امروز:
يکشنبه 6 فروردين 1396
بازدید :
497
مقامات و اختيارات پيامبران در قرآن

در قرآن كريم، غير از مقام نبوت و رسالت، براي پيامبران الهي اوصاف و مقامات ديگري برشمرده شده است. اين اوصاف را مي توان به دو دسته تقسيم كرد:
دسته اول اوصافي است معنوي و روحاني كه مربوط به شخص آنان است و در پي صلاحيت ها و ويژگي هاي خاصي كه دارند و در اثر عبادت هايي كه انجام مي دهند، به آنان اعطا مي شود.
دسته دوم، مقامات اجتماعي پيامبران است كه از رابطه خاص آنان با مردم حكايت مي كند.
در ميان دسته نخست، مي توان به صفت «مخلَص» (كسي كه خدا او را براي خود خالص گردانيده است) اشاره كرد. براي مثال، قرآن در مورد موسي ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد:
«وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولا نَبِيًّا ؛[1]و در اين كتاب از موسي ياد كن، زيرا كه او مخلص و فرستاده اي پيامبر بود.»
در اين آيه، افزون بر مقام رسالت و نبوت، موسي ـ عليه السّلام ـ به وصف «مخلص بودن» توصيف شده است و اين همان مقامي است كه شيطان، از ابتدا، اضلال خود را نسبت به صاحبان آن بي ثمر دانست.
«وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ـ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ؛[2] ... و همه را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان خالص (شده) تو از ميان انان را.»
گروهي از بندگان شايسته هستند كه خدا آنان را براي خويش خالص گردانيده و وجود آنان از هر آنچه غير خدايي است، پيراسته شده است. قرآن اين مقام را براي شماري از پيامبران الهي ذكر كرده است.[3]
يكي ديگر از مقامات معنوي انبيا، «صديق» بودن است. درباره ادريس ـ عليه السّلام ـ مي خوانيم:
«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا؛[4]و در اين كتاب از ادريس ياد كن كه او راستگويي پيامبر بود.»
«صديق» كه در روايات نيز آمده است، صيغه مبالغه از «صدق» است و به معناي كسي است كه رفتار او كاملاً مطابق گفتار اوست و هيچ گونه تناقضي بين گفتار و كردار او نيست؛ از يك سوره به همه حقايق معتقد است و از سوي ديگر، به همه آنها عمل مي كند. اين وصف، در مورد ابراهيم ـ عليه السّلام ـ نيز به كار رفته[5] و صيغه مؤنث آن (صديقة) بر مريم ـ عليه السّلام ـ اطلاق شده است.[6]
براي ذكر نمونه اي از دسته دوم، مي توان به مقام «امامت» اشاره كرد. خداوند درباره ابراهيم ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد:
«وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً...»[7]
«و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتي بياموزد، و وي آن همه را به انجام رسانيد، (خدا به او) فرمود: من ترا پيشواي مردم قرار دادم...»
«امامت» مقامي است كه پس از مقام نبوت و رسالت به ابراهيم ـ عليه السّلام ـ اعطا گرديد. اين مقام، مقامي است اجتماعي كه با مردم در ارتباط است «للناس اماماً» و از اين رو، اين مقام حقوقي را بر مردم ايجاب مي كند مانند آنكه به رفتار ابراهيم ـ عليه السّلام ـ اقتدا كنند و به دستورات او عمل نمايند.
شايان ذكر است كه اوصاف مورد بحث الزاماً از ويژگي هاي اختصاص انبيا نيست، بلكه بسياري از اين اوصاف در غير پيامبران نيز يافت مي شود. مؤيد اين مطلب آيه ذيل است.
«وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً؛[8]
و كساني كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند، در زمره كساني خواهند بود كه خدا ايشان را گرامي داشته (يعني) با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمانند.»
در اين آيه،‌صديقان،‌شاهدان و صالحان در كنار انبيا قرار گرفته اند. بنابراين، مقصود از سه گروه اخير، غير پيامبرانند و از اينجا روشن مي شود كه اين سه مقام اختصاص به پيامبران ندارد (مقصود از شهدا در اين آيه، كساني اند كه شاهد اعمال مردم اند). در برخي آيات، وصف صالحان بر مؤمنان اهل كتاب اطلاق شده است:
«... وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ أُولئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ؛[9]
... و در كارهاي نيك شتاب مي كنند، و آنان از شايستگانند.»
و همان گونه كه اشاره كرديم، قرآن وصف «صديقه» را درباره مريم ـ عليه السّلام ـ به كار برده است. به هر تقدير،‌ بحث اصلي ما در اينجا بر سر اوصاف شخصي (غير اجتماعي) پيامبران، كه برخي در غير جماعت انبيا نيز يافت مي شوند، نيست،‌بلكه بيشتر درصدد بررسي مقامات اجتماعي پيامبران ايم. اينك به بررسي اين مقامات، از ديدگاه قرآن،‌مي پردازيم.
 
1.تبيين و تفسير وحي
مقتضاي نبوت و رسالت انبيا بيش از اين نيست كه پيام الهي را به مردم برساند و نقش واسطه اي امين را در ميان خلق و خالق ايفا كنند. نتيجه برهان عقلي بر لزوم بعثت پيامبران نيز اسلام“ است كه بايد كساني باشند كه پيام خدا (وحي) را دريافت كنند و به مردم منتقل سازند. پس اصل نبوت و رسالت اقتضايي بيش از اين ندارد. مردم نيز موظف اند پيام الهي را از انبيا بگيرند و آن را بپذيرند و به دستورات خدا عمل كنند. در واقع، پيروي از انبيا در اين پيام ها همان اطاعت از خداست، چون آنان در اين ميان نقشي جز پيام رساني ندارند:
« مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلا الْبَلاغُ...؛[10] بر پيامبر (خدا، وظيفه اي) جز ابلاغ (رسالت نيست...»
با اين حال،‌از آيات قرآن به دست مي آيد كه به دنبال مقام نبوت و رسالت، پيامبران، مقام ديگري نيز دارند كه عبارت است از تبيين و تفسير وحي. تفاوت است بين اينكه كسي پيامي را دريافت و عيناً به شخص گيرنده ابلاغ كند و اينكه اسلام“ پيام را براي مخاطب آن تفسير نمايد. اصل نبوت بيش از اين اقتضا ندارد كه پيامبر، پيام خداوند را دريافت كند و آن را به امت خويش برساند. براي مثال، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آيات قرآن را از طريق وحي دريافت مي كرد و سپس آنها را براي مردم تلاوت مي نمود. تا اينجا، كار ايشان ابلاغ پيام بود، ولي مردم به بيش از اين نياز داشتند؛ يعني، در بسياري از موارد لازم بود كه مفاد وحي براي آنان تفسير و مواضع اجمال آنها“ تبيين گردد و مسائل جزئي مورد نياز آنان تعليم داده شود. مثلاً قرآن مي فرمايد: «اقيموا الصلاه» (نماز را بپا داريد). هر چند از اين تعبير، اصل وجوب نماز فهميده مي شود، اما چگونگي آن مشخص نيست. در اينجا مردم به كسي نياز دارند كه از جانب خدا، شرايط، احكام و كيفيت نماز را بيان كند.
بنابراين، انبيا ـ پس از رسالت و نبوت ـ داراي مقام تبيين و تفسير وحي اند و شايد بتوان از اطلاق بعضي آيات استفاده كرد كه مردم موظف بوده اند كه در اين بعد نيز از پيامبران اطاعت كنند و تمام مطالبي را كه پيامبر به منظور تبيين و تفسير وحي بيان مي كند، بپذيرند:
« وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ...؛[11]و ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق الهي از او اطاعت كنند...»
با استناد به اطلاق آيه، مي توان نتيجه گرفت كه سخنان پيامبران، چه در ناحيه ابلاغ اصل وحي و چه در بخش تبيين آن بايد مورد پيروي مردم قرار گيرد،‌به ديگر سخن، اگر بخواهيم بر مردم، اطاعتي فراتر از اطاعت از اصل وحي فرض كنيم، اولين مرتبه آن اطاعت از پيامبران در تفسير وحي است.
اين مقام، علي الاصول، در ميان همه پيامبران مشترك بوده است، زيرا كسي كه از جانب خدا پيامي مي آورد، طبعاً خود حقيقت آن را دريافته و به مراد اصلي فرستنده وحي پي برده است. بنابراين، اگر چنين كسي (پيامبر) كلام خدا را معنا كند و به تفسير و تبيين آن بپردازد، قطعاً تفسير او مطابق واقع خواهد بود و از همين رو، مردم موظف اند كه به سخن او اتكا كنند و از آن پيروي نمايند.
البته نياز مردم به همين جا پايان نمي پذيرد، بلكه نيازهاي ديگري نيز مطرح است. هر چند اين نيازها در حدي نيست كه برهان عقلي، رفع آن را از سوي خداوند الزام كند، خدا از باب تفضل و احسان، و ازطريق پيامبران آن را برطرف مي سازد. اين نيازها، زمينه ساز ديگر مقامات اجتماعي انبيا مي گردند.
 
2. قضاوت و داوري
گاه مردم نياز دارند كه در مواقع بروز اختلاف و مشاجره، مرجعي از طريق تطبيق قوانين كلي الهي بر مورد اختلاف،‌به آن فيصله بخشد و حكم قطعي صادر كند. به عبارت ديگر، آشنايي با احكام و قوانين كلي، مردم را از داوري كه بتواند آن احكام را بر مصاديق خاص خود تطبيق كند، بي نياز نمي كند. در اينجاست كه مردم به قاضي احتياج پيدا مي كنند. قاضي به حكم كلي آگاه است و بر اساس ادله، امارات و شواهد معتبر مصداق آن را تشخيص مي دهد. البته موقعيت قاضي بايد به گونه اي باشد كه طرفين نزاع، به حكم او تن دهند و مطابق رأي او عمل كنند تا مشاجره و اختلاف خاتمه يابد. اين چيزي است كه در همه جوامع بشري وجود داشته است و در آينده نيز، مورد نياز خواهد بود.
خداوند متعال، از باب لطف بر بندگان، به پيامبران خويش مقام قضاوت داده است. حال آيا همه پيامبران داراي اين مقام بوده اند؟ بر اين مسئله آيه صريحي نداريم. و تنها ممكن است بر اساس اطلاق برخي آيات، همچون آيه زير، عموميت اين مقام را نسبت به همه انبيا ثابت كرد:
« مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ...؛[12]هر كس از پيامبر فرمان برد، در حقيقت، خدا را فرمان برده...»
از اطلاق چنين آياتي كه بگذريم، دليل صريحي بر اينكه همه انبيا داراي مقام حكم و قضاوت بوده اند در دست نيست. در برخي آيات، سخن از اعطاي اين مقام به پيامبران خاصي است، براي مثال در مورد داود آمده است كه:
« يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الأرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ...؛[13] اي داود، ما تو را در زمين خليفه (و جانشين) گردانيديم؛ پس ميان مردم به حق داوري كن، و زنهار از هوس پيروي مكن...»
از همين آيه مي توان استفاده كرد كه مقام حكم و قضاوت از لوازم نبوت نيست، زيرا داود ـ عليه السّلام ـ ابتدا به مقام پيامبري رسيد و سپس از سوي خداوند مأموريت يافت كه بر مسند قضاوت تكيه زند و در ميان امت خويش داوري كند. پس، قضاوت منصبي است كه به صورت جداگانه براي پيامبران جعل شده است و قدر مسلم، برخي از پيامبران داراي اين مقام بوده اند.
 
3. حكومت
از ديگر نيازهاي اساسي مردم آن است كه مرجع صالحي زمام امور جامعه را به دست گيرد و بر آنان حكومت كند. بر اين اساس، خداوند برخي از پيامبران خويش را به مقام «حكومت» رساند تا اين نياز اصلي بي پاسخ نمي ماند و حكومت انبيا، به مثابه الگويي براي شايسته ترين انحاي حكومت، در زمين محقق شود. البته مي توان قضاوت را، كه در بخش قبلي مورد بحث بود،‌يكي از شؤون حكومت به شمار آورد، ولي به هر تقدير اين دو مقام با يكديگر متفاوت اند. قضاوت در مواردي است كه دو يا چند نفر در مسائل حقوقي با يكديگر اختلاف مي كنند. اما در مواقعي جامعه نياز دارد كه دستور و حكم قاطعي از سوي يك مقام صالح صادر شود به گونه اي كه فصل الخطاب آراي متفاوت باشد و همگان خود را ملزم به پيروي از آن ببينند. در اينجاست كه مسئله حكومت ضرورت مي يابد.
براي مثال، در مواقع حمله دشمن به مرزهاي كشور و لزوم دفاع در مقابل آن، مسائل متعددي درباره نحوه اين دفاع، مطرح مي شود كه گاه درباره آن اختلاف رأي فراواني وجود دارد. در اين حالت، اگر رأي قاطعي در ميان نباشد، غالباً نتيجه مطلوبي به دست نمي آيد؛ سپاهي كه در آن هر كس به رأي خود عمل كند، هرگز طعم پيروزي را نخواهد چشيد. البته مسئله ضرورت حكومت اختصاصي به دوران جنگ و دفاع ندارد، اما موقعيت جنگي يكي از مواردي است كه بخوبي اين ضرورت را آشكار مي سازد.
حاصل آنكه بنابر دلايل متعددي، جامعه نياز به يك حكومت صالح و توانمند دارد. حال آيا لازم است هر پيامبري داراي منصب حكومت نيز باشد؟ ظاهراًبراي اثبات اين مطلب نه دليل عقلي در دست هست و نه دليل نقلي كافي. آنچه مي توان از قرآن به دست آورد اين است كه بعضي از پيامبران از مقام حكومت نيز برخوردار بوده و در ميان امت خود حكم مي رانده اند. اما آيه اي نداريم كه بيانگر عموميت اين مقام در ميان همه پيامبران باشد، بلكه چه بسا بتوان مدعي شد كه مسلماً برخي از پيامبران چنين مقامي نداشته اند.
براي مثال، از داستان «طالوت» كه در قرآن آمده، مي توان دريافت كه پيامبر آن زمان فاقد مقام حكومت بوده است؛ سران بني اسرائيل نزد يكي از پيامبران خود آمدند و از او خواستند كه از خدا بخواهد براي آنان حاكم و سلطاني تعيين كند.
«... إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ... ـ وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً...,[14]... آنگاه كه به پيامبري از خود گفتند: پادشاهي براي ما بگمار تا در راه خدا پيكار كنيم... و پيامبرشان به آنان گفت: در حقيقت،‌خداوند، طالوت را بر شما به پادشاهي گماشته است...»
از ظواهر اين داستان پيداست كه آن پيامبر، خود حاكم نبوده است، و اولا اگر از جانب خدا به حكومت رسيده بود، جا داشت در پاسخ به درخواست آنان بگويد: من خود از جانب خدا داراي منصب حكومت ام و ديگر نيازي به تعيين حاكم ديگري نيست. اما طبق نقل قرآن، او به سران بني اسرائيل گفت: آيا اگر خدا حاكمي را تعيين كند، از او پيروي مي كنيد؟ و چون آنان پاسخ مثبت دادند خدا طالوت را حاكم آنان قرار داد. پس پيامبر مذكور در اين آيات، مقام حكومت نداشته است و ظاهراً‌ دليلي نداريم كه طالوت پيامبر بوده باشد، بلكه كسي بود كه خدا او را براي سلطنت و حكمراني بر بني اسرائيل برگزيد.
پس دليلي در دست نيست كه تلازم نبوت و حكومت را ثابت كند،‌بلكه از برخي آيات قرآن استفاده مي شود كه تفكيك بين اين دو مقام امر ممكن است. آنچه كه از پاره اي آيات و روايات، به طور قطع آشكار مي شود كه برخي از پيامبران داراي مقام حكومت نيز بوده اند.
از آنچه گذشت، مي توان نتيجه گرفت: برخي از پيامبران، در كنار مقام نبوت و رسالت، از مقاماتي همچون تبيين و تفسير وحي،‌قضاوت و حكومت برخوردار بوده اند. برخي از اين مقامات اجتماعي در ميان همه انبيا وجود داشته است و برخي ديگر تنها به دسته اي از پيامبران اختصاص داشته است.

پي نوشت ها:
[1] . مريم، 51.
[2] . حجر، 40 ـ 39.
[3] . براي مثال، در مورد يوسف ـ عليه السّلام ـ آمده است: «...  إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ »، يوسف، 24.
[4] . مريم / 56.
[5] . مريم / 41.
[6] . مائده / 75.
[7] . بقره / 124.
[8] . نساء / 69.
[9] . آل عمران / 114.
[10] . مائده/99.
[11] . نساء/ 64.
[12] . نساء/80.
[13] . ص/26.
[14] . بقره / 247 ـ 246.

آيت الله مصباح يزدي- راهنما شناسي, ص 189.
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :