امروز:
دوشنبه 1 آبان 1396
بازدید :
1087
استشهادها و لطيفه‌هاي قرآني
1ـ امام باقر، (ع)، مي‌فرمايد: «پيامبر اكرم وقتي اين آيه را خواند:
وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛[1] و نيز قوم ديگري را چون به عرب (در اسلام) ملحق شدند، هدايت فرمايد كه او خداي مقتدر و همة كارش به حكمت و مصلحت است.
شخصي پرسيد: اين افراد كيستند؟ جناب سلمان فارسي، در حضور حضرت رسول نشسته بود، پيامبر اكرم دست خود را بر شانة سلمان گذاشته و فرمود: اگر ايمان در ستارة ثريا باشد، مرداني از طايفة همين سلمان، به آن نايل مي‌شوند»[2].
يعني اگر ايمان در دورترين و سخت‌ترين نقاط عالم باشد، عده‌اي از ايرانيان به آن نايل خواهند شد.
2ـ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً
حسن بن علي، (ع)، را گذري بر بينوايان افتاد كه پاره‌اي نان پيش رو داشتند و مي‌خوردند، امام را دعوت به طعام خويش نمودند. امام با آنان نشست و خورد. آنگاه سوار بر مركب شد و فرمود:
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً؛[3] همانا كه پروردگار، متكبر فخرفروش را دوست ندارد[4].
3ـ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها...
نقل شده است، مقدس اردبيلي، رضوان‌الله عليه، شبي پيامبر، (ص)، را در خواب ديد، در حالي كه حضرت موسي،‌(ع)، در خدمت آن بزرگوار نشسته بود. حضرت موسي از حضرت رسول اكرم سؤال كرد: اين مرد (مقدس اردبيلي) كيست؟ پيامبر فرمود: از خودش سؤال كن.
لذا حضرت موسي پرسيد: تو كيستي؟ مقدس گفت: من احمد پسر محمد از اهل اردبيل و در فلان كوچه، و فلان جا مسكن دارم.
حضرت موسي گفت: من تنها اسم را پرسيدم، اين همه تفصيل براي چه بود؟ مقدس گفت: خداوند تنها از شما سؤال كرد: اين چيست در دست تو؟[5] و شما در جواب خدا فرموديد: اين عصاي من است. به آن تكيه مي‌كنم و نيز با آن گوسفندانم را مي‌رانم و استفاده‌هاي ديگري هم از آن مي‌كنم[6]. پس شما چرا اين قدر در جواب تفصيل داديد؟
حضرت موسي به پيامبر اكرم عرض كرد: راست گفتي كه علماي امت من، مانند پيامبران بني‌اسراييل مي‌باشند[7].
4ـ وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ
روزي يكي از كنيزان امام سجاد، (ع)، روي دست امام، آب مي‌ريخت تا حضرت آمادة نماز شود. ظرف آب از دست كنيز افتاد و سر مبارك حضرت، آسيب ديد. حضرت امام سجاد سر بلند كرد و نگاهي به كنيز انداخت.
كنيز گفت: خداوند در قرآن، كساني كه خشم خود را فرو مي‌برند ستوده و فرموده است:
وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ؛[8] آنان كه خشم خود را فرو مي‌برند.
حضرت سجاد فرمود: خشم خود را فرو بردم. كنيز گفت:
وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ؛[9] آنان كه از مردم مي‌گذرند.
امام فرمود: تو را عفو كردم. كنيز گفت:
وَ اللَّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنِينَ؛[10] خدا نيكوكاران را دوست مي‌دارد.
امام فرمود: برو، در راه خدا آزادي[11].
5ـ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً...
حضرت علي بن ابي‌طالب، (ع)، مي‌فرمايد: يك روز كه پيامبر اعظم اسلام، (ص)، نشسته بودند، حال يكي از اصحاب را جويا شدند. به ايشان گفتند كه: يا رسول‌الله! او به قدري دچار بلا و گرفتاري شده كه نظير جوجة بي‌پر و بال گرديده است.
هنگامي كه رسول خدا نزد او آمد، ديد چنان است كه توصيف كردند. پيغمبر اكرم به وي فرمود: مگر دربارة صحت و سلامتي خود دعا نكرده‌اي؟ گفت: آري يا رسول‌الله، از خداي خود خواستم تا هر عقابي را كه مي‌خواهد در عالم آخرت نصيب من كند، در دنيا مرا به آن گرفتار سازد. رسول عاليقدر اسلام به او فرمود: پس چرا نگفتي:
رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْ‏آخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ؛[12] پروردگار در دنيا و آخرت به ما نيكويي عطا كن و ما را در آخرت از عذاب آتش، نگه‌دار.
هنگامي كه آن صحابي اين دعا را خواند، گويا از بند آزاد شد و با حال صحت برخاست و با ما خارج شد[13].
6ـ وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ
معتصم عباسي در مجلسي كه فقهاي اهل سنت نيز در آن جمع بودند پرسيد: دست دزد را از كدام قسمت بايد بريد؟
بعضي گفتند: از مچ و به آية تيمم استدلال كردند؛ و بعضي ديگر گفتند: از مِرفَق و به آية وضو استدلال كردند.
معتصم از حضرت جواد، (ع)، در اين باره توضيح خواست. حضرت فرمود: آن چه آنها گفتند همه خطاست و تنها بايد چهار انگشت از مفصل انگشتان، بريده شود و كف دست و انگشت شصت، باقي بماند.
هنگامي كه معتصم دليل را جويا شد، امام به كلام پيامبر كه سجود بايد به هفت عضو[14] باشد، استدلال كرد، و سپس افزود: اگر مچ يا مرفق بريده شود دستي براي او باقي نمي‌ماند كه سجده كند، در حالي كه خداوند امر كرده كه اعضاي هفتگانه مخصوص من است.
وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ؛[15] همانا محل سجده‌ها فقط از آنِ‌ خدا است.
و آن چه مخصوص خداست نبايد قطع شود.
اين سخن، اعجاب معتصم را برانگيخت و دستور داد بعد از آن بر طبق حكم آن حضرت، دست دزدان را از مفصل چهار انگشت ببرند[16].
7ـ حره و استناد به قرآن در دفاع از ولايت
حره دختر حليمة سعديه، از دوستان و مواليان اميرالمؤمنين، (ع)، و خواهر رضاعي پيامبر اكرم، (ص)، است. مناظره‌اي دارد با حجاج بن يوسف ثقفي كه با تكيه بر آيات قرآني، حريم ولايت را پاس مي‌دارد.
وقتي بر حجاج، وارد شد حجاج از او پرسيد: تو حره دختر حليمه هستي؟
حره گفت: فراست از غير مؤمن!
حجاج گفت: خدا تو را اين جا آورد، مي‌گويند تو علي را از ابوبكر، عمر و عثمان برتر مي‌داني؟
گفت: دروغ گفته‌اند آنان كه گفته‌اند من علي را تنها از اينها برتر مي‌دانم.
حجاج گفت: ديگر از چه كساني او را برتر مي‌داني؟
گفت: از آدم، نوح، لوط، ابراهيم، داوود، سليمان و عيسي بن مريم، (عليهم السلام).
حجاج گفت: واي بر تو، او را از صحابه و هفت پيامبر بزرگ، برتر مي‌داني، اگر دليل اقامه نكني، سرت را از تنت جدا مي‌كنم.
گفت: خداوند در قرآن، او را بر اين پيامبران مقدم داشته، من از خود نگفتم. خدا دربارة حضرت آدم، (ع)، فرمود:
وَ عَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي؛[17] آدم، عصيان پروردگار كرد، پس گمراه شد.
و در حق علي، (ع)، فرمود:
وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً؛[18] سعي شما «علي، فاطمه، حسن، حسين، (عليهم السلام)، و فضه» مشكور و مقبول است.
حجاج گفت: آفرين! به چه دليل او را بر نوح و لوط ترجيح مي‌دهي؟
گفت: خدا دربارة آن دو پيغمبر فرموده است:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ؛[19] خدا براي كافران، زن نوح و زن لوط را مثال آورد كه تحت فرمان دو بندة صالح ما بودند و به آنها خيانت كردند و آن دو شخص نتوانستند آن زنان را از قهر خدا برهانند، و حكم شد آن دو زن را با دوزخيان به آتش درافكنيد.
اما همسر علي، فاطمه، (عليهاالسلام)، است كه خدا با خشنودي او خشنود مي‌گردد و از خشم او به خشم مي‌آيد.
حجاج گفت: آفرين! به چه دليل او را از ابراهيم برتر مي‌بيني؟
گفت: خدا فرموده است:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتي قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلي وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي؛[20] و چون ابراهيم گفت: پروردگارا، به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مي‌كني؟ خداوند فرمود: آيا ايمان نداري؟ گفت: چرا، ليكن مي‌خواهم مطمئن شوم.
اما مولايم اميرالمؤمنين فرمود: لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ‌ مَا ازْدَدْتُ يَقيناًَ؛ اگر پرده كنار رود، بر يقين من افزوده نخواهد شد.
و اين سخن را نه كسي قبل از او گفت و نه بعد از او.
حجاج گفت: آفرين! چرا او را بر حضرت موسي مقدم مي‌داري؟
گفت: خداوند فرموده:
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ؛[21] موسي از شهر مصر با حال ترس و نگراني از دشمن، به جانب شهر مدين رو آورد.
اما فرزند ابوطالب، ليلة‌المبيت بر بستر پيامبر خوابيد و هراس در او راه نيافت و خدا در حقش اين آيه را نازل كرد:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ؛[22] برخي از مردم در راه خشنودي خدا، از جان خود در‌مي‌گذرند.
حجاج گفت: آفرين بر تو اي حره! چرا او را بر حضرت داوود و سليمان ترجيح مي‌دهي؟
گفت: خداوند او را برتر دانسته است. در كتابش فرموده:
يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوي فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ؛[23] اي داوود، ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم پس ميان مردم به حق قضاوت كن و از هوا پيروي مكن تا مبادا تو را از راه خدا گمراه كند.
حجاج سؤال كرد: اين آيه اشاره به كدام قضاوت داوود است؟ گفت: مردي باغ انگوري داشت و ديگري گوسفند داشت. گوسفندان به باغ انگور رفتند و در آن جا چريدند. آن دو مرد به نزد داوود براي شكايت آمدند، داوود چنين قضاوت كرد كه گوسفند را بفروشند و پول آن را در بهبودسازي باغ انگور، صرف كنند تا باغ به شكل اول باز گردد. در اين هنگام فرزند داوود (حضرت سليمان) گفت: پدر، از شير گوسفندان به صاحب باغ دهند تا باغ را آباد كند، چنانكه خداوند فرموده است:
فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ؛[24] ما آن را به سليمان فهمانديم.
[1] . سورة جمعه، آية 3.
[2] . مجمع البيان، ج 10، ص 284.
[3] . سورة نساء، آية 36.
[4] . مجلّة بشارت، سال دوم شماره هشتم، ص 60.
[5] . ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى؛ سورة طه، آية 17.
[6] . هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى؛ سورة طه، آية 18.
[7] . سرگذشتهاي تلخ و شيرين، ج 4، ص 102.
[8] . سورة آل عمران، آية 134.
[9] . همان.
[10] . همان.
[11] . مجمع البيان، ج 1، ص 55.
[12] . سورة بقره، آية 201.
[13] . تفسير آسان، ج 1، ذيل آية رَبَّنا آتِنا.
[14] . هفت عضو سجده عبارتند از: پيشاني، دو دست، سر، دو زانو و پاها.
[15] . سورة جن، آية 18.
[16] . سرگذشتهاي تلخ و شيرين قرآن، ج 1، ص 172، به نقل از تفسير نمونه، ج 25، ص 125.
[17] . سورة طه، آية 22.
[18] . سورة انسان، آية 22.
[19] . سورة تحريم، آية 10.
[20] . سورة بقره، آية 260.
[21] . سورة قصص، آية 21.
[22] . سورة بقره، آية 207.
[23] . سورة ص، آية 26.
[24] . سورة انبياء، آية 79.
@#@
اما اميرالمؤمنين فرموده است: از من بپرسيد از مطالب فوق عرش؛ از من سؤال كنيد قبل از آن كه مرا از دست بدهيد. سَلُوني قَبْل أَنْ تَفْقِدُوني. و نيز در روز فتح خيبر، به حضور پيامبر آمد، رسول خدا به حاضرين فرمود: برترين شما، داناترين شما و بهترين قضاوت‌كننده، علي است.
حجاج گفت: آفرين! چرا او را از حضرت سليمان برتر مي‌داني؟
گفت: حضرت سليمان، (ع)، از خدا خواست.
رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي؛[1] پروردگارا به من سلطنتي ده كه بعد از من سزاوار كسي نباشد.
اما علي فرمود: اي دنيا، من تو را سه بار طلاق داده‌ام، و نيازي به تو ندارم. آن گاه اين آيه در موردش نازل شد:
تِلْكَ الدَّارُ الْ‏آخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً؛[2] اين خانه آخرت را، براي كساني كه اراده علو و سركشي در زمين را ندارند، اختصاص داده‌ايم.
حجاج او را تحسين كرد و گفت چرا او را از حضرت عيسي برتر مي‌داني؟ گفت: خدا دربارة عيسي، (ع)، فرموده است:
إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ * ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَنِي بِهِ؛[3] و ياد كن آنگاه كه خدا به عيسي بن مريم گفت: آيا تو مردم را گفتي كه من و مادرم را دو خداي ديگر، سواي خداي عالم، اختيار كنيد؟ عيسي گفت: خدايا تو منزّهي، هرگز مرا نرسد كه چنين سخني به ناحق بگويم. چنانچه من اين را گفته بودم تو مي‌دانستي، كه تو از اسرار من آگاهي و من از سر تو آگاه نيستم، همانا تويي كه به همة اسرار غيبِ جهانيان، كاملاً آگاهي، من به آنها چيزي نگفتم جز آن چه تو مرا بدان امر كردي.
حضرت عيسي قضاوت دربارة كساني كه او را خدا دانستند به قيامت واگذاشت، اما علي، كساني را كه دربارة او غلو كردند محاكمه كرد و به قتل رسانيد. اينها فضايل علي است. و ديگران را با او قياس نيست.
حجاج او را تحسين كرد و گفت: خوب پاسخ گفتي و گرنه تو را مجازات مي‌كردم. آنگاه او را گرامي داشت و به او هديه داد[4].
8ـ اجْعَلْ لَنا إِلهاً...
روزي يك يهودي به حضرت علي، (ع)، گفت: هنوز پيامبرِ شما را دفن نكرده بودند كه اختلاف در ميان شما پيدا شد، حضرت فرمود: اختلافي كه در ميان ما پيدا شد از فراق او بود، نه در دين او؛ حال آن كه پاهاي شما هنوز از گل و لاي نيل خشك نشده بود كه به پيغمبر خود گفتيد:
اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ؛[5] براي ما خدايي پيدا كن همچنان كه بت‌پرستان را خداياني است.
آن يهودي از اين جواب، منفعل شد[6].
9ـ أَ لَمْ يَعْلَمْ...
روزي يكي از علماي بزرگ، از علاّمة طباطبايي، رحمة‌الله عليه، تقاضاي نصيحت مي‌كند. ايشان در كمال سادگي و تواضع فرمودند:
أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَري؛[7] آيا انسان نمي‌داند كه خدا او را مي‌بيند[8].
10ـ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ...
كسي به ديگري گفت: آيا تو مؤمني؟ مخاطب در پاسخ گفت: اگر منظور تو از مؤمن، مؤمني است كه در اين آيه آمده:
آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا؛[9] ما به خدا و كتابي كه به ما نازل شده ايمان آورده‌ايم.
آري، مؤمنم. ولي اگر منظورت مؤمني است كه در اين آيه آمده است:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛[10] مؤمنان، تنها آنها هستند كه چون از خدا ياد شود، دلهاشان ترسان و لرزان شود.
نمي‌دانم![11]
11ـ أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ...
پيرزني به نزد جنيد بغدادي آمد و گفت: مدتي است كه پسرم از خانه رفته و خبري از او ندارم. بيش از اين بر فراق و دوري او نمي‌توانم صبر كنم. جنيد گفت: عَلَيْكِ بِالصَّبْرِ؛ صبر پيشه كن!
پيرزن پنداشت كه منظور جنيد آن است كه: تو بايد صِبر بخوري، پس به بازار رفت و صِبرِ تلخ خريد و به خانه آورد و آن را حلّ كرد و خورد و دهانش سوخت و با همان حالت تلخي به نزد جنيد آمد و گفت: خوردم. جنيد به او گفت: تو را گفتم كه صَبر كن نه صِبر خور.
پيرزن چون اين جمله را شنيد بر سر و روي خود زد و گفت: مرا بيش از اين طاقت صبر نيست. جنيد سر بر آسمان كرد و دعايي نمود و گفت: اي پيرزن! به خانه برو كه پسرت در خانه است.
پيرزن به خانه آمد و پسر خود را ديد كه آمده بود. سپس به خدمت جنيد آمد و گفت: از كجا دانستي كه پسرم آمده است. جنيد گفت: من اضطراب تو ديدم و دانستم كه دعا اجابت مي‌شود و دعا كردم كه خداوند فرموده است:
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ؛[12] آن كيست كه دعاي بيچارگانِ مضطر را به اجابت مي‌رساند و رنج و غم آنها را برطرف مي‌سازد.
پس دعا كردم و يقين به اجابت داشتم[13].
12ـ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلي أَمْرِهِ
محمد بن يوسف بنا از جمله بزرگان اهل طريقت است كه صفت انزوا و انقطاع، بر وي غالب بود. جنيد بغدادي نيز او را بزرگ مي‌داشت. روزي جنيد مكتوبي به علي بن سهل اصفهاني نوشت كه از شيخ استاد محمد بن يوسف سؤال كن كه: مَا الْغالِبُ عَلَيْكَ؟ كدام صفت و حال از صفات و احوال ارباب كمال، بر تو غالب است؟
علي بن سهل آن مكتوب را به محمد بن يوسف نشان داد. گفت: به جنيد بنويس:
وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلي أَمْرِهِ؛[14] خداي، غالب است بر امر و شأن من.
يعني حق سبحانه در مظهر من كه يكي از شؤون و مظاهر قدرت اويم، متصرف است و هيچ حال در من متصرف نيست[15].
13ـ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ
شخصي شير مي‌فروخت و آب در آن مي‌ريخت، پس از چندين سال سيلابي بيامد و گوسفندان و اموالش را برد. به پسر خود گفت: نمي‌دانم اين سيل از چه آمد؟ پسر گفت: اي پدر، اين آبي است كه به شير داخل مي‌كردي، اندك اندك جمع شد و هر چه داشتيم برد:
ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ؛[16] و آن چه از رنج و مصائب به شما مي‌رسد، همه از اعمال زشت خود شما است[17].
14ـ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي
بخيلي سفارشِ ‌ساختِ كوزه و كاسه‌اي را به كوزه‌گر داد. كوزه‌گر پرسيد: بر كوزه‌ات چه نويسم؟ بخيل گفت: بنويس.
فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي؛[18] هر كس از آن آب بنوشد، از من نيست.
كوزه‌گر پرسيد: بر كاسه‌ات چه نويسم؟ بخيل گفت:
وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي؛[19] هر كس از آن نخورد، از من است.
15ـ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
مسكيني به نزد امير آمد و گفت به مقتضاي آية:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ؛ مؤمنان برادر يكديگرند.
مرا در مال تو سهمي است، چرا كه برادرت هستم.
امير دستور داد تا يك دينار به او دادند.
مسكين گفت: اي امير، اين مبلغ، كم است. امير گفت: اي درويش، تنها تو برادر من نيستي، بلكه همة مؤمنان عالم، برادر من هستند، پس اگر مال مرا به همة ايشان قسمت كنند، به تو بيش از اين نرسد[20].
16ـ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ...
سلطان سليمان كه از سلاطين عثماني بوده است، روزي قصد زيارت مرقد مطهر علي، (ع)، را در نجف كرد. نزديكي حرم، از اسب پايين آمد تا به احترام حضرت امير تا حرم پياده رود. يكي از همراهان او كه از ديدن اين صحنه به شگفت آمده بود، بر سلطان خُرده گرفت كه شما شأن خود را با اين عمل پايين آورديد. سلطان در پاسخ گفت: احترام اميرالمؤمنين بر من واجب است. قاضي قانع نشد و اصرار كرد تا به قرآن تفأل زده شود. سلطان نيز چنين كرد، اين آيه در اول صفحه ظاهر شد:
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوي؛[21] پس كفشهاي خود را درآور، چرا كه در مكان مقدسي هستي[22].
17ـ ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا...
از طفيلي پرسيدند: كدام سوره براي تو شگفت‌انگيز است؟
گفت: سورة مائده! (مائده به معناي سفرة آراسته از غذا است).
پرسيدند: كدام آيه؟
گفت: آيه ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا؛[23] بگذار آنها بخورند و بهره گيرند!
گفتند: ديگر كدام آيه؟
گفت: آيه ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ؛[24] داخل اين باغ‌ها شويد با سلام و امنيت.
باز هم گفتند: پس از آن كدام آيه را دوست داري؟
گفت: آية وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ؛[25] و هيچگاه از آن اخراج نمي‌گردند[26].
18ـ بَلي وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي
همساية اصمعي از او چند درهم قرض كرد. روزي اصمعي به او گفت: آيا به ياد قرضت هستي؟
همسايه گفت: بله، آيا تو به من اطمينان نداري؟
اصمعي گفت: چرا مطمئنّم، اما مگر نشنيده‌اي كه حضرت ابراهيم، (ع)، به پروردگارش ايمان داشت و خداوند از او پرسيد:
أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ؛[27] مگر ايمان نياورده‌اي؟
و ابراهيم پاسخ داد:
بَلي وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي؛[28]
چرا، ولي مي‌خواهم قلبم آرامش يابد[29].
19ـ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً
روزگاري مردم دمشق به بيماري طاعون گرفتار شدند. در اين هنگام وليد بن عبدالملك تصميم گرفت كه از آن جا خارج شود.
[1] . سورة ص، آية 35.
[2] . سورة قصص، آية 83.
[3] . سورة مائده، آيات 116ـ117.
[4] . سرگذشت‌هاي تلخ و شيرين قرآن، ج 3، ص 23ـ 28.
[5] . سورة اعراف، آية 138.
[6] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة ششم، ص 61.
[7] . سورة علق، آية 14.
[8] . داستانهايي از قرآن، ص 156.
[9] . سورة آل عمران، آية 84.
[10] . سورة انفال، آية 2.
[11] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 56ـ 57.
[12] . سورء نمل، آية 62.
[13] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 55ـ 76.
[14] . سورة يوسف، آية 21.
[15] . مجلّة بشارت، سال اول، شماره سوم، ص 56.
[16] . سورة شوري، آية 30.
[17] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة دوم ص 59.
[18] . سورة بقره، آية 249.
[19] . همان.
[20] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة دوم، ص 59.
[21] . سورة طه، آية 12.
[22] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة دوم، ص 58.
[23] . سورة حجر، آية 3.
[24] . همان، آية 46.
[25] . همان آية 48.
[26] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 63.
[27] . سورة بقره، آية 260.
[28] . همان.
[29] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 64.
@#@ به او گفتند: مگر سخن خداي بزرگ را نشنيده‌اي كه مي‌فرمايد:
قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً؛[1] بگو اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد سودي به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهرة كمي از زندگاني نخواهيد گرفت.
وليد گفت: من فقط همان بهرة كم را مي‌خواهم نه چيز ديگري را!![2]
20ـ وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ...
روزي عقيل بن ابي‌طالب در دمشق پيش معاويه نشسته بود و همة اعيان شام و حجاز و عراق حاضر بودند. معاويه بر سبيل ظرافت گفت: اي اهل شام و حجاز و عراق، آيا آية تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ[3] را شنيده‌ايد؟ گفتند: بلي، معاويه گفت: ابي‌لهب عموي عقيل است.
عقيل گفت: اي اهل شام و حجاز و عراق، آيا آية وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ، فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.[4] را شنيده‌ايد. گفتند: بلي. عقيل گفت: اين حَمَّالَةَ الْحَطَبِ عمة معاويه است.
معاويه از ظرافت خود پشيمان، و از آن جواب خجل گشت[5].
21ـ وَ لكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ
منصور دوانقي به زياد بن عبدالله مبلغي داد تا آن را در ميان افراد نابينا و يتيم تقسيم نمايد. ابوزياد تميمي كه طمع در مال داشت، گفت: نام مرا در ميان نابينايان بنويس. زياد بن عبدالله گفت: باشد مي‌نويسم چرا كه خداوند مي‌فرمايد:
...فَإِنَّها لا تَعْمَي الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ؛[6] اين كافران را چشمان سر گرچه كور نيست، ليكن چشم باطن و ديدة دلها كور است.
سپس ابوزياد درخواست كرد كه نام فرزندش نيز در دفتر نام ايتام نوشته شود. زياد بن عبدالله گفت: آن را هم مي‌نويسم، هر كه را تو پدري، يتيم است[7].
22ـ وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلي أَوْلِيائِهِمْ
شخصي به ابن عمر گفت: مختار گمان مي‌كند كه به او وحي مي‌شود. ابن عمر پاسخ داد: البته درست مي‌گويد چرا كه خداوند متعال فرموده است: ...وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلي أَوْلِيائِهِمْ...؛[8]... و شياطين سخت به دوستان خود وسوسه (وحي) كنند...[9].
23ـ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
هنگامي كه عبدالله بن مطرف درگذشت، پدرش با لباسهاي نو و در حالي كه خود را معطر كرده بود، در برابر مردم ظاهر شد، در اين حال بستگانش بر او ايراد گرفتند كه: عبدالله مرده است و تو اين گونه در ميان ما آمده‌اي؟! مطرف گفت: آيا بايد گريه كنم؟ در حالي كه پروردگارم به سه ويژگي مرا وعده داده و اين ويژگي‌ها براي كساني است كه مي‌خواهند از اين دنيا به سوي خدا بروند:
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ؛[10] آنها كساني هستند كه هرگاه مصيبتي به ايشان مي‌رسد، مي‌گويند: ما از آن خداييم و به سوي او باز مي‌گرديم. اينها همانها هستند كه الطاف و رحمت خدا، شامل حالشان شد و آنها هدايت‌يافتگان هستند.
آيا باز هم بعد از اين بايد گريه كنم؟
سپس اين مصيبت بر بستگان وي آرام شد[11].
24ـ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ
مهدي عباسي در خواب ديد كه صورتش سياه شد. همين كه از خواب برخاست، تمام معبرين را جمع كرد و از خوبش براي آنها نقل كرد. همه، اظهار عجز نمودند و گفتند كه تعبير اين، نزد استادمان ابراهيم كرماني است. ابراهيم را نزد خليفه حاضر كردند و خليفه خواب خود را براي او نقل كرد. ابراهيم گفت: خداوند عالم، دختري به شما كرامت فرمايد. خليفه گفت: از كجا مي‌گويي؟ ابراهيم گفت: از قول خداي متعال كه مي‌فرمايد:
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثي ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ؛[12] و چون يكي از ايشان را از دختر خبر دهند، چهره‌اش (از خشم و تأسف) سياه شود و تأسف خود را فرو خورد.
مهدي عباسي از اين تعبير بسيار خشنود شد و امر كرد تا ده هزار درهم به او بدهند. پس از گذشت مختصر زماني، خداوند دختري به خليفه، روزي فرمود. آنگاه خليفه دستور داد تا يك هزار درهم ديگر براي ابراهيم معبر، بفرستند و رتبة او را نزد خودش بلند نمود[13].
25ـ فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ
روزي اصمعي، لغويِ‌ مشهور، بر سفرة هارون‌الرشيد نشسته بود، پالودة عسل آوردند. اصمعي گفت: بسياري از اعراب، نام پالودة عسل را هم نشنيده‌اند. خليفه گفت: بايد ثابت كني كه چنين چيزي است كه اگر ثابت كني كيسه‌اي زر به تو دهم. اتفاقاً اعرابي را ديدند كه هيچ نمي‌دانست. پالودة عسل به او خوراندند و از وي سؤال كردند: آيا مي‌داني اين چيست؟ اعرابي گفت: خدا در قرآن مي‌فرمايد:
فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ؛[14] در آن دو بهشت، ميوه و خرما و انار بسيار است.
نخل كه در نزد ما هست حتماً اين رمان است.
اصمعي رو به خليفه نمود و گفت: اي خليفه، دو كيسه زر بر تو واجب شد، چرا كه اين عرب نه تنها معناي پالوده را نمي‌داند، بلكه معناي رمان را نيز نمي‌داند[15].
26ـ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ
ابوالعينا در ايام جواني وارد اصفهان شد. اتفاقاً مقارن ساعت ورودش، بچه‌ها سنگ‌بازي مي‌كردند و بدون نظر بر سر او سنگي زدند و سرش را شكستند. صورت و لباس‌هاي او به خون، آلوده گرديد. اين يك ناراحتي براي ابوالعينا بود.
ناراحتي ديگرش آن بود كه در اصفهان دوستي داشت كه مي‌خواست بر او وارد شود و چون جاي او را نمي‌دانست گردش زيادي كرد تا مقداري از شب گذشت و خانة دوستش را يافت و به آن جا نزول نمود. و نيز چون در خانة ميزبانش، خوراكي وجود نداشت و دكاني هم باز نبود، ناچار ابوالعينا آن شب را گرسنه به سر برد تا روز شد و به خدمت مهذّب وزير رسيد. وزير پرسيد: چه ساعتي وارد شهر شده‌اي؟ ابوالعينا گفت:
فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ؛[16] در ساعت دشوار.
باز پرسيد: در چه روزي آمدي؟ گفت:
فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ؛[17] در روز نكبت دنباله‌دار.
در پايان، سؤال كرد: به كجا وارد شده‌اي؟ پاسخ داد:
بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ؛[18] در محلي كه هيچ حاصلي نداشت.
وزير از اين جوابها خنديد و او را از انعام خود ممنون ساخت[19]
27ـ وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْ‏آخِرِ
شخصي در نماز جماعت حاضر شد، شنيد كه امام جماعت اين آيه را مي‌خواند:
الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً؛[20] باديه‌نشينانِ عرب، كفر و نفاقشان شديدتر است.
مرد چوبي برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بيرون رفت. روز ديگر كه به نماز جماعت آمد. شنيد كه امام جماعت اين آيه را مي‌خواند:
وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْ‏آخِرِ؛[21] گروهي از عربهاي باديه‌نشين، به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند.
مرد گفت: اي امام! معلوم است چوب در تو اثر كرد![22]
28ـ وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً
مهدي عباسي سومين خليفة عباسي بود. او پسر منحرفي به نام ابراهيم داشت كه نسبت به حضرت علي، (ع)، كينة خاصي مي‌ورزيد. روزي نزد مأمون، هفتمين خليفه عباسي آمد و به او گفت:
در خواب، علي را ديدم كه با هم راه مي‌رفتيم تا به پلي رسيديم كه مرا در عبور از پل، مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا مي‌كني كه اميرِ بر مردم هستي، ولي ما از تو به مقام امارت و پادشاهي سزاوارتريم. اما، او به من پاسخ كامل و رسايي نداد.
مأمون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخ داد؟
ابراهيم گفت: چند بار به من سلام كرد و گفت: سَلاماً، سَلاماً.
مأمون گفت: او، تو را ناداني كه قابل پاسخ نيستي معرفي كرده است، چرا كه قرآن در توصيف بندگان خاص خود مي‌فرمايد:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَي الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً؛[23] بندگان خداوندِ‌ رحمتگر، كساني هستند كه با آرامش و بي‌تكبر، بر زمين راه مي‌روند. و هنگامي كه جاهلان آنها را مخاطب سازند و (سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مي‌گويند (و با بي‌اعتنايي و بزرگواري مي‌گذرند)[24].
29ـ فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ
عربي بر سرِ خوانِ خليفه‌اي حاضر شد. طعامي آوردند. خليفه او را همكار خود كرد؛ در طعام، پيش خليفه، روغنِ بسيار بود و طعامِ نزد عرب، خشك بود، عرب با سرِ انگشتِ خود، جويي ساخت تا روغن به طرف او روان گشت، خليفه اين آيه را خواند:
أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها؛[25] آيا كشتي را سوراخ مي‌گرداني، تا اهل آن را غرق نمايي.
عرب اين آيه را خواند:
فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ؛[26] ما ابر پر آب را بر زمينِ افسرده رانديم (تا زمين مرده را زنده گردانيم)[27].
30ـ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ
روزي شخصي به عيادت مريضي رفت، حال او را سخت يافت بدو گفت: خدا را شكر كن و حمد او را بجاي آور. مريض گفت: چطور شكر كنم و حال آن كه خداوند فرموده است:
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ؛[28] اگر شكر كنيد بر شما زياد كنم.
مي‌ترسم شكر كنم و بيماري‌ام افزون شود[29].
31ـ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ
جواني در زمان رسول خدا، (ص)، حركات ناپسندي انجام مي‌داد و بر منهيات اقدام مي‌نمود.
[1] . سورة احزاب، آية 16.
[2] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 63.
[3] . سورة مسد، آية 1.
[4] . همان، آيات 4ـ5.
[5] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[6] . سورة حج، آية 46.
[7] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[8] . سورة انعام، آية 121.
[9] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 62.
[10] . سورة بقره، آيات 156ـ157.
[11] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 64.
[12] . سورة نحل، آية 58.
[13] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة نهم، ص 64.
[14] . سورة الرحمن، آية 68.
[15] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[16] . سورة توبه، آية 117.
[17] . سورة قمر، آية 19.
[18] . سورة ابراهيم، آية 37.
[19] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة نهم، ص 64.
[20] . سورة توبه، آية 97.
[21] . همان، آية 99.
[22] . مجلّة بشارت، سال سوم، شماره چهاردهم، ص 60.
[23] . سورة فرقان، آية 63.
[24] . مجلّة بشارت، سال سوم، شماره چهاردهم، ص 61.
[25] . سورة كهف، آية 71.
[26] . سورة فاطر، آية 9.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[28] . سورة ابراهيم، آية 7.
[29] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره يازدهم، ص 61.
@#@ چون خبر يافت كه رسول خدا رحلت كرده است، توبه نمود و به عبادت مشغول شد. كسي سؤال كرد: چگونه شد كه توبه كردي و پشيمان شدي؟ جوان پاسخ داد: تا زماني كه پيامبر در حيات بود، به اين آيه پشت‌گرم بودم:
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ؛[1] تا تو در ميان آنان هستي، خدا آنان را عذاب نخواهد كرد.
اكنون آن در، بسته شد و پناه به اين آيه آوردم:
وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛[2] مادامي كه از نافرماني خدا استغفار كنند، خدا آنان را عذاب نخواهد داد[3].
32ـ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً
روزي منصور عباسي در حالي كه بر منبر نشسته بود و سخن مي‌گفت، مگسي روي بيني او نشست. منصور، مگس را با دستش دور كرد، در صورتي كه عادت خلفا اين بود كه دستشان را بر روي منبر تكان ندهند. مگس پرواز كرد و بر چشم او نشست. او مجدداً آن را پراند. ولي مگس دوباره روي چشم ديگر او نشست. تا اين كه منصور ناراحت شد و او را به دستش كشت.
چون از منبر پايين آمد، از عمرو بن عبيد پرسيد: خدا مگس را براي چه خلق كرد؟
عمرو گفت: براي اين كه ستمكاران را ذليل كند.
منصور پرسيد: اين را از كجا مي‌گويي؟
گفت: از فرمايش خداوند متعال كه مي‌فرمايد:
وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ؛[4] اگر مگس چيزي از آنها بربايد، نمي‌توانند آن را بازستانند، و طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
منصور گفت: وصَدَقَ اللَّهُ الُْعَظيم[5].
33ـ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيم...ٍ
روزي يك زنداني به زندان‌بان نوشت:
ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ؛[6] از پروردگارتان بخواهيد تا يك روز از عذاب ما بكاهد.
زندان‌بان نوشت:
...ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ‌...؛[7] ستمكاران را در آن روز، نه خويشاوندي باشد و نه شفيعي كه سخنش را بشنوند[8].
34ـ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ...
شيخ شرف‌الدين درگزيني از مولانا عضد‌الدين ايجي (دانشمند معروف) پرسيد كه: خداي تعالي در كجاي قرآن نامي از من برده است؟
مولانا پاسخ داد كه: در كنار علما ياد كرده است:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ؛[9] آيا آنان كه مي‌دانند با آنان كه نمي‌دانند برابرند؟[10]
35ـ سورة بقره و سورة فيل
شخصي به نماز جماعت حاضر شد و امام جماعت، سورة بقره را مي‌خواند. آن شخص خسته شد و نماز را فرادا خواند و پيِ كار خود رفت. روز بعد به جماعت آمده و امام شروع به خواندن سورة فيل كرد.
نمازگزار با خود گفت: پناه بر خدا! من كه نتوانستم بر سورة بقره صبر كنم، چطور به سورة فيل توانم ايستاد؟![11]
36ـ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ...
شخصي به احمد بن خالد گفت: خدا به تو عطايي كرده كه به رسول خدا، (ص)، نكرده بود. احمد از اين گفته در خود فرو رفت و به خشم آمد و با عتاب، از گوينده، سؤال كرد: اي كم خرد آن چيست كه خداوند به من عطا كرده و به رسول اكرم ارزاني نداشته است؟
آن مرد در پاسخ گفت: خداوند به رسول خودش مي‌فرمايد:
لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ؛[12] (اي پيامبر) اگر تو تندخو و سخت دل بودي، مردم از گرد تو متفرق مي‌شدند.
در صورتي كه تو تندخو و سخت‌دل هستي و ما از گِردت متفرق نمي‌شويم[13].
37ـ سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا
از شعبي پرسشي پرسيدند، گفت: نمي‌دانيم.
به او گفتند: آيا از گفتن نمي‌دانم، حيا نمي‌كني و حال آنكه تو فقيه عراق هستي؟
او گفت: ملايكه نيز حيا نكردند آنگاه كه گفتند:
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا؛[14] منزّهي تو، ما را جز آن چه خود به ما آموخته‌اي دانشي نيست.[15]
38ـ فَجٍّ عَمِيقٍ
به صَعْصَعَة‌‌بن صوحان گفته شد: از كجا آمده‌اي؟ گفت: از
فَجٍّ عَمِيقٍ؛[16] از راهي دور.
پرسيده شد: كجا مي‌روي؟ گفت:
الْبَيْتِ الْعَتِيقِ؛[17] خانة ديرينه (کعبه).[18]
39ـ وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ
طفيلي جمعي را ديد كه صحبت‌كنان با هم مي‌رفتند. ترديدي به دل راه‌ نداد كه به مجلس سور و طعام مي‌روند، پس به دنبال آنان روانه شد. در يك لحظه متوجه شد آنان شاعرند و آهنگ قصر سلطان را دارند تا سروده‌هاي خويش را بخوانند. از آنها جدا نشد و همراه آنان به خدمت سلطان رفت. هر يك از شعراء شعر خويش خواندند. و صله‌اي دريافت كردند و رفتند. نوبت به طفيل رسيد. سلطان به او گفت: شعرت را بخوان و به دوستانت بپيوند.
طفيل گفت: ولي من شاعر نيستم!
سلطان پرسيد: پس چه‌كاره‌اي؟
گفت: من غاوي هستم از آن كساني كه خداوند متعال فرموده‌ است:
وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ؛[19] و گمراهان از پس شاعران مي‌روند.
سلطان خنديد و صله‌اش بخشيد![20]
40ـ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا
اسكافي در ديوان رسايلِ نوح‌بن‌منصور، دبير بود، ولي چون قدر او را نشناختند، از نزد او و بْخارا اعراض كرد و به نزد آلپتكين رفت. آلپتكين او را عزيز داشت و پايگاه بخشيد سپس بين نوح بن منصور و آلپكتين مجادله‌اي پيش آمد و كار بالا گرفت. نوح، نامه‌اي بسيار آتشين پر از وعيد و تهديد براي آلپتكتين نوشت، و به قول نظامي عروضي كه راوي اين حكايت است: همة نامه پر بود از آنكه بيايم و بگيرم و بكشم.
چون نامه به آلپتكين رسيد، بسيار آزرده خاطر شد كه چرا نوح از حدّ خود تجاوز كرده و آن همه لاف و گزاف نوشته است. سپس از اسكافي خواست كه در پاسخ، سنگ تمام بگذارد.
اسكافي با فراست و بالبديهه به آية بسيار مناسبي از قرآن مجيد استشهاد كرد و آن را در پشت نامة نوح نوشت. آيه چنين بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ؛[21] اي نوح! با ما جدال كردي و در جدال، زياده‌روي نمودي، اگر راست مي‌گويي وعده‌هايي را كه به ما مي‌دهي انجام ده[22].
41ـ وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا...
يكي از اكابر، به صاحب بن عباد، رقعه‌اي نوشت در شفاعت و حمايت ظالمي كه مستوجب قتل شده و مجازات وي بر اين وجه قرار گرفته بود كه او را در حوض آب، مكرر غوطه دهند تا وقتي كه بميرد. صاحب عباد در جواب رقعة آن بزرگ، اين آيه را نوشت:
وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ؛[23] در مورد (اخلاص) آنها كه ظلم كردند با من خطاب مكن كه ايشان غرق‌شوندگانند[24].
42ـ وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ
امير اسماعيل گيلكي، پسر خوانده‌اي داشت كه دچار مرض آبله شد و زيبايي صورتش در اثر اين بيماري از بين رفت. روزي وي به همراه امير‌اسماعيل ايستاده بود و قاضي ابومنصور كه در آن جا حاضر بود، اين آيه را خواند:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ؛[25] همانا ما انسان را در نيكوترين صورت آفريديم، سپس او را به صورت پست‌ترين پستان، برگردانديم.
چون خود قاضي نيز چهرة زيبايي نداشت، پسر در پاسخ گفت:
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ؛[26] براي ما مثلي زد و خلقت خويش را فراموش نمود. قاضي خجل گشت و ديگران از فطانت پسر، متعجب شدند[27].
43ـ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا
يكي از بزرگان به صاحب بن عباد، مكتوبي نوشت در نهايت لطافت، كه بسي آثار فصاحت وبلاغت از آن ظاهر بود، چون صاحب بن عباد آن را مطالعه كرد، دريافت كه اكثر اين كلمات نغز و بديع كه در نامه درج شده، از خود اوست، از اين رو، در جواب او، اين آيه را نوشت:
هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا؛[28] اين كالاي ماست كه به سوي ما بازگردانيده شده است[29].
44ـ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري
در زمان خلافت مأمون، شخصي، خلافي كرد. امر به گرفتاريش شد. او فرار كرد. برادرش را گرفتند و نزد مأمون آوردند. مأمون به او گفت: برادرت را حاضر ساز، وگرنه تو را به جاي او به قتل خواهم رساند.
آن شخص گفت: اي خليفه! اگر سرباز تو بخواهد مرا بكشد و تو حكمي بفرستي كه مرا رها كند، آيا آن سرباز مرا آزاد مي‌كند يا نه؟! گفت: آري.
گفت: من نيز حكمي از پادشاهي آورده‌ام كه اطاعت او بر تو لازم است و به واسطة حكم او، بايد مرا رها سازي؟ گفت: آن كيست و آن حكم چيست؟
گفت: آن كس خداي تعالي و حكم، اين آيه است:
...وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري...؛[30] ...‌و هيچ گناهكاري، گناه ديگري را متحمل نمي‌شود... .
مأمون متأثّر شد و گفت: او را رها كنيد كه حكمي صحيح آورده است[31].
45ـ يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ...
ديوانه‌اي در شهر بغداد از آزار و سنگ‌اندازي كودكان مي‌گريخت تا اين كه به خواجة بزرگواري رسيد، به نزدش دويد و اين آيه را خواند:
يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلي أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا؛[32] اي ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج، فساد (و خونريزي) مي‌كنند، آيا چنانكه ما خرج آن را به عهده بگيريم، سدي ميان ما و آنها مي‌بندي (كه از شر آنان آسوده شويم)؟
خواجه از اقتباس او به اين آيه متعجب شد و كودكان را از آزار او بازداشت و از طعام، سيرش ساخت[33].
[1] . سورة انفال، آية 33.
[2] . همان.
[3] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره دهم، ص 61.
[4] . سورة حج، آية 73.
[5] . الاقتباس، ج 2، ص 156.
[6] . سورة غافر، آية 49.
[7] . همان، آية 18.
[8] . الاقتباس، ج 2، ص 47.
[9] . سورة زمر، آية 5.
[10] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره يازدهم، ص 60.
[11] . همان.
[12] . سورة آل عمران، آية 159.
[13] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[14] . سورة بقره، آية 32.
[15] . الاقتباس، ج2، ص39.
[16] . سورة حجّ، آية 27.
[17] . همان، آية 33.
[18] . الاقتباس، ج2 ، ص37.
[19] . سورة شعراء، آية 224.
[20] . الاقتباس، ج2، ص 47.
[21] . سورة هود، آية.32.
[22] . قرآن‌پژوهي، ص 782ـ 783، به نقل از چهار مقاله، نظامي عروضي سمرقندي، ص 13ـ 15.
[23] . سورة هود، آية 37.
[24] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[25] . سورة تين، آيات 4ـ5.
[26] . سورة يس، آية 78.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[28] . سورة يوسف، آية 65.
[29] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[30] . سورة انعام، آية 164.
[31] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة چهاردهم، ص 60.
[32] . سورة كهف، آية 94.
[33] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
@#@
46ـ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ...
ديوانه‌اي از ترس سنگ‌اندازيِ كودكان مي‌گريخت تا به خانة خواجه‌اي رسيد و چون در باز بود به درون رفت و در را بست. كودكان بيرون خانه، سنگ به دست به انتظار او نشستند. صاحب‌خانه چون ديوانه را سر و پا برهنه و مجروح ديد، دلش به حال او سوخت و به غلامان خود گفت تا مقداري غذا برايش آوردند. ديوانه كه آن غذاي لذيذ را ديد اين آيه را خواند:
...لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ؛[1] ... آن حصار، دري دارد كه باطن و درون آن رحمت است و از جانب ظاهر، عذاب خواهد بود.
با اين آيه، هم به لطف صاحب‌خانه اشاره كرد و هم به عذابي كه بيرون درب در انتظارش بود. خواجه از اين اقتباس او خوشش آمد و گفت تا اطفال را از آن جا راندند و به او هدايايي داد[2].
47ـ يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ...
منصور دوانقي امر كرد، مردي را كه دربارة او سعايت كرده بود آوردند. آن مرد نيز شروع به طرح دلايل خود كرد. منصور برآشفت و گفت: آيا نزد من نيز، دوباره به تكرار حرفهايت مي‌پردازي؟
آن مرد پاسخ داد. خداوند مي‌فرمايد:
يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها...؛[3] يادآور روزي را كه هر كس براي رفع عذاب از خود، به جدل و دفاع برخيزد... .
تو با خدا مجادله مي‌كني و ما چيزي به تو نمي‌گوييم، حال مرا به اين گستاخي‌ام مؤاخذه مي‌كني؟
منصور از اين پاسخ مبهوت شد و دستور داد تا جايزه به او بدهند[4].
48ـ إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ
در مجلس جشن شاهانه‌اي، مردم يكايك وارد مي‌شدند و هر كس سعي مي‌كرد نزديك پادشاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله نامي، كنار پادشاه نشسته بود كه فتح‌الله نامي، وارد شد و خواست بين او و شاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله گفت: خداوند در قرآن مجيد ترتيب نشستن ما را معلوم كرده است، آن جا كه فرموده:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ؛[5] آن هنگام كه ياري و پيروزي خدا فرا‌مي‌رسد.
پس بايد بعد از من نشيني[6].
49ـ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ!
روزي زني را نزد حجاج آوردند كه قبيلة او سركشي كرده بود. حجاج به او گفت: اي زن! آيه‌اي مناسب بخوان تا تو را ببخشم. زن اين آيه را خواند:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً.
حجاج گفت: واي بر تو! اشتباه گفتي بلكه يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ، درست است. زن گفت: اي حجاج! دَخَلُوا وَ أَنْتَ تُخْرِجُهُمْ؛ مردم در دين خدا شدند و تو آنها را خارج مي‌كني[7].
50ـ إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً
يكي نماز مي‌خواند و در نماز، پس از خواندن سورة حمد، شروع به خواندن سورة نوح نمود. در همان آية اول:
إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً؛[8] ما نوح را فرستاديم.
بازماند و بيش از آن را به ياد نياورد. اعرابي كه حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: اگر نوح نمي‌رود، ديگري را بفرست و ما را باز رهان[9].
51ـ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ...
منصور خليفه عباسي، سليمان بن راشد را به ولايت موصل برگمارد و او را با هزار عجم، راهي موصل كرد و گفت: همراه تو هزار شيطان فرستادم تا با آنها مردم را گمراه و ذليل كني!
نزديكي موصل، هزار عجم سرپيچي كردند و پراكنده شدند. منصور به سليمان نوشت: أَكَفَرْتَ النِّعْمَةَ يا سُلَيْمانُ؟ پاسِ نعمت نگه نداشتي اي سليمان؟
سليمان پاسخ داد:
وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا؛[10] سليمان كافر نشد، بلكه شياطين كافر شدند.
منصور خنديد و او را بخشيد[11].
52ـ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
از اصمعي روايت شده كه در بازار بغداد مي‌گذشتم، دكاني كه به انواع ميوه‌ها و مرغ‌هاي چاق، آراسته بود، ديده‌ام را جلب كرد، در اين حال، زني خوش صورت و زيبا به در دكان رسيد. من اين آيه را خواندم:
وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ * وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ * وَ حُورٌ عِينٌ * كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ؛[12] و ميوه‌هايي از هر نوع كه انتخاب كنند و گوشت پرنده از هر نوع كه مايل باشند و همسراني از حورالعين دارند. همچون مرواريد در صدف پنهان.
آن زن فوري جواب داد:
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛[13] اينها پاداشي است در برابر اعمالي كه انجام مي‌دادند[14].
53ـ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ...
در يكي از ايام عيد، ديوانه‌اي مي‌گفت:
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ؛[15] اي مردم، من فرستاده خدايم به سوي شما.
بهلول وقتي اين را شنيد، سيلي محكمي به صورت آن ديوانه زد و گفت:
...لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضي إِلَيْكَ وَحْيُهُ...؛[16]... شتاب مكن به تلاوت قرآن، پيش از آن كه به تو وحي برسد...[17].
54ـ نادان چه كسي است؟
روزي معاويه به يكي از يمني‌ها گفت: از شما نادان‌تر نبوده است، زيرا زني بر شما فرمانروايي داشته است. يمني در پاسخ گفت: نادان‌تر از قبيلة من، دودمان تو هستند كه چون پيامبر خدا، (ص)، آنان را فراخواند، گفتند:
وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ؛[18] و (به خاطر آوريد) زماني را كه گفتند: پروردگارا! اگر اين حق است و از طرف توست، باراني از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، يا عذاب دردناكي براي ما بفرست!
و نگفتند كه پروردگارا اگر اين بر حق است، ما را به سوي او هدايت كن[19].
55ـ بهلول با قرآن جواب مي‌دهد
روزي هارون، پنجمين خليفة عباسي، بهلول را به حضور طلبيد. او، ناگزير نزد هارون آمد. هارون از او پرسيد: عاقبت مرا چگونه مي‌داني؟
بهلول گفت: قرآن كتاب خدا در ميان ماست، روش خود را با دستورات آن تطبيق كن. قرآن مي‌گويد:
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ * وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ؛[20] نيكوكاران از نعمتهاي بهشتي بهره‌مندند، و بدكاران گرفتار عذاب دوزخ هستند.
اگر كردار تو نيك است، عاقبتت خوب است وگرنه عاقبت بدي خواهي داشت.
هارون گفت: پس اين همه كارهاي نيك ما، در كجاست؟ بهلول گفت: خداوند تنها كردار پرهيزكاران را مي‌پذيرد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ[21].
هارون گفت: پس رحمت خدا در كجاست و چه مي‌شود؟ بهلول گفت: رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است: إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الُْمحْسِنِينَ[22].
هارون گفت: پس خويشاوندي ما با رسول خدا چه مي‌شود؟ بهلول گفت: در روز قيامت از عمل مي‌پرسند، نه از خويشان: فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ[23].
هارون گفت: پس شفاعت رسول خدا؟ بهلول گفت: بستگي به اذن و اجازة خدا دارد: يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً[24].
هارون به بهلول گفت: آيا حاجتي داري تا برآورم؟ بهلول گفت: حاجتم اين است كه مرا بيامرزي و اهل بهشت گرداني.
هارون گفت: برآوردن چنين حاجتي از دست من خارج است، ولي شنيده‌ام مقروض هستي، خواستم بدهكاري تو را ادا كنم.
بهلول گفت: اگر راست مي‌گويي اموال مردم را به صاحبانش برگردان، تو كه خودت بدهكار هستي، با بدهكاري نمي‌توان رفع بدهكاري كرد.
هارون گفت: آيا مي‌خواهي دستور دهم همه روز تا آخر عمر، معاش روزانة تو را بدهند؟
بهلول گفت: اي هارون من و تو هر دو بندة خدا هستيم. صاحب ما، اوست، آن خدايي كه معاش تو را تأمين مي‌كند و او هرگز مرا فراموش نمي‌كند[25].
56ـ أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا...
قرآن مي‌فرمايد:
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ...؛[26] آيا مؤمنان را هنگام آن نرسيده است كه دلهايشان به ياد خداوند و آن چه از حق نازل شده است، خشوع يابد؟
شنيدستم فُضَيلِ‌ نيك فرجام شبي بر شد به دزدي بر درِ بام
شنيد از خانه‌اي آواز قرآن بزد راه دل او راز قرآن
دل شب داشت بود پارسايي بدين خوش نغمه از قرآن، نوايي
ز شورانگيز، آه عاشقانه ألَم يأْنِ همي‌زد در ترانه
كه پويي تا به كي راه خطا را؟ دل آگه شو، به ياد آور خدا را
فضيل آن نالة جانسور بشنيد پشيمان شد و راه عشق، بگزيد
به كنج مسجد آن شب تا سحرگه برآورد از دل افغان و از جگر آه
از آن پس راه، رسم عشق دريافت به جانش پرتو توفيق برتاخت
سخن كز دل برآيد همچو تيري بشيند بر دل روشن ضميري[27]
الهي قمشه‌اي
57ـ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ...
روزي ابوحنيفة كوفي با اصحاب خود، در مجلسي نشسته بودند كه ابوجعفر مؤمن، شاگرد برجستة امام صادق،‌(ع)، از دور پيدا شد و رو به سوي ايشان آورد: چون نظر ابوحنيفه به او افتاد، از روي تعجب و عناد، با اصحاب خود گفت:
قَدْ جآءَكُمُ الشَّيطانُ؛ شيطان به سوي شما آمده.
ابوجعفر چون اين سخن شنيد، نزديك رسيد و اين آيه را بر ابوحنيفه و اصحاب او خواند:
...أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَي الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛[28] .
[1] . سورة حديد، آية 13.
[2] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
[3] . سورة نحل، آية 111.
[4] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[5] . سورة نصر، آية 1.
[6] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة يازدهم، ص 61.
[7] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة دوم، ص 59.
[8] . سورة نوح، آية 1.
[9] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 61.
[10] . سورة بقره، آية 102.
[11] . معادن الجواهر و نزهه‌الخواطر، ج 2، ص 230.
[12] . سورة واقعه، آيات 20ـ 23.
[13] . همان، آية 24.
[14] . سرگذشت‌هاي تلخ و شيرين، ج 4، ص 190، به نقل از تاريخ نگارستان، داستان 87.
[15] . سورة اعراف، آية 158.
[16] . سورة طه، آية 114.
[17] . مكالمة قرآني، ص 29.
[18] . سورة انفال، آية 32.
[19] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 64.
[20] . سورة انفطار، آيات 14ـ 15.
[21] . سورة مائده، آية 27.
[22] . سورة اعراف، آية 56.
[23] . سورة مؤمنون، آية 101.
[24] . سورة طه، آية 109.
[25] . سرگذشت‌هاي تلخ و شيرين، ج 1، ص 223، به نقل از عنوان الكلام، ص 206.
[26] . سورة حديد، آية 16.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 52.
[28] . سورة مريم، آية 83.
@#@.. ما شياطين را به سراغ كافران مي‌فرستيم تا آنها را از راه به در برند[1].
58ـ وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا...
منصور يكي از خلفاي عباسي به عارفي گفت: چه چيز تو را از آمدن به نزد ما بازمي‌دارد؟ عارف گفت: خداوند سبحان ما را از شما بازداشته است، چرا كه مي‌فرمايد:
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ...[2]؛ شما مؤمنان، هرگز نبايد با ظالمان همدست و دوست باشيد و گرنه آتش كفر آنان، شما را نيز خواهد گرفت... .
پس منصور، عارف را نزد خود فراخواند و گفت: آن چه از من خواهي بگو. عارف گفت: خواهم كه مرا به درگاه خويش نخواني، تا خود آيم و چيزي به من ندهي تا از تو خواهم. پس بيرون رفت. آنگاه منصور گفت: ما مِهر خود را در دل هر دانشمندي افكنديم مگر اين شخص[3].
59ـ وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ
از بخيلي پرسيدند: از قرآن كدام آيه را دوست داري؟ گفت: آية:
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ؛[4] اموالتان را به بي‌خردان ندهيد[5].
60ـ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ
مريضي به ابن‌سيرين گفت: در عالم خواب، كسي به من گفت: براي شفاي خود لا و لا بخور، تعبير اين خواب چيست؟ ابن‌سيرين گفت: برو زيتون بخور. زيرا خداوند در قرآن دربارة آن مي‌فرمايد: لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ[6].
61ـ مِنَ الْمُنْظَرِينَ...
پس از رحلت امام صادق، (ع)، ابوحنيفه به مؤمن طاق كه از شاگردان آن حضرت بود، بعنوان سرزنش گفت: امامِ تو از دنيا رفت. فوراً مؤمن طاق گفت: اَمّا اِمامُكَ؛ اما پيشواي تو (شيطان)؛
مِنَ الْمُنْظَرِينَ * إِلي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ[7]؛ تا قيامت زنده است[8].
62ـ يا هامانُ
يكي از خلفا، به نديم خود گفت: أيْنَ كُنْتَ يا هامان؟ كجا بودي اي هامان؟ نديم گفت:
كُنْتُ ابني لَكَ صَرْحاً؛[9] داشتم براي تو صرح و نردباني مي‌ساختم.
چون اين همان چيزي بود كه هامان براي فرعون ساخته بود.
نديم با اين جوابش به او فهماند كه اگر من هامان هستم تو نيز فرعون هستي.
خليفه از اين جواب خجل شد و هيچ نگفت[10].
[1] . شهيد قاضي نورالله، مجالس المؤمنين، ج 1، ص 354.
[2] . سورة هود، آية 113.
[3] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[4] . سورة نساء، آية 5.
[5] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[6] . سورة نور، آية 35.
[7] . سورة حجر، آيات 37ـ 38.
[8] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[9] . اشاره به آية 26 سورة مؤمن.
[10] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :