امروز:
يکشنبه 4 تير 1396
بازدید :
1509
علوم مورد نياز مفسران

علم تفسير هم مانند علوم ديگر، از قواعدي ويژه تبعيّت مي‎كند كه رعايت آن براي استنباط صحيح مرادالهي و كاهش خطاي در تفسير، ضروري است.
براي رعايت قواعد ياد شده، مفسّر بايد از علومي برخوردار باشد كه در پرتو آن، توانمندي لازم را براي تفسير قرآن بر طبق آن قواعد به دست آورد. بر اين اساس، «علوم مورد نياز مفسّران» از امور مورد نياز در تفسير به شمار مي‎آيد.

ضرورت بحث از علوم مورد نياز
در اين مقاله در صدد تبيين ضرورت فراگيري علوم مورد نياز در تفسير، از زوايا و جوانب مختلف آن و نيز معرفي اين علوم است. گر چه ممكن است بيان اين علوم و چگونگي بهره‎گيري از آن‎ها در تفسير، به طور اجمال براي افرادي روشن به نظر برسد، ولي بصيرتي كه در پرتو تفصيل و توضيح آن براي مفسر حاصل مي‎شود، تأثير مهم و سرنوشت سازي بر تفسير به جاي مي‎گذارد و چه بسا ممكن است عدم آشنايي دقيق و همه جانبه با آن، مفسّر را دچار انحراف سازد. علاوه براين، آشنايي بيشتر با نقش علوم و كاربرد هر يك در تفسير، انگيزه مفسر را در فراگرفتن آن علوم قوت مي‎بخشد و با دستيابي به آن توانمندي مفسر در فهم مفاد و مقاصد آيات قرآن افزون مي‎شود.
ضرورت اين مبحث براي دانشمندان علوم قرآن نيز آشكار بوده و آنان در تأليفات خود، به صورت‎هاي مختلف به آن تصريح كرده‎اند. برخي از‌آنان، ضمن بحث از اصول تفسير و لوازم آن، فصلي را به اين موضوع اختصاص داده و به عنوان اصل و يا شرط اساسي تفسير، آن را مورد بحث قرار داده‎اند، كه از جمله، سيوطي در اتقان و زركشي در برهان را مي‎توان نام برد.[1]
برخي ديگر از آنان، اين موضوع را ضمن بحث از تفسير به رأي مورد توجه قرار داده‎اند. اينان پس از تقسيم «تفسير به رأي» به دو نوع «ممدوح» و «مذموم»، به معرفي علوم مورد نياز، به عنوان شرط اساسي براي تفسير به رأي ممدوح، پرداخته‎اند.[2]
علاوه بر دانشمندان علوم قراني، اكثر مفسّران نيز در مقدمه تفاسير خود به اين موضوع پرداخته و هر يك به فراخور تبحر و تخصص خود، ضرورت بهره‎مندي از علوم و نيز كميت و نقش هر يك را مورد بحث و تذكر قرار داده‎اند.[3]
اين نكته شايان توجه است كه مقصود از نيازمندي تفسير به علوم، بهره‎گيري از قواعد و ضوابط علوم براي كسب توانايي در بهره‎گيري از منابع و بكار گيري قواعد در فهم و تبيين آيات قرآني است. بنابراين، نياز تفسير به علوم، نه به دليل نقص در شيوه بيان قرآن، بلكه به منظور فراهم آمدن زمينه فكري و ذهني مناسب براي مفسري است كه مي‎خواهد از مفاهيم حقيقي قرآن پرده‎برداري نمايد و آن را به خداوند متعال نسبت دهد. بدون ترديد، درك مفاهيم متعالي قرآن و ويژگي‎هاي لفظي و معنوي آيات آن، ظرفيت فكري و عقلي مناسبي را مي‎طلبد كه فقط در سايه كسب توانايي‎هاي علمي ميسّر خواهد بود.

تفاوت «علوم مورد نياز» با «منابع تفسير»
با توجه به مطالب فوق، روشن شد كه نقش علوم مورد نياز در تفسير، نقش ابزاري است و تنها بر قدرت فكري مفسّر در تبيين آيات قرآن مي‎افزايد؛ ولي منابع تفسير ـ چنان كه اشاره شد ـ اموري است كه به لحاظ ارتباط محتوايي و تأثير آن در روشن ساختن مفاد آيات، مورد بهره‎برداري قرار مي‎گيرد. بنابراين، نقش منابع محتوايي است و مفسّر پس از تبحّر در علوم و آگاهي بر قواعد و كاربرد هر يك از مجموعه معارف مؤثر در آشكار شدن مفاد و مراد آيات كه در منابع تفسيراعم از آيات، روايات معصومين ـ عليهم السّلام ـ ، تاريخ، دستاوردهاي علوم تجربي طبيعي و علوم انساني و اجتماعي تجربي ـ آمده، در تفسير بهره مي‎گيرد و به آن‎ها استناد مي‎نمايد. بر اين اساس، گر چه اين دو مقوله در تفسير و روشنگري مفاد آيات نقش مؤثري دارند، لكن تفاوت اين دو در گونه‎گونيِ هويت آن‎ها و نوع بهره‎گيري از آن‎ها در تفسير است. به عنوان مثال، علوم ادبي (صرف، نحو و معاني بيان) كه نقش ابزاري دارند، از علوم مورد نيازند و روايات و قرآن كه نقش محتوايي و معرفتي دارند، منبع به شمار مي‎آيند. حتي گاه دو دسته از معارف منتسب به يك عنوان در تفسير نقش دارند كه يكي منبع وديگري علم به شمار مي‎آيد؛ از باب نمونه، مي‎توان «علوم روايي» و «منابع روايي» را نام برد، كه اولي (علوم روايي)  قواعدي را در بر مي‎گيرد كه در «دراية الحديث و معرفة الرجال» مطرح است و با آن قواعد، مي‎توان نسبت به رواياتي كه در تفسير آيات آمده قضاوت كرد؛ ولي دومي (منابع روايي) متون مشتمل بر روايات تفسيري است؛ به هر حال، فراگيري علوم مورد نياز، زمينه‎هاي لازم براي استفاده متناسب وصحيح و بهينه از منابع و حل تعارض منابع و ميزان اعتبار آن‎ها را فراهم مي‎سازد.

علل پيدايش علوم مورد نياز و دلايل نيازمندي به آن
تاريخ تفسير گواه بهره‎گيري مستمر مفسران از آگاهي‎هاي مقدّماتي در تفسير آيات قرآني است. اين نكته كه ريشه در پيوستگي تفسير با علوم پيش نياز دارد، حقيقتي است كه در تمام ادوار تفسير و از جمله عصر نزول وجود داشته و شايان بررسي است.
البته همان گونه كه هر پديده‎اي در ابتداي پيدايش خود صورتي بسيط و ساده دارد و به تدريج رو به فزوني مي‎گذارد، علوم پيش نياز در تفسير هم، بدين منوال در ابتدا منحصر به آگاهي‎هايي بود كه به طور طبيعي و فطري در اذهان مردم عصر نزول موجود بوده و به هنگام تفسير مورد استفاده قرار مي‎گرفت، بدون آن كه عنوان علوم مورد نياز تفسير را به خود گرفته باشد و يا نيازي به تدوين آن احساس شود.
گذشت زمان و پيدايش عواملي چند، زمينه گرايش و بهره‎گيري بيش‎تر از علوم و معارف گوناگون در تفسير را فراهم آورد و آن را به امر ضروري تبديل نمود وموجب آن گرديد كه برخي از اين علوم مستقلاً تدوين و در تفسير مورد بهره‎برداري واقع شود.
بحث حاضر در صدد آن است كه به بررسي عوامل ياد شده بپردازد و حتي المقدور از روند تاريخي آن سخن به ميان آورد.

الف. لزوم شناسايي و ثبت قراين زمان نزول
نخستين زمينه‎اي كه قابل بررسي است، چگونگي شناسايي و ثبت قرايني است كه مقارن نزول آيات تحقّق پيدا كرده است. چنان كه گذشت، درك قرآن در عصر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ، با بهره‎گيري از اموري صورت مي‎پذيرفت كه به طور طبيعي براي مسلمين قابل لمس بود و در فهم معاني آيات، نقش اساسي ايفا مي‎كرد؛ نزول تدريجي آيات، همراه با حوادث، و همگامي مسلمين با وقايع گوناگوني كه با آن روبه رو بوده‎اند، علاوه بر آگاهي سنّت‎هاي جاهلي، كه در بعضي از آيات به آن‎ها اشاره شده و يا شناخت احوال يهود و مسيحيان جزيرة العرب و نيز درك عيني شرايطي كه بر فضاي نزول حاكم بوده، همگي موجب آن مي‎گشت كه آنان تصوير روشن‎تري از مفاهيم آيات، در مقايسه با ديگران در زمان‎هاي بعد داشته باشند.
همچنين دسترسي مسلمين مثلاً دسترسي مسلمين به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و پاسخ‎هاي ايشان به سؤالات و ابهاماتي كه در فهم الفاظ و مفاهيم قرآن به وجود مي‎آمد، بهترين زمينه را براي درك آيات فراهم نمود. رواياتي كه از آن حضرت در باب تفسير و شرح احكام عبادي و سياسي قرآن وارد شده، نمونه‎هايي از آن است.
اين امور، سينه به سينه به عصر صحابه و تابعان منتقل شد و آنان نيز از اين زمينه‎ها برخوردار بودند، ولي گذشت زمان و دوري از عصر نزول، اين قراين راناشناخته گرداند و مسلمانان از آن‎ها آگاهي و اطلاع عمومي نداشتند. به همين دليل، نياز بود كه اين قراين داخلي و خارجي كه به فهم قرآن كمك شاياني مي‎نمود، تدوين شود و براي بهره‎گيري در اختيار آيندگان قرار گيرد و اذهان آن‎ها را به عصر نزول نزديك نمايد.
اين موضوع، زمينه فراگيري علومي مانند: اسباب نزول، تاريخ اسلام و عرب جاهلي، علم الحديث و علوم وابسته به آن را در تفسير فراهم و ضروري ساخت.

ب. ارتباط مسلمين با بيگانگان
تاريخ عرب به خوبي نشان مي‎دهد كه مهم‎ترين سرمايه و امتياز اين قوم، خلوص گفتاري و فصاحت وبلاغت بياني آن‎هاست، قوم عرب چه در عصر جاهليت و حتي كمي پس از اسلام، به علّت آن كه از ممالك غير عرب دور بود و اختلاط و ارتباط چنداني با ديگر اقوام نداشت،[4] از خلوص و اصالت زباني خاصي برخوردار بود؛ لكن هنگامي كه بر اثر فتوحات اسلامي سرزمين‎هاي وسيعي گشوده شد و قوم عرب با ديگر اقوام در آميخت، در واژگان و ساختار زبان عربي دگرگوني پديد آمد وبه تدريج، در جوانب مختلف، اين زبان از آن متأثر گرديد.
نخستين اثر اين ارتباط، اشتباهاتي بود كه در تلفظ كلمات روزمرّه عربي صورت مي‎پذيرفت و به تدريج با فزوني اين اشتباهات، تلفظ‎هاي نادرست گه‎گاه در اثر تسامح، به قرائت قرآن نيز راه يافت.
اين اشتباهات در خصوص آيات قرآن كريم، علاوه بر خطر نوعي تحريف لفظي در قرآن، بيم تغيير معنايي آن را نيز به همراه داشت و اين امر براي مسلمين كه اهميت فراواني براي قرآن قائل بودند، قابل تحمّل نبود. به همين دليل براي جلوگيري از اين نوع اشتباهات كوشيدند قواعد صرف و نحو را مدون سازند.[5] اكثر ادبا در بيان سرآغاز پيدايش علم نحو، موضوع ياد شده، را مطرح ساخته و مؤسّس آن را امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ دانسته‎اند.[6]
البته اين قواعد به صورت غير مدون در ذهن مردم آن زمان مرتكز بود و در محاورات آنان معمول بود و قرآن هم بر اساس همين قواعد مرتكز در ميان آن‎ها، نازل شد، ولي پس از وقوع چنين جريان‎هايي بود كه قواعد نحو به تدريج تدوين شده و از اين پس در زمره علوم ضروري تفسير قرار گرفت.
فصاحت و بلاغت نيز يكي از امتيازاتي است كه قوم عرب از آن برخوردار بود و از اين رو، قرآن عالي‎ترين نكات بلاغي و محاسن كلام از قبيل مجاز، استعاره، كنابه، اشاره و تلميح، را در آيات خود به كار گرفت. اين امور نيز در عصر نزول براي مردم عرب قابل فهم بود، لكن ارتباط با بيگانگان موجب گرديد كه فهم اين نكات بلاغي كه براي مردم ارتكازي بود نيازمند ممارست و تعليم و تدوين شود.[7]
علاوه بر اين، غير اعراب تازه مسلمان نيز براي اثبات و فهم اعجاز بلاغي قرآن، نياز جدي به اين قبيل مباحث داشته‎اند.[8] امور ياد شده سبب «تدوين علوم بلاغي» گرديد و پس از آن نيز در تفسير و تبيين آيات قرآن مورد بهره‎برداري قرار گرفت.
اين تأثير به تدريج ادامه يافت و حتي بر لغات و معاني كلمات عرب هم سايه گستر شد؛ زيرا بر اثر ارتباط و داد وستدي كه احياناً در لغت و اصطلاحات صورت مي‎پذيرفت، معاني اصيل كلمات عرب مهجور گرديد و در مقابل معاني ديگري جاي آن را گرفت.[9]
بديهي بود كه اگرتدبيري در اين رابطه صورت نمي‎پذيرفت، اين موضوع حتي به كلمات قرآن و احاديث و معاني آن‎ها هم راه مي‎يافت و در نتيجه، مسلمانان از فهم صحيح قرآن و حديث محروم مي‎شدند.
از آن جا كه تفسير بايد بر اساس معاني رايج زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ صورت پذيرد،[10] گروهي از دانشمندان اسلامي كه در زمينه لغت تبحري خاص داشتند، به اين امر همت گماشته، درصدد برآمدند كه معيارهاي تشخيص معاني اصيل و حقيقي كلمات قرآن در زمان نزول را شناسايي كنند و بر اساس آن، منابع لغوي مشتمل بر چنين معاني‎اي را فراهم آورند. به گفته مورخين نخستين آنان، خليل بن احمد فراهيدي است.[11]
از آن پس، هر مفسرّي ناگزير گرديد كه براي دستيابي به معاني اصيل قرآن از علم لغت بهره گيرد و به كتبي كه به معاني اصيل كلمات عرب توجه نموده، به عنوان منابع تفسير مراجعه كند.

ج. لزوم قرآن شناسي
قرآن به گواهي آيات خود، از ويژگي‎ها و مختصاتي برخوردار است كه بدون آگاهي از آن‎ها نمي‎توان به تبيين آيات آن پرداخت. چگونگي نزول آيات، تقسيم آيات به محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ، و مباحثي چون مصونيّت از تحريف و... همگي موضوعاتي از اين قبيل‎اند. لذا تفسير بدون آگاهي از آن‎ها ناقص و مشتمل بر خطا خواهد بود.
اين موضوع اختصاص به قرآن ندارد، بلكه براي روشن نمودن مفاهيم هر كتابي، ابتدا بايد آن را به خوبي شناخت و از خصايص آن مطلع شد؛ زيرا اين شناخت نقش مؤثري در دستيابي به مفاهيم آن دارد، چنان كه عدم آگاهي از آن نيز دشواري‎ها و نقايصي را پديد خواهد آورد.
توجه به اين موضوع، به تدريج مباحثي را پديد آورد كه هدف اساسي آن شناخت قرآن و خصايص آن بود و بر اين اساس، در تفسير نيز مورد بهره‎برداري قرار گرفت و از موضوعات پيوسته با آن محسوب گرديد.
اين مباحث، كه امروزه به علوم قرآني مشهورند، از مباحث مقدّماتي تفسير بوده و آگاهي از آن، قبل از پرداختن به تفسير براي هر مفسري ضروري است.

د. گريز از تفسير به رأي
چهارمين زمينه‎اي كه مفسران را به كسب صلاحيت‎هاي علمي ملزم نمود، اجتناب از تفسير به رأي و دوري از لغزش‎هاي آن بود. تفسير به رأي ـ چنان كه گفته شد ـ آن است كه مفسر در فهم معاني و مقاصد آيات، به ديدگاه خود متكي بوده و بدون استناد به شواهد قطعي و علمي، آن را محور استنباط خود قرار دهد و آراء خود را بر قرآن تحميل كند. اين گونه تفسير مذموم بوده و در گفتار معصومين ـ عليهم السّلام ـ به شدت از آن نكوهش شده است.[12]
نكوهش‎هاي شديد از اين روش و هراسي كه از وقوع مفسر در آن به وجود آمد، موجب شد عده‎اي به روش نقلي و روايي اكتفا نموده و از هرگونه اجتهادي پيرامون آيات خودداري كنند.[13] لكن عده‎اي ديگر كه ضرورت استنباط در تفسير قرآن را احساس مي‎نمودند، بر آن شدند كه قواعدي براي تفسير تدوين كرده و هرگونه اظهار نظر و اجتهاد در باب آيات قرآن را در آن دايره محدود سازند.
يكي از قواعد مهمي كه تفسير مطلوب را از تفسير به رأي متمايز مي‎كند، آن است كه مفسر به ميزان كافي از مقدمات علمي مورد نياز در تفسير آگاه بوده و از آن‎ها در تفسير استفاده كند. به نظر اكثر عالمان قرآني، يكي از مصاديق روشن تفسير به رأي، تفسير كسي است كه از علوم مورد نياز در تفسير بي‎بهره بوده و يا در فراگيري آن به حد كمال نرسيده باشد و با اين وجود، از روي گمان و تخمين به تفسير بپردازد، ولي اگر در اين علوم به حد كمال رسيده و دست كم از متخصصان آن علوم كمك گيرد و ساير امور مؤثر در فهم صحيح قرآن را مورد توجه و استفاده قرار دهد و آن گاه به تفسير آيات بپردازد. از دايره تفسير به رأي خارج و از آفات آن مصون خواهد بود. رعايت اين موضوع زمينه مؤثّر ديگري براي بهره‎گيري از علوم در تفسير فراهم ساخت وموجب آن گرديد كه هر مفسري براي تبيين يك آيه و بررسي ابعاد مختلف آن، به تناسب از علوم لازم استفاده نمايد. نگاهي به كتب تفسيري و برداشت‎هاي تفسيري مبتني برعلوم ياد شده، به خوبي نمايانگر اين حقيقت است.

هـ . اجتهاد و عقل گرايي در تفسير
رشد عقل‎گرايي در تفسير و سيرِ روش تفسير از نقلي به اجتهادي، علت ديگري است كه در گرايش به بهره‎گيري از علوم گوناگون تحت تأثير به سزايي برجاي گذاشت. چنان كه تاريخ تفسير نشان مي‎دهد، تفسير در عهد صحابيان به روش نقلي و با تكيه بر اندوخته‎هاي عصر نبوي ـ صلّي الله عليه و آله ـ صورت مي‎پذيرد و اجتهاد و استنباط به ندرت انجام مي‎گرفت.[14]
سرّ انتخاب چنين روشي آن بود كه صحابيان هنگام مواجه شدن با مشكلات تفسيري، آسانترين ومطمئن‎ترين راه را پرسش از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‎دانستند، و نياز به استفاده از علوم مختلفي كه پس از عصر نزول پديد آمد، نه احساس مي‎شد و نه موضوعيت داشت.
تابعان نيز چون مستقيماً با صحابيان رو به رو بودند و از طريق ايشان با يك واسطه به بيانات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دست مي‎يافتند، تحت تأثير همين روش قرار داشتند. گر چه با پديد آمدن سؤالات و يا موارد ابهام جديدي كه در بيانات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بازگو نشده و يا به دست تابعان نرسيده بود، اندكي زمينه را براي اجتهادو استنباط در تفسير گشود، لكن روش غالب، نقلي و روايي بود و حتي مدتي پس از آن‎ها نيز ادامه يافت.[15]
با گذشت زمان و پديد آمدن تحوّلات گوناگون در جامعه اسلامي، به تدريج زمينه براي عقل‎گرايي بيش‎تر در تفسير فراهم گرديد، به گونه‎اي كه پس از مدتي به عنوان يك روش در تفسير، جاي تفسير نقلي را گرفت واز آن پس روش غالب در تفسير قرآن شد.
به گفته محققان، علاوه بر فاصله با عصر نزول و نكته ياد شده، دو عامل «اختلاف مذهبي» و  «انتقال علوم جديد به حوزه اسلام» تأثير مهمي را در اين زمينه به جاي گذاشتند؛[16] زيرا با پيدايش اختلافات، نياز آن بود كه هر يك از گروه‎ها در صدد دفاع از انديشه و اعتقاد خود برآيد و در ميان متون ديني، قرآن بهترين و معتبرترين منبعي بود كه هر يك از مذاهب در صدد استفاده ابزاري از آن برآمدند، از اين رو، با انديشه و اجتهاد خود، آيات را به گونه‎اي تفسير مي‎نمودند كه مطابق با مباني اعتقادي آنان باشد.
هم چنين با انتقال تدريجي علوم و فرهنگ‎هاي مختلف، از سرزمين‎هاي مجاور به محافل علمي مسلمانان، سؤال‎هاي جديدي مطرح شد و براي به دست آوردن پاسخ سؤال‎هاي مزبور از قرآن، جنبش علمي وسيعي در ميان آنان پديد آورد. گر چه اصالت و عمق فرهنگ اسلامي، به زودي اين علوم را درخود ذوب نموده و در مدت كوتاهي توانست در رشته‎هاي مختلف علمي از قبيل كلام، فلسفه، رياضيات، نجوم، تاريخ، طب، جغرافي و... آثاري ارزشمند عرضه نمايد؛[17] لكن خواه ناخواه تأثيري قهري خود را بر افكار مسلمين گذاشت و به همراه خود، سؤالات و نقاط ابهام فراواني هم به وجود آورد كه نيازمند پاسخ روشن و موضع مشخص اسلام و قرآن در برابر آن‎ها بود.
اين تحولات و شرايط فكري پس از آن، موجب شد روش نقلي موقعيت خود را از دست داده و تفسير به رأي و اجتهاد جاي آن را بگيرد و يا در كنار روش نقلي، اين روش نيز رونق يابد و اين امر سبب گرديد كه علاوه بر علوم رايج ادبي و قرآني، علوم ديگري از قبيل كلام، عرفان، فلسفه و هيأت، در تفسير مورد استفاده واقع شود.
اين بهره‎مندي‎ها نوعاً به انگيزه‎هاي گوناگوني صورت مي‎پذيرفت، از قبيل: فهم بهتر آيات قرآن، اثبات عقايد ديني‎اي كه در قرآن مطرح گشته، ابطال شبهاتي كه در رويارويي با انديشه‎هاي جديد و يا اديان ديگر مطرح شده بود و نيز اثبات عقايد مذهبي. البته در برخي موارد، اين بهره‎گيري از محدوده نياز تفسير پا فراتر گذاشته و افراط‎ هايي نيز صورت مي‎گرفت. به همين دليل، شاهد ظهور تفاسيري هستيم كه مؤلفين آن‎ها به لحاظ مهارتي كه در فنون مختلف علمي داشتند، از دريچه اين علوم به تفسير نگريسته و كتب خود را مملو از قواعد و اصطلاحات آن علوم نموده‎اند، در حالي كه بدان نيازي نبوده است.

و. مواجهه با علوم جديد
آخرين موضوعي كه دراين رابطه قابل بررسي است، تأثير علوم جديد بر تفسير و جست و جو از علل گرايش مفسّرين معاصر به آن است. مروري بر تفاسير برجسته قرن اخير، از قبيل المنار، الجواهر، في ظلال القرآن، و الميزان و... گوياي اين واقعيّت است كه روش و نگرش اين مفسرين، تفاوتي چشمگير با روش و نگرش مفسّرين گذشته پيدا كرده است.
ويژگي مهم اين تفاسير، بهره‎گيري از مباحث جديد علوم طبيعي و اجتماعي در تبيين آيات قرآني و متقابلاً بهره‎گيري از قرآن در پاسخ‎گويي به پرسش‎هاي مطرح در اين علوم است، بهره‎گيري‎اي كه در تفاسير گذشته، يا سابقه نداشته و يا به اين شدت مشاهده نمي‎شود.[18]
گر چه درستي اين عمل بعدها معركه آراء ديگر مفسران قرآني قرار گرفت و هر يك دلايلي براي ردّ يا قبول آن اقامه كرده‎اند،[19] لكن بايد اذعان نمود كه پرداختن به چنين موضوعاتي تحرّك تازه‎اي در تفسير ايجاد نمود و ضمن گشودن دريچه‎هاي جديد در فهم زواياي نهفته قرآن، موجب آن گرديد كه در تفسير قرآن علاوه بر علوم متعارف، از علوم ديگري همچون «علوم طبيعي و انساني» نيز استفاده شود.
مواجهه جهان اسلام با اين علوم، نگرش‎ها و گرايش‎هاي برخي از دانشمندان مسلمان را در تفسير قرآن دگرگون ساخت؛ زيرا پيشرفت دانش بشري و افزايش آگاهي‎هاي انسان درباره بسياري از پديده‎ها مانند نحوه تشكيل ابر و باران، نقش باد در باروري گياهان، پيدايش نطفه ومراحل مختلف جنين و نيز دستيابي به اطلاعات بيشتر در مورد فضا و اجرام فضايي و بسياري ديگر از دانش‎هاي نو، چهره‎اي تازه از معاني آيات قرآن را در برابر مفسّران گشود و موجب آن گرديد كه آن دسته از آيات كه به اين موضوعات اشاره نموده‎اند، از اين منظر مورد بررسي قرار گيرند. اين موضوع، علاوه بر اين كه از انطباق معارف قرآن با علوم جديد نيز خبر مي‎داد، بُعد ديگري از اعجاز قرآن را براي همگان روشن ساخت.[20]
دستاوردهاي علوم انساني و تحولي كه در آن رخ داد و نظرات جديدي كه در عرصه مسائل اجتماعي، سياسي و روان شناختي طرح گرديد، با ورود به جامعه اسلامي و آگاه شدن انديشمندان مسلمان از آن، با مباحث ديني پيوند خورد وتلاش براي تطبيق آن با مباني اسلام، آغاز گشت و حتي در تبيين آيات قرآن نيز مورد بهره‎برداري قرار گرفت. به گفته برخي از محققان، يكي از ويژگي‎هايي كه براي تفاسير معاصر مي‎توان بر شمرد، پرداختن به مسائل اجتماعي است، به گونه‎اي كه مكتب اجتماعي نام بردار شده است.[21]
هم چنين تفسير قرآن در قرون اخير، با نهضت‎هاي اجتماعي، به ويژه نهضت‎هاي اصلاح ديني كه سراسر اقاليم اسلامي را در نورديده بود، همگام و همراه بوده است. نهضت‎هاي اصلاحي ياد شده، واكنشي بود كه در اثر برخورد با تمدن غرب و پيشرفت‎هاي سريع آن و در مقابل سستي و زبوني ملل اسلامي، كه پيامد سال‎هاي متمادي سلطه فرهنگي، سياسي، نظامي اروپا به آن‎ها بود، از سوي برخي از متفكران اسلامي ايجاد شده بود.
صاحبان اين انديشه، بر اين باور بودند كه براي اعاده حيثيت وكيان اسلامي، بايد دين و اسلام را از ركود و هجران در آورده و به عنوان يك نظام تمام عيار ديني، اخلاقي، سياسي، اجتماعي و منطبق با مباني عقلي و انديشه‎هاي جديد، معرفي كنند و از اين طريق به اصلاح جامعه اسلامي بپردازند.
مشخصه اساسي نهضت‎هاي اصلاحي جديد، بازگشت به قرآن و احياي ارزش‎ها و تعاليم قرآني است. اينان مي‎كوشيدند كه قرآن را به متن اجتماع و به ميان مردم و روشنفكران ببرند و با ذهن و زندگي جديد پيوند دهند. لذا از اين نگاه به تفسير آيات قرآن نگريسته و در صدد ايجاد پيوند و همزيستي بين آيات قرآن و انديشه‎هاي جديد سياسي و اجتماعي بودند.[22]
توجه به اين مسائل، گر چه اصل بهره‎گيري از علوم جديد را براي ما ضروري مي‎نماياند، لكن ميزان كمي و كيفي آن، موضوعي است نيازمند داوري است و ما نيز در ادامه اين مبحث به بحث و بررسي آن خواهيم پرداخت. در خصوص علوم تجربي و انساني، اين نكته شايان ذكر است كه تئوري‎ها و روش‎هاي اين علوم، در محدوده علوم مورد نياز و پيش‎بيني‎هايي كه بر اساس آن‎ها صورت مي‎گيرد و يا توصيف‎هايي كه با اين روش‎ها به دست مي‎آيد، از منابع تفسير به شمار مي‎آيند و از آن جا كه در مبحث منابع، به دليل پرهيز از تكرار، به منابع علوم انساني نپرداختيم، در اين فصل در ضمن مباحث مربوطه، گهگاه از آن سخن خواهيم گفت.


پي نوشت ها:
[1] . زركشي گويد: «كتاب الله بحره عميق و فهمه دقيق لا يصل الي فهمه الّا من تبحّر في العلوم». (البرهان في علوم القرآن، ج 2، ص 289). سيوطي اين بحث را تحت عنوان «في معرفة شروط المفسّر و آدابه» مطرح كرده است. (ر.ك: الاتقان، ج 2، ص 1209). محمد بن لطفي الصباغ در كتاب خود بحوث في اصول التفسير ( ص 52) مي‎گويد: «و مما يتصل باصول التفسير، ذكر العلوم التي يحتاج اليها علم التفسير». راغب اين بحث را تحت عنوان «آلات التي يحتاج اليها المفسّر» مطرح نموده است. (ر.ك: مقدمات جامع التفاسير، ص 93 ـ 97).
[2] . از آن جمله، مي‎توان به منابع ذيل اشاره كرد: مناهل العرفان، ج 2، ص 51؛ ذهبي، التفسير و المفسّرون، ج 1، ص 265؛ فهد بن عبدالرحمن،بحوث في اصول التفسير مناهجه، ص 79؛ طيار، مساعد بن سليمان، فصول في اصول التفسير، ص 49.
[3] . ابن جزي، التسهيل، ج 1، ص 10 ـ 12؛ البحر المحيط، ج 1، ص 14 ـ 16؛ قاسمي، محمد، محاسن التأويل، ج 1، ص 142؛ المنار، ص 21 ـ 24؛ روح المعاني، ج 1، ص 5 ـ 6؛ تبيان، ج 1، ص 16 ـ 17.
[4] . رك، ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، مقدمة العبر، ج2، ص 756 و 765؛ ضيف، شوقي، العصر الجاهلي، ترجمه عليرضا ذكاوتي قراگزلو، ج 1، ص 91.
[5] . رفيده، ابراهيم عبدالله، النحو و كتب التفسير، ج 1، ص 41.
[6] . مقدمه ابن خلدون، ص 754؛ تأسيس الشيعه، ص 57؛ رفيده، ابراهيم عبدالله، النحو و كتب التفسير، ص 44؛ فاخوري، حنا، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه عبدالمحمد آيتي، ص 264.
[7] . بلاغي، محمد جواد، آلاء الرحمن من تفسيرالقرآن، ص 37.
[8] . علوي مقدم، محمد، در قلمرو بلاغت، ص 308.
[9] . آلاء الرحمن، ص 32.
[10] . دلايل لزوم تفسير بر اساس معاني رايج در زمان پيامبر، در بحث قواعد تفسير گذشت.
[11] . ابن خلدون، عبد الرحمن، مقدمة العبر، ج 2، ص 1162.
[12] . امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: «و يحك يا قتادة ان كنت انما فسرّت القرآن من تلقاء نفسك فقد هلكت واهلكت». (مقدمه تفسير برهان، ص 18).
[13] . راغب اصفهاني، مقدمه جامع التفاسير، ص 93.
[14] . رك: حجتي، محمد باقر، سه مقاله در تاريخ تفسير و نحو، ص 38 و 39؛ ذهبي، محمد حسين، التفسير و المفسرون، ج 1، ص 97.
[15] . همان، ص 69 ـ 70؛ همان، ج 1، ص 140.
[16] . ذهبي، محمد حسين، التفسير و المفسرون، ج 1، ص 146؛ عميد زنجاني، عباسعلي، مباني و روش‎هاي تفسير قرآن، ص 54.
[17] . عميد زنجاني، عباسعلي، مباني و روش‎هاي تفسير قرآن، ص 160 و 161.
[18] . اين سخن به معناي ناديده گرفتن روش ارزش‎مند و گران سنگ «قرآن به قرآن» در تفسير شريف الميزان نيست.
[19] . رك: شريف، محمد ابراهيم، اتجاهات التجديد في تفسير القرآن الكريم في مصر، ص 625 به بعد، التفسير و المفسرون، ج 2، ص 474 ـ 491.
[20] . عبدالسلام المحتسب، عبدالمجيد، اتجاهات في التفسير في العصر الراهن، ص 129 ـ 130.
[21] . عنايت، حميد،‌انديشه سياسي در اسلام معاصر، ترجمه بهاء الدين خرمشاهي، ص 242.
[22] . براي توضيح بيشتر رك: خرمشاهي، بهاء الدين، تفسير و تفاسير جديد، ص 15 ـ 16.

مجتبي روحاني راد- روش‎شناسي تفسير قرآن
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :