امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
758
هوس‏مداري و خودبيني در قرآن

جهاد اصغر، مقدمه جهاد اكبر
بدترين دشمن سعادت و رستگاري آدمي، نفس خودبين و هوس‏مدار اوست: «أعدي عدوك، نفسك التي بين جنبيك»[1]
و انسان سالك براي دستيابي به مقصد بايد اين مانع بزرگ راه سير و سلوك را از ميان بردارد . اميرالمؤمنين - عليه‏السلام- ستيز با هواي نفس را رأس هرم دين معرفي مي‏كند: «رأس الدين مخالفة الهوي».[2]
قبل از مبارزه با دشمن بيرون، بايد در سايه تهذيب نفس دشمن درون را رام كنيم؛ زيرا جهاد اكبر مقدم بر جهاد اصغر است، گرچه جهاد اصغر، مقدمه جهاد اكبر است؛ زيرا همان نسبتي كه بين تعليم و تزكيه هست، بين جهاد اصغر و اكبر هم برقرار است. قرآن كريم در برخي موارد، تزكيه را قبل از تعليم نام مي‏برد، مانند:
« يُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»[3]
و در بعضي موارد نيز تعليم را پيش از تزكيه ذكر مي‏كند، مانند:
« وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ ».[4]
علت اين تقديم و تأخير آن است كه تعليم، «مقدمه» تزكيه است و قبل از آن ذكر مي‏شود، ولي چون تزكيه هدف است و هدف علت غايي و علت غايي مقدم بر معلول است از اين رو تزكيه «مقدم» بر تعليم بوده، در برخي موارد قبل از تعليم ذكر مي‏شود.
جهاد اصغر وسيله است تا در سايه آن به هدف عالي و والا، كه استقرار نظام اسلامي و تخلق و تعهد جامعه به خلق و عهد الهي است راه يابيم و آن كسي كه همواره در فضاي جهاد اصغر به سر مي‏برد و به فكر جهاد اكبر نيست، عمرش را هميشه در مقدمه صرف كرده و هرگز از آن عبور نكرده است. از اين رو، از نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم رسيده است كه هنگام بازگشت سپاهيان اسلام از جبهه‏هاي جنگ فرمودند: شما از جهاد اصغر فراغت يافته‏ايد، خود را براي جهاد اكبر آماده كنيد: «إن النبي صلي الله عليه و آله و سلم بعث سرية فلما رجعوا قال: مرحبا بقوم قضوا الجهاد الأصغر و بقي الجهاد الأكبر. قيل: يا رسول الله و ما الجهاد الأكبر؟ قال: جهاد النفس».[5]
از اين حديث نوراني استفاده مي‏شود كه پيروزي بر دشمن بيرون مقدمه است و مجاهدان اين جهاد مي‏فهمند كه مي‏شود دشمن را به زانو درآورد. سر صدور اين سخن از نبي گرامي صلي الله عليه و آله و سلم آن است كه آنها چون از جنگ با دشمن بيرون فراغت يافته، پيروزمندانه از جبهه برگشته بودند به فكر اصلاح نفس نبودند، با گذشت زمان و پديد آمدن حادثه «سقيفه بني ساعده»، اين حقيقت روشنتر شد و آنان بر اثر نپرداختن به جهاد اكبر به ولاي اهل بيت نرسيدند و به مقام شامخ تولي «ولي الله» راه نيافتند.
بنابراين، دفاع مقدس در جبهه‏و پشت جبهه مقدمه است، نه هدف نهايي. انسان مؤمن، بيگانه را از حريم ميهن اسلامي خود طرد مي‏كند تا در كمال امنيت ايمانش را حفظ كند و در فضايي آزاد، بتواند درست بينديشد، حق را درست درك كرده و به آن معتقد شود و در عمل نيز آن را درست پياده كند.
 
پيروزي در جهاد اصغر و اكبر
لزوم مبارزه، بهره‏مندي از نصرت خدا و امدادهاي غيبي و يا شكست و حرمان از امدادهاي غيبي الهي هيچ يك مخصوص جهاد اصغر نيست، بلكه شامل هر دو جهاد است. پس، اين كه ذات اقدس اله مي‏فرمايد: « وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ »[6]يا « إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ »[7]اختصاصي به جنگ بيرون ندارد. چنان كه حضرت اميرالمؤمنين - عليه السلام - پس از دستور رياضت و جهاد با نفس به آيه دوم استناد مي‏كند:
«أسهروا عيونكم و أضمروا بطونكم و استعملوا أقدامكم و أنفقوا أموالكم و خذوا من أجسادكم فجودوا بها علي أنفسكم و لا تبخلوا بها عنها فقد قال الله سبحانه: « إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ ».[8]
در مسائل درون نيز، گاهي انسان در مسائل فكري، بين دو فكر و در امور گرايشي، بين دو خواهش سرگردان مي‏شود.
انسان همان گونه كه در بخش انديشه، بايد حق را از باطل و صدق را از كذب جدا كند، در بخش گرايش هم بايد خواهش هاي صحيح را از خواهش هاي باطل تفكيك كند. گاهي دو فكر متفاوت در دو انسان وجود دارد؛ ولي گاهي دو فكر و رأي، در يك شخص ظهور مي‏كند و شخص واحد، مردد بين دو انديشه مي‏شود. در اين ميدان وسيع، اگر هدف انسان اين باشد كه حق را بفهمد و در اين هدف، تيره و تاريك نباشد، ذات اقدس اله او را راهنمايي مي‏كند تا «رشد» را از «غي» باز شناسد و به مرحله: « قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ » [9] برسد و به حيات طيبه‏اي كه بر اثر داشتن بينه حاصل مي‏شود، دست يابد: « لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَا مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ »[10]زيرا آياتي مانند: « إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ » [11]« وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ » [12]و « وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا » [13] در ميدان جهاد اكبر هم ظهور دارد.
مرحله ديگر در جهاد اكبر اين است: هنگامي‏كه خواهش هاي نفساني جلو گرايش هاي حق را مي‏گيرد، بايد انسان با آنها مبارزه كند؛ زيرا همه آيات، و رواياتي كه درباره جهاد و پيروزي حق بر باطل وارد شده، شامل اين مرحله نيز مي‏شود.
در اين صورت، انسان وارد مبارزه فكري در درون خود مي‏شود تا حق را بر باطل پيروز كند . آنگاه خداي سبحان بر اساس « بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ » [14]حق را بر سر باطل كوبيده، و آن را مغزكوب مي‏كند. پس، اگر كسي بين دو انديشه مردد باشد، در صورتي كه هدفش تشخيص صحيح حق بوده و در تعقيب اين هدف مخلص باشد، در تشخيص مطلوب، مصيب خواهد بود.
 
آثار كوتاهي در جهاد اكبر
اگر انسان در جنگ بيرون ظفرمند شود و در جهاد اكبر كه جنگ درون است، پيروز نگردد، با خطر انحراف و ارتداد از ولايت مواجه است. آنچه از ناحيه معصوم - عليه‏السلام- رسيده كه «ارتد الناس إلا ثلاثة» [15]ناظر به همين است. اين ارتداد، ارتداد از اصل دين نيست، بلكه ارتداد از ولايت و رهبري علي بن ابيطالب (سلام الله عليه) است.
از سوي ديگر، خوني كه بعد از رحلت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از مسلمانان بر زمين ريخت، خيلي بيش از خوني بود كه در زمان خود آن حضرت صلي الله عليه و آله و سلم در جهاد با كفار ريخته شد! چون آنان جهاد اصغر كرده بودند و تنها در اين فكر بودند كه با دشمن بيروني بجنگند و آنان را از سرزمين خود برانند، ولي جهاد اكبر را فراموش كرده بودند؛ در حالي‏كه مسئله «قاسطين» و «ناكثين» و «مارقين» نياز به جهاد اكبر داشت.
اشخاصي مانند طلحه و زبير در جنگ هاي اسلامي و جهاد اصغر شركت مي‏كردند، ولي هنگامي‏كه اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) به مقام خلافت رسيد، چون ديدند آن حضرت، اهل بذل و بخشش بيجا نيست او را رها كردند و نصيحت امام معصوم در آنان اثر نكرد.
امام علي - عليه السلام - پيش از شروع جنگ جمل ابن عباس را براي ميانجي گري فرستادند و فرمودند: با طلحه مذاكره نكن؛ زيرا اگر با او ملاقات كني، او را مانند گاو نري مي‏بيني كه شاخش را بر گرداگرد گوش خود پيچانده است. او بر مركب سركش هوا و هوس سوار مي‏شود و مي‏گويد: مركبي رام است. او سخن كسي را نمي‏شنود:
«لا تلقين طلحة، فإنك إن تلقه تجده كالثور عاقصا قرنه، يركب الصعب ويقول هو الذلول». [16]
از سوي ديگر، گاهي انسان بر اثر جهاد اكبر به جايي مي‏رسد كه امام‏معصوم‏سخن او را به عنوان سند نقل مي‏كند؛ چنان كه از امام‏باقر - عليه‏السلام- نقل‏شده است كه آن حضرت در جمع شاگردانش سخن ابي‏ذر را نقل كردند:
«عن أبي بصير، قال: سمعت أبا جعفر - عليه السلام - يقول: كان في خطبة أبي ذر رحمة الله عليه..».. [17]
اگر چه أبوذر، معصوم نبود و سخن او مانند سخن معصوم ‏حجت نيست، ولي چون معصوم سخن او را نقل مي‏كند، معلوم مي‏شودكه بر كلام او صحه گذاشته است. گرچه آن حضرت، نيازي نداشت كه از ابي‏ذر نقل كند، ولي اين كار جنبه تشويقي و الگوسازي داشت؛ يعني انسان مي‏تواند به جايي برسد كه امام معصوم سخن او را براي نصيحت و تعليم ديگران بازگو كند.
اكنون نيز اين راه باز است. انسان ممكن است بر اثر پيروزي در جهاد بيرون و درون، به جايي برسد كه وجود مبارك ولي عصر - ارواحنا فداه- سخن او را براي ديگران نقل كند و به لطف الهي در نظام اسلامي، ابوذر شدن دشوار نيست. چون همه درهاي بهشت، باز و همه درهاي جهنم بسته است. در نظام گذشته اگر كسي مي‏خواست به جهنم برود، به آساني مي‏رفت؛ چون همه راههاي گناه به روي همه باز بود، اما اكنون اگر كسي بخواهد به جهنم برود، رسانه‏هاي همگاني، نويسندگان، گويندگان، همه و همه، او را راهنمايي و از گناه نهي مي‏كنند و اگر كسي مرتكب خلاف شود، دستگاه قضايي او را به زندان مي‏برد تا مانع جهنم رفتن او شود.
 
حفظ آمادگي در برابر دشمن
وقتي انسان سالك صالح به مقصد مي‏رسد كه دوست و دشمن راه سير و سلوك خودرا شناسايي كند و به دوستي دوستان اين راه، ارج بنهد و كوشش كند تا دشمني‏دشمنان يا خود دشمن را از بين ببرد. براي شناخت دوست و دشمن دو راه وجود دارد: راه برهان و راه جدل. راه شناخت برهاني، همان تحليل عقلي است كه انسان، هدف خود را مشخص كند و بر اساس آن بفهمد چه چيزي با او هماهنگ و چه چيز با او ناهماهنگ است؛ اما شناخت جدلي آن است كه اگريكي از دو مقابل را فهميد، مقابل ديگر هم با مقايسه، ادراك شود؛
مثلا، وقتي‏از اميرالمؤمنين - عليه‏السلام- پرسيدند عقل چيست و عاقل كيست، فرمودند: عقل آن است كه انسان به وسيله آن چيزي را در جاي خود قرار بدهد و عاقل كسي‏است كه هر كاري را بجا انجام دهد. آنگاه پرسيدند: جهل چيست يا جاهل‏كيست، فرمودند: گفتم:
يعني: «تعرف الأشياء باضدادها»: «و قيل له: صف لنا العاقل فقال - عليه السلام -: هو الذي يضع الشي‏ء مواضعه، فقيل: فصف لنا الجاهل، فقال: قد فعلت» [18]
كسي كه عقل را شناخته باشد، جهل را كه مقابل آن است مي‏شناسد و اگر عاقل را بشناسد، جاهل شناخته‏مي‏شود.
البته راه اساسي همان راه برهاني است؛ زيرا چنان كه دشمن‏ترين دشمن‏ها نفس اماره است: «اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك» [19]
بهترين دوستان نيز عقلي است كه ما را به عبادت حق دعوت مي‏كند:
«احب المحبين اليك عقلك الذي بين جنبيك».
با اين مقدمه، روشن مي‏شود كه هيچ محبوب و محبي در نهان ما برتر از عقل نيست؛ چنان كه هيچ دشمني در درون ما بدتر از نفس اماره‏نيست.
قرآن كريم كه راه تهذيب روح را فراسوي سالك صالح، نصب مي‏كند، درباره‏دفع دشمن بيرون، مي‏فرمايد: « وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ » [20]تامي‏توانيد براي محفوظ ماندن از تهاجم دشمنان بيرون، مسلح و آماده باشيد؛ دشمنان بيرون را شناسايي و راه نفوذ و كيفيت و كميت تهاجم آنان را ارزيابي‏و خود را مسلح كنيد تا از گزند تهاجم آنها محفوظ بمانيد.
در ميدان جهاداكبر با نفس، آمادگي بيشتري لازم است؛ زيرا جهاد اكبر با نفس صعوبت بيشتري دارد؛ در جنگ بيرون اگر دشمني مانند حيوان درنده به انسان تهاجم كند وانسان طعامي به او بدهد، حداقل همان چند لحظه‏اي كه مشغول خوردن آن‏ طعمه است انسان را رها مي‏كند و انسان راهي براي فرار مي‏يابد، ولي اگر انسان‏به دشمن درون طعمه‏اي بدهد، بايد از جان و ايمان خود مايه بگذارد و بادست خود دشمن را تقويت و خود را تضعيف كند. از اين رو هر لحظه‏اي كه‏انسان بخواهد با دشمن درون مدارا كند، در معرض خطر بيشتري قرار مي‏گيرد.ما بايد هر لحظه مسلح و آماده باشيم تا مبادا دشمن درون، حمله را آغازكند؛ اما همان‏گونه كه دشمن درون، قويتر از دشمن بيرون است و در خواب وبيداري حمله مي‏كند و هرگز آتش‏بس نمي‏پذيرد، آمادگي براي دفاع در قبال‏تهاجم اين دشمن درون نيز خيلي دشوارتر از آمادگي براي نجات از تهاجم دشمنان بيرون است.
كسي كه به مرض اخلاقي يا گناه مبتلا و آلوده نشده، نبايد به همين مقدار اكتفا كند؛ زيرا شايد دشمن به او فرصت داده است تا وي را در حال غفلت بگيرد و يا اين كه چون شرايط اغواء، حاصل نبود و امكانات، كم بود حمله نكرده است؛ اما هنگامي كه شرايط اغواء، مساعد و امكانات، بيشتر شود، حمله را آغاز كند. از اين رو ملاحظه مي‏شود برخي افراد تا هنگامي كه مشغول كاري نيستند، سالك گونه‏اند، ولي وقتي به رفاه يا مقامي مي‏رسند، آن صلاح و سداد را از دست مي‏دهند؛ زيرا از قبل آماده نشده بودند تا با تهاجم غافل گيرانه دشمن درون مبارزه كنند، چنانكه برخي افراد در دوران تحصيل، در حوزه‏ها و دانشگاه ها با صلاح و فلاح به سر مي‏برند، چون راه نفوذ شيطان بر اثر مراقبت كوتاه‏مدت بسته است، ولي وقتي وارد جامعه شدند با تطميع و تحبيب خود را مي‏بازند؛ اما اگر كسي در دوران جواني و در دوران تحصيل خود را با استمرار مراقبت و محاسبت كاملا بسازد وقتي به سمتي برسد مسلحانه آن سمت را مي‏پذيرد و بدين جهت اموري مانند رشوه، وعده و وعيد او را تهديد نمي‏كند.
 
لزوم تحصيل فقه جامع
يكي از سخنان جامع‏ [21] علي بن ابيطالب - عليه السلام - اين است:
«من اتجر بغير فقه فقد ارتطم في الربا» [22]
كسي كه بدون آشنايي با مسايل فقهي وارد تجارت شود حتي به صورت ندانسته و نخواسته، گرفتار ربا شده و در آن، غوطه‏ور مي‏شود. بنابراين براي اجتناب از اين گناه، ابتدا بايد با مسايل فقهي و حلال و حرام، آشنا و آنگاه وارد تجارت شد و اين تمثيل است نه تحديد و تعيين . بنابراين، اگر كسي خواست وارد اداره‏اي شود، بايد گذشته از احكام عمومي اسلام آشنايي با مسايل اخلاقي و فقهي مربوط به آن را قبلا فراهم كرده باشد تا وقتي كه به منصب و پست مي‏رسد خود را نبازد و گرفتار رشوه و مانند آن نشود.
پس منظور اميرالمؤمنين - عليه السلام - تنها فقه اصغر و دانستن حلال و حرام و ربا نيست؛ چون بعضي با اين كه حلال و حرام را مي‏شناسند در گودال گناه فرو مي‏روند. بنابراين، منظور، مجموع فقه اصغر و اكبر يعني مجموع دانستن حلال و حرام و تحصيل فضايل اخلاقي است و كسي كه بخواهد سمتي را در اجتماع بپذيرد بايد قبلا فقيه به فقه اكبر و اصغر يعني اخلاق، احكام فقهي و مسائل حقوقي بشود.
ما براي اين كه وارد ميدان فقه جامع بشويم و خود را بسازيم و آنگاه مسؤوليت اداري و اجتماعي را بپذيريم، چند شرط و راه وجود دارد كه بايد همه آنها را طي كرد و از همه آنها بهره برد:
 
يكم: مراقبت و محاسبه.
ما بايد محاسب و مراقب خود باشيم كه نفس آزمند ما از ما چه مي‏طلبد. اگر خواسته معقول و مقبول او را داديم و آنگاه ديديم نسبت به اين خواسته بي اعتناست و چيز ديگر طلب مي‏كند، معلوم مي‏شود طلب و خواهش او كاذب است. مثل زر اندوزي كه، تلاش و كوشش مي‏كند آنچه را ندارد فراهم كند؛ اما وقتي فراهم كرد نسبت به آنچه در دست اوست بي رغبت، و نسبت به آنچه در دست ديگران مي‏بيند راغب است. او مي‏خواهد به طمع دروغينش پاسخ مثبت بدهد و آن هم پاسخ دادني نيست و همواره فرياد: «هل من مزيد» وي بلند است. مانند تشنه‏اي كه آب شور بنوشد و عطش او رفع نشود، معلوم مي‏شود نوشيدن كاذب است و او بايد آب زلال و شيرين بنوشد.
ما وقتي چيزي را نداريم مايليم آن را به دست بياوريم اما وقتي آن را به دست مي‏آوريم چنين دستاوردي به خواست ما پاسخ نمي‏دهد و بنابراين آن را رها كرده، به سراغ چيز ديگري مي‏رويم؛ در اين صورت ما در حقيقت انبار دار ديگرانيم و انبار دار هرگز بهره‏اي نمي‏برد.
بزرگان علم اخلاق، مي‏گويند انبارداري براي ديگران مانند تيز كردن كاردي است كه از آن هيچ استفاده نشود؛ و انباردار مانند كتاب است كه علم هاي فراواني را به عالمان دين شناس مي‏دهد، اما خودش چون جامد است، از محتواي خود آگاه و به آن عامل نيست؛ ولي اگر كسي مثل آفتاب باشد كه هم خودش روشن است و هم ديگران را روشن مي‏كند، خوب است. انسان بايد هم به ديگران خير برساند و هم خودش استفاده كند؛ اما اگر كسي زراندوزي پيشه كند، او در حقيقت انبار دار ديگران است و انباردار هرگز لذت نمي‏برد و رنج او زمينه‏ساز گنج ديگران است. سر اين كه سلاطين و حاكمان جهان هرگز سير نمي‏شوند، اين است كه آنان به سراغ عطش كاذب مي‏روند. پس اين دو وصف: رغبت قبلي و زهد بعدي، نشانه كذب طلب است.
بنابراين، پس از شناخت دوست و دشمن بايد كاملا مراقب خود باشيم و ببينيم پيشنهادي كه در نهان ما پيدا شده است پيام دوست است يا پيام دشمن؛ زيرا ما با سرمايه تشخيص، خلق شده‏ايم و كسي نيست كه اين سرمايه را نداشته باشد: « وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا  » [23]هر كسي به اندازه خود مي‏فهمد راهي كه برگزيده حق يا باطل است.
يكي از كلمات جامع اميرالمؤمنين - عليه السلام -، اين است:
«يا ابن آدم، كن وصي نفسك في مالك و اعمل فيه ما تؤثر أن يعمل فيه من بعدك» [24]
تو خود، وصي خود باش؛ يعني، هرگز نگو بعد از مرگ من، اين مال را چنين مصرف كنند. وصيت دو گونه است: عهدي و تمليكي؛ وصيتي كه مربوط به بعد از مرگ است وصيت عهدي است كه از انسان در حال حيات ساخته نيست؛ مانند وصيت هاي مربوط به كفن و دفن. اينها مربوط به انسان مرده است؛ اما در وصيت تمليكي، نبايد انسان زنده، مانند مرده باشد بلكه بايد، وصي خودش باشد. جمله «كن وصي نفسك»كلمه جامعه و فراگير است؛ يعني، «كن حسيب نفسك»، «كن رقيب نفسك»، «كن محب نفسك»، و ....
البته ما در قيامت حسابرس خود هستيم: « كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا ». [25]
آن روز كه انسان نمي‏تواند دروغ بگويد و كار خود را توجيه كند: « وَلا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثًا » [26]
ولي هنر اين است كه انسان در دنيا حسيب و محاسب خود باشد. اثر تهذيب روح آن است كه انسان قبل از مرگ به اين مقام رفيع بار يابد.
در قيامت، همه انسانها، يكجا زنده مي‏شوند: « قُلْ إِنَّ الأوَّلِينَ وَالآخِرِينَ لَمَجْمُوعُونَ إِلَى مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ  ». [27]
در آن جا هيچ كس به فكر ديگري نيست. در اين دنيا نيز در يك حادثه تلخ آتش سوزي يا زلزله، هيچ كس به فكر ديگري نيست. مادر نيز در حادثه آتش سوزي يا زلزله بدون اين كه به فكر كودكش باشد فرار مي‏كند. در حالي كه زلزله قيامت، زلزله معمولي يا «زمين لرزه» نيست؛ بلكه «جهان لرزه» است:
« إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ» [28]
در آن جا احدي به فكر احدي نيست و كسي هم كسي را نمي‏شناسد. آن صحنه را هم اكنون مي‏شود ممثل يا مجسم كرد تا انسان، در همين دنيا حسابرس خود باشد و بفهمد پيشنهادهايي كه به او دادند، حق و يا باطل است.
 
دوم: انتخاب دوستان خردمند و فرزانه.
دوست عاقل هرگز تبه كاري رفيق خود را توجيه نمي‏كند؛ بلكه آن را دوستانه تذكر مي‏هد. دوست واقعي كسي است كه عيب دوست خود را به او بگويد . ائمه معصومين - عليهم‏السلام- فرموده‏اند: هيچ هديه‏اي به برادر مؤمن بهتر از بيان عيب او نيست. گرچه نبايد عيوب كسي را در حضور ديگران به او گفت؛ زيرا ارائه عيب در انظار ديگران اثري ندارد و او را مي‏رنجاند؛ چون چنين نصيحتي به منزله سرزنش است، نه نصيحت . بنابراين، بايد آن را به صورت خصوصي و آن هم دوستانه و خير خواهانه به او تذكر داد؛ نه به صورت عيب جويانه و براي اين كه تذكر دهنده بخواهد خود را مطرح كند و ضعف او را به رخش بكشد.
 
سوم: حسن استفاده از انتقاد دشمنان خردمند.
دشمن بر دوگونه است: دشمن حسود و عيب جو كه فقط مي‏كوشد عيب را ببيند گرچه عيبي در ميان نباشد، و دشمن خردمند. دشمن حسود و عيب‏جو حشره گونه روي نقاط ضعف مي‏نشيند. اما دشمن خردمندي كه غرضش بد ولي كارش خوب است، حسن فعلي و قبح فاعلي دارد، چون از يك سو مي‏خواهد انسان را از پا در بياورد؛ ولي از سوي ديگر كارش خوب است و حساب شده، نقطه ضعف ها را گوشزد مي‏كند؛ مثلا، اگر در حضور عده‏اي اعتراض كند و مقصودش ريختن آبروي انسان باشد، از اين نظر كارش بد است؛ ولي تشخيص درست عيب كار خوبي است. عده‏اي سعي مي‏كردند انتقاد سازنده دشمنان فرزانه را نيز مغتنم بشمارند. چون آنها به صورت حساب شده‏اي عيب را شناسايي مي‏كنند.
ضعف هاي ديگران را، هم حشره گونه مي‏توان ديد و هم پزشك گونه. اگر انتقاد حشره گونه باشد، هم قبح فاعلي دارد و هم قبح فعلي و نارواست؛ اما اگر انتقاد، پزشك گونه باشد، حسن فاعلي و فعلي دارد. كساني كه درصدد تهذيب روح هستند از اين شرط و راه سوم هم مدد مي‏گيرند.
 
نتيجه شناخت دشمن
وقتي انسان دوست و دشمن را شناخت، آن گاه بر اساس آيه « وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ » [29]خود را مسلح مي‏كند و هنگامي كه وارد كار اجتماعي شد از گزند تهاجم محفوظ مي‏ماند و اين محصول تهذيب قرآني است.
اميرالمؤمنين - عليه السلام - مي‏فرمايد:
اين زرق و برق دنيا شما را رها مي‏كند، ولي قبل از اين‏كه او شما را رها كند شما آن را رها كنيد: «و آمركم بالرفص لهذه الدنيا التاركة لكم، الزائلة عنكم و إن لم تكونوا تحبون تركها». [30]
انسان همانند گل، گلابي دارد و گلاب او حيثيت اوست. حال اگر گلاب از گل گرفته شد، تفاله بي ارزشي از آن باقي مي‏ماند كه آن را به دور مي‏ريزند. دنيا گلاب را از انسان مي‏گيرد و او را تفاله كرده، رها مي‏كند. البته ترك دنيا غير از ترك خدمت به مردم است. انزوا و گوشه‏گيري و ترك خدمت به جامعه روا نيست؛ زيرا خدمت به مردم مسلمان عبادت است. ترك دنيا كه مطلوب است همان ترك زرق و برق و رهايي از هوا و هوس است. از اين كه اگر ما كاري انجام بدهيم، توقع تشكر داريم، معلوم مي‏شود كه براي رضاي خدا آن را انجام نمي‏دهيم . اين بيماري در بسياري از ما هست.
اميرالمؤمنين - عليه‏السلام- در عهدنامه مالك اشتر مي‏فرمايند: خويشتن را از خودپسندي بر كنار دار و نسبت به آنچه از خودت اعجاب تو را برمي‏انگيزد اعتماد مكن. مبادا ستايش را دوست بداري؛ زيرا كه آن مطمئن‏ترين فرصت براي شيطان است: «و إياك و الإعجاب بنفسك و الثقة بما يعجبك منها وحب الإطرء فان ذلك من أوثق فرص الشيطان في نفسه ليمحق ما يكون من إحسان المحسنين» [31]
پرشورترين صحنه تهاجم شيطان وقتي است كه ديگران از انسان تعريف مي‏كنند؛ چون انسان در آن حال حب نفس دارد و حب نفس با حب خدا سازگار نيست. در اين صورت، اين محبوب دروغين كه دشمن راستين است «امير» مي‏شود و او هم جز به زشتي امر نمي‏كند.
برخي حيوانات از پليدترين مواد تغذيه مي‏كنند و از آنها لذت مي‏برند. مانند بعضي از حشرات كه گل هاي معطر را رها مي‏كنند و به سراغ مواد پليد، بدبو و عفن مي‏روند و از آنها لذت هم مي‏برند. آيا هيچ احتمال داده‏ايد كه ما هم احيانا مثل آنها باشيم؟ به هر تقدير تا انسان، دوست و دشمن حقيقي خود را نشناسد نجات نمي‏يابد.
 
حق مداري نه خود محوري
همان‏گونه كه به حسب ظاهر، كعبه قبله مسلمانان و مطاف زايران است، از نظر باطن هم هر انساني، قبله و مطافي دارد و قبله هر كسي، هدف خاص اوست كه براي نيل به آن هدف، به سمت آن حركت مي‏كند و مطاف هركسي، چيزي است كه در مدار آن مي‏گردد. برخي خود محور و خودمدار و برخي ديگر، حق محور و حق مدارند.
قبله كساني كه خود مدار و خودمحورند، منافع شخصي آنهاست.
قرآن كريم از انسان خود محور، به « فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ » [32]ياد كرده و در تعبيرات روايي آمده است كه او «يحوم حوم نفسه» [33]چنين كسي بر خود ستم كرده است؛ زيرا قبله اصلي خود را نشناخته و مطاف و مدار اصيل خويش را نيافته است.
گروه ديگر، حق محورند و قبله و مطاف و مدار آنها، حق است؛ خواه به سود آنها باشد و خواه به زيان آنها. البته حق به زيان كسي نيست، چنان كه باطل به سود كسي نخواهد بود؛ چون باطل، نه موافق با نظام آفرينش است و نه موافق با هدف آفرينش انسان.
از اين رو، امام صادق - عليه‏السلام- مي‏فرمايد:
«إن من حقيقة الايمان أن تؤثر الحق و ان ضرك علي الباطل و إن نفعك، و ان لا يجوز منطقك علمك» [34]
از نشانه‏ها و آثار ايمان حقيقي آن است كه حق را گر چه به زيان شما باشد بپذيريد و باطل را گرچه به سود شما باشد نپذيريد. سود و زيان در اين حديث، راجع به تشخيص خود شخص و ناظر به خصوص نفع و ضرر مادي است، و گرنه هيچ حقي زيان ‏آور نبوده و هيچ باطلي سودمند نيست.
اين حديث شريف حاوي دو دستور در زمينه تهذيب اخلاق است كه يكي مربوط به امور عملي و ديگري در ارتباط با امور نظري و علمي است. حضرت فرمود: در كارهاي عملي، حق را انتخاب كنيد و به آن رأي دهيد گرچه در ظاهر به زيان شما باشد، و باطل پسند نباشيد گرچه در ظاهر به سود شما باشد. از نظر علمي، بيش از مقدار دانشتان ننويسيد و سخن نگوييد. مبادا استادي در كلاس درس بخواهد از جهل شاگرد سوء استفاده كند، و بيش از نصاب علمي‏خود سخن بگويد يا كسي هنگام تنظيم مقاله‏اي از جهل خوانندگان سوء استفاده كرده بيش از مقدار دانشش بنويسد. براي مؤمن، زبان يا قلم امام نيست، بلكه عقل و علم امام است؛ يعني زبان و قلم انسان بايد به عقل و علم او اقتدا كند.
 
آزمون حق مداري
نصيحت پذيري و حق گرايي، نشانه انتخاب راه درست وحق مداري است. اگر نصيحت‏پذيري يا حتي شنيدن نصيحت براي ما دشوار باشد و به ذائقه ما تلخ آيد، نشانه آن است كه بيماريم؛ چنان كه اگر از ميوه يا غذاي شيرين احساس تلخي كرديم، بايد بدانيم كه بيمار هستيم.
ضرب‏المثل «حق تلخ است»، در حقيقت پيام بيماران است؛ نه پيام تندرستان! تندرستان حق را شيرين مي‏دانند. اگر كسي بگويد قند يا گلابي شاداب تلخ است، از حال خودش حرف زده، نه از حال قند و گلابي و بدين معناست كه من بيمارم. گاهي بدن متورم مي‏شود و انسان خود را فربه مي‏پندارد. يكي از مثل هاي رايج عربي كه به صورت هاي گوناگون در زبان فارسي هم ظهور كرده است، اين است: «قد استسمنت ذاورم» [35]؛ يعني متورم را فربه پنداشتي. آماس كه نوعي بيماري است، غير از فربهي است. گاهي انسان ترقي كاذب را كه آماس است، فربهي و رشد اجتماعي يا اقتصادي تلقي مي‏كند، در حالي‏كه معيار رشد، حق‏پذيري است.
تنها حق به حال انسان نافع است و حق را هم جز خدا نمي‏گويد: « الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ » [36]حق، يعني قانون و دستور درست، از خداست و خدا خود حق محض است و حق «از» او نشئت مي‏گيرد، نه اين كه حق «با» او باشد. پس چيزي «با» او نيست، بلكه هر حقي «از» اوست.
 
رژيم ارباب رعيتي فرهنگي
عالمان الهي، عهده‏دار دو كارند: يكي براندازي رژيم ارباب رعيتي و ديگري سازندگي و استوار كردن رژيم رباني مردمي. رژيم ارباب رعيتي نه تنها در مسائل اقتصادي و اجتماعي مطرود است، بلكه در مسائل سياسي و نظامي، اعتقادي و فرهنگي نيز محكوم است.
در رژيم ارباب رعيتي، مسئول يك بخش داعيه ربوبيت آن را دارد و خودمحور است. او فكر خود را قانون سعادتمند و حيات‏بخش و مردم را پيرو هواي خود مي‏شمارد؛ همان گونه كه در مسائل مالي رژيم ارباب رعيتي بر اين اصل استوار است كه ديگران بايد كار كنند و فقط ارباب، بهره ببرد.
كسي كه مردم را به خود دعوت مي‏كند، در حقيقت حامي رژيم ارباب رعيتي است؛ كسي كه صدر طلب بوده، علاقمند است وقتي بر جمعي وارد شد، مردم به احترام او برخيزند، از او تعريف كرده، سخن و رأي او را بازگو كنند، او خود را «رب» مي‏داند و مردم را رعيت وبنده خود تلقي مي‏كند. در وصاياي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به حضرت ابي‏ذر نيز آمده است:
«يا أباذر من أحب أن يتمثل له الرجال قياما فليتبوء مقعده من النار» [37]
كسي كه توقع دارد هنگام ورود به مجلسي عده‏اي به احترام او برخيزند، بايد جايش را در جهنم مشخص كند. البته شايان گفتن است كه وظيفه داريم به عالمان دين و مردان پرهيزكار، خدمت گزاران و افراد عادل و خير احترام كنيم؛ ولي آنها نيز نبايد توقع احترام داشته باشند.
ذات اقدس خداوند، نه تنها رژيم ارباب رعيتي فرهنگي را براي موحدان اعم از مسلمان و اهل كتاب نمي‏پذيرد، بلكه آن را براي جامعه انساني سم مي‏داند.
خداوند در «حوزه اسلامي» نمي‏پذيرد كه كسي خود را بر ديگران تحميل كند و از اين رو مي‏فرمايد: « إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ». [38]
مؤمنان، با هم برادر و همه فرزند ايمان به خدايند و به مقتضاي ايمان به خدا يكديگر را آگاه و با يكديگر، هماهنگ عمل مي‏كنند، پس هرگز مؤمني، «رب» مؤمن ديگر نيست.
در «حوزه توحيدي» نيز مي‏فرمايد:
« قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلا نَعْبُدَ إِلا اللَّهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ  » [39]
به اهل كتاب بگو ما اصل مشتركي را به اسم «ميثاق بين‏الملل الهي» امضا مي‏كنيم كه هيچ‏يك از ما ديگري را رب خود نپذيرد. يعني، نه داعيه ربوبيت داشته باشيم و نه دعواي ربوبيت كسي را امضا كنيم و براي خدا شريك قايل نشويم و يك مبدأ را بپرستيم. اگر آنها اعراض كردند، شما بر اين محور الهي باقي بمانيد. از اين آيه شريفه استفاده مي‏شود كه داعيه يا پذيرش دعواي ربوبيت، در حوزه الهي ممنوع است. بنابراين، هيچ موحدي حق ندارد مردم را به خود دعوت كند.
مرحله سوم كه وسيع تر از محدوده اسلامي و الهي است، «حوزه انساني» است. در اين زمينه قرآن كريم مي‏فرمايد:
« مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ وَلا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ  » [40]
هيچ بشري از انبيا و مرسلين كه خداوند به آنها كتاب و وحي و نبوت عطا كرده است، هرگز مجاز نيست مردم را به خود دعوت كند. معناي «مردم را به خود دعوت كردن» اين نيست كه مثلا بگويد: مجسمه‏اي از من بسازيد و آن را بپرستيد، بلكه بدون علم، حكم كردن و نظر دادن نيز از همين قبيل است. بازگشت عمل كسي كه ندانسته فتوا مي‏دهد، به دعوي ربوبيت است.
سر اين‏كه صراط مستقيم، از مو باريك تر و از شمشير تيزتر است، همين است. در مورد محققان گذشته گفته‏اند كه آنان «شقو الشعر»، يعني برخي به گونه‏اي دقيق بوده‏اند كه موشكافي كردند. شكافتن چيزي كه از مو باريكتر است شعوري قوي طلب مي‏كند. اصولا وجه تسميه «شعور» آن است كه مثل شعر (مو) خيلي باريك است.
مبناي فرعون كه مردم را به خود دعوت مي‏كرد، اين نبود كه مجسمه‏اي از من بسازيد و در خانه يا معبد در برابر آن عبادت كنيد. داعيه او اين بود كه: قانون و خط مشي مردم بايد براساس انديشه من باشد و اين همان رژيم ارباب رعيتي فكري و فرهنگي است.
چنين انديشه نابخردانه‏اي با روح بندگي خدا هماهنگ نيست؛ زيرا انسان «مستقل» را چه رسد كه دعوي «مستقل» بودن در سر بپروراند و طاير مقصوص‏الجناح را چه سزد كه خيال خام طيران در ملكوت را در دل تمني كند؟ چنين شخص مختال و مختبطي، خداي ظهير را ظهري قرار داده و عبد آبق را مولاي سابغ و سامق ساخته است.
 
رژيم رباني مردمي
از سوي ديگر بايد كوشيد رژيم رباني، الهي استوار گردد. رباني بودن، به اين معناست كه انسان، خود را نبيند، بلكه منسوب به آن «منسوب اليه» بداند و رب خود را كه خداست، ببيند و نه تنها او را ببيند، بلكه «ذاتا»، «وصفا» و «فعلا» به خداي خود مرتبط باشد. بايد راه رباني شدن را بررسي كرد. همان‏گونه كه گذشت، قرآن كريم مي‏فرمايد:
« وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ ». [41]
از آن‏جا كه در اين آيه شريفه، فعل به صورت ماضي استمراري به‏كار رفته:
«كنتم تعلمون... كنتم تدرسون»معلوم مي‏شود رباني شدن، استمرار طلب مي‏كند، به اين معنا كه چندين سال، خوب دانش‏آموختن و خوب عمل كردن، انسان را رباني مي‏كند؛ البته كساني كه به اين مقام نايل آيند كم هستند.
اين لطيفه را مي‏توان از جمله معروف اميرالمؤمنين - سلام الله عليه- استفاده كرد:
«الناس ثلاثة: فعالم رباني و متعلم علي سبيل نجاة و همج رعاع، أتباع كل ناعق، يميلون مع كل ريح» [42]
زيرا در اين عبارت، «عالم رباني» و «متعلم علي سبيل نجاة» به صورت مفرد، ولي «همج رعاع أتباع كل ناعق يميلون...» به صورت جمع ذكر شده كه ناظر به اقليت گروه اول و دوم ولي اكثريت گروه سوم است.
 
خود بيني يا خدابيني؟
انسان بر سر دوراهي قرار دارد، يا حقيقت خود را مي‏يابد و بر كمال آن مي‏افزايد؛ يا آن را گم كرده سرمايه را از دست مي‏دهد.
كمال انسان در اين است كه خود را به «اصل» برساند و رسيدن انسان به اصل خود، كه كمال اوست با خودبيني جمع نمي‏شود و از اين جهت از كمال انساني به «مقام فنا» ياد مي‏كنند؛ پس كسي كه خود را نبيند و به فكر خود نباشد و اصل خود را شناسايي كند و مطيع او باشد به كمال مي‏رسد.
اين مرحله، بحث اخلاقي روشني دارد كه خود بيني با كمال، سازگار نيست؛ اما مهم اين نيست كه انسان «خودبين» نباشد؛ مهم اين است كه انسان «خدابين» باشد؛ زيرا خود بيني مانع، ولي خدابيني، شرط رسيدن به كمال است و بين اين دو مطلب، فرق بسيار است. اگر گفتيم: «بايد از خود بيني نجات پيدا كنيم چون مانع كمال است»، بحثي اخلاقي است. در اين صورت حداكثر اين است كه انسان، متواضع و خدمتگزار باشد و بكوشد كه از جهنم برهد و به بهشت برسد، ولي اگر گفتيم: «خود بيني مانع كمال و خدابيني شرط آن است»، بحث صبغه عرفاني مي‏يابد . بنابراين، «كامل» كسي نيست كه خود را نبيند، بلكه كسي است كه خدا را ببيند؛ يعني تكبر و مانند آن مانع كمال است و شرط اساسي كمال، خدابيني است.
 
آثار خدابيني
وقتي خدا بيني، محور كمال قرار گرفت، انسان سالك نه تنها خود را نمي‏بيند و به خود اعتماد و اعتنايي ندارد؛ بلكه به ديگران نيز اعتنا ندارد و علوم، اموال و حتي فضايلي كه فراهم كرده نيز نمي‏بيند و به آنها اعتماد ندارد؛ زيرا در اين ديدگاه وسيع تنها شرط كمال، خدابيني است و خدابيني با غيربيني جمع نمي‏شود. خدابين مجموعه جهان آفرينش را آيات، ابزار و مظاهر فيض خدا مي‏داند و هر چه يا هر شخصي را كه مي‏بيند به عنوان بنده و مجراي فيض خدا مي‏بيند. آنچه شاعر مي‏گويد:
گرچه تير از كمان همي گذرد                از كماندار بيند اهل خرد
اختصاصي به تير و كمان و تيراندازي ندارد و اين سخن بلند مثال است و بدين معناست كه هر كار خيري از كسي به انسان برسد، انسان سالك، خدا را منشأ آن اثر، و آن شخص را وسيله مي‏دانسته، مي‏گويد: «خدا را شكر كه به اين وسيله، مشكلم را حل كرده است» و نمي‏گويد : «اين شخص، مشكل مرا حل كرده» تا «ملحد» شود و نه مي‏گويد: «اول خدا و دوم فلان شخص، مشكل مرا، حل كرده» تا «مشرك» گردد؛ نه تفكر قاروني دارد تا بگويد: «من خودم زحمت كشيده و اين علم يا مال را فراهم كرده‏ام» و نه تفكر قبطي و نبطي، كه گاهي فرعون و گاهي هامان را مرجع و ملجأ حل مشكل ها بداند.
علت اين‏كه خدابيني، شرط كمال و خودبيني، مانع آن است اين است كه اگر كسي خودبين نباشد، غير را مي‏بيند و باز در بين راه مي‏ماند؛ ولي اگر خدا بين باشد، غير را نمي‏بيند. چون خداوند، هستي كامل و نامتناهي است و علم، قدرت، جود و سخا، حيات و احيا را به طور نامتناهي دارد. پس هر چيزي كه در هر گوشه عالم پيدا شود، آيت و علامت افاضه خداست.
چون سراسر جهان آفرينش، فيض خداست، خدابين همه جهان را مجراي فيض خدا دانسته خود را ابزار دست خدا مي‏يابد و براي خود، استقلالي قايل نيست، بنابراين، فاني مي‏شود. البته «فاني» شدن كه يكي از كمالات انساني است به معناي نابود شدن نيست؛ بلكه به معناي نديدن ماسواست. انسان فاني، نه خود را مي‏بيند و نه غير خود را، جهان را نيز فاني شده مي‏يابد . وقتي خود را در اختيار ذات اقدس خداوند قرار داده، از خود خواسته‏اي نداشت، همه شئون او را خدا اداره مي‏كند، و اين مقام منيع همان ولايت الهي است كه بنده تحت ولايت مولا اداره مي‏شود.
 
حمق خودبيني
در آثار ادبي آمده است كه انسان احمق از ستايش و مداحي لذت مي‏برد. پس آن كس كه از ستايش لذت مي‏برد گرفتار «حمق» است؛ زيرا ستايش در برابر كمال است و كمال واقعي از آن خداست : « الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ  ».
انساني كه آيينه دار كمال و جمال و جلال حق است ذاتا مستحق مدح و ثنا نيست و اگر كسي از مدح و ثنا خوشحال شود، مي‏پندارد اين كمال، از آن خود اوست و او سزاوار مدح و ثناست از اين رو باد مي‏كند:
«احمق را ستايش خوش آيد چون لاشه كه در كعبش دمي فربه نمايد». [43]
براي اين كه پوست گوسفند ذبح شده را آسان تر بكنند، از طريق كعب (ني) در آن مي‏دمند. آن گاه رهگذر ناآگاه، مي‏پندارد گوسفند فربه است. اين تمثيل، برداشتي اخلاقي است.
همين مطلب، برداشتي عرفاني نيز دارد؛ مي‏گويند انسان اگر خودبيني را رها و خود را در خداي سبحان فاني كند، مانند گوسفندي است كه بميرد. وقتي گوسفند بميرد صاحب گوسفند از دم و نفس خود در آن مي‏دمد؛ يعني، تا كنون گوسفند با نفس حيواني مأنوس بوده است و با آن دم برمي‏آورد، ولي اكنون نفس انساني در آن دميده شده است. همچنين اگر كسي خود را ببيند، با نفس خودي و انساني زندگي مي‏كند، ولي اگر به مقام فنا برسد، خود نفسي نمي‏كشد و فقط با نفس الهي زنده است، كسي كه به مقام فنا مي‏رسد، همه كارهاي او را خدا اداره مي‏كند.
 
ولايت خدا و ولايت شيطان
خداوند برخي انسان ها را به حال خودشان وامي‏گذارد و بعضي را تحت ولايت شيطان اداره مي‏كند؛ كسي را كه خدا را ببيند و نفس الهي در او دميده شود، خداي سبحان خود، كارهايش را بر عهده مي‏گيرد و اين همان مقام «ولايت» است كه خدا ولي و مسئول تدبير و اداره انسان باشد : « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا ».
چنين انساني در مسير بد نمي‏انديشد و در راه بد، قدم بر نمي‏دارد. اين راه، مخصوص انبيا و ائمه -عليهم السلام- نيست، گرچه آنها راهيان موفق اين راهند؛ بلكه براي شاگردان انبيا و اوليا هم باز است.
اثر ولايت خدا كه متولي كار انسان است، اين است كه انسان را از تيرگي ها خارج و به سوي نور مي‏برد: « يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ». [44]
چنين انساني در مسائل علمي، گرفتار تيرگي جهل و در مسائل عملي، گرفتار ظلمت ظلم و ضلالت نمي‏شود، ولي اگر كسي خدا را نبيند و خود را ببيند، به ناچار، جهان را هم مي‏بيند و براي آن اصالتي قايل است و معبود او همان زرق و برقي است كه برايش فريبا و زيباست. در نتيجه چنين انساني به ناچار خود را گم مي‏كند كه از آن به «ضلالت» ياد مي‏شود. ضال يعني گم‏شده كسي است كه راه را از دست داده است و هرگز به مقصد نمي‏رسد. انسان گم‏شده، ابزار دست شيطان است. اهل معرفت و عالمان اخلاق كوشيده‏اند تا در چهره مثل هايي بازگو كنند كه گم شده، تحت ولايت شيطان است. نمونه‏هايي از مثل هاي مزبور بدين شرح است:
1. مرحوم شيخ بهائي مي‏گويد: مردي كه نشانه سجده، همچون ديناري مدور بر پيشاني او نقش بسته بود بر در بارگاه سلطاني به انتظار «صله» نشسته بود؛ زاهد صاحبدلي به اين داغدار گفت: تو كه آن سكه را بر پيشاني داري، چرا در آستانه سلطاني؟ زاهد ديگري گفت: اين سكه (داغي كه بر پيشاني داشت) قلب و مغشوش است و خريدار ندارد.
از سوي ديگر، امام سجاد و ساير امامان (عليهم السلام) به اين فضيلت، موصوف بودند كه پيشاني آنان نشانه سجده داشت و اصولا يكي از نقص هاي مردم با ايمان اين است كه پيشاني آنان صاف باشد. در گذشته، مؤمنان يا صحابه به يكديگر مي‏گفتند: «مالي اراك جلحاء» ؛ چرا پيشانيت صاف است؟ كنايه از اين كه چرا تنها به نماز واجب اكتفا مي‏كني و نمازهاي نافله نمي‏خواني! امام اميرالمؤمنين - عليه‏السلام- نيز مي‏فرمايد: مكروه مي‏دارم كه پيشاني آدمي صاف باشد و هيچ گونه اثر سجده بر آن نباشد: «إني لأكره للرجل أن تري جبهته جلحاء ليس فيها شي‏ء من أثر السجود». [45]
اين سكه، سكه مقبول است؛ چون در بازار الهي خريدار دارد، اما آن سكه، مغشوش است و مانند اسكناس جعلي خريدار ندارد.
2. به ژنده پوشي كه لباس مندرسي در بر داشت، گفتند: آيا اين خرقه را نمي‏فروشي؟ گفت اين، دام من است. اگر دامم را بفروشم، به چه وسيله شكار كنم؟ اگر كسي از راه حق گم شود شيطان او را اين چنين مي‏خرد و به دام مي‏اندازد.
همان طور كه بعضي خريداران تنها لباس‏هاي كهنه و ظرف هاي شكسته را مي‏خرند، در بازار انسان فروشي نيز شيطان فقط گم شده‏ها را مي‏خرد و كاري با انسان هاي صالح ندارد. چون انسان هاي صالح او را «رجم» و به سوي او تيراندازي مي‏كنند. نه تنها به زبان مي‏گويند : «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم»، بلكه واقعا به سوي او تيراندازي مي‏كنند. هر قطره اشكي كه از چشم بنده صالح فرو مي‏ريزد سيلي بنيان كن براي شيطان و شيطنت است، هر قدم خيري كه عبد صالح بر مي‏دارد، تيري به سينه و چشم اوست.
3. وعاظ السلاطين و تحصيل كرده‏هاي دربارها مانند انبر آتش بودند كه صاحبان زر و زور، به وسيله آنان، آتش را جابه جا مي‏كردند. [46]
 
سرانجام خودبيني و خودستايي
ذات اقدس خداوند خودستايي را وصف گروهي از اسرائيلي ها دانسته، مي‏فرمايد:
« أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ وَلا يُظْلَمُونَ فَتِيلا  » [47]
آيا نمي‏نگريد كساني را كه خودپسند و مغرورند و خويش را مي‏ستايند!
مدح و خودستايي سه حالت دارد: گاهي انسان دروغ مي‏گويد و ادعاي بي‏جايي دارد. چنين كسي كه در باره او گفته شده: «هلك من ادعي و خاب من افتري» [48]
گذشته از خودبيني مذموم، سخنش كذب و حرام است؛ اما گاهي سخن و ستايش او كذب نيست؛ يعني حقيقتا درجه‏اي علمي يا كمالي عملي دارد؛ اما همين عجب و غرور، زشت است. خودستايي به اين معنا كه من اين كمال را دارم، تكبر، غرور، عجب است و مذموم.
گاهي كسي كمال علمي يا عملي را دارد و ضرورت هم اقتضا مي‏كند كه خودرا به داشتن آن معرفي كند كه ازباب عجب و خودستايي و خودپسندي نيست؛ بلكه از باب اتمام حجت و از باب « وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ » [49]
است، چنان كه اميرالمؤمنين - عليه السلام - گاهي در نامه‏هايي كه براي امويان‏مي‏نگارد خود را به عظمت معرفي مي‏كند و آنگاه مي‏فرمايد:
«لولا ما نهي‏الله عنه من تزكية المرء نفسه لذكر ذاكر فضائل جمة» [50]
اگر خداوند ازخودستايي نهي نكرده بود، فضايل فراوان خود را برمي‏شمردم. غرض آن كه، اگرانسان توفيق خدمتي يافت و آن گاه آن را به رخ ديگران كشيد، عمدا سعي خود را هدر داده است و اگر خدا به ما توفيقي داده، علمي آموخته و عملي اندوخته‏ايم بايد معتقد باشيم نعمت الهي است و آن را به خدا نسبت بدهيم نه به خود.
خودستايي، كار اسرائيلي ها و برخي از ترسايان است كه به دروغ گفتند:
« نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ » [51]يا گفتند: « لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلا مَنْ كَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَى » [52]
بهشت مخصوص يهودي ها يا ترساهاست كه اين نيز دروغ است؛ يا گفتند:
« لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلا أَيَّامًا مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْدًا فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ  » [53]
ما در قيامت، بيش از چند روز معذب نيستيم. خداوند مي‏فرمايد: آيا شما از خداوند عهد و ميثاقي گرفته‏ايد؟ اين خودستايي ها براي چيست؟
خودبيني و خودستايي، بسيار زشت است و اگر به صورت بيماري واگيرداري درآيد و به جامعه ستايي و گروه ستايي تبديل گردد، بلاي عظيمي مي‏شود و خطر نژاد پرستي مانند نژاد پرستي اسرائيلي ها، را در پي دارد؛ از اين رو قرآن و سنت معصومين -عليهم السلام- خودستايي فردي را تحريم و منع كرده‏اند تا به نژاد پرستي منجر نشود.
 
فيض الهي
قرآن كريم تزكيه را در عين حال كه لازم مي‏داند، دسترسي به آن را محصول فيض خدا شمرده، مي‏فرمايد: كسي كه توفيق تهذيب روح پيدا كرد، بايد بداند كه نعمت الهي نصيبش شده و بايد حق و قدر اين نعمت را با استمرار مجاهده با شيطان درون، حفظ كند. در سوره مباركه «نور» مي‏فرمايد:
« لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا » [54]
اگر فضل و لطف الهي نبود، هيچ يك از شما به نزاهت روح راه نمي‏يافتيد. گرايشي كه در دل پيدا مي‏شود، فيض خداست.
گرچه غير از انبيا و اولياي الهي (عليهم السلام) ديگران هرچه دارند فيض «با واسطه» است، ولي راه نزديكي را علي - عليه السلام - ارائه كرده و به ما فرموده است: شما كريمانه زندگي كنيد؛ هرگز دستتان به جيب و كيف كسي نباشد. انسان همان طور كه مي‏تواند مستقيما روزي خود را از خدا دريافت كند، مي‏تواند تهذيب روح، معرفت و «عزوف» شدن نفس را نيز از خدا دريافت كند. كسي كه همواره سعي مي‏كند شاگرد ديگران باشد هميشه صدقه خور اين و آن است! انسان بايد به جايي برسد كه نيازي به استاد و كتاب نداشته باشد. كسي كه در محضر درس ديگري يا در كنار كتاب مصنفي قرار مي‏گيرد در حقيقت، مهمان فكر اوست؛ ولي اگر كوشيد اين فيض علمي را بي‏واسطه يا با واسطه كمتري از ذات اقدس خداوند دريافت كند، علم او كريمانه است.
بيان نوراني علي - عليه السلام - كه فرمود:
«و إن استطعت ألا يكون بينك و بين الله ذو نعمة فافعل» [55]
ناظر به همين است، يعني اگر كريمانه كوشيدي تا بين تو و خدايت كسي فاصله و واسطه نباشد تا به وسيله او، روزي به دست تو برسد، اين كار را بكن. چون خدا با شما از همه ما سوا نزديكتر است.
پس هر تزكيه‏اي فيض الهي است. كسي كه اين راه ها را پيمود، در مصاف با شيطان شركت و بر اثر مخالفت با او پيروزمندانه و سرافراز از صحنه جهاد اكبر بيرون آمد و در نتيجه به تعبير اميرمؤمنان علي - عليه‏السلام-، عقل عارف و نفس عزوف پيدا كرده:
«لا يزكو عند الله سبحانه إلا عقل عارف و نفس عزوف» [56]
بايد اين راه را ادامه بدهد. مبادا بگويد: من آنم كه زحمت كشيدم و خود را مهذب كردم؛ زيرا اين تفاخر مذموم، مايه سقوط اوست.
شيطان همين كه گفت: « أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ »، خداوند به او فرمود:
« فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا » [57]
اين منزلت، منزلت تكبر نيست؛ پايين برو. اين اصل براي هميشه هست. شيطاني كه ساليان متمادي عبادت كرد و منزلتي يافت، خودستايي و غرور، مايه هبوط او شد و ديگران نيز مانند او خواهند بود؛ زيرا در نظام كلي هيچ فرقي بين انسان و غير انسان نيست. در اين نظام، سنت هاي الهي حاكم است، نه سنت هاي قبيله‏اي و نژادي و روابط قوم و خويشي.
اميرالمؤمنين - عليه السلام - مي‏فرمايد:
خداوند بهشت را جاي پاكان قرار داده و كسي را كه اندك لغزشي داشته از بهشت بيرون كرده است پس ديگر، اهل لغزش را به بهشت راه نمي‏دهند. چون بهشت جاي لغزش كار نيست. اگر لغزشكار در بهشت جايي مي‏داشت، پس چرا آدم را بيرون كردند؟ خدايي كه لغزش كار را از بهشت مي‏راند، هرگز لغزش كار را به آن‏جا راه نمي‏دهد و اين اصلي كلي است:
«ما كان الله سبحان ليدخل الجنة بشرا بأمر أخرج به منها ملكا. إن حكمه في أهل السماء و الأرض لواحد». [58]
كسي كه تلاش و كوشش علمي يا عملي كرده و مهذب شده است، اگر خودستايي كند از همان جا سقوط مي‏كند.

پي نوشت ها:
[1] . بحار، ج 67، ص .36.
[2] . شرح غررالحكم، ج 4، ص 53.
[3] . سوره آل عمران، آيه 164؛ سوره جمعه، آيه 2.
[4] . سوره بقره، آيه 129.
[5] . بحار، ج 19، ص 182.
[6] . سوره حج، آيه 40.
[7] . سوره محمد صلي الله عليه و آله و سلم، آيه 7.
[8] . نهج‏البلاغه، خطبه 183، بند 20.
[9] . سوره بقره، آيه 256.
[10] . سوره انفال، آيه 42.
[11] . سوره محمد صلي الله عليه و آله و سلم، آيه 7.
[12] . سوره حج، آيه 40.
[13] . سوره عنكبوت، آيه 69.
[14] . سوره انبياء، آيه 18.
[15] . بحار، ج 22، ص 352 و 440.
[16] . نهج‏البلاغه، خطبه 31.
[17] . بحار، ج 2، ص 51؛ محاسن برقي، ج 1، ص 357.
[18] . نهج‏البلاغه، حكمت 235.
[19] . بحار، ج 67، ص 36.
[20] . سوره انفال، آيه 60.
[21] . پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: «أعطاني جوامع الكلم وأعطي عليا جوامع العلم» (بحار، ج 8، ص‏28) ؛ خداوند به من كلمات جامعه و به علي (عليه‏السلام) علم جامع داده شده است. بنابراين، هر آيه از قرآن يك قانون اساسي وهر حديثي از احاديث عترت طاهره (عليهم‏السلام) يك كلمه جامع است.
[22] . نهج‏البلاغه، حكمت 447.
[23] . سوره شمس، آيات 7 و8.
[24] . نهج‏البلاغه، حكمت 254.
[25] . سوره اسرا، آيه 14.
[26] . سوره نساء، آيه 42.
[27] . سوره واقعه، آيات 49 و50.
[28] . سوره حج، آيه 1.
[29] . سوره انفال، آيه 60.
[30] . بحار، ج 86، ص 237.
[31] . نهج‏البلاغه، نامه 53، بند 145.
[32] . سوره فاطر، آيه 32.
[33] . بحار، ج 23، ص 214.
[34] . بحار، ج 67، ص 106.
[35] . المنجد، فرايد الأدب، ص 992.
[36] . سوره بقره، آيه 147.
[37] . بحار، ج 74، ص 90.
[38] . سوره حجرات، آيه 10.
[39] . سوره آل عمران، آيه 64.
[40] . سوره آل عمران، آيات 80ù79.
[41] . سوره آل عمران، آيه 79.
[42] . نهج‏البلاغه، حكمت 147.
[43] . گلستان سعدي، باب هشتم در آداب صحبت.
[44] . سوره بقره، آيه 257.
[45] . بحار، ج 68، ص 344.
[46] . كشكول شيخ بهائي، ج 1، ص 492 و 359.
[47] . سوره نساء، آيه 49.
[48] . نهج‏البلاغه، خطبه 16، بند 8.
[49] . سوره ضحي، آيه 11.
[50] . نهج‏البلاغه، نامه 28، بند 10.
[51] . سوره مائده، آيه 18.
[52] . سوره بقره، آيه 111.
[53] . سوره بقره، آيه 80.
[54] . سوره نور، آيه 21.
[55] . نهج‏البلاغه، نامه 31، بند 88.
[56] . شرح غررالحكم، ج 6، ص 427.
[57] . سوره اعراف، آيات 13 12.
[58] . نهج‏البلاغه، خطبه 192، بند 11

آيت الله جوادي آملي - مراحل اخلاق در قرآن، ص 73
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :