امروز:
پنج شنبه 7 ارديبهشت 1396
بازدید :
727
اهل بيت(ع) مَثَل نور الهي

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَلا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الأمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (نور/٣٥) «
تفسير اين آيه كريمه در دو قسمت بحث شد: يك قسمت در اطلاق نور بر ذات مقدس الهي كه فرمود « اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ »  
و قسمت دوم درباره تمثيلي كه آيه كريمه ذكر فرموده است، در واقع خانه اي يا خانه هايي را در نظر مي گيرد كه با چراغي-با همان ترتيبي كه جلسه پيش عرض كردم-روشن است و اين را مثلي نه براي ذات خدا بلكه براي نور خدا در خلق ذكر مي كند.راجع به مفاداين مثل مطالبي عرض كردم و وعده دادم كه نتيجه آن را در اين جلسه بيان كنم. (به سلسله مقالات «خدا نور آسمانها و زمين (تفسير آيات 35 تا 38 سوره نور)» در گزينه «خدا در قرآن »مراجعه شود).
 
هر چيزي به خدا شناخته مي شود و خدا به ذات خودش
همان طوري كه قبلا عرض كردم، اين آيه كريمه از آياتي است كه نظر بيشتر مفسرين و غير مفسرين را جلب كرده است.
مطلبي را كه شايد تا اندازه اي مفاد اين آيه را روشن كند برايتان عرض مي كنم و آن اينكه در روايات ما يك مطلبي در باب «معرفة الله »يعني در باب خداشناسي آمده است كه در ابتدا به نظر بسيار سخت و دشوار مي رسد و آن اين است كه هر چيزي به خدا شناخته مي شود و خدا به ذات خودش شناخته مي شود، و بلكه در روايات ماتعبير عجيبي آمده است، ظاهرا عبارت اين است:«كل معروف بغيره مصنوع »يعني هر چيزي كه او را فقط و فقط به وسيله شي ءديگر بايد شناخت او مخلوق است و خدا نيست، و اين، جمله عجيبي است كه «خدا به ذات خودش شناخته مي شود و غير خدا به خداشناخته مي شود»در صورتي كه ما اين طور فكر مي كنيم-و خيال مي كنيم كه راه منحصر هم اين است-مي گوئيم ما عالم را به خودعالم مي شناسيم يعني مخلوق را به خود مخلوق مي شناسيم و خدا رابه وسيله مخلوق مي شناسيم.حتي بعضي از نويسندگان اسلامي-كه ابتدا از مصري ها شروع شد و بعد هم به غير مصري ها سرايت كرد-گفتند اساسا راه شناختن خدا منحصرا مخلوقات هستند و خدارا فقط از راه مخلوق يعني پس از شناختن مخلوق بايد شناخت، وحتي اين انحصار را به گردن قرآن گذاشتند.اين مطلب به اين صورت يعني به صورت «فقط و انحصار»مسلم حرف غلطي است، (البته)براي مردم مبتدي اين طور است، يعني براي متذكر كردن مبتدي هابه خدا، راه ابتدايي و كلاس اول همين است، كه خود قرآن هم اين كار را كرده است و مخلوقات را آيات و نشانه هاي خدا مي داند، ولي از اين راه، انسان فقط يك نشان اجمالي و مبهمي از خدا پيدامي كند بدون آنكه به آنچه كه نامش معرفت خدا و شناسايي خداست(دست يابد).
مطلب ديگر اين است كه در قرآن كريم به يك اصلي برخورد مي كنيم-كه در جلسه قبل هم اشاره كردم-و آن اصل هدايت است، يعني قرآن هيچ موجودي را كور و گمراه نمي داند، همه موجودات را بينا و راه يافته مي داند.بگذريم از انسان به حكم اينكه مكلف است راهي را خودش پيدا كند و يك گمراهي نسبي درسطح تكليف پيدا مي كند، در نظام تكوين عرض مي كنم[1].
 
اصل هدايت در قرآن
در آيات قرآن به مساله هدايت همه موجودات، تصريح مي كند، از زبان موسي(ع) نقل مي كند كه وقتي فرعون گفت خداي تو كيست، خدايت را به ما معرفي كن، گفت:«  قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى  »[2] در اين جمله به دو برهان اشاره شده است:
يكي برهان نظم كه خدا به هر مخلوقي آنچه را كه برايش امكان داشت و شايستگي داشت داد، يعني نظام موجود، «ثم هدي » مطلب ديگري است، يعني بعد هم هر موجودي رانسبت به آينده خودش و هدف خودش و كمال خودش روشن كرد وراهنمايي نمود.
در سوره اعلي مي خوانيم: « الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى  »[3].و من در بين مفسرين تنها«فخر رازي »را ديدم كه متوجه اين نكته شده است-و ظاهرا اين تعبير از او باشد-كه:براي اولين بار قرآن اين نكته را براي مردم بيان كرد كه اصل نظام مخلوقات يك مطلب است و يك شاهد بر وجود حق است و اصل هدايت موجودات مطلب ديگر و شاهد ديگري بر وجود حق است.جهان از آن جهت كه يك ماشين است يك حساب دارد، (به عبارت ديگر نظام مخلوقات يك اصل است)و اينكه يك نيروي مرموز ناشناخته اي «غريزه مانند»هر موجودي را به جلو مي كشاند اصل ديگري است.حال هدايت موجودات و اينكه خداوند هر موجودي رابه مقصدي از مقصدها هدايت كرده چگونه است؟اين هم درست مثل مساله معرفت است، يعني هر موجودي اول به سوي خدا هدايت مي شود، بعد به سوي مقصد ديگر، يعني خداوند«غاية الغايات »است و هر مقصدي مقصد بودن خودش را از خدا دارد.
اين كه خدا نور آسمان ها و زمين است و هر چيزي نورانيت خودش را از خدا دارد همان مطلب است كه هر چيزي به خدا شناخته مي شود و خدا به خود، هر چيزي به خدا ظاهر است و خدا به خود ظاهراست، و هر چيزي به وسيله خدا«مهتدي اليه »است، يعني به سوي او راه يافته مي شود و مقصد واقع مي شود، جز خدا كه به ذات خودش مقصد و مقصود همه كائنات و همه موجودات است، و به همين دليل است كه قرآن همه موجودات و همه ذرات را داراي نوعي حيات وزندگي و شعور مي داند.در دو سه آيه بعد تصديق مي كند: « أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ » اين ديگر نتيجه منطقي همين مطلب است.نتيجه منطقي « اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ » همين است كه: « وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ »[4].
همان طوري كه موجودات درجات و مراتب دارند، به تناسب درجاتشان هدايت ها هم فرق مي كند.جماد در حد خودش هدايت دارد، نبات در حد خودش، حيوان در حد خودش، و انسان از نظر فردي و اجتماعي درجات هدايتي دارد در حد خودش[5].
در جلسه پيش عرض كردم كه چه در روايات و چه در غيرروايات، يعني كلمات مفسرين و علما، راجع به اين مثل- كه اين مثل ناظر به چيست- بيانات مختلفي شده است. بعضي اين مثل رابراي كل جهان دانسته اند يعني به اصطلاح مجموع اين استعاره رايك چيز در نظر گرفته اند كه اين دار وجود و دار هستي يك خانه تاريك نيست، خانه اي است كه پرنورترين چراغ ها در آن وجوددارد (آن مثال چراغ را به عنوان مصداق پر نورترين چراغ هاي عصرذكر كرده است) پس جهان هستي تاريك و كور نيست، و بعضي اين مثل را در مورد انسان پياده كرده اند.راجع به انسان هم در جلسه پيش مطالبي عرض كرديم، حالا يك بيان مختصري كه جامع همه اينها باشد عرض مي كنيم.
 
انواع هدايت
مي گويند هدايت چند نوع است:«هدايت طبيعي »كه درطبيعت بي جان هم وجود دارد.«هدايت حسي »يعني همين حواس ما.تمام اين ها چراغ هاي هدايتي است كه در وجود انسان يا حيوان هست.«هدايت غريزي »كه در هر حيواني يك سلسله غرايز وجوددارد كه حيوان را به سوي مقصدش رهبري مي كند.
«هدايت عقل»خود قوه عاقله يك نور است كه به انسان داده شده است تا از اين نور با تفكر و تدبر استفاده كند.دين خودش يك نوع هدايت ديگري است كه آن را«هدايت وحي »مي نامند.
اين مثل را بعضي راجع به هدايت عمومي موجودات پياده كرده اند و بعضي در مورد انسان(كه البته برخي گفته اند مقصود تمام هدايت هايي است كه در انسان هست از حس و عقل و غريزه و حتي هدايت وحي، و بعضي آن را مخصوص «هدايت عقل »دانسته اند كه گفتيم در بيان بو علي چنين است).بعضي هم آن را در مورد«هدايت وحي »پياده كرده اند كه در روايات، اين مطلب آمده است كه «مشكات »قلب پيغمبر اكرم است و«مصباح »همان نور وحي است كه بر ايشان نازل شده است، تا آخر، كه قبلا عرض كردم.
هيچ مانعي ندارد كه اين آيه كه در مقام بيان نور«هدايت الهي »است كه جهان را پر كرده است، شامل همه اين ها باشد، مخصوصا همين كه عرض كرديم دو بيان در روايات آمده است كه هردو اين را در مورد انسان پياده كرده اند، يكي در مورد هر فرد انسان يعني يك مؤمن و يكي در مورد جامعه انساني از نظر هدايت وحي.
هر دوي اينها بيانات بسيار عميقي است خصوصا با توجه به آيه بعدكه مي فرمايد: « فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ »
در يك روايت كه جلسه قبل مقداري از آن را عرض كردم، از يك تعبيري در آيه استفاده شده است.در آيه اين طور آمده است كه مثل نور الهي و هدايت الهي مثل يك مشكات است-يك چراغدان-كه در آن چراغي قرار بگيرد و آن چراغ در يك قنديل وشيشه اي قرار بگيرد.طبعا اين سؤال به وجود مي آيد كه چرا اصلاقرآن اين طور تعبير كرده است، مي توانست بگويد: «كمشكوة فيهازجاجة، في الزجاجة مصباح(فيها مصباح)» چراغي باشد، اما مي گويد مشكاتي كه در آن چراغي باشد، و بعد مي گويد و چراغ درشيشه اي.
روايات ما اين آيه را اين طور تفسير كرده اند كه مقصود اين است كه چراغ ابتدا در مشكاتي باشد و بعد اين چراغ از مشكات به زجاجه اي منتقل شود، و سر اينكه آيه اين طور ذكر شده اين است كه مقصود از«مشكوة »مشكات نبوت است و مقصود از«زجاجة » ولايت و امامت است و مقصود از آن درخت مبارك و پر بركتي كه اين مشكات و اين زجاجه و اين مصباح از او پيدا شده شجره ابراهيم است و(اين ها)نتيجه دعاي ابراهيم است.اين مطالبي كه راجع به اين آيه عرض كردم در واقع حاشيه اي بود راجع به مطالبي كه درجلسه قبل عرض كرده بودم.
 
مقصود از «بيوت » چيست ؟
آيه بعد مي فرمايد: « فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالأبْصَارُ  » در خانه هايي كه خدا مجاز شمرده و اجازه داده است كه آن خانه ها بالا برده شوند و تعظيم و تكريم شوند و نام خدادر آن خانه ها برده شود، در آن خانه هاست كه صبحگاهان وشامگاهان مرداني خدا را تسبيح مي گويند كه در عين اشتغال به كارهاي دنيايي-كه وظيفه شان هم هست-يك لحظه از خداي خود غافل نمي مانند.مقصود از اين «في بيوت »(در خانه هايي) چيست؟شايد همه مفسرين گفته اند مقصود اين است كه آن چراغي كه ما مثال زديم، در خانه هايي اينچنين باشد.طبعا اين سؤال به وجود مي آيد كه آن چراغ را در هر خانه اي اگر ذكر مي كردكافي بود، چرا اين همه قيد در آن آمده است كه آن چراغ در خانه اي باشد كه آن خانه چنين و چنان باشد.اين خودش مؤيد همين است كه آن مثل، مثل انسان است، و در روايتي كه در تفسير صافي نقل مي كند فرموده اند:«هي بيوتات الانبياء و الرسل و الحكماء و ائمة الهدي »[6] اين، خانه هاي پيغمبران و مرسلين و حكما و ائمه است، خانه هاي اكابر معنوي بشر است.حال چه فرق است بين خانه اي كه مال يكي از اولياء خدا باشد و خانه اي كه مال ديگران باشد؟ بلكه از نظر ساختمان و خشت و گل و آجر و سيمان و غيره هميشه خانه ديگران بر خانه اينها ترجيح داشته است.خود آيه نشان مي دهد ودر روايات هم آمده است كه مقصود از اين خانه ها، خانه هاي گلي وظاهري نيست، مقصود همان انسان ها و بدن هاي آن هاست، يعني اين هاانسان هايي هستند كه بدنشان مسجد و معبد روحشان است.در روايات ما هم هست كه مقصود از اين خانه ها آنها هستند.
«قتاده »يكي از مفسرين و فقهاي زمان خودش است-البته از مفسرين اهل تسنن-و در كوفه بوده است.او در سفري كه به مدينه مي رود، خدمت امام باقر(ع) مشرف مي شود و از امام سؤالاتي مي كند و جواب هايي مي شنود و در مقابل سؤالات امام در مي ماند و درخودش خيلي احساس حقارت مي كند.بعد به امام عرض مي كند كه من با عالم هاي زيادي روبرو شده ام ولي در مقابل هيچكس به اندازه شما خودم را گم نكرده و مضطرب نشده ام.حضرت فرمود مي داني كه در مقابل چه كسي قرار گرفته اي؟«بين يدي بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه »در مقابل آن هايي قرار گرفته اي كه خدا آنان را«بيوت »ناميده است، يعني اين كه در مقابل توست يكي از آن بيت هاست.بعد خود او منصفانه اقرار كرد و گفت:يابن رسول الله! تصديق مي كنم كه مقصود از آن «بيوت »كه در قرآن آمده است، خانه هاي سنگي و گلي نيست، «خانه هاي انساني »است.
 
تفاوت منطق عرفاني قرآن با برخي عرفان ها
از اينجا يك نكته اي در باب توحيد استفاده مي شود و آن اين است:اعم از اينكه اين خانه ها را خانه هاي گلي بگيريم ياخانه هاي انساني-كه البته مقصود خانه هاي انساني است-قرآن مي گويد اين، خانه هايي است كه خدا اجازه داده است آن خانه هاشان بالا باشد، تعظيم شوند، مورد احترام واقع شوند.اگر مقصودخانه هاي گلي هم باشد، ما مي دانيم كه به طور كلي در دين مقدس اسلام تعظيم و احترام مسجد بر همه واجب است و بي احترامي به مسجد حرام است، تنجيس مسجد حرام است و اگر مسجدي تنجيس شد واجب كفايي است بر همه كسان ديگر كه زود آنجا را تطهير كنند.اگر كسي به مابگويد اين بر خلاف اصل توحيد است، مسجد گل است و خاك وآجر و سنگ، خود كعبه هم همين طور، چهار تا سنگ روي همديگرگذاشته اند و چيز ديگري نيست، مگر سنگ هم مي تواند احترام داشته باشد كه بشر به سنگ احترام بگزارد؟ مي گوييم نه، سنگ هرگز احترام ندارد، خدا و عبادت خدا احترام دارد.معبد از آن جهت كه معبد است احترام دارد.معبود به ما اجازه داده است كه معبد رااحترام كنيم.احترام معبد به اجازه معبود، احترام معبود است، (نه تنها)شرك نيست، (بلكه) عين توحيد است.حال آيا اختصاص به معبد دارد؟نه.آيا اگر معبود به ما اجازه تعظيم و احترام عابد را ازآن جهت كه عابد است بدهد و ما عابد را از آن جهت كه عابد است تعظيم و تجليل و تكريم كنيم، اين شرك است؟نه، اين هم عين توحيد است.بنابراين آيا تعظيم و احترام پيغمبر اكرم يا ائمه اطهار و حتي كمتر از آنها شرك است؟نه، اينها « بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ » هستند، همان طور كه خدا اجازه تعظيم و احترام خانه گلي را-كه معبد است-داده، اين خانه انساني كه معبد روح اوست، به درجاتي از آن خانه گلي بالاتر است و بلكه خانه گلي كه احترام دارد به اعتبار عابدهايش است.كعبه احترام خودش را ازابراهيم و اسماعيل و بعد انبياء و ديگران دارد، احترامش را از اين دارد كه « أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ »[7] اول معبد جهان است.چون اول معبد و اول نقطه اي است كه براي عبادت و پرستش خدا تاسيس وايجاد شده احترامش را از عبادت دارد.پس كعبه هم احترام خودش را از عابد و عبادت دارد.
در روايات شيعه زياد داريم، در روايات اهل تسنن هم هست كه مقصود از اين بيوت، همان انسان هايي هستند كه واقعا سراسروجودشان عبادت است و اصلا خودشان مسجدند.وقتي انسان نگاهش براي خدا باشد، شنيدن و گفتن و فكر كردن و قدم برداشتن وخوردن و آشاميدن و خوابيدنش براي خدا باشد، اين بدن جز«معبد» اسم ديگري ندارد.ببينيد علي عليه السلام در دعاي كميل به خداي خودش چه عرض مي كند:«يا رب يا رب يا رب قو علي خدمتك جوارحي و اشدد علي العزيمة جوانحي و هب لي الجد في خشيتك و الدوام في الاتصال بخدمتك »پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا!به اعضا و جوارح علي نيرو بده كه بيشتر در خدمت تو باشد، عزم علي را بر اين خدمت راسخ تر كن، به من ببخش اين را كه جدا از تو بترسم، به من ببخش خدمت «علي الاتصال و بالدوام »را كه يك لحظه از من درغير خدمت نگذرد.اين همان چيزي است كه او داشت و خدا هم به او داد.يك چنين شخصي تمام اندامش معبد است(آن هم) بزرگترين معبد.كعبه هرگز نمي تواند ادعا بكند كه من معبدي نظيراين معبد هستم.
بنابراين «آيه مثل »را چه مفسرين و چه روايات، در مورد انسان پياده كرده اند، آن مشكات و آن مصباح و آن زجاجه را مربوط به هدايت هاي انساني مي دانند، حال يكي در مورد هدايت عقل گفته، يكي در مورد هدايت وحي و يكي حتي شامل هدايت حس هم دانسته است.آن چراغ هدايت در چه خانه اي است؟در خانه وجودانسان.هدايت وحي بالخصوص در خانه اولياء خداست: « فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ ».
يك وقتي كسي مطلبي از مرحوم آقا سيد مهدي قوام كه واقعا مرد وارسته اي بود-خدا رحمتش كند-نقل مي كرد كه من خيلي خوشم آمد.گفت يك جلسه اي بود كه به اصطلاح آن جلسه رابراي تبري تشكيل داده بودند و آن مرحوم منبر رفت و اين آيه را عنوان كرد و چقدر با ذوق لطيف و عالي(درباره آن بحث كرد): « وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ »[8] ستمگرتر از آنكه مانع مي شود از اينكه ياد خدا و نام خدا در مساجد برده شود كيست؟
بعد اين را تطبيق كرد بر اينكه هر كسي بدن و اندامش مسجدي است براي روح او، و مانع شدن از اينكه اين بدن و اين مسجد جاي ذكر خداباشد به هر شكلي، ظلم و ستم است.يك شكل آن اين است كه «كشتن يك مؤمن خراب كردن يك مسجد است »و بالاترينش كشتن اولياء خداست(كه در واقع)خراب كردن بزرگترين مساجداست.
در اين خانه ها، صبح و شام(تسبيح خدا مي شود).مفسرين گفته اند مقصود اين است كه علي الدوام تسبيح و تنزيه خدا مي شود، نه فقط صبح و شام و بقيه اش به غفلت مي گذرد.مسبح، چه كساني هستند؟تعبير قرآن را ببينيد: « رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه » .مقصود از كلمه «رجال »همان طور كه مفسرين گفته انداين نيست كه يعني «نه زنها»، بلكه به اصطلاح «الغاءخصوصيت »مي شود، و بعلاوه عنايت روي اين است كه يعني «با همتاني ».گاهي كه ما مي خواهيم افرادي را با همت ذكر بكنيم كلمه «رجل »مي آوريم.اين ديگر فرقي نمي كند كه از جنس مذكرباشد يا از جنس مؤنث.بزرگ همتاني كه تجارت و خريد و فروش، آنها را از ياد حق باز نمي دارد.البته تجارت و بيع به عنوان مثال است، يعني شغل و كار تدريس و معلمي و وعظ و خطابه و بنايي ومعماري و طبابت و غيره هم از همين قبيل است.مردهايي كه كارشان آنها را از ياد خدا باز نمي دارد.
از اينجا تفاوت منطق عرفاني قرآن با خيلي از عرفان ها روشن مي شود.قرآن نمي گويد مرداني كه از كار و تجارت و بيع و بنائي ومعماري و آهنگري و نجاري و معلمي و خلاصه «وظايف »دست برمي دارند و به ذكر خدا مشغول مي شوند، مي فرمايد آنها كه در همان حالي كه اشتغال به كارشان دارند خدا را فراموش نمي كنند، يگانه چيزي كه هيچ وقت او را فراموش نمي كنند خداست.يك چنين آدمي واقعا بدن او مسجد است، چون هميشه در اين بدن ياد خدا وذكر خدا و تسبيح خداست.همه كارهاي درستي كه ديگران مي كنند او هم مي كند، ديگران مثلا پشت ميز اداره شان حاضر مي شوند، خدمتي به مردم مي كنند، او هم مثل ديگران حاضر مي شود و خدمتش را انجام مي دهد، يا هر كار ديگري، اما تفاوت در اين است كه او درعين اشتغال به كارش يك لحظه از خدا غافل نيست.
ممكن است شما بگوئيد مگر چنين چيزي ممكن است كه انسان در آن واحد هم به كاري مشغول باشد و هم از يك چيز ديگري غافل نباشد؟بله، مخصوصا اگر انسان، كامل بشود كه خيلي هست ولي غير كاملش هم همين طور است.مثالي برايتان عرض مي كنم:
يك وقتي كه براي انسان يك سرور فوق العاده اي دست مي دهد(يك لحظه از ياد آن غافل نمي ماند.) مثلا جواني را در نظر بگيريدكه طالب و عاشق و شيفته دختري است و دائما فعاليت مي كند و درپي خواستگاري اوست.بعد از مدت ها يك جواب مثبت مي گيرد.اوهر كاري كه انجام بدهد، يك چيز را هرگز فراموش نمي كند، يك خوشحالي و سرور هميشه در قلبش وجود دارد و يگانه چيزي كه حتي در خواب هم يك لحظه از ذهنش دور نمي شود آن معشوق ومحبوب و آن مژده اي است كه به او داده اند.در نقطه مقابل، خداي ناخواسته اگر بر انسان مصيبت بزرگي وارد شود، مثلا پدري يامادري داغ عزيز ببيند، به هر كاري كه خودش را وادار مي كند، درعين اينكه آن كار را هم انجام مي دهد ولي آن غمي كه بر قلبش سايه انداخته هرگز از قلبش دور نمي شود.مؤمن واقعي كسي است كه نسبت به ياد خدا اين طور است، آن چيزي را كه هرگز فراموش نمي كند ياد خداست، بلكه هر كاري را كه انجام مي دهد به حكم خدا و به امر خدا انجام مي دهد و همان ياد خداست كه او را واداربه كار مي كند.«معامله گري »وقتي كه شكل كسب و استمرار پيدا مي كندنامش مي شود«تجارت »، مثل آنهايي كه كارشان تجارت ومعامله گري است، ولي يك وقت انسان عملي را به تنهايي (و نه به طور مستمر) انجام مي دهد، مثل اينكه شما مي خواهيد خانه تان رابفروشيد، آنوقت ديگر اين تجارت نيست، «بيع »است.قرآن مخصوصا از مال دنيا مثال آورده، چون بيش از هر چيز ممكن است سبب غفلت انسان شود:تجارت(داد و ستدهاي مختلف) و بيع(يك خريد و فروش اتفاقي) هرگز آنها را از ياد خدا غافل نمي كند ونيز از نماز و از زكات دادن، و دائما خوف خدا و خوف آن روزي كه در آن روز دل ها در تپش است و چشمها در اضطراب، بر روحشان حكم فرماست.خداوند به همه توفيق عنايت بفرمايد.

پي نوشت ها:
[1] . من خيلي معذرت مي‏خواهم اگر اين مطالبي كه عرض مي‏كنم ممكن است‏سنگين‏باشد،ولي به هر حال آيه قرآن است و از قرآن نمي‏توان به سادگي گذشت.
[2] . طه/50.
[3] . اعلي/2 و 3.
[4] . اسراء/44
[5] . بيش از اين ديگر درباره اين آيه از اين جهت توضيح نمي‏دهم.من در بعضي ازنوشته‏هاي خودم مخصوصا اين موضوع را يادآوري كرده‏ام:اين كه افرادي اينطور خيال‏مي‏كنند كه خدا از نظر قرآن يك غايب و يك مخفي بالذات است و انسان فقط وفقط از طريق جهان مي‏تواند اين مخفي را كشف و پيدا كند،درست نيست،بر عكس است و اين يك معرفت ناقص است، معرفت واقعي اين است كه شخص،عالم را به خدا مي‏شناسد نه خدا را به عالم.در اين زمينه مخصوصا در كلمات‏ائمه اطهار و از جمله نهج البلاغه زياد تاكيد شده است.
[6] . تفسير صافي،ذيل همان آيه.
[7] . آل عمران/96.
[8] . بقره/114.

شهيد مرتضي مطهري - آشنايي با قرآن، ج 4، ص 111
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :