امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
875
كمال انسان در قرآن

خداي سبحان كمال محض و كمال‏آفرين است؛ هر چه از او ظهور كند كامل است. عالم و آدم از او ظهور كرده و هر دو از مظاهر كمال حقند، هم كمال نفسي دارند و هم از كمال نسبي برخوردارند:« مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ »[1]همه ذرات عالم هستي به سوي كمال در حركتند و مسير امر الهي را طي مي‏كنند، خداي سبحان به آسمان ها و زمين فرمود:خواسته يا ناخواسته به سوي من بياييد، گفتند ما خواهانيم و با طوع و رغبت مي‏آييم: « فَقَالَ لَهَا وَلِلأرْضِ اِئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ »[2] انسان نيز تافته‏اي جدا بافته از جهان خلقت نيست، از اين رو سعي مي‏كند با رسيدن به كمال مطلوب خود را با ساير مخلوقات وفق دهد وبا مجموعه جهان آفرينش هماهنگ سازد، راه هماهنگ شدن با نظام پيوسته جهان، در سير به سوي كمال مطلوب، كسب فضايل اخلاقي است. اخلاق اين توانايي را دارد كه انسان متخلق را در اين مسير با اين مجموعه هماهنگ كند، انسان نيز به طور طبيعي پذيراي چنين هماهنگي است و در مسير كمال مطلق در حركت است.
 
كمال در چيست؟
صاحبان علوم گوناگون، تفسيرهاي متنوع و متفاوتي از كمال انسان دارند. هر كسي كمال را در رشته علمي خاص خود مي‏داند؛ ولي آخرين سخن را كمال‏آفرين جهان هستي، خداي سبحان، مي‏گويد و چه كسي راستگوتر از اوست؟:« وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلا »[3] .
در علوم اعتباري و قراردادي، صاحبان علوم ادبي، كسي را كه در علوم‏ادبي‏جامع باشد، «كامل» مي‏نامند. آنان به كسي كه لغت شناس ماهر و درفن لغت سرآمد باشد، «لغوي» و به كسي كه در علم «اعراب» سرآمدباشد «نحوي» و به كسي كه در فن شعر و قافيه و وزن شناسي ماهر باشد، «عروضي» و به كسي كه جامع بين اين رشته‏ها شده «اديب كامل» مي‏گويند.
در علوم استدلالي، به كسي كه در هندسه، رياضيات و علوم تجربي، طبيعي و منطق سرآمد و ماهر باشد و با جمع اين سه رشته بتواند در معارف الهيه، حقايق را به خوبي استنباط كند، «فيلسوف كامل» و «حكيم» مي‏گويند؛ ولي در علوم حقيقي و نزد اهل معرفت، كمال به معناي ديگري تفسير شده است. مرحوم سيد حيدر آملي، كه از عرفاي بنام اماميه و از معتقدان به ولاي اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام - است مي‏گويد: به كسي كه در علم شريعت، سرآمد و در علم طريقت، داراي كارآيي لازم و در علم حقيقت، صاحب بصر باشد، «شيخ» مي‏گويند. بنابراين، شيخ، انسان كاملي است كه داراي اين ويژگي هاي ياد شده باشد.
البته هر كدام از اين علوم، اصطلاح خاص خود را داراست؛ در روايات معصومين - عليهم السلام - نيز آمده است كه همه كمال، در اموري، مانند «تفقه در دين» است:
«الكمال كل الكمال التفقه في الدين و...» .[4] تفقه در دين، عبارت از دين شناسي و دين باوري است. كسي كه دين شناس نيست يا دين شناس است ولي دين باور نيست، فقيه نيست. «تفقه» در دين به معناي ماهر و ممحض بودن در دين است.
 
پايه علوم
دين، سلسله‏اي از مسائل نظري و مسائل عملي است و كسي متفقه در دين است كه در آنها سر آمد باشد. دين، هم دستور علم و هم دستور استغفار مي‏دهد. ذات اقدس اله به پيغمبر مي‏فرمايد :« قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا »[5] يعني، به خدا بگو كه بر علم من بيفزا. نيز خداوند در قرآن، بيان مي‏كند كه پيغمبر چه علمي را از خدا طلب كند.
همه علومي كه در تأمين سعادت و رفع نيازهاي بشري سهم مؤثري دارند از يك نظر، صبغه اسلامي و ديني دارند؛ چون فراهم كردن و فراگيري آنها و نيز استفاده از آنها در رفع نياز جامعه اسلامي واجب عيني يا كفايي است و علوم از اين جهت «اسلامي» مي‏شود (البته براي اسلامي بودن علوم انساني در رتبه اول و علوم تجربي در رتبه دوم معناي دقيقي است كه خارج از بحث كنوني است)؛ ولي قرآن كريم، علمي را كه اساس و پايه همه علوم است كه اگر باشد، علوم ديگر فراهم و به جا مصرف مي‏شود و اگر نباشد، علوم ديگر يا تحصيل نمي‏شود يا اگر تحصيل شود، به جا صرف نمي‏شود، به پيغمبر آموخت و فرمود:« فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ »[6]و آن، علم «توحيد» است.
اگر كسي بداند در كل جهان، خالق، مدبر و مربي عالم و آدم، خداست و همه كمال ها و جمال ها را او آفريده و زمام آنها به دست اوست، قهرا در فراگيري كمال از خدا غفلت نمي‏كند و اگر كامل شد، در نشر آن هم براي رضا خدا مي‏كوشد و قصور و دريغي نمي‏ورزد. اين علم، علمي استدلالي است. عالم شدن به وحدانيت حق، كار آساني نيست. ممكن است كسي بر اساس همان تفكر سنتي و عادي بگويد:«لا اله الا الله» اما، در برنامه‏هاي عملي او توحيد ظهور نكند.
 
نشانه توحيد عملي
توحيد در برنامه‏هاي عملي آنگاه ظهور مي‏كند كه انسان در آغاز و پايان هر كاري «خدا»بگويد:
« وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ »[7]
همان گونه كه قبلا اشاره شد، اين آيه، اختصاصي به ورود در دنيا يا برزخ يا قيامت و خروج از دنيا يا برزخ يا صحنه قيامت ندارد، بلكه موحد هر كاري را انجام مي‏دهد بايد بتواند «نام خدا» را ببرد و اين كار. قهرا واجب و يا مستحب است. به عبارت ديگر، كاري كه انسان به نام خدا شروع مي‏كند، كار حرام و مكروه يا مشتبه و مشكوك نمي‏تواند باشد؛ زيرا چنين كارهايي هرگز مورد رضايت خداي سبحان نيست و با ذكر نام او نيز هيچ تناسبي ندارد.
اين كه گفته‏اند:هر كاري را كه انجام مي‏دهي نام خدا را ببر؛ يعني كار بايد به گونه‏اي باشد كه انسان بتواند به نام خدا بگويد و اين، بهترين برنامه‏هاي توحيدي است كه در همه شئون زندگي ما هست. انسان موحد، در همه امور چنين مي‏انديشد. گاهي ممكن است انسان، در اوايل امر با حسن نيت، وارد كاري بشود و به نام خدا بگويد؛ ولي دراثناي عمل، جاذبه‏هاي طبيعي، او را به سمت خود منحرف كند و او نتواند در پايان كار به نام خدا بگويد. آيه سوره «اسراء» مي‏گويد:در آغاز هر كاري كه وارد مي‏شويد، به نام خدا بگوييد و به همين صورت كار را ادامه دهيد به گونه‏اي كه وقتي از آن دست كشيديد نيز بتوانيد به نام خدا بگوييد با اين ترتيب، سراسر آن كار واجب يا مستحب، مظهر توحيد مي‏شود.
چنين انساني اهل استغفار هم هست، يعني از خدا طلب مغفرت مي‏كند كه اگر غفلتي كرد يا قصوري ورزيد و يا گاهي به برخي از گناهان صغيره مبتلا شد، خدا از او در گذرد و مي‏دانيم كه استغفار براي نوع اوليا، جنبه دفعي دارد، يعني آنان با اين استغفار از خطر ارتكاب به گناه مي‏رهند، نه جنبه رفعي تا آنان با استغفار از خطر كيفر گناه ارتكاب شده نجات يابند.
انسان مهذب و منزه از غبار طبيعت، كامل است. و بهشت، «داركمال» ناميده مي‏شود. اسلام نيز، كامل است و نقصي در آن نيست.
 
نعمت ياد آوري گناه
مشكل ما در نقص ونرسيدن به كمال، فراموشي است كه از بدترين مصيبت هاي ماست. كار خوبي را كه انجام مي‏دهيم، فراموش نمي‏كنيم. چون آن را بارها بازگو كرده و به آن علاقمنديم؛ ولي چون گناه مرتكب شده را پنهان مي‏كنيم، كم كم از يادمان مي‏رود. و در صدد جبران آن هم نيستيم؛ زيرا انسان آنگاه در صدد جبران نقص است كه متذكر آن نقيصه باشد.
از اين رو به ما گفته‏اند:اگر كار خيري كرديد، آن را فراموش كنيد و اگر از شما اشتباهي سر زد، به ياد آن باشيد؛ زيرا تذكر خطا وسيله استغفار و سبب انفعال است ولي ياد آوري كار خير، زمينه غرور را فراهم مي‏كند. گاهي انسان آن قدر كار خير را بازگو مي‏كند كه كار خيرش پژمرده مي‏شود.
در بعضي از روايات اهل بيت - عليهم السلام - آمده است كه اگر شما كار خيري را انجام داديد، لازم نيست آن را براي كسي بازگو كنيد؛ مثل اينكه، شما گلي را از بوستان بكنيد و چند بار به آن دست بزنيد. طبيعي است كه پژمرده مي‏شود و عطر و زيبايي آن از بين مي‏رود. كار خير نيز وقتي زيبا و معطر است كه پنهان بماند يا اگر در شيشه عطري را باز كنيم، عطر از آن مي‏پرد. ولي كار شر مثل بوي بد است، در شيشه آن را بر داريد بگذاريد زود بويش برود، يعني به ياد آن باشيد. وقتي به ياد بوديد با توبه آن را جبران مي‏كنيد. [8]
غير معصومين - عليهم السلام - نوعا كم يا زياد به گناه آلوده‏اند و فراموشي، آلودگي را مي‏افزايد. از اين رو تذكر گناه، جزو بهترين نعمت هاست؛ زيرا انسان را به توبه وادار مي‏كند. به همين جهت به پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم دستور داده شده كه:« فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ »[9]تا هشداري باشد براي امت آن حضرت.
 
كمال در بينايي و دارايي
با اين بيان، معلوم مي‏شود كمال، در بينايي و دارايي انسان است، انسان بايد معارف الهي را به خوبي بفهمد و بر اساس آن عمل كند، يعني آنچه را كه ياد گرفته به عمل برساند. همان گونه كه خوبي ها با عبادت هاي خوب تلازم دارند، بدي ها نيز با عبادت هاي ناقص متلازمند؛ يعني، اگر كسي به بخشي از كارهاي خوب موفق شود، توفيق انجام نمازهاي خوب هم نصيب او مي‏گردد. و آن نمازهاي خوب، زمينه مي‏شود كه بعد از نماز به كارهاي خوب ديگري دسترسي پيدا كند؛ متقابلا اگر كسي تن به گناه بدهد، به عبادات خوب، موفق نمي‏شود عبادات او ناقص است و عبادات ناقص، توان ندارد او را از زشتي ها باز دارد. چون نمازي كه عمود دين و با روح است، انسان را از زشتي باز مي‏دارد. اين خود نهي از منكري است كه ضامن اجرا دارد. اينكه خداوند در قرآن مي‏فرمايد:« إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ »  [10]يعني، نماز واقعا انسان را در درون خود، حفظ مي‏كند و باز مي‏دارد. اين نهي از منكر تشريعي نيست.
گاهي ممكن است ما به گناهي تن در دهيم و ديگري ما را نهي از منكر كند؛ ولي سخن او در ما اثر نكند؛ اما اگر كسي از درون، ما را نهي از منكر كند، يقينا اثر دارد. نماز نهي از منكر از درون است و انسان را از زشتي باز مي‏دارد و اگر انسان از زشتي بازداشته شود، «كامل» مي‏شود.
 
جهاد اكبر و ريزش كوثر
از سخنان شيرين افلاطون اين است كه مي‏گويد:
من در علوم ديگر مي‏نوشيدم تا سيراب بشوم؛ ولي در علم الهي، سيراب شده‏ام بدون اينكه بنوشم.
در علوم ديگر، اگر انسان كتابي را مطالعه كند و با رنج و كوشش مطلبي را بفهمد، به همان نسبت لذت مي‏برد. مانند كسي كه با كندوكاو مقداري آب، استخراج كرده ونوشيده و رفع عطش كرده و لذت برده است؛ اما در معارف حقه، كمال به گونه‏اي است كه انسان بدون رنج كتاب، كتيبه، درس، الفاظ علوم حصولي ومفهوم ذهني و... سيراب مي‏شود؛ مثل اين كه در بهشت اگر كسي بخواهد از كوثر استفاده كند، با رنج و تلاش همراه نيست. لذا مي‏گويند:
«دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار»
رنج هاي ما محصول موقتي دارد؛ لطف آن است كه از جاي ديگر، نصيب انسان شود و وقتي از جاي ديگر، نصيب وي مي‏شود كه قلب منزه داشته باشد. مأموران الهي دائما فيض مي‏رسانند و قلب منزه و مهذب طلب مي‏كنند اين ما هستيم كه متأسفانه همواره سعي مي‏كنيم باري بر دوشمان افزوده و با همين علوم حصولي و مدرسه‏اي خود را سرگرم كنيم! از اين رو مشغول كند وكاو هستيم تا اندك آبي از زمين بجوشد؛ اما تلاش و كوشش نمي‏كنيم كه كوثر علم الهي از بالا ريزش كند، و اين با جهاد اكبر حاصل مي‏شود كه بسيار سخت است، به اين دليل كه ما در نمازي دو ركعتي، كه حداكثر پنج دقيقه وقت لازم دارد، نمي‏توانيم خود را حفظ كنيم!
 
ديو در خلوتگه دل!
ما مي‏خواهيم با خلوص و حضور باشيم و به آن علاقمنديم و دين نيز به آن دستورداده، پس كيست كه حواس ما را به شرق و غرب و بالا و پايين، منحرف مي‏كند؟ معلوم مي‏شود ما امين نبوده و در نعمت هاي الهي امانت را رعايت نكرده و دشمن دين خود و خدا را كه شيطان است به درون دل، راه داده‏ايم و او فكر ما را رهبري مي‏كند! او در حال عادي كاري با ما ندارد كسي كه مي‏خواهد يك ساعت در جايي بنشيند و فقط به در و ديوار نگاه كند، حواسش جمع است و نگاه مي‏كند، چون اتلاف عمر است و شيطان در حال اتلاف عمر، با تمركز حواس انسان كاري ندارد.
نيز اگر كسي بخواهد به آهنگ حرامي گوش بدهد يا منظره حرامي را بنگرد، حواسش جمع است و با كمال حضور دل، آن آهنگ باطل را گوش مي‏دهد و آن منظره حرام را هم مي‏نگرد، چون او دل را به دست كسي داده كه خواسته‏اش همين است؛ ولي اگر بخواهد مواعظ و معارف ديني را گوش بدهد يا قرآن و دعا بخواند تمركز حواس ندارد، كلمات را بر زبان جاري مي‏كند؛ ولي معاني در دلش راه ندارد؛ زيرا صحنه دل را ديگري گرفته، مانند مال‏باخته‏اي كه ديگري به خانه او آمده و غاصبانه آن را اشغال كرده است.
ذات اقدس اله مي‏فرمايد: « بَلِ الإنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ »  [11]
انسان بر جان خود، «بصيرة» است، يعني خودش را مي‏شناسد [12]. هر كس وقتي به درون خود، سري مي‏زند خود را خوب مي‏شناسد؛ اگر چه ممكن است بخواهد براي تبهكاري هاي خود توجيه‏هاي ناروا كند و عذرهاي باطل بتراشد:« وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ»
و اين البته اختصاصي به قيامت ندارد. در دنيا هم ما خود را خوب مي‏شناسيم.
اگر بخواهيم كامل بشويم چاره‏اي جز تهذيب روح نيست و تهذيب روح راه ‏ندادن بيگانه به حريم دل است. وقتي هر گونه سخني را مي‏گوييم، به هر جايي نگاه كرده، به هر چيزي گوش فرا مي‏دهيم، هر غذايي را خورده، و به مال هر كسي چشم طمع دوخته‏ايم، بدانيم بيگانه را در دل خود جاي داده‏ايم. آنگاه كه بيگانه در دل ما جاي كند، آن را تصاحب مي‏كند. به همين جهت، نمازي خوانده مي‏شود كه از نظر فقهي و شريعت صحيح است اما از نظر كلامي، اخلاق و طريقت مقبول نيست. چون در بعضي روايات اهل بيت - عليهم السلام - هم آمده است كه:همان مقداري از نماز مقبول است كه انسان مي‏فهمد با خدا مناجات مي‏كند. آن نقاط روشني كه در نماز هست چند جمله‏اي است كه انسان مي‏فهمد با چه كسي حرف مي‏زند، جملاتي كه با خلوص، ادا مي‏شود. [13]
بنابراين، كمالي كه فقه و دين آن را به رسميت مي‏شناسد در تقرب به خدا و مظهريت انسان براي ذات اقدس اله است. چون هيچ نقصي در او نيست. و او هستي، علم، قدرت، حيات و كمال محض است و بنده خدا هر اندازه به او نزديك شود از اين اوصاف سهمي مي‏برد و طرفي مي‏بندد و به همان اندازه، كامل مي‏شود و تنها مانع رفتن به سوي دوست، «غبار ره» است كه با تهذيب، زدوده مي‏شود.
 
كمال در گرو احساس خطر
كسي كه مي‏داند خطري تهديدش مي‏كند و او را در بين راه، گرسنه و تشنه‏مي‏گذارد، در فكر علاج خطر بر مي‏آيد. جهنمي‏ها در عين حال كه غذاهاي‏ فراواني مي‏خورند و آبهاي فراواني مي‏نوشند، هميشه گرسنه و تشنه‏اند؛ زيرا غذايشان «غسلين» و «ضريع» است:
« فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هَا هُنَا حَمِيمٌ وَلا طَعَامٌ إِلا مِنْ غِسْلِينٍ »  [14]و «غسلين» همان چركابه است،
« لَيْسَ لَهُمْ طَعَامٌ إِلا مِنْ ضَرِيعٍ » [15]و «ضريع» يعني تيغ.
چون آنان، در دنيا به طور مرتب به اين ‏و آن نيش مي‏زدند و خار راه بودند. زخم زبان و زبانه قلم، بدگويي و سلب حيثيت از اين و آن در حقيقت، تيغي است كه به جان ديگران فرو مي‏رود و همين تيغ ها در قيامت، ظهور مي‏كند و به بوته تيغ تبديل مي‏شود كه آن را به تيغ زن مي‏خورانند.
انسان در دنيا هر شبانه روز، دو يا سه وعده غذا مي‏خورد و سير مي‏شود. مگر انسان طماع كه شبانه روز غذا مي‏خورد، شب به اميد صبح بر مي‏خيزد و صبح به اميد شب مي‏كوشد؛ ولي هرگز سير نمي‏شود. غذاي دوزخيان دايمي است و مدام بايد غسلين وضريع بخورند. اين گونه از پي‏آمدهاي تلخ، ناله و استغفار دارد و بدون آن، كمال ممكن نيست و سخن خدا هم سخني مانند «سبعه معلقه» و دواوين شعراي جاهلي نيست تا از باب «أحسنه أكذبه»، مبالغه و اغراق در آن راه داشته باشد، بلكه صدق محض است.
قرآن كريم در جاي ديگر مي‏فرمايد: « وَنَادَى أَصْحَابُ النَّارِ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنَا مِنَ الْمَاءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ »[16].
چون اهل جهنم گرسنه و تشنه‏اند، به بهشتي‏ها مي‏گويند از آب و غذاي بهشت، چيزي به ما بدهيد؛ زيرا شما سيراب و سير و ما تشنه و گرسنه‏ايم؛ ولي آنها در جواب مي‏گويند:
« إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَى الْكَافِرِينَ » [17]:خداوند آب و نان بهشت را بر كافران حرام كرده است؛ چنان كه ذات اقدس اله مي‏فرمايد:« إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ »  [18]:اگر كسي به خدا شرك ورزد، از آب و نان حلال بهشتيان محروم است؛ چون خود را در دنيا محروم كرده است.
حاصل آنكه:تهذيب روح به تكميل آن و تكميل آن فقط در سايه تحصيل همين امور است.
 
كمال، نتيجه عمل
انبيا و اوليا به عنوان انسان كامل، معرفي شده‏اند و آنها در مكتب كسي درس نخوانده تلاش آنها بر عمل، بيش از تلاش آن ها بر علم بود. چون علم، مقدمه ووسيله عمل است، مگر علمي كه عملي نيست، البته چنان علمي كه پيوند مستقيم با عمل جارحي ندارد خود، عين عمل دل محسوب مي‏گردد، و افزايش آن علم همواره مطلوب سالكان واصل است.
بنابراين، اگر علم به عمل ننشيند، وبالي براي عالم مي‏شود و بايد ابزار كشي كند؛ مانند كسي كه در زمان جنگ به طور مرتب شمشير تيز مي‏كند. شمشير سازي و شمشير تيز كردن براي جنگ با بيگانه است. درس و بحث مثل شمشير تيز كردني است كه انسان با استفاده از آن در جهاد اكبر بايد به جنگ دشمن درون برود. از اين رو بخش مهمي از كلمات ائمه - عليهم السلام - كه همه آنها نور است، براي ارائه راه اصلي كمال به انسان است تا او را از توهم كمال دروغين رهايي بخشند.
 
سعادت روح و بدن
از پرسش هايي كه جهان‏بيني الهي به آن پاسخ مي‏دهد اين است كه سعادت چيست و آيا سعادت، و كمال انسان، تنها مربوط به روح اوست يا مربوط به روح و بدن او؟ آنها كه براي بدن، هيچ نقشي قايل نيستند و آن را ابزاري بيش نمي‏پندارند، براي آن سعادتي معتقد نيستند و همه سعادت ها را براي روح وي مي‏دانند و احيانا به تفريط مبتلا مي‏شوند و حق بدن را رعايت نمي‏كنند. عده‏اي كه براي بدن سهمي قايل هستند و سعادت را براي بدن و روح مي‏دانند، سلامت و داشتن امكانات مادي و... را جزو سعادت هاي بدني و مسئله علم، حكمت، معرفت، قسط و عدل و ... را از سعادت هاي روحي به شمار مي‏آورند.
حكمت متعاليه در اينجا سخن تازه‏اي دارد كه:گرچه بدن، نقش و سعادتي مربوط به خود دارد اما بايد آن را شناخت. انسان داراي دو بدن است:
.1 بدن طبيعي و محسوس كه زشتي وزيبايي اعتباري آن در اختيار خود او نيست و بر اساس « هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الأرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ »  [19] با هر نوع خلقتي كه خدا خواسته به دنيا آمده است.
.2 بدن برزخي كه خود، آن را مي‏سازد. اين بدن خود ساخته، حد فاصل بدن مادي و روح مجرد است كه به اين ترتيب در حقيقت، انسان، موجودي سه نشئه‏اي يا سه مرتبه‏اي است كه مرتبه نازله آن بدن طبيعي و مادي و مرحله عاليه آن همان روح مجرد، و مرحله متوسط آن همان بدن برزخي است كه خود انسان به تدريج آن را مي‏سازد؛ يعني هر كس با كاري كه دارد انجام مي‏دهد، سرگرم ساخت و ساز آن بدن وسطي است.
اگر به معارف و مطالب حق، گوش مي‏سپارد، بدني مي‏سازد كه داراي گوش شنواست و اگر به آيات الهي مي‏نگرد و حق چشم را ادا مي‏كند و از گناه چشم، مي‏پرهيزد، بدني مي‏سازد كه داراي چشم، بينا و بيدار است و در مورد اعضا و جوارح ديگر نيز چنين است.
از اين رو در حالت خواب و نيز بعد از مرگ، چيزهايي را مي‏بيند كه ديگران نمي‏بينند. البته ديگران كه در دنيا نابينا و ناشنوا بودند و بدن برزخي را درست نساختند، چيزهايي كه مسانخ با هستي آنهاست يعني قهر خدا و طنين جهنم را مي‏شنوند؛ اما بهشت را نمي‏بينند، بوي آن را استشمام نمي‏كنند و صداي فرشتگان رحمت را نمي‏شنوند.
حكمت متعاليه، هم براي بدن طبيعي و مادي سعادت قايل است چون بدن را مرحله نازله روح انسان مي‏داند و هم همتش را براي ساختن بدن برزخي مصروف مي‏دارد؛ زيرا بدن برزخي است كه در همه حالات با انسان است.
 
حكمت متعاليه و سعادت روح
بحث ديگر اين است كه سعادت روح چيست؟ حكماي پيشين مشاء، سعادت روح را رسيدن به مرحله «عقل مستفاد» مي‏دانستند؛ ولي حكمت متعاليه كه برداشتش از قرآن و روايات معصومين - عليهم السلام - بيشتر و قويتر است، سعادت انسان را بسيار برتر از اين ها مي‏داند.
در مسئله تعيين محدوده سعادت انسان، بر اساس حكمت متعاليه، چند نكته وجود دارد كه بر محور خليفة اللهي انسان، دور مي‏زند. وقتي ما مي‏توانيم مقام خليفه، يعني انسان را بشناسيم كه نخست، «مستخلف عنه» يعني اوصاف جلال و جمال حق را بشناسيم. اگر اوصاف و اسماي الهي شناخته شود، هم رابطه انسان با مافوق او كه خداست و هم رابطه وي با مادون او كه نظام هستي و آفرينش است، مشخص مي‏شود و اين عالي ترين مرحله اخلاق است.
اخلاق از علوم جزئي است كه زير مجموعه حكمت و فلسفه است ولي عرفان نه تنها زير مجموعه فلسفه نيست بلكه همتاي آن هم نيست بلكه فوق فلسفه است.
 
هدف خلقت
براي تبيين موضوع خليفة اللهي انسان، چند امر لازم است:
امر اول اين است كه ذات اقدس اله، انسان را براي عبادت آفريده است:
« وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونِ »  [20]
اين «حصر» در آيه مزبور، ناظر به آن است كه انسان نبايد غير خدا را بپرستد و فقط بايد خدا را بپرستد؛ اما معنايش اين نيست كه كمال انسان، فقط در عبادت اوست و در معرفت، علم، حكمت، اختراع و ابتكار او نيست. بنابراين، آيه ياد شده نمي‏گويد هدف فقط عبادت است بلكه مي‏گويد:فقط عبادت «خدا» هدف است كه غير خدا را نپرستند.
درباره علم فرمود:« اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الأمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا »  [21]
يعني ذات اقدس اله، مجموعه آسمان و زمين و دستوري را كه به وسيله فرشتگان در مجاري آسمان و زمين عبور مي‏كند و تنزل دارد خلق كرده است تا شما به علم و قدرت خدا عالم شويد. يكي از اجزاي مجموعه نظام آفرينش، خود انسان است كه هدفي دارد و آن هدف، عالم شدن او به قدرت و علم خداست.
از مجموعه اين دو آيه بر مي‏آيد كه انسان بايد عابد عالم باشد. عبادت، از آن عقل عملي و معرفت، از آن عقل نظري اوست و هويت انسان را عقل نظري و عقل عملي او تشكيل مي‏دهد؛ يعني انسان عالم عابد، انسان به مقصد رسيده است.
 
غنا و علم خدا
ذات اقدس اله از يك سو مي‏فرمايد:« مَا أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَمَا أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ » [22]
يعني، خدا در برابر اين همه نعمتي كه به انسان داده از وي چيزي طلب نمي‏كند. لذا در آيه بعد خدا را رازق مطلق مي‏داند:« إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ » [23].
از سوي ديگر مي‏فرمايد:شما نمي‏توانيد به خدا علم بدهيد:« قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لا يَعْلَمُ فِي السَّمَاوَاتِ وَلا فِي الأرْضِ »[24]
آيا شما مي‏خواهيد چيزي را كه خدا درباره آسمان ها و زمين نمي‏داند به او خبر بدهيد؟ وقتي خدا نمي‏داند، معلوم مي‏شود آن «شي‏ء» موجود نيست، بلكه معدوم محض است و «شي‏ء» نيست؛ وقتي شي‏ء نبود « إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ » [25]شامل آن نمي‏شود و علم، به معدوم محض تعلق نمي‏گيرد. البته اگر فرض وجود بشود، آثار آن را هم خدا مي‏داند؛ مانند:« وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ » [26]يا« لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلا اللَّهُ لَفَسَدَتَا »[27]
و... اما معدوم محض، از آن جهت كه هيچ ذاتي ندارد و شيئي نيست، تحت هيچ علمي قرار نمي‏گيرد . چون علم، ظهور و كشف است و چيزي كه معدوم محض است، مشهود و منكشف نخواهد شد؛ چنان كه اگر چيزي ممتنع باشد، تحت قدرت قرار نمي‏گيرد. بنابراين، معدوم محض تخصصا از قلمرو قدرت و علم خارج است نه تخصيصا، البته فرض وجود آنها مايه ثبوت وجود فرضي آنهاست و در اين حال معلوم خواهند بود.
از طرف سوم، قرآن كريم در باره تعليم خداوند مي‏فرمايد:« عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ »[28] يا « وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ » [29] يعني، معلم حقيقي انسان، خداست يا مي‏فرمايد:« الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الإنْسَانَ »[30]. بنابراين، همه بهره‏هاي معنوي و علمي انسان هم از ناحيه خداست؛ چنان كه بهره‏هاي مادي انسان هم از ناحيه اوست.
در سوره مباركه «ابراهيم» مي‏فرمايد:« إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الأرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ » [31] اگر همه مردم كفر ورزند، خدا آسيب نمي‏بيند.
خدا چون حكيم محض است، كار او سراسر حكمت و با هدف است و چون غني صرف است، كار را براي خود نمي‏كند؛ بلكه خود چون كمال محض است، كار از او نشئت مي‏گيرد؛ زيرا هر موجودي، كاري را كه انجام مي‏دهد براي رسيدن به كمال است؛ اما كمال مطلق براي رسيدن به هدفي كار نمي‏كند؛ بلكه چون كمال است و قدرت، مشيئت و اختيار او عين ذات اوست، بر اساس اختيار، كار مي‏كند و خدا اين چنين است.
 
تخلق خليفه خدا به صفات الهي
بعد از اين كه روشن شد خدا «مستخلف عنه» است و اين اوصاف را دارد، خليفه خدا نيز بايد به اين امور متصف باشد. سعي خليفه خدا اين است كه مردم، خدا را عبادت كنند؛ چنان كه در جبهه‏هاي جنگ، شعاري كه مسلمانان به‏دستور رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مي‏دادند اين بود:ما مأموريت پيدا كرده‏ايم شما را از عبادت بت ها به عبادت «الله» و از ذلت به عزت منتقل كنيم» [32]. پس بعثت انبيا، ولايت اوليا و امامت امامان - عليهم السلام - براي اين است كه مردم بنده خدا باشند و براساس:« وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ »[33]آنان معلم، مربي و مزكي مردمند.
همان طور كه خدا براي تعليم جوامع بشري، سفره هستي را گسترده و انس و جن را براي عبادت آفريده، خلفاي الهي نيز اين دو كار را، «خلافتا» و «نيابتا» و «مظهرا» دارند و همان طور كه ذات اقدس اله در افاضه، غرض مادي ندارد آنان نيز در امتثال مأموريت الهي غرض مادي ندارند و سخن همه آنان اين است كه:
« وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ »[34]
ما از شما چيزي نمي‏طلبيم. اگر رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مودت عترت طاهرين (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين)را به عنوان اجرت خواست و فرمود:« قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى » [35] اين اجر هم در حقيقت، صراط مستقيمي است كه پيمودن آن به سود خود انسان است.
آنان گرچه نسبت به خدا فقير صرفند؛ اما نسبت به مادون او غني و از همه چيز بي نياز هستند . سخن آنها در سوره «انسان» اين است كه:« إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ » [36] اطعام، تنها اين نيست كه اهل‏بيت - عليهم السلام - نان افطاري را به مسكين، يتيم و اسير مرحمت كردند؛ زيرا در ذيل آيه « فَلْيَنْظُرِ الإنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ » [37] از امام صادق (صلوات الله و سلامه عليه)رسيده است كه انسان بايد نگاه كند ببيند علمش را از چه كسي مي‏گيرد [38]. آنچه در ذيل اين آيه وارد شده، نشانه آن است كه همه آياتي كه درباره طعام انسان نازل شده، اگر قرينه بر اختصاص به طعام مادي نداشته باشد هم ناظر به طعام مادي است و هم ناظر به طعام معنوي.
اگر اين آيه شامل دو قسم طعام است، آيات ديگر هم شامل اين دو قسم مي‏شود؛ مانند آب كه بر دو قسم است:آبي كه از چشمه و چاه مي‏جوشد يا از آسمان نازل مي‏شود؛ و آبي كه آب زندگاني يعني علم و معرفت است. زمين، براي طعام مادي و زمينه و استعداد، براي طعام معنوي است. بنابراين، طعام به استناد اين روايت بر دو قسم است:طعام ظاهر و طعام باطن؛ و اطعام كننده‏ها، كه عترت طاهرين (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين)هستند هم طعام ظاهر مي‏دهند؛ چنان كه در باره مسكين، يتيم و اسير اين كار را كردند و هم طعام باطن را عطا مي‏كنند كه علوم و معارف است.
 
وجه الله
همان گونه كه خدا هيچ هدف زايد بر ذات ندارد؛ چون خود، هدف است خلفاي الهي نيز هيچ هدفي ندارند؛ چون خود، البته نسبت به مادون نه نسبت به مافوق هدف هستند؛ زيرا فرمودند:
« إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ »ما براي «وجه الله» اطعام مي‏كنيم؛ در حالي كه خودشان بر اساس روايات، «وجه الله» و «وجيه عند الله» هستند.
مفسر، آيه مزبور را به انضمام نصوصي كه دلالت دارد بر اينكه آن ذوات نوراني وجه‏الله‏اند تحليل مي‏كند و به اين صورت نتيجه مي‏گيرد كه سخن علي‏بن ابي‏طالب، فاطمه زهرا، حسن مجتبي و حسين شهيد (صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين)اين است كه ما «وجه الله» هستيم و چون وجه الله هستيم هم مظهر «رازق» و هم مظهر «هو العليم و المعلم» هستيم.
پس خليفه خدا دو پيام دارد:
1. نسبت به مادون مي‏فرمايد:« إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ »،« وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ».
2. نسبت به ما فوق خود كه عبد محض اوست، مي‏گويد:« إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا » [39]و خوف آنها مانند رجايشان بيش از خوف و رجاي ديگران است؛ چنان كه علم و معرفت و عبادت آنان نيز بيش از علم و معرفت و عبادت ديگران است؛ زيرا همه اين ها جزو شئون هستي يك موجود است، اگر اصل هستي يك موجود به كمال بار يابد، شئون آن هم به كمال بار مي‏يابد.
بنابراين، تهذيب روح و رعايت اصول اخلاقي مي‏تواند بازده خوبي داشته باشد. اين سخنان بلند در «طهارة الأعراق» ابن‏مسكويه [40]ومانند آن نيست. چون اين بزرگوار مي‏گويد ما بسياري از اين مطالب را براي حفظ حرمت ارسطو و حق شناسي از وي نقل مي‏كنيم [41] و در سخنان ارسطو، اين سخنان بلند نيست بلكه در حكمت متعاليه متبلور است كه گذشته از آنكه از فضايل حكمت مشاء و فواضل حكمت اشراق برخوردار است وامدار عرفان ناب عارفان ولايي، چونان سيد حيدر آملي و ديگر پرچمداران ويژه معرفت خدا و اسماي حسني و صفات علياي الهي است.

پي نوشت ها:
[1] . سوره ملك، آيه 3
[2] . سوره فصلت، آيه 11
[3] . سوره نساء، آيه 122
[4] . تحف العقول، ص 292
[5] . سوره طه، آيه 114
[6] . سوره محمد صلي الله عليه و آله و سلم، آيه 19
[7] . سوره اسراء، آيه 80
[8] . بحار، ج 66، ص 396، ح 83
[9] . سوره محمد صلي الله عليه و آله و سلم، آيه 19
[10] . سوره عنكبوت، آيه 45
[11] . سوره قيامت، آيات 14-15
[12] . تاء «بصيرة» براي مبالغه است، مانند «علامة» ، نه تأنيث.
[13] . عنهم ( عليهم السلام): «ليس لك من صلاتك إلا ما أحضرت فيه قلبك» (بحار، ج‏81، ص‏259، ح‏57).
[14] . سوره حاقه، آيات .36 35
[15] . سوره غاشيه، آيه .6
[16] . سوره اعراف، آيه 50
[17] . همان.
[18] . سوره مائده، آيه 72
[19] . سوره ال عمران، آيه 6.
[20] . سوره ذاريات، آيه 56
[21] . سوره طلاق، آيه 12
[22] . سوره ذاريات، آيه 57
[23] . همان، آيه 58
[24] . سوره يونس، آيه 18
[25] . سوره انفال، آيه 75
[26] . سوره انعام، آيه 28
[27] . سوره انبياء، آيه 22
[28] . سوره علق، آيه 5
[29] . سوره نساء، آيه 113
[30] . سوره الرحمن، آيه 3- 1
[31] . سوره ابراهيم، آيه 8
[32] . اميرالمؤمنين ( عليه السلام) به بخشي از اين اهداف اشاره مي‏كند: (نهج البلاغه، خطبه 147).
[33] . سوره بقره، آيه .129
[34] . سوره شعراء، آيه 109
[35] . سوره شوري، آيه 23
[36] . سوره انسان، آيه 9
[37] . سوره عبس، آيه 24
[38] . تفسير برهان، ج 4، ص 429، ح 1
[39] . سوره انسان، آيه 10
[40] . احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه (230ـ 421) فيلسوف و پزشك نامور اسلامي كه در طب علمي و عملي، لغت، ادب، فنون شعر، كتابت، منطق، رياضيات و به ويژه در علم اخلاق شهرت بسيار داشت. از آثار اوست: ترتيب السعادة، تهذيب الأخلاق و تطهيرالأعراق، جاويدان خرد، آداب الفرس والهند، تجارب الأمم و تعاقب الهمم.
[41] . تهذيب الأخلاق، ص 24، 94

آيت الله جوادي آملي - مبادي اخلاق در قرآن، ص 51
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :