندوكاوهاى فلسفى را در تفسير معمول نكرد.
7- قرآن از زبان خاصى تبعيت نمى‏كند و زبانش زبان مردم است; به همين جهت‏تفسير قرآن روش خاصى ندارد و همان قواعد عام تفسير متون در مورد قرآن صادق‏است. برخلاف كسانى كه زبان قرآن را زبان اختصاصى مى‏شمارند و مى‏گويند: قرآن‏براى مخاطبان خاصى سخن گفته و كليد فهم آن در دست همان عده است.
اينها نمونه‏هايى بود از مبناهايى كه مفسر با برگزيدن يا برنگزيدن آنها تفسيرهاى‏متفاوتى را عرضه مى‏كند. با همه اينها يادآورى‏هايى در پايان اين بحث ضرورى است.
اولا مطالعه آنچه در باب فرآيند فهم و تفسير متون دخالت آگاهانه و ناآگاهانه دارد،مثل پيش‏فهم‏ها، علايق، دانسته‏هاى قبلى مفسر، در حقيقت نوعى پيشگيرى از انحراف‏در تفسير و قاعده‏مند شدن آن است و مفسر را از علايق مضر و باورهاى تعصب‏آميز و ازدانسته‏هاى خارج از انتظار برحذر مى‏دارد. به عبارت ديگر هدف از اين مباحث‏تشخيص سره‏ها از ناسره‏ها در برداشت مفسر است.
ثانيا توجه به اين مباحث‏به معناى نفى مقدمات ديگر فهم قرآن مانند لغت، ادبيات،اصول فقه و منطق و آراستگى به فضائل نيست. هر كدام از اينها در جاى خود ضرورى ودر خور توجه است.
ثالثا آنچه در باب نقش شخصيت مفسر آمد، افزودن بابى به بابهاى علم تفسير است‏و نه چيز ديگر و به اين معنا نيست كه آن انقلاب ماهوى را در فهم متون در پى دارد.

منابع:
1) فخر رازى، تفسير كبير، ج 23، 167.
2) صادقى، محمد، الفرقان فى تفسير القرآن ، ج 12 و 13، 246.ابوحجر، التفسير العلمى فى الميزان، 241.
3) در اين باره نك : مجلسى، بحارالانوار، ج 52، 193، حديث 26 و ج 74، 165، حديث 2 و ج 100، 262، حديث 25.
4) يزدانى، عباس، مجله مبين، شماره 12، 42.
5) ابن عربى، فتوحات مكيه، ج 3، 94.
6) چتيك ويليام، هرمنوتيك در عرفان ابن عربى، كتاب نقد، شماره 5 و 6، 249-248.
7) آشتيانى، سيد جلال‏الدين، رسائل فلسفى ملاصدرا، 92، رساله محكم و متشابه.
8) همان، 183.
9) طباطبايى، محمدحسين، الميزان، چاپ بيروت، ج 3، 62.
10) خمينى، روح‏الله، تفسير سوره حمد، 95-93.
11) خمينى (امام)، صحيفه نور، ج 1، ص 235.
12) همان، ج 10، 274.
13) مطهرى، مرتضى «مقاله اصل اجتهاد در اسلام‏»مجله حوزه، سال اول، شماره چهارم، ص 61.
14) طباطبائى، الميزان، ج 4، ص 156.
15) خليل، عمادالدين، مع‏القرآن فى عالمه الرحيب، 44-38.
16) صدر، محمدباقر، المدرسة القرآنية، 120-119.
17) بحرانى، تفسير البرهان، چاپ بعثت، ج 5، 544، حديث 2 (11258)، به نقل از كافى، ج 1، 114.
18) به عنوان نمونه نك: مباحث تفسيرى آيت‏الله موسوى اردبيلى، مقاله «تعارض علم و دين در خلقت انسان‏»مجله مفيد، شماره 9، بويژه در بخش پاورقى‏ها و نقل اقوال مفسرين، ص 34-20.
19) از اين جمله نك : طبرسى، مجمع‏البيان، ج 1 / 362 ذيل آيه 15 نوح، ابن كثير،ج 4/ 425، قرطبى، الجامع لاحكام القرآن ، ج 18 / 208 و 304 (چاپ جديد) ذيل آيه 3 سوره ملك.
20) نك ابوحجر، احمد عمر، التفسير العلمى للقرآن ، 387-381، شكرى آلوسى، مادل عليه القرآن ، 73.
21) طبرسى، مجمع‏البيان، ج 1، 61. ذيل آيه 22 سوره بقره به نقل از ابوعلى جبايى، طوسى، تبيان، ج‏1،102. فخر رازى، تفسيرالكبير، ج 2 / 336، (چاپ قديم مصر/102) ذيل آيه 22 سوره بقره، و تفاسير ديگرى كه در ذيل اين آيات اين مساله را مطرح و شبهه كرويت را آورده‏اند.
22) زحيلى، وهيه، تفسير المنير، ج 1 / 96، سبزوارى، محمد، الجديد فى تفسير القرآن المجيد، ج 1/48، صادقى، الفرقان، ج 1/ 218، همچنين شكرى آلوسى، مادل عليه القرآن مما يعضده الهيئة الجديده / 74.
23) سبحانى، جعفر، الهيات فى‏الكتاب و السنة، ج 2 / 515.
24) قرطبى، الجامع لاحكام القرآن ، ج 1/ 264، ذيل آيه 30، سوره بقره‏25) طبرسى، مجمع‏البيان، ج 3 / 65-63، ذيل آيه 58 و 59 سوره نساء.
26) در باب عصمت نك در ذيل آيه 124 بقره، در تفاسير شيعه و سنى و در مساله نصب ذيل همين آيه و آيه تطهير (احزاب) و آيه اكمال (مائده / 6).
27) همان، 70.
28) همان، 72.
29) مجلسى، بحارالانوار، ج 1، 227، حديث 19، ج 74، 164، حديث 2.
30) رشيدرضا، تفسيرالمنار، ج 3 / 317-316.
31) همان، 75-73.
32) ابن كثير، تفسيرالقرآن العظيم، بيروت، دارالقلم، ج 2 / 503.
33) سيوطى، الاتقان، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، افست قم، انتشارات رضى، ج 4 / 38.
34) خسروپناه، عبدالحسين، كتاب نقد، شماره 5 و 6 / 102.
35) تفصيل اين اقوال را من در كتاب قرآن و تفسير عصرى / 63-52 آورده‏ام.
36) همان، 102.

پي نوشت ها:
[1] . اين انديشه و توصيه به دورى از تمايلات فكرى در عوامل متعددى ريشه دارد كه مهم‏ترين آنها رواياتى است كه در باب تفسير به راى رسيده و كسانى خواسته‏اند بگويند: تفسير به راى جايز نيست; بلكه بايد براساس ماثورات و منصوصات از ناحيه معصوم باشد.
[2] . اصول پذيرفته شده مفسر گاه دستخوش تغيير مى‏شود و نظريات جديدى جايگزين نظريات‏پيشين مى‏شود. اين موارد افزون بر آنكه نقش شخصيت مفسر را روشن مى‏كند، به ما مى‏آموزاند كه دايره‏توقعات‏خود را محدود كنيم و با احاطه بيشترى به تجربيات مفسرين پيشين به سراغ متن برويم. مثلا اگر مفسرين‏براساس نظريه هيئت‏بطلميوسى به سراغ تفسير بخشى از آيات مى‏رفته‏اند، متوجه شويم كه اين تا چه‏اندازه لرزان و خطرناك است و در اين موارد چگونه بايد برخورد كرد.
[3] . خدا كسى است كه آسمانها را بدون ستون برافراشته است.
[4] . پس اگر (زن و شوهر) خواستند، (كودك را) با رضايت‏يكديگر و مشورت همديگر از شير بگيرند، بر آنان گناهى نيست.
[5] . يكى از آندو (دختر شعيب) گفت: اى پدر مزدورش گير كه او از بهترين كسانى است كه به مزدورى گرفته‏اى.او نيرومندى امين است.
[6] . مردم خوابند، چون بميرند، بيدار شوند.
[7] . خدا كسى است كه آسمانها و زمين و آنچه را ميان آنهاست، آفريد.
[8] . سپس به سوى او بالا مى‏رود، در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهايى است كه مى‏شماريد.
[9] . آيا بر انسان برهه‏اى از زمان گذشت كه چيز يادشدنى نبود؟
[10] . آنگاه خداوند كلاغى را كه در زمين مى‏كاويد، برانگيخت تا به او نشان دهد كه چگونه پيكر برادرش را نهان سازد. گفت: اى واى بر من! آيا ناتوان شدم از اينكه مانند اين كلاغ باشم.
[11] . آنكه هفت آسمان را طبقه طبقه آفريد. هيچ تفاوتى درآفرينش (خداى) رحمن نمى‏بينى.
[12] . آيا ننگريستى چگونه خدا هفت آسمان را طبقه طبقه آفريد و ماه را در ميان آنها روشنى و خورشيد را چراغ قرار داد؟
[13] . اى داود ما تو را در زمين جانشين قرار داديم.
[14] . من در زمين جانشين قرار مى‏دهم.
[15] . (به ياد آر) زمانى را كه خدا فرمود: اى عيسى تو را مى‏گيرم و به سوى خود بالا مى‏برم.
[16] . بگو ! فرشته مرگ كه بر شما گماشته شده است، شما را مى‏گيرد.
[17] . خدا جان ها را هنگام مرگشان مى‏گيرد.
[18] . هركه را خواهد، گمراه كند و هركه را خواهد، راهنمايى كند.
[19] . هركسى در گرو چيزى است كه كسب كرده است.
[20] . و اين چنين به تو قرآنى عربى وحى كرديم.
[21] . اين (قرآن) به زبان عربى روشن است.

سيد محمدعلى ايازى/صحیفه مبین،19
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :