امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1230
حق و باطل در قرآن

از مباحث مهم جهان بيني، بحث حق و باطل است. اين بحث كه در قرآن نيز به كرات از آن سخن به ميان آمده است، در دو قلمرو مورد توجه و بررسي قرار مي گيرد:
در جهان بيني
در جامعه و تاريخ
اين مقاله بيشتر به قسمت دوم توجه دارد هر چند كه خلاصه اي از بحث حق و باطل در جهان هستي نيز در آن مطرح مي شود .
 
حق و باطل در جهان هستي
آيا نظام عالم نظام حق است؟ نظام راستين است؟ نظامي است آن چنان كه بايد باشد؟ آيا هر چيزي در اين نظام كلي در جاي خود قرار دارد؟ يا نه، نظام باطل است؟ در عالم هستي باطل راه دارد؟ چيزهايي هست كه نبايد باشد؟ كل نظام، پوچ و بي هدف و بي غايت است؟ در برابر اين پرسش ها و نظاير آن، انديشمندان و متفكران چند دسته شده اند: عده اي نظر اول را بر گزيده اند و برخي نظر دوم را، و گروهي ديگر به نظري متفاوت با هر دو دسته قبلي معتقد شده اند. بعضي فيلسوفان، و از آن جمله اكثر مادّيّين، نسبت به جهان (و نيز نسبت به انسان) بد بين بوده اند و جهان را در مجموع خود يك امر نبايستني و نامطلوب و كور و كر و بي هدف مي دانسته اند. در مقابل، الهيّون و مكاتب الهي و خصوصاً اسلام به طور قاطع و صريح خلقت عالم را بر حق مي دانند و آن را عين خير و نيكي و حسن مي شمارند و بر آنند كه هيچ كاستي و زيادتي در آن راه ندارد و باطل و لغو و بازيچه نيست و هيچ امر نبايستني در نظام جهان هستي وجود ندارد:
الَّذِی أَحْسَنَ كُلَّ شَی‏ءٍ خَلَقَهُ [1]، قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی كُلَّ شَی‏ءٍ خَلْقَهُ [2]
پروردگار ما خلقت هر چيز را نيكو ساخت، و هر آنچه لازمه خلقتش بود به او اعطا كرد.
نظريه سومين گروه اين است كه جهان (و انسان) تركيبي است از خير و شرّ، نيمي مطلوب و نيمي نامطلوب است؛ نيمي بايستني و نيمي نبايستني است.
گرچه بحث خير و شرّ را در كتاب عدل الهي به تفصيل شرح داده ايم، اما در اينجا نيز به مناسبت اشاره اي به آن مي كنيم.
در حكمت الهي، اصالت در هستي با حق است، با خير است، با حسن و كمال و زيبايي است؛ باطل ها، شرور، نقص ها و زشتي ها در نهايت امر و در تحليل نهايي به نيستي ها منتهي مي شوند نه به هستي ها . شر از آن جهت كه هست شر نيست، بلكه از آن جهت كه منشأ نيستي در شيء ديگري مي شود شرّ است.
به اين ترتيب، نظام هستي را اگر از آن جهت كه هستي است نظر كنيم، باطل و ماهيت و نيستي در آن راه ندارد. از بالا كه نگاه كنيم نور است، اما از پايين كه نگاه كنيم سايه مي بينيم. سايه يك جسم لازمه جسم است كه در عين اين كه اصالت ندارد (و هر چه هست نور است) اما به واسطه آن جسم براي ذهن ما نمود پيدا مي كند. سايه چيزي نيست جز نبودن نور در يك محدوده و بودن نور در اطراف آن.
 
حق و باطل در جامعه و تاريخ
قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط مي شود به بشر و جامعه و تاريخ. در اين قلمرو كاري نداريم به كل عالم هستي كه آيا نظامش خير است، كامل است، احسن است يا نيست، بلكه سوال در لياقت خود بشر است كه اين چه موجودي است؟ يك موجود حق جو، عدالت خواه، ارزش خواه و نور طلب است يا برعكس يك موجود شرير، مفسد، خونريز، ظالم و . . . است؟ و يا آنكه انسان ها برخي طرفدار حق اند و برخي طرفدار باطل، و اين ها با هم در ستيزند؟
در اينجا هم چند نظريه وجود دارد. يك نظر اين است كه : انسان به حسب جنس، موجودي است شرور و بد خواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدي و حيله و دروغ از او سر نمي زند.
اين تفكر انحرافي كه از فرنگي ها گرفته شده بود توسط صادق هدايت در ميان ايرانيان مطرح شد. او هميشه در نوشته هايش چهره هاي زشت زندگي را مجسم مي كرد؛ مثل لجن زاري كه جز لجن و گنديدگي چيزي در آن نيست و كرم هايي در اين لجن زار، زندگي كثيفشان را ادامه مي دهند. عاقبت هم تحت تاثير حرف هاي خودش خود كشي كرد.
 
نگاهي به قرآن
در اينجا لازم است بعضي آيات قرآن در زمينه حق و باطل مورد دقت و تفسير و توجه قرار گيرد:
از ( بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ) استفاده مي شود كه رحمانيت خدا اصالت دارد؛ قهر و غضب و جباريت و انتقام هم كه از صفات الهي است اسماء تبعي هستند و از لطف او ناشي مي شوند. در اين ديد عالي جز «الله» و رحمانيت و رحيميت او چيزي وجود ندارد؛ هر چه هست خير است، كمال است، جود است؛ شر و نقص و عدم، اموري اعتباري و تبعي و نسبي هستند.
كُلُّ شَی‏ءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ. [3]
وَ يَبْقَی وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَلِ وَ الْإِكْرَامِ .[4]
در تاريخ بشر هم اين بينش حكم مي كند كه حق پيروز و نظام حق بر نظام هاي باطل چيره خواهد شد:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَی الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ. [5]
آيات سوره بقره: در اوايل اين سوره سه گروه در مقابل يكديگر مطرح شده اند: گروه مومنين، گروه كافرين و گروه منافقين.
گروه مومنين ايمان به غيبت دارند، نماز واقعي و حسابي و كامل بپا مي دارند، انفاق مي كنند، به مكتبشان كه مكتب الهي است ايمان دارند، به عالم آخرت يقين دارند. اين گروه موفق اند و در مسير هدايت پروردگار، رستگاران اند.
به گروه كافرين كه مي رسد آنها را مثل شاگردي معرفي مي كند كه معلم هر كاري كرده با هيچ نصيحتي و با هيچ تنبيهي نتوانسته او را به راه بياورد و آموزش بدهد، بعد پدرش كه مي آيد معلم به او مي گويد: ديگر فايده اي ندارد، اين يك موجود اصلاح نشدني است. كفر بعد از عرضه است. اين هايي كه به آنچه به آنها عرضه شد كفر ورزيدند، نصيحت ديگر فايده اي به حالشان ندارد:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ /خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ. [6]
به گروه منافقين كه مي رسد اهميت بيشتري مي دهد، به دليل اين كه آيات بيشتري درباره آنها آمده است. منافقين كساني هستند كه از مذهب عليه مذهب استفاده مي كنند؛ يعني تظاهر به مذهب مي كنند و حال آن كه در باطن ضدّ مذهب هستند:
وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ /يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ. [7]
اين ها در مقام فريب دادن خدا بر مي آيند، حقيقت را مي خواهند فريب بدهند، مومنين را مي خواهند فريب بدهند. اما قرآن مي گويد اين ها موفق نيستند، اين ها به خيال خودشان مردم را مي فريبند و نمي فهمند و شعور ندارند.
قرآن نقش خدعه را بيان مي كند و مي گويد خدعه با هل حق چنين است.
وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ. [8]
به خيال خودشان خيلي زرنگي مي كنند. به اهل ايمان كه مي رسند مي گويند بله ما از شما هستيم، ولي وقتي با برادران واقعي شان، با شيطان هايي مثل خودشان، خلوت مي كنند مي گويند ايمان ما ظاهري و صوري است و ما باطناً با شما هستيم، ما مسخره شان مي كنيم!
بعد قرآن مي گويد: « اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ »[9] اين مسخره كردن ها به ضرر خودشان است، خدا آنها را مسخره خواهد كرد؛ يعني اين جريان و سنت عالم است كه آنها را مضحكه قرار خواهد داد و در كوري و حيرت گرفتار خواهد كرد.
بعد بيان عجيبي دارد:
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لا يُبْصِرُونَ.[10]
اينها از نقشه هاي نُكْرشان[11] استفاده مي كردند و عقل خود را در خدمت هواي نفس و شيطنت خود قرار داده بودند. (بالأخره عقل هم براي انسان يك نوري است، همان طور كه حسّ و غريزه براي انسان نور است و راهنما.) كسي كه عقل خودش را در خدمت نُكْري و عليه هدايت دين قرار دهد، مثل كسي است كه در تاريكي آتش روشن كند تا در ظلمت بيابان از نور آن استفاده نمايد و راه پيدا كند؛ وقتي آتش را روشن مي كند، اول استفاده هم مي برد و اطرافش روشن مي شود، ولي خدا زود اين نور را مي برد و او را در تاريكي مي گذارد (صُمُّ بُكْمٌ عُمْی فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ) [12]؛ نه تنها آنها را در تاريكي باقي مي گذارد بلكه چشم و گوش و زبانشان را هم مي گيرد؛ چون اگر چشم باز باشد، اگر چراغي از دور پيدا شود آدم مي بيند و راه را پيدا مي كند، يا اگر گوشش باز باشد، در تاريكي صداي زنگ شتري يا بوق ماشيني را مي شنود و متوجه مي شود را از آن طرف است، يا اگر زبان آدم باز باشد فرياد مي كشد تا اگر كسي آن نزديكي هاست، بشنود و او را هدايت كند، ولي همه ي اين ها از او گرفته مي شود.
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّمَاءِ فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ مِنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَاللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكَافِرِينَ .[13]
اين مثل شديد تري است كه قرآن بيان مي كند: برقي در آسمان مي جهد، يك لحظه هست و بعد خاموش مي شود و چون همراه با رعد است اين ها انگشتان خود را در گوش هاي خود مي گذارند و در نتيجه از راهيابي و رسيدن به مقصد دور مي مانند.
پس قرآن براي خدعه هيچ گونه موفقيتي قائل نيست، نمي گويد عالم را خدعه اداره كرده است. قرآن اين منطق را قبول ندارد كه جريان تاريخ را زور گردانده و خدعه حركت داده و ظلمت چرخانده است. اصلاً از نظر منطق قرآن امكان ندارد كه در مجموع جامعه ي بشريت غلبه با شر و فساد و ظلم باشد و در عين حال جامعه باقي باشد. اين كه پيامبر فرمود: «الملك يبقى بالعدل مع الكفر و لا يبقى الجور مع الإيمان‏»[14] معنايش اين است كه ما گاهي ظلم را در سطح بالا نگاه مي كنيم، مثلاً نادر شاه را مي بينيم كه همه اش ظلم است، اما جامعه كه نادرشاه نيست؛ همان زمان كه نادر شاه از كله ها مناره مي سازد اگر شما ميان توده مردم برويد و يك آمار گيري بكنيد، مي بينيد در مجموع، صداقت غلبه دارد بر كذب، امانت غلبه دارد بر خيانت، عفت غلبه دارد بر بي تقوايي؛ جامعه را در مجموعش بايد در نظر گرفت خصوصاً در آن استخوان بندي اصلي اش.
آيات سوره ي صافات: در اواخر سوره صافات، حاكميت و منصور بودن انبياء و پيام انبياء آمده است (اين مطلب بابيان هاي مختلفي در قرآن گفته شده است):
وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ /إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ/وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ.[15]
سخن ما، در علم ما گذشته است،سخن ما كه تخلّف ناپذير است اين است كه بندگان پيام آورد ما و فرستادگان ما تحقيقاً و فقط و فقط آنها منصور و پيروز هستند، و همانا سپاه ما حتماَ آنها غالب و پيروزند.
آيا مقصود از قرآن در اينجا غلبه نظامي است؟ يعني هرگاه ميان يك پيامبر يا پيروان يك پيامبر، يك مرد حق، يك ولي خدا، يك امام با كسي يا كساني جنگي در بگيرد هميشه طرف مقابل شكست مي خورد؟ قطعاً اين نيست، چون خود قرآن از كشته شدن نا حق انبياء سخن مي گويد:
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ.[16]
يعني پيامبران، اولياء حق، طرفداران عدالت، آمرين به قسط كشته مي شوند. پس قطعاً مقصود پيروزي نظامي نيست بلكه پيروزي جند الله و اهل حق است. چون جنگشان جنگ اعتقادي و جنگ عقيده اي است، پيروزيشان هم اعتقادي است.
علي ـ عليه السلام ـ تصريح مي كند كه جنگ هاي صدر اسلام ماهيت ايدئولوژيكي داشت:
حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَی أَسْيَافِهِمْ.[17]
آنها بصيرت ها و درك ها و آگاهي هاي خود را روي شمشير هايشان حمل مي كردند.
يعني مي خواستند با اين شمشير ها به مردم آگاهي بدهند نه چيز ديگري. از مردم چيزي نمي خواستند بگيرند، مي خواستند بدهند. آنچه را هم مي خواستند بدهند بصيرت و آگاهي بود.
آيات سوره انبياء: در آيات 16 و 17 و 18 اين سوره، خداوند خلقت آسمان و زمين را مطرح مي كند كه در مقياس جهاني، نظام هستي به حق برپاست نه به باطل و پوچي:
وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لاعِبِينَ /لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ.
بعد مي فرمايد:
بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ.
اين آيه قدرت حق و ناچيزي و نا تواني باطل را بيان مي كند. باطل ممكن است غلبه ي ظاهري و موقت داشته باشد، اما حق يك دفعه از كمين بيرون مي آيد و آن را نابود مي كند. «قَذف» يعني پرتاب كردن، «دماغ» يعني جايگاه مغز. مثل اين كه از حق گلوله اي مي سازيم و به شدت به باطل پرتاب مي كنيم كه مغزش را به اصطلاح خرد مي كند. بعد يك وقت مي بينيد باطل از بين رفتني بوده است، چيزي نبوده است، «زاهق» بوده است.
ببينيد قرآن در جنگ حق و باطل چقدر خوش بينانه نگاه مي كند، مي گويد: اين نمود باطل شما را نترساند، اين فراگيري باطل شما را مأيوس نكند، زيرا سرانجام حق پيروز است، حق هميشه پيروز بوده است:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأرْضِ... .[18]
در طول تاريخ هميشه حق و باطل با يكديگر در حال جنگ بوده اند، ولي قرآن وعده ي پيروزي نهايي حق بر باطل را مي دهد، آن چنان كه هيچ نشانه اي از باطل باقي نماند، و اين را سرنوشت نهايي تاريخ مي داند؛ لذا توصيه مي كند ايمان داشته باشيد و غصّه ي هيچ چيز را نخوريد (وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا)[19]، ايمان داشته باشيد كه برتري از آن شماست؛ از كمي خودتان و از زيادي آنها بيم نداشته باشيد؛ از مال فراوانشان كه ثروت هاي دنيا را انباشته اند ترس نداشته باشيد؛ از اسلحه و زور فراوانشان نترسيد؛ فقط مجهز به ايمان و حقيقت باشيد، مومن واقعي باشيد، انسان واقعي باشيد؛ اگر چنين شديد، پيروزي از آن شماست.
ما فوجي از ايمان و حق پرستي به حركت در مي آوريم « بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ »[20] يعني از حق يك نيروي انقلابي مي سازيم، آن را بر باطل مي افكنيم. اين نيروي انقلابي است كه خودش را مثل گلوله به قلب دشمن مي زند. «بالحقِّ» يعني با نيروي حق، يا اهل حق. از حق گلوله اي مي سازيم و اين گلوله را محكم به مغز باطل مي زنيم تا مغزش متلاشي شود؛ پس ناگهان مي بيني كه باطل بر افتاد و چيزي هم نبود، فقط هيكلي بود كه از او مي ترسيدي. « فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ »[21] قرآن نمي گويد كه باطل بعداً «زهوق» پيدا مي كند، مي گويد باطل «چيز زاهقي» است، باطل اصلاً رفتني است.
آيات سوره رعد: قرآن در آيه 17 اين سوره، حق و باطل را به صورت مثلي بسيار جالب و پر معني بيان داشته است:  
أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا... .
خداوند از آسمان آبي فرو فرستاد (يعني آب صاف و پر بركتي). در اثر ريزش اين باران بر كوه ها و بلندي ها، سيلي در وادي ها و رود خانه ها به اندازه ظرفيتشان به راه افتاد.
فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَابِيًا.[22]
پس اين سيل، كفي را روي خود حمل كرد.
وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ.
همان گونه كه وقتي فلّزي را روي آتش ميگدازند تا از آن زيور يا وسيله اي بسازند چنين كفي در سطح آن آشكار مي شود (مواد اصلي ته نشين شده و مواد زائد و به دردنخور روي آن را مي گيرد).
كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ.
اين چنين خدا حق و باطل را مي زند.
در اين جا بعضي از مفسرين گفته اند كه يعني اين چنين خداوند حق و باطل را مثال مي زند، بعضي ديگر گفته اند اين چنين خداوند حق و باطل را به يكديگر مي زند يعني اين چنين ميان حق و باطل تصادم و برخورد واقع مي شود؛ برخورد حق و باطل چيزي است نظير برخورد آب و كف.
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأرْضِ.
و اما كف مي رود و نيست و نابود مي شود و اما آن چه به مردم سود مي رساند در زمين باقي مي ماند.
كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الأمْثَالَ.
خدا مثَلْ ها را اين چنين بيان مي كند.
از اين مثال چند نكته جالب استفاده مي شود:
 
الف. نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق
«فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا»، يعني كف روي آب را مي گيرد و مي پوشاند بطوري كه اگر آدم جاهلي بيايد نگاه كند و از ماهيت قضيه خبر نداشته باشد، كف خروشاني را مي بيند كه در حركت است و توجهي به آب باران كه زير اين كف هاست نمي كند، در حالي كه اين آب است كه چنين خروشان حركت مي كند نه كف، ولي چون كف ها روي آب را گرفته اند چشم ظاهر بين كه به اعماق واقعيات نفوذ نداشته باشد فقط كف را مي بيند.
باطل هم چنين است كه بر نيروي حق سوار مي شود و روي آن را مي پوشاند بطوري كه اگر كسي ظاهر جامعه با ببيند و به اعماق آن نظر نيندازد همان قله هاي شامخ و افراد چشم پر كن را مي بيند.
آن چيزي كه ما مي بينيم همان «زَبَدًا رَّابِيًا» و كف هاي روي آب است كه به چشم مي آيد، ولي وقتي انسان وارد متن جامعه مي شود و كساني را كه اساساً به چشم نمي آيند و در واقع جامعه را آنها مي چرخانند مي بيند، آنها را منطبق بر حق و همراه با راستي و صداقت مي يابد.
به اين ترتيب، حق و نظام حق، اصيل است و مثل آب در زير جريان دارد و جامعه را به جلو مي برد، اما باطل ها بر روي آن قرار مي گيرند و نمود پيدا مي كنند.
 
ب. طفيلي بودن باطل و استقلال حق
نكته ديگري كه از اين مثال قرآني استفاده مي شود اين است كه باطل به طفيل حق پيدا مي شود و با نيروي حق حركت مي كند؛ يعني نيرو مال خودش نيست، نيرو اصالتاً مال حق است و باطل با نيروي حق حركت مي كند.
كفي كه روي آب هست، نيروي كف نيست كه او را حركت مي دهد، اين نيروي آب كاست كه او را حركت مي دهد. معاويه اگر پيدا مي شود و آن همه كارهاي باطل مي كند، آن نيروي اجتماعي را معاويه به وجود نياورده و ماهيت واقعي آن نيرو «معاويه اي» ندارد! باز هم پيغمبر است، باز هم ايمان است، باز هم معنويت است، ولي معاويه بر روي اين نيرو سوار شده است.
قرآن مي گويد وقتي كه سيل جريان پيدا كرد، آن كه حركت مي كند و نيرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گيرد مي برد، آب است، اما شما كف را مي بينيد كه حركت مي كند. اگر آب نبود كف يك قدم هم نمي توانست برود، ولي به علت اين كه آب هست، روي آب سوار مي شود و از نيروي آب استفاده مي كند. هميشه در دنيا باطل از نيروي حق استفاده مي كند. مثلاً راستي، حق و دروغ باطل است. اگر در عالم، راستي وجود نداشته باشد دروغ نمي تواند وجود داشته باشد؛ يعني اگر در دنيا يك نفر وجود نداشته باشد كه راست بگويد و همه مردم دروغ بگويند (پدر به پسر، پسر به پدر، زن به شوهر، شوهر به زن، رفيق به رفيق، شريك به شريك)، دروغ نمي تواند كار خود را انجام دهد، زيرا هيچ كس باور نمي كند.
خطبه 50 نهج البلاغه استفاده باطل از حق را به خوبي نشان مي دهد. حضرت علي ـ عليه السلام ـ در اين خطبه مي فرمايد:
إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ.
همانا آغاز فتنه ها و نا بساماني ها هواهاي نفساني است كه منبع واقع مي شوند. «وَ أَحْكَامٌ تُبْتَدَعُ» و بعد احكامي است كه بدعت گذارده مي شوند يعني كسي كه مي خواهد دنبال هواي نفسش برود از چه استفاده مي كند؟ از نيروي حق، بدعتي در لباس دين وارد مي كند كه حقيقت نيست مارك حقيقت مي زند.
يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ.
كتاب خدا در آن احكام مورد مخالفت قرار مي گيرد.
وَ يَتَوَلَّی عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالًا عَلَی غَيْرِ دِينِ اللَّهِ.
آنگاه افرادي با هم متحد و متفق مي شوند و حزب و جمعيتي تشكيل مي دهند ولي به غير دين خدا، بر اساس همان بدعت؛ و به عنوان دفاع از اين بدعت آن را به صورت دين بين مردم تبليغ مي كنند.
بعد حضرت فلسفه ي مطلب را ذكر مي كند و چه عالي مي فرمايد:
فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَی الْمُرْتَادِينَ.
پس اگر باطل از امتزاج و آميختگي با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد، مردم حق جو منحرف نمي شوند (چون اغلب مردم، «مرتاد[23]» يا حق گرا هستند، ولي مي آيند حق را با باطل مخلوط و ممزوج مي كنند و امر بر مردم مشتبه مي شوند؛ يعني مردم حق را با باطل اشتباه مي گيرند و باطل را با مارك حق مي خرند. اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نياميزد مرتادان و طالبان حق مخفي نمي ماند، و اكثريت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل).
وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ.
و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گرديد، زبان بد خواهان از آن قطع مي گردد (چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده اي آن را حق محض مي بينند، بعد به آثارش نگاه مي كنند مي بينند آثار بد دارد؛ معاندها زبانشان دراز مي شود كه اين دين ومذهب شما هم خراب از آب درآمد؛ ديگر نمي دانند كه اين خرابي ها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق. حق هرگز طوري رفتار نمي كند كه زبان معاندين بر او دراز شود).
سپس امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:
وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ!
و ليكن از حق قسمتي و از باطل قسمتي گرفته مي شود و مخلوط مي شوند.
يعني يك مشت از حق و يك مشت از باطل را با يكديگر مخلوط مي كنند و به خورد مردم مي دهند، مانند كسي كه در گندم مقداري ارزن قاطي مي كند و به نام گندم به مردم مي فروشد! مردم وقتي شب آن را خوردند فردا اثرش را مي بينند و مي فهمند آن چه ديشب خورده اند نان گندم نبوده است.
فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَی أَوْلِيَائِهِ وَ يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنی. [24]
در اينجاست كه شيطان بر دوستان خودش مسلط مي شود.
يعني ابزار شيطان هم حق است، حق مخلوط شده با باطل، حقي كه لباس باطل پوشيده است. اين همان معنايي است كه از آيه استفاده مي شود كه باطل از حق تغذيه مي كند، خودش نيرو ندارد، از آن نيرو مي گيرد. آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمي توانست برود. اين كه مي بينيد باطل حركتي دارد از اين جاست كه بر دوش حق سوار ميشود. ببينيد قرآن چگونه باطل را پوچ و بي ارزش نشان مي دهد!

پي نوشت ها:
[1]  . سجده / 7
[2]  . طه / 50
[3]  . قصص / 88 .
[4]  . الرحمن / 27 .
[5]  . توبه / 33 .
[6]  . بقره / 6 و 7 .
[7]  . بقره / 8 و 9 .
[8]  . بقره / 14 .
[9]  . بقره / 15 .
[10]  . بقره / 17 .
[11]  . نكر: شيطنت .
[12]  . بقره / 18 .
[13]  . بقره / 19 .
[14]  . جامع الاخبار، ص 139 .
[15]  . صافات، 171 ـ 173 .
[16]  . آل عمران / 21 .
[17]  . نهج البلاغه, خطبه ي 150 .
[18]  . نور / 55 .
[19]  . آل عمران / 139 .
[20]  . انبياء / 18 .
[21]  . انبياء / 18 .
[22]  . رعد / 17, < زبد > يعني كف. < رابي > يعني مرتفع. بالا آمده، < زبداً رابياً > يعني كفي كه روي آب را فرا گرفته است.
[23]  . مرتاد به همان معني حنيف است كه در قرآن آمده است.
[24]  . ر.ك: نهج البلاغه، قم، انتشارات دار البحره، خطبه 50، ص 88 .

شهيد مرتضي مطهري - بر گرفته از کتاب مجموعه آثار، ج 3، ص 409 ـ 448
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :