امروز:
شنبه 6 خرداد 1396
بازدید :
483
آيات ولايت و خلافت در قرآن (1)

تواتر سند، و قطعي بودن دلالت حديث غدير
استدلال با حديث غدير بر اصلي از اصول دين در گرو قطعي بودن حديث از نظر سند، و دلالت است. خوشبختانه هر دو شرط در اين حديث به نحو روشن متحقق مي باشد، اما از نظر سند تنها از علماي اهل سنت 360 تن اين حديث را در طول چهارده قرن نقل كرده و در هر قرني حديث حالت تواتر داشته است حتي گروهي درباره سند اين روايت كتاب هاي جداگانه نوشته اند، مثلا طبري(متوفاي 310) در كتابي به نام «الولايه في طرق حديث الغدير» اين حديث را از 75 طريق نقل كرده است.
ابن عقده كوفي(متوفاي 333) در رساله ولايت اين حديث را از 105 طريق نقل كرده است.
تحقيقاتي كافي كه درباره حديث غدير از نظر سند انجام گرفته، هرنوع شك و ترديد را در صدور اين حديث نفي مي كند[1]. تا آنجا كه غالبا شعراي عرب زبان در قصائد خود به مناسبت هائي از اين حديث ياد كرده اند.
مهم در حديث غدير، قطعي بودن دلالت آن است، با توجه به قرائن موجود در حديث مي توان گفت كه مقصود از «مولي» در جمله «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» اولي به تصرف است.
نخست بايد توجه نمود كه در قرآن و لغت عرب لفظ «مولي» به معني اولي به كار مي رود چنان كه مي فرمايد:(فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَلا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ)(حديد:15).
«امروز (روز رستاخيز) نه از شما ونه از افراد كافر، عوض گرفته نمي شود جايگاه شما آتش است و آن براي شما سزاوارتر است چه سرنوشت بدي است».
مفسران بزرگ مي گويند لفظ «مولي» در اين آيه به معني «اولي» است زيرا براي اين افراد بر اثر اعمال ناشايست، شايسته ترين جايگاه، همان آتش است.
در آيه ديگر مي فرمايد:( يَدْعُو لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ)(حج‏:13).
«بتي را مي خواند كه ضرر او از سودش نزديك تر است چه بد ولي و چه بد مصاحبي است».
در اين آيه «مولي» به گواه آيات ماقبل كه مربوط به مشركان و بت پرستان است، به معني اتخاذ ولي و سرپرست است به گواه اين كه بت پرستان اصنام خود را ولي خود اتخاذ مي كرده اند.
در اين كه «مولي» به معني «اولي» به كار مي رود سخني نيست ولي اكنون بايد ديد مقصود از آن در حديث غدير نيز همين است.
قرائن فراوان نشان مي دهد كه مقصود از آن در حديث همان «اولي به تصرف» است اينك برخي از اين قرائن را يادآور مي شويم:
1- رسول گرامي در آغاز حديث فرمود: «الست اولي بكم من انفسكم» سپس به دنبال آن چنين فرمود:
«فمن كنت مولاه فهذا علي مولاه» از اين كه جمله دوم را پس از جمله نخست آورد خود گواه بر اين است كه مقصود او از «مولي» همان اولويت است كه خدا و رسول آن را دارا مي باشند چيزي كه هست ولايت الهي ذاتي است و ولايت نبي و امام موهبتي است.
2- پيامبر گرامي در سرآغاز خطبه خود از مردم به اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد قرار گرفت سپس مولويت علي را يادآور شد، اين گواه بر اين است كه اين ولايت در رديف مساله پيشين است و چيزي كه مي تواند در رديف آن سه باشد، همان مقصود از آن ولايت كبري و سرپرستي جامعه باشد كه دوستداري علي و يا ياري وي.
3- در روز غدير آنگاه كه آيه اكمال فرود آمد، پيامبر فرمود: «الله اكبر علي اكمال الدين و اتمام النعمه و رضا الرب برسالتي و الولاية لعلي في بعدي» در اين صورت بايد ديد كدام يك از معاني «مولي» مي تواند مايه كمال دين و اتمام نعمت و در رديف رضايت خدا به رسالت پيامبر قرار گيرد جز ولايت كبري و سرپرستي علي- عليه السلام -، كه مفاد آن استمرار وظيفه نبوت است.
4- پيامبر گرامي در آغاز خطبه از رحلت و نزديك شدن اجل خود، سخن مي گويد و اين گواه بر اين است كه با نصب علي مي خواهد اين خلا را پر كند.
گذشته از اين، اگر مقصود نصب علي بر مقام امامت و ولايت نبود، گردآوري اين جمعيت در بيابان سوزان هيچ لزومي نداشت اگر واقعا مي خواست مردم را به نصرت و دوستي علي- عليه السلام - دعوت كند اين يك مساله پوشيده نبود تا در اين بيابان سوزان هشتاد هزار نفر يا متجاوز از آن را از محمل ها و شتران پياده كند و خطبه گسترده بخواند و از مرگ خود گزارش كند، آنگاه بگويد مردم علي را دوست بداريد و او را ياري كنيد.
اين قرائن كه در خود حديث نهفته است، گواهي مي دهند كه مقصود از مولي همان اولويت به تصرف و سرپرستي است، نه ناصر و ياور، و يا محبوب و دوست، حسان بن ثابت شاعر عهد رسالت كه در خود واقعه حضور داشت، از حديث جز معناي ولايت چيزي ديگر تلقي نكرد و لذا در شعر خود گفت:
فقال له قم يا علي فانني رضيتك من بعدي اماما و هاديا در پايان يادآور مي شويم كه در ميان علماي اهل سنت افراد باانصافي اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت علي- عليه السلام - نموده اند از آن جمله «سعدالدين تفتازاني»(712-791) مي گويد: در لفظ «مولي» كه در حديث غدير آمده است، در آن چند احتمال وجود دارد:
1- آزاد كننده؛
2- آزاد شده؛
3- هم پيمان؛
4- پناه داده شده؛
5- پسر عمو؛
6- ناصر و ياور؛
7- اولي به تصرف.
آنگاه يادآور مي شود كه از اين معاني هفت گانه هيچ كدام متناسب با صدر حديث نيست. اما آن پنج معني نخست نمي تواند مقصود پيامبر باشد و اما معني ششم توضيح واضح بوده و نياز به بيان پيامبر و گردآوري مردم نداشت قهرا مقصود همان معني هفتم است.[2]
از آنجا كه بحث ما يك بحث تفسيري است پيرامون حديث غدير با ديگر احاديثي كه مربوط به ولايت كبراي امير مومنان- عليه السلام - است، سخن نمي گوييم و ادامه اين بحث ها را به كتاب الهيات ارجاع مي كنيم.[3]
 
خاندان علي- عليه السلام - در سرزمين مباهله
هرچند بحث ما درباره آيات مربوط به امامت به پايان رسيد، ولي به عنوان تكميل آياتي كه سند فضيلت خاندان رسالت است، در اينجا مي‏آوريم و به تفسير اجمالي آنها مي پردازيم:
1- آيه مباهله
(فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ)(آل عمران: 61).
«هركس با تو پس از آن كه آگاه شدي، به مجادله برخيزد، بگو بياييد تا بخوانيم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود و زنان شما را، و جان هاي خود و جان هاي شما را و لعنت خدا بر گروه دروغگو بفرستيم».
مفسران مي نويسند: پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله - به موازات مكاتبه با سران دول جهان، و مراكز مذهبي نامه اي به اسقف نجران «ابوحارثه» نوشت و طي آن نامه ساكنان «نجران» را به آئين اسلام دعوت نمود اينك مضمون نامه آن حضرت: «به نام خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب(اين نامه اي است) از محمد پيامبر و رسول خدا به اسقف نجران خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب و احمد را ستايش مي كنم و شماها را از پرستش بندگان به پرستش خدا دعوت مي نمايم، شما را دعوت مي كنم كه از ولايت بندگان خدا خارج شويد و در ولايت خداوند وارد آئيد، و اگر دعوت مرا نپذيرفتيد(لااقل) بايد به حكومت اسلامي ماليات(جزيه) بپردازيد (كه در برابر اين مبلغ جزئي از جان و مال شما دفاع مي كند) و در غير اين صورت به شما اعلام خطر مي شود». [4]
و برخي از مصادر تاريخي شيعه اضافه مي كند: پيامبر آيه مربوط [5] به اهل كتاب را كه در آن همگي به پرستش خداي يگانه دعوت شده اند، نيز نوشت.
نمايندگان پيامبر وارد نجران شده، نامه پيامبر را به «اسقف» دادند، وي نامه را با دقت هرچه تمامتر خوانده و براي تصميم شورائي مركب از شخصيت هاي بارز مذهبي و غير مذهبي تشكيل داد، يكي از افراد طرف مشورت «شرحبيل» بود كه به عقل و درايت و كارداني معروفيت كامل داشت، وي در پاسخ اسقف چنين اظهار نمود، اطلاعات من در مسائل مذهبي بسيار ناچيز است، بنابراين من حق اظهار نظر ندارم و اگر در غير اين موضوع با من وارد شور مي شديد، من مي توانستم راه حل هائي در اختيار شما بگذارم.
ولي ناچارم مطلبي را تذكر دهم و آن اين كه: ما كرارا از پيشوايان مذهبي خود شنيده ايم: روزي منصب نبوت از نسل «اسحاق» به فرزندان «اسماعيل» انتقال خواهد يافت. و هيچ بعيد نيست كه «محمد» كه از اولاد اسماعيل است، همان پيامبر موعود باشد.
شوري نظر داد كه گروهي به عنوان «هيئتي از نجران» به مدينه برود، تا از نزديك با محمد- صلي الله عليه و آله - تماس گرفته و دلائل نبوت او را بررسي كنند.
شصت تن از زبده ترين و داناترين مردم نجران انتخاب شدند و در راءس آنان سه پيشواي مذهبي بود اين سه تن عبارت بودند از:
1- «ابوحارثه بن علقمه» كه اسقف اعظم نجران كه نماينده رسمي كليساهاي روم در حجاز بود.
2- «عبدالمسيح» رئيس هيئت و به عقل و تدبير و كارداني معروف بود.
3- «ايهم» كه فرد كهن سال و شخصيت محترم ملت نجران به شمار مي‏رفت. [6]
هيئت نجران، طرف عصر درحالي كه لباس هاي تجملي ابريشمي بر تن و انگشترهاي طلا بر دست و صليب ها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده به پيامبر سلام كردند، ولي وضع زننده و نامناسب آنان آنهم در مسجد، پيامبر را سخت ناراحت نمود. احساس كردند كه از آنان ناراحت شده است، اما علت ناراحتي را ندانستند، فورا با عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف كه سابقه آشنائي با آنان داشتند، تماس گرفتند و جريان را به آنها گفتند آنان اظهار داشتند كه حل اين گره به دست علي بن ابي طالب- عليه السلام - است، آنان به اميرمومنان مراجعه كردند علي- عليه السلام - در پاسخ آنها چنين گفت: شما بايد لباس هاي خود را تغيير دهيد، و با وضع ساده، بدون زر و زيور به حضور حضرت بيائيد. در اين صورت مورد احترام و تكريم قرار خواهيد گرفت».
نمايندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفياب محضر پيامبر شده و سلام كردند، پيامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان را داد، و برخي از هدايائي را كه براي وي آورده بودند، پذيرفت.
نمايندگان پيش از آن كه وارد مذاكره شوند، اظهار كردند كه وقت نماز آنان رسيده است، پيامبر اجازه داد كه نمازهاي خود را در مسجد مدينه درحالي كه رو به مشرق ايستاده بودند، بخوانند. [7]
سيره نويس معروف «برهان الدين حلبي» مي‏نويسد: پيامبر به آنان گفت من شما را به آئين توحيد و پرستش خداي يگانه، و تسليم در برابر اوامر او دعوت مي كنم، سپس آياتي چند از قرآن براي آنان خواند.
آنان در پاسخ گفتند: اگر مقصود از اسلام ايمان به خداي يگانه است، ما قبلا به او ايمان آورده و به احكام وي عمل مي نمائيم.
پيامبر در پاسخ آنان گفت: اسلام علائمي دارد چگونه مي گوييد خداي يگانه را پرستش مي كنيد درصورتي كه شماها صليب را مي پرستيد و از خوردن گوشت خوك پرهيز نمي كنيد و مسيح را فرزند خدا مي دانيد.
نمايندگان نجران گفتند: آري او فرزند خداست زيرا مادر او مريم، بدون نزديكي با كسي، او را به دنيا آورد، ناچار بايد او فرزند خدا باشد در اين موقع فرشته وحي بر پيامبر نازل شد و اين آيه را آورد: (إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)(آل عمران: 59).
تولد عيسي از مادر بدون آن كه كسي با او نزديكي كند، نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود باش او هم فورا موجود شد (بنابراين ولادت مسيح بدون پدر دليل بر الوهيت او نيست).
مسيحيان نجران در مقابل منطق وحي ناگزير شدند راه مجادله در پيش گيرند و پيشنهاد مباهله داده اند، در آن موقع پيك الهي نازل شد پيامبر را نيز به مباهله مامور ساخت، طرفين به فيصله دادن مساله از طريق مباهله آماده شدند و قرار شد فردا همگي براي مباهله حاضر و آماده شوند.
وقت مباهله فرا رسيد و قرار بود كه مباهله در نقطه خارج از شهر مدينه در دامنه صحرا انجام گيرد پيامبر از ميان مسلمانان و بستگان زياد فقط چهار نفر را براي مباهله برگزيد و اين چهار تن جز علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كسي ديگر نبود.
سران هيئت نمايندگي نجران با يكديگر گفتگو مي كردند و مي گفتند اگر محمد با شكوه مادي به ميدان مباهله وارد شود، اعتمادي به ادعاي او نيست، و اگر به وضع ساده همراه عزيزانش گام در صحراي مباهله بگذارد، عمل او گواه بر اعتماد او به نبوت خويش است تا آنجا كه عزيزان خود را به ميدان مباهله آورده است، هنوز در اين گفتگو بودند كه چهره هاي معصومي براي آنان آشكار گشت همگي باهم گفتند اين مرد به دعوت خود اعتقاد راسخ دارد و گرنه يك فرد دروغگو يا شاك عزيزان خود را در معرض بلاي آسماني قرار نمي دهد و لذا با ديدن اين وضع وارد شور شدند و از مباهله منصرف گشتند قرار شد هر سال مبلغي به عنوان جزيه(ماليات سرانه) بپردازند و در برابر آن حكومت اسلامي از مال و جان آنان دفاع كنند.
عائشه مي گويد: روز مباهله پيامبر اسلام چهارتن همراهان خود را زير چادر مشكي رنگي، وارد كرد و اين آيه را تلاوت نمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) زمخشري پس از بيان نكات آيه مباهله در پايان بحث مي نويسد: سرگذشت مباهله و مفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء است و سندي زنده بر حقانيت آئين اسلام مي باشد.
داستان مباهله بزرگترين سند فضيلت براي اهل پيامبر است زيرا الفاظ و مفردات آيه حاكي است كه همراهان پيامبر در چه پايه اي از فضيلت قرار داشتند، زيرا پيامبر در اين آيه، علاوه بر اين كه حسن و حسين عليهما السلام را فرزندان خود، و فاطمه(س) را يگانه زن منتسب به خاندان خويش مي خواند، از شخص علي- عليه السلام - به عنوان «انفسنا» تعبير مي كند و آن شخصيت عظيم جهان انساني را به منزله جان پيامبر مي داند، فضيلتي بالاتر از اين كه يك شخص از نظر معنويت و فضيلت به پايه اي برسد كه خداوند بزرگ او را به منزله جان و روح پيامبر بخواند.
آيا اين آيه گواه برتري اميرمومنان بر تمام مسلمانان جهان نيست؟
از رواياتي كه از پيشوايان مذهبي ما وارد شده است، استفاده مي شود كه موضوع مباهله اختصاص به پيامبر نداشته و هر فرد مسلماني در مسائل مذهبي مي تواند با مخالفان خود به مباهله برخيزد و شيوه مباهله و دعاي آن در كتاب هاي حديث وارد شده براي اطلاع بيشتر به كتاب «نورالثقلين» مراجعه بفرمائيد. [8]
در رساله حضرت استاد علامه طباطبائي(ره) چنين مي خوانيم:
«مباهله يكي از معجزات باقي اسلام است و هر فرد با ايماني به پيروي از نخستين پيشواي اسلام، مي تواند در راه اثبات حقيقتي از حقائق اسلام با مخالفان خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان درخواست كند كه طرف مخالف، را كيفر بدهد و محكوم سازد. [9]
در پايان از تذكر چند نكته اي ناگزيريم.
گذشته بر اين كه تمام مفسران و دانشمندان شيعه، موضوع مباهله را در كتابهاي خود آورده اند از ميان علماء و دانشمندان اهل تسنن شصت نفر در كتاب هاي خود پيرامون اين سرگذشت سخناني گفته اند و نكاتي يادآور شده اند كه برخي را يادآور مي شويم:
1- مسلم بن حجاج در صحيح خود كه دومين صحيح از صحاح ششگانه است، مي نويسد:
«معاويه به سعد وقاص گفت: چرا علي- عليه السلام - را سب نمي كني؟ جواب داد: به خاطر سه خصلتي كه علي- عليه السلام - داشت و من آرزو مي كنم كه يكي از آنها را دارا بودم. او پس از سخناني مي گويد: هنگامي كه آيه مباهله نازل گرديد پيامبر علي- عليه السلام - و فاطمه و حسنين عليهم السلام را خواست وقتي همگي جمع شدند، پيامبر گفت: «اللهم هولاء اهلي» آنان اهل بيت من هستند. [10]
2- حاكم نيشابوري در مستدرك خود مي گويد:
«اخبار متواتر از ابن عباس و غيره رسيده است كه پيامبر دست علي و حسنين عليهم السلام را گرفت و فاطمه(س) را پشت سر قرار داد و رو به هيئت نمايندگي نجران كرد و گفت: «هولاء ابنائنا و انفسنا و نسائنا فهلموا انفسكم و ابنائكم و نسائكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين».
«اينان فرزندان ما و زنان و جان هاي ما هستند شما نيز برخيزيد همانند آنها را بياوريد تا مباهله كنيم و لعنت خدا را بر گروه دروغگويان بفرستيم». [11]
3- ثعلبي در تفسير خود مي نويسد:
«هنگامي كه پيامبر وارد صحنه مباهله شد، حسين- عليه السلام - را درآغوش داشت و دست حسن- عليه السلام - را گرفته بود و دخت گرامي او فاطمه(س) پشت سر پيامبر و علي- عليه السلام - نيز پشت سر فاطمه گام برمي داشتند در اين موقع اسقف نجران گفت: «يا معشر النصاري اني لاري وجوها لو سالوا الله ان يزيل جبلا من مكانه لازاله فلا تبتهلوا فتهلكوا».
«هم كيشان من، من چهره هاي معصومي را مشاهده مي كنم كه اگر از خداوند بخواهند كه كوهي را از بيخ بكند، خدا دعاي آنان را مستجاب مي كند، هرگز مباهله نكنيد زيرا نابود مي شويد». [12]
4- زمخشري در كشاف پس از نقل جمله هايي كه از ثعلبي نقل كرديم، مي گويد:
«اسقف نجران افزود: به خدائي كه جان من در دست او است، نابودي اهل نجران نزديك شده است. اگر مباهله كنيد لباس انسانيت از بدن شما كنده مي شود و به صورت حيوانات مسخ شده در مي‏آئيد و صحرا براي شما كانوني از آتش خداوند كه ريشه مسيحيان نجران را مي كند». [13]
5- ابن حجر از محدث معروف دارقطني نقل مي كند كه اميرمومنان روز شوراي عمر، براي برتري خود بر اعضاء شوري با آيه مباهله احتجاج كرد و گفت: آيا در ميان شما كسي هست كه پيوند خويشاوندي وي با پيامبر از من نزديك تر باشد، او را جان و نفس خود و فرزندان او را فرزندان خود و زن او را زنان خود معرفي كند؟ همه اعضاء شور به تصديق علي برخاسته و گفتند: نه هرگز جز تو كسي را به اين خصوصيت سراغ نداريم. [14]

پي نوشت ها:
[1] . به كتاب شريف «الغدير» جلد يكم مراجعه بفرمائيد.
[2] . شرح مقاصد: ج‏5، ص 273 - 274.
[3] . الهيات: ج‏4، ص 98 - 108.
[4] . البدايه والنهايه: ص 53 - بحارالانوار: ج‏21، ص 285.
[5] . منظور آيه « قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ... »(آل عمران: 64)- بحارالانوار: ج‏21، ص 287.
[6] . يعقوبي: ج‏2، ص 66.
[7] . سيره حلبي: ج‏3، ص 239.
[8] . نورالثقلين: ج‏1، ص 292 - 291.
[9] . در برخي از روايات اسلامي نيز به اين موضوع تصريح شده است، به اصول كافي، كتاب دعا، باب مباهله، ص 538 مراجعه فرمائيد.
[10] . صحيح مسلم: ج‏7، ص 120.
[11] . مستدرك ج‏3، ص 150.
[12] . عمده ابن بطريق، ص 95.
[13] . كشاف: ج‏1، ص 193.
[14] . صواعق: ص 154.

آيت الله جعفر سبحاني- مكتب اسلام، ش1
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :