امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
712
تقوي الهي در قرآن

بحث هايى پيرامون تقواى دينى و درجات آن
1- قانون و اخلاق كريمه و توحيد
[رابطه قانون، اخلاق كريمه و توحيد. و بيان اينكه قانون بدون اخلاق و اخلاق بدون توحيد نمى‏توانند منشا اثرى باشند]: هيچ قانونى به ثمر نمى‏رسد مگر به وسيله ايمانى كه آن ايمان به وسيله اخلاق كريمه حفظ و آن اخلاق هم به وسيله توحيد ضمانت شود. بنا بر اين، توحيد اصلى است كه درخت سعادت آدمى را رشد داده و شاخ و برگ اخلاق كريمه را در آن مى‏روياند، و آن شاخه‏ها را هم بارور ساخته جامعه بشريت را از آن ميوه‏هاى گرانبها بهره‏مند مى‏سازد، هم چنان كه فرموده:
" أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ"  [1] و ايمان به خدا را چون درختى معرفى كرده كه داراى ريشه است كه قطعا همان توحيد است. و نيز داراى خوردني ها معرفى كرده كه در هر آنى به اذن پروردگارش ميوه‏هايش را مى‏دهد، و آن ميوه‏ها عمل صالحند.
و نيز داراى شاخه‏هايى معرفى نموده كه همان اخلاق نيكو از قبيل تقوا، عفت، معرفت، شجاعت، عدالت و رحمت و نظاير آن است.
آن گاه در آيه ديگرى در باره كلمه طيب چنين فرموده:" إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ"  [2] سعادت صعود به سوى خداى تعالى و تقرب به درگاه او را تنها مخصوص كلمه‏هاى طيب نموده كه همان اعتقاد حق است، و عمل شايسته و مناسب كه آن را بالا مى‏برد كمك كار آن قرار داده.
بيان آن اينكه: همه مى‏دانيم كه كمال نوعى انسان تمام نمى‏شود و آدمى در زندگيش آن سعادتى را كه همواره در پى آنست و هدفى بزرگتر از آن ندارد درنمى‏يابد مگر به اجتماع افرادى كه در كارهاى حياتى با يكديگر تعاون مى‏كنند. كارهايى كه كثرت و تنوع آن به حدى‏                       است كه از عهده يك انسان برنمى‏آيد كه همه آنها را انجام دهد.
و همين درك ضرورى است كه آدمى را محتاج كرده كه اجتماعى تشكيل داده به سنت ها و قوانينى كه نگهدار حقوق افراد از بطلان و فساد باشد تن در دهند و فرد فرد اجتماع هر يك به قدر وسع خود بدان عمل نمايند، و در زير سايه آن قوانين اعمال يكديگر را مبادله نموده هر يك به قدر ارزش عمل خود از نتيجه عمل ديگران برخوردار شوند، و بدون اينكه نيرومند مقتدر به ضعيف عاجز ظلم كند.
اين را نيز مسلم مى‏داريم كه قوانين مذكور مؤثر واقع نمى‏شود مگر آنكه قوانين ديگرى به نام قوانين جزايى ضامن اجراى آن گردد، و متخلفين از آن و تجاوزكاران به حقوق ديگران را تهديد به اين كند كه در قبال كار بد كيفر بد دارند، و متخلفين از ترس آن كيفرها هوس تخلف نكنند. و نيز مقررات ديگرى لازم است تا عاملين به قانون را تشويق و آنان را در عمل خير ترغيب نمايد. و نيز قوه حاكمه‏اى لازم است تا بر همه افراد، حكومت نموده به عدل و درستى بر همه سلطنت داشته باشد.
و اين آرزو وقتى صورت عمل به خود مى‏گيرد كه قوه مجريه از جرم اطلاع، و بر مجرم تسلط داشته باشد، و اما اگر جرم هايى به دست مجرمينى در خلوت صورت گيرد و قوه مجريه از آن خبردار نباشد- و چقدر هم بسيار است- در اين صورت، باز جلو جرم گرفته نمى‏شود و دست قوانين به مجرمين نمى‏رسد. و نيز اگر چنان چه قوه مجريه ضعيف باشد و آن نيرويى كه بايد نداشته باشد و يا در سياست مجرمين سهل‏انگارى نمايد، مجرمين بر او چيره مى‏گردند.
و همچنين اگر خود مجرم شخصا قوى‏تر از قوه مجريه باشد باز هم قوانين بى‏ثمر و تخلفات و تجاوزات شايع مى‏گردد. آدمى- همان طور كه بارها در مباحث گذشته بيان شد- طبعا سود طلب است، و مى‏خواهد نفع را به خود اختصاص دهد هر چند به ضرر ديگران تمام شود.
اين مصيبت وقتى شدت مى‏يابد كه اين توانايى بر تخلف در خود قواى مجريه متمركز شود، و يا در شخص حاكم كه زمام همه امور را به دست دارد جمع گردد. در اين صورت است كه مردم را خوار نموده ديگر مردم نمى‏توانند او را به سوى عدالت اجتماعى و عمل به حق وادار نمايند. آرى، در چنين وضعى قواى مجريه و يا شخص حاكم فعال ما يشاء گشته، هيچ قدرتى تاب مقاومت او را نياورده و هيچ اراده‏اى نمى‏تواند با اراده او معارضت نمايد.
تاريخ بشريت از اينگونه خاطرات تلخ مملو و از داستان هاى جبابره و طاغوت ها و زورگويى‏هاى ايشان به مردم معاصر خود پر است. نزديك‏تر از مراجعه به تاريخ، مراجعه به وضع موجود دنياى معاصر خود ماست كه مى‏بينيم در بيشتر نقاط روى زمين همين وضع جريان دارد.                       
قوانين و سنن اجتماعى هر قدر هم عادلانه تنظيم شده باشد و هر قدر قوانين جزائيش سخت‏تر تعيين شده باشد، مع ذلك آن طور كه بايد در مجتمع اجراء نمى‏شود و جلو خلاف را نگرفته را تخلف را نمى‏بندد، مگر آنكه در افراد آن مجتمع فضائل اخلاقى حكومت كند و مردم به ملكات فاضله انسانى از قبيل ملكه پيروى حق و احترام انسانيت و عدالت و كرامت و حياء و اشاعه رحمت و امثال آن پاى بند باشند.
آرى، خواننده عزيز نبايد از ديدن وضعى كه كشورهاى متمدن دنيا از قوه و شوكت و نظم (به ظاهر عادلانه) به خود گرفته‏اند غره گشته و مرغوب شود، چون قوانين اين كشورها بر اساس و پايه‏هاى اخلاقى وضع نشده و ضامن اجراء ندارد. مردم اين كشورها فكرشان فكر اجتماعى است، افرادشان جز نفع ملت و خير آن و جز دفع ضرر از ملتشان چيز ديگرى را محترم نمى‏شمارند، و ملت هايشان جز برده كردن ساير ملت ها و دوشيدن آن ها و استعمار سرزمين هايشان و مباح كردن جان و مال و ناموس شان هدف ديگرى ندارند. ثمره اين پيشرفت و ترقي شان اين شد كه آن ظلم هايى را كه جباران در گذشته بر افراد وارد مى‏كردند امروزه به اجتماعات منتقل گرديده و در حقيقت امروز اجتماعى بر اجتماعى ديگر ظلم و ستم روا مى‏دارد يعنى امروزه" ملت" جاى" فرد" را گرفته است، پس مى‏توان گفت كه الفاظ، معانى خود را از دست داده‏اند و هر لفظى معناى ضد خود را به خود گرفته، اگر از حريت و شرافت و عدالت و فضيلت سخنى به ميان مى‏آيد مقصود واقعى از آن پيشرفت دنائت و پستى و ظلم و رذالت است.
و كوتاه سخن، سنن و قوانين اجتماع هيچ وقت از گزند تخلف و بطلان ايمن نمى‏شود مگر اينكه بر اساس فضائل اخلاقى و شرافت انسانيت تاسيس شده، و پشتوانه‏اش دل هاى مردم بوده باشد.
و اين فضائل اخلاقى هم به تنهايى در تامين سعادت اجتماع و سوق انسان به سوى صلاح عمل كافى نيست، مگر وقتى كه بر اساس توحيد باشد، يعنى مردم ايمان داشته باشند به اينكه عالم- كه انسان جزئى از آن است- آفريدگار و معبودى دارد يكتا، و ازلى و سرمدى، كه هيچ چيز از علم و احاطه او بيرون نيست و قدرتش مقهور هيچ قدرتى نمى‏شود. خدايى كه همه اشياء را بر كاملترين نظام آفريده، بدون اينكه به يكى از آنها احتياجى داشته باشد، و به زودى خلايق را به سوى خود بازگردانيده به حسابشان مى‏رسد، نيكوكار را به علت نيكوكاريش پاداش و بدكار را به بدى عملش كيفر مى‏دهد، و آن را مخلد در نعمت و اين را مخلد در عذاب مى‏كند.
و اين خود روشن است كه وقتى اخلاق بر چنين عقيده‏اى اتكاء داشته باشد براى آدميان جز مراقبت رضاى خدا همتى باقى نمى‏ماند، در آن صورت تمامى هم آدمى اين مى‏شود                        كه يك يك كارهايش مورد رضاى خدا باشد، و چنين مردمى از درون دل هايشان، رادعى به نام تقوا دارند كه مانع آنان از ارتكاب جرم مى‏شود.
و اگر اخلاق از چنين اعتقادى سرچشمه نگيرد، براى آدمى در كارهاى حياتيش هدفى جز تمتع به متاع دنياى فانى و التذاذ به لذائذ حيات مادى باقى نمى‏ماند، نهايت چيزى كه بتواند زندگى او را عادلانه، و او را وادار به حفظ قوانين اجتماعى خود كند، اين فكر است كه اگر من اين قوانين را رعايت نكنم و ملزم به آن نباشم اجتماع من متلاشى گشته، و در نتيجه زندگى خودم هم متلاشى مى‏شود، پس لازم است كه من از پاره‏اى از خواسته‏هايم به خاطر حفظ جامعه صرفنظر كنم، تا به پاره‏اى ديگر نايل شوم، كه اگر چنين كنم هم به بعضى از آرزوهايم مى‏رسم، و هم اينكه مردم ما دام كه زنده‏ام مرا مدح و تعريف مى‏كنند، و نام من در صفحات تاريخ با خطوطى طلايى باقى مى‏ماند.
اما مساله مدح و تعريف مردم البته تا حدى مشوق هست، و ليكن تنها در امور مهمى كه مردم از آن آگاه مى‏شوند جريان دارد، به خلاف امور جزئى و شخصى، و يا امور مهمى كه مردم خبردار نشوند، از قبيل كارهاى سرى، كه در آنجا ديگر اين دواعى مانع ارتكاب انسان نمى‏شود، و اما مساله خطوط طلايى تاريخ و نام نيك، آن هم غالبا در مواردى صورت مى‏گيرد كه پاى از جان‏گذشتگى و فداكارى در ميان بيايد، مانند كشته شدن در راه وطن و يا بذل مال و صرف وقت در ترفيع مبانى دولت و امثال آن. اين چنين فداكارى‏ها از كسانى سرمى‏زند كه به حيات ديگرى، ما وراى اين زندگى معتقد باشند، و كسى كه چنين اعتقادى ندارد جز به يك عقيده خرافى دست به چنين فداكارى نمى‏زند، زيرا با نبود اعتقاد به يك زندگى ديگر هيچ عاقلى از جان خود نمى‏گذرد تا بعد از او نامش را به نيكى ياد كنند، چون او بعد از مرگ وجود ندارد تا از آن مدح و ثنا و يا هر نفع ديگرى كه تصور شود برخوردار گردد.
آن كدام عاقلى است كه به خاطر آسايش ديگران از جان خود صرفنظر كند و خود را به كشتن دهد كه ديگران به زندگى برسند، با اينكه بر حسب فرض، به زندگى ديگرى اعتقاد نداشته باشد و مرگ را جز بطلان نپندارد. مگر اينكه اعتقادى خرافى وادارش كند كه خود را به كشتن دهد كه آنهم با كمترين توجه و التفات از بين مى‏رود.
[جز توحيد و اعتقاد به عالم ديگر، هيچ انگيزه‏اى موجب فداكارى و از خود گذشتگى نبوده نمى‏تواند از نقض قوانين و سنن اجتماعى جلوگيرى كند]
پس روشن شد كه هيچ انگيزه و محركى و لو هر چه باشد جاى توحيد را نمى‏گيرد. و چيزى وجود ندارد كه جاى توحيد را در بازدارى انسان از معصيت و نقض سنن و قوانين پر كند، مخصوصا اگر آن معصيت و نقض سنن از چيزهايى باشد كه طبعا براى مردم آشكار نشود و بالأخص آن معصيتى كه اگر فاش شود به خاطر جهاتى بر خلاف آنچه كه بوده فاش مى‏گردد،                       
مانند تجاوزى كه اگر- العياذ باللَّه- از يوسف نسبت به زليخا سرمى‏زد. هم چنان كه خوددارى و تعفف يوسف از آن، بر خلاف جلوه كرد، و زليخا او را به شهوترانى و خيانت متهم نمود. آرى، در چنين فروضى جز توحيد هيچ مانع ديگرى نيست، هم چنان كه يوسف را جز علم به مقام پروردگارش چيزى جلوگير نشد و نمى‏توانست بشود.

2- تقواى دينى به يكى از سه امر حاصل مى‏شود
[مراتب و درجات حصول تقواى دينى و پرستش خدا بر اساس خوف، رجاء و حب‏]: و به عبارت ديگر خداى تعالى به يكى از سه وجه عبادت مى‏شود: 1- خوف 2- رجاء 3- حب. و اين هر سه در آيه" فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ"[3] جمع شده است.
بنابراين، هر شخص با ايمانى بايد نسبت به حقيقت دنيا توجه داشته باشد، و بداند كه دنيا متاع غرور و دام فريب است كه چون سراب بيابان به نظر بيننده لب تشنه، آب مى‏آيد و او را به سوى خود مى‏كشاند، ولى وقتى نزديك شود چيزى نمى‏بيند، و اگر چنين تنبهى داشته باشد ديگر هدف خود را از كارهايى كه در زندگى انجام مى‏دهد دنيا قرار نداده، مى‏داند كه در وراى اين دنيا جهان ديگرى است كه در آنجا به نتيجه اعمال خود مى‏رسد، حال يا آن نتيجه، عذابى است شديد در ازاى كارهاى زشت، و يا مغفرتى است از خدا در قبال كارهاى نيك.
پس بر اوست كه از آن عذاب بهراسد، و به آن مغفرت اميدوار باشد. ولى اگر عالى‏تر از اين فكر كند هدف خود را خشنودى خود قرار نمى‏دهد و به خاطر نجات از عذاب و رسيدن به ثواب عمل نمى‏كند بلكه هر چه مى‏كند به خاطر خدا و رضاى او است.
البته طبايع مردم در اختيار يكى از اين سه راه مختلف است، بعضى از مردم- كه اتفاقا اكثريت را هم دارا هستند- مساله ترس از عذاب بر دل هايشان چيره گشته و از انحراف و عصيان و گناه بازشان مى‏دارد، اينها هر چه بيشتر به تهديد و وعيدهاى الهى برمى‏خورند بيشتر مى‏ترسند و در نتيجه به عبادت مى‏پردازند.
و بعضى ديگر حس طمع و اميدشان غلبه دارد، اينان هر چه بيشتر به وعده‏هاى الهى و ثواب ها و درجاتى كه خداوند نويد داده برمى‏خورند اميدشان بيشتر شده، به خاطر رسيدن به نعمت ها و كرامت ها و حسن عاقبتى كه خداوند به مردم با ايمان و عمل صالح وعده داده بيشتر به تقوا و التزام اعمال صالح مى‏پردازند تا شايد بدين وسيله به مغفرت و بهشت خدايى نائل آيند.
ولى دسته سوم كه همان طبقه علماى باللَّه هستند هدفشان عالى‏تر از آن دو دسته است، اينان خدا را نه از ترس عبادت مى‏كنند و نه از روى طمع به ثواب، بلكه او را عبادت مى‏كنند براى اينكه اهل و سزاوار عبادت است، چون خدا را داراى اسماء حسنى و صفات عليايى كه لايق شان اوست شناخته‏اند و در نتيجه فهميده‏اند كه خداوند پروردگار و مالك سود و اراده و رضاى ايشان و مالك هر چيز ديگرى غير ايشان است، و اوست كه به تنهايى تمامى امور را تدبير مى‏كند. خدا را اين چنين شناختند و خود را هم فقط بنده او ديدند، و چون بنده شانى جز اين ندارد كه پروردگارش را بندگى نموده، رضاى او را به رضاى خود و خواست او را برخواست خود مقدم بدارد، لذا اولا به عبادت خدا مى‏پردازد و ثانيا از آنچه كه مى‏كند و آنچه كه نمى‏كند جز روى خدا و توجه به او چيز ديگر در نظر نداشته، نه التفاتى به عذاب دارد تا از ترس آن به وظيفه خود قيام نمايد، و نه توجهى به ثواب دارد تا اميدوار شود. گو اينكه از عذاب خدا ترسناك و به ثواب او اميدوار هست، و ليكن محركش براى عبادت و اطاعت خوف و رجاء نيست.
كلام امير المؤمنين (صلوات اللَّه عليه) كه عرض مى‏كند:" من تو را از ترس آتشت و به اميد بهشتت عبادت نمى‏كنم بلكه بدان جهت عبادت مى‏كنم كه تو را اهل و سزاوار عبادت يافتم" نيز به همين معنا اشاره دارد.
اين دسته از آنجايى كه تمامى رغبت‏ها و اميال مختلف خود را متوجه يك سو كرده‏اند، و آن هم رضاى خدا است، و تنها غايت و نتيجه‏اى كه در نظر گرفته‏اند خداست، لذا محبت به خدا در دل هايشان جاي گير شده است.
آرى، اين دسته خداى تعالى را به همان نحوى شناخته‏اند كه خود خداى تعالى خود را به داشتن آن اسماء و صفات معرفى كرده. و چون او خود را به بهترين اسماء و عالي ترين صفات معرفى و توصيف كرده، و نيز از آنجايى كه يكى از خصايص دل آدمى مجذوب شدن در برابر زيبايي ها و كمالات است، در نتيجه، محبت خدا كه جميل على الاطلاق است در دل هايشان جايگزين مى‏شود.
از آيه شريفه" ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ" [4] به ضميمه آيه" الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ" [5] استفاده مى‏شود كه خلقت دائر مدار حسن و اين دو(خلقت و حسن) متلازم و متصادق همند. آن گاه از آيات بسيار ديگرى برمى‏آيد كه يك يك موجودات، آيه و دليل بر وجود خدا، و آنچه در آسمان ها و زمين است آياتى است براى صاحبان عقل. و خلاصه در عالم وجود چيزى كه دلالت بر وجود او نكند و جمال و جلال او را حكايت ننمايد وجود ندارد.
پس اشياء از جهت انواع مختلفى كه از خلقت و حسن دارند همه بر جمال لا يتناهى او دلالت نموده، با زبان حال او را حمد و بر حسن فنا ناپذير او ثنا مى‏گويند. و از جهت انواع مختلفى كه از نقص و حاجت دارند همه بر غناى مطلق او دلالت نموده با زبان حال او را تسبيح و ساحت قدس و كبريائيش را از هر عيب و احتياجى تنزيه مى‏كنند، هم چنان كه فرموده:" وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ".[6]
پس اين دسته از مردم در معرفت اشياء از راهى سلوك مى‏كنند كه پروردگارشان بدان راهنمايى كرده و نشانشان داده، و آن راه اين است كه هر چيزى را آيه و علامت صفات جمال و جلال او مى‏دانند، و براى هيچ موجودى نفسيت و اصالت و استقلال نمى‏بينند، و به اين نظر به موجودات مى‏نگرند كه آيينه‏هايى هستند كه با حسن خود، حسن ما وراى خود را كه حسنى لا يتناهى است جلوه‏گر مى‏سازند، و با فقر و حاجت خود غناى مطلقى را كه محيط به آنهاست نشان مى‏دهند، و با ذلت و مسكنتى كه دارند عزت و كبرياى ما فوق خود را حكايت مى‏كنند.
و پر واضح است كه آن دسته از مردم كه نظرشان به عالم هستى چنين نظرى باشد خيلى زود نفوسشان مجذوب ساحت عزت و عظمت الهى گشته، و محبت به او آن چنان بر دل هايشان احاطه پيدا مى‏كند كه هر چيز ديگرى و حتى خود آنان را از يادشان مى‏برد، و رسم و آثار هوا و هوس و اميال نفسانى را به كلى از صفحه دل هايشان محو مى‏سازد، و دل هايشان را به دل هايى سليم مبدل مى‏سازد كه جز خدا (عز اسمه) چيز ديگرى در آن نباشد، هم چنان كه فرموده:" وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ".[7]
[عالم هستى از ديدگاه محببين و مخلصين كه خدا پرستى از روى خوف و رجاء را نوعى شرك مى‏دانند و خداوند را چون شايسته پرستش است مى‏پرستند]
و لذا، اين طبقه دو طريق اول را كه يكى طريق خوف و ديگرى طريق رجاء بود خالى از شرك نمى‏دانند، چون آن كس كه خدا را از ترس مى‏پرستد در حقيقت به منظور دفع عذاب از جان خود متوسل به خدا مى‏شود، پس او خودش را مى‏خواهد نه خدا را. و همچنين آن كس كه خدا را به اميد ثوابش عبادت مى‏كند به منظور جلب ثواب و رستگارى به نعمت و كرامت متوسل‏ خدا مى‏شود، او هم خود را مى‏خواهد نه خدا را، زيرا اگر راه ديگرى غير از توسل به خدا سراغ داشت در جلب آن نفع و دفع آن ضرر آن راه را مى‏پيمود، و با خدا و عبادت او هيچ سر و كارى نداشت، و در سابق هم از امام صادق (ع) روايتى گذشت كه مى‏فرمود:" هل الدين الا الحب- مگر دين غير از محبت چيزى ديگر هم هست؟"
و در حديث ديگرى فرمود:" من او را به ملاك دوستيش مى‏پرستم، و اين مقام نهفته‏اى است كه جز پاكان با آن تماسى ندارند" و اگر اهل محبت را در اين حديث" پاكان" خوانده براى اين است كه گفتيم اين طايفه از هواى نفس و لوث ماديت منزهند. پس: اخلاص در عبادت جز از راه محبت، تمام و كامل نمى‏گردد.

3- چگونه محبت باعث اخلاص مى‏شود؟
عبادت خدا از ترس عذاب، آدمى را به زهد وادار مى‏كند، يعنى چشم‏پوشى از لذايذ دنيوى براى رسيدن به نجات اخروى. پس زاهد كارش اين است كه از محرمات و يا كارهايى كه در معناى حرام است" يعنى ترك واجبات" اجتناب كند. آن كس هم كه طمع ثواب دارد طمعش او را وادار به كارهايى از قبيل عبادت و عمل صالح مى‏كند تا به نعمت اخروى و بهشت برين نائلش سازد پس كار عابد هم اين است كه واجبات و يا كارهايى را كه در معناى واجب است (يعنى ترك حرام) بجا آورد. و خلاصه خوف زاهد او را وادار به ترك، و رجاء عابد او را وادار به فعل مى‏كند و اين دو طريق هر يك صاحبش را به اخلاص براى دين وامى‏دارد نه اخلاص براى خدا، صاحب دين.
به خلاف طريقه سوم كه طريقه محبت است و قلب را جز از تعلق به خدا از هر تعلقى از قبيل زخارف دنيا و زينت‏هاى آن، اولاد و همسران، مال و جاه و حتى از خود و آرزوهاى خود پاك مى‏سازد، و قلب را منحصرا متعلق به خدا و هر چه كه منسوب به خداست- از قبيل دين و آورنده دين و ولى در دين و هر چه كه برگشتش به خدا باشد- مى‏سازد. آرى، محبت به هر چيز محبت به آثار آن نيز هست.
بنا بر اين، چنين كسى در كارها، آن كارى را دوست مى‏دارد كه خدا دوست بدارد، و آن كارى را دشمن مى‏دارد كه خدا دشمن بدارد. به خاطر رضاى خدا راضى، و به خاطر خشم خدا خشمگين مى‏شود، و اين محبت نورى مى‏شود كه راه عمل را براى او روشن مى‏سازد، هم چنان كه فرموده:"أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ" [8] و روحى‏ مى‏شود كه او را به خيرات وا مى‏دارد، هم چنان كه فرموده:" وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ" [9]و همين است سر اينكه از چنين كسى جز جميل و خير سرنمى‏زند، و هيچ مكروه و شرى را مرتكب نمى‏گردد.
و به هيچ موجودى از موجودات عالم و حوادثى كه در عالم رخ مى‏دهد نمى‏نگرد، و چشمش به هيچ يك از آنها چه بزرگ و چه كوچك، چه بسيار و چه اندك نمى‏افتد مگر آنكه دوستش داشته و زيبايش مى‏بيند، چون او از آنها جز اين جنبه را كه آيات و نشانه‏هاى خدا و تجليات جمال مطلق و حسن غير متناهى و غير مشوب به نقص و مكروهند نمى‏بيند.
و به همين دليل اينگونه اشخاص غرق در نعمت هاى خدا و غرق در مسرتى هستند كه غم و اندوهى با آن نيست، و غرق در لذت و سرورى هستند كه ديگر آلوده به الم و اندوه نيست، و غرق در امنيتى هستند كه ديگر خوفى با آن نيست، چون همه اين عوارض سوء وقتى عارض مى‏شوند كه انسان سويى را درك بكند، و شر و مكروهى ببيند. و كسى كه هيچ چيزى را شر و مكروه نمى‏بيند، او جز خير و جميل مشاهده نمى‏كند، و وقايع را جز به مراد دل و موافق با رضا نمى‏بيند. پس اندوه و ترس و هر سوء ديگر و هر چيزى كه مايه اذيت باشد در چنين كسى راه ندارد. بلكه او از سرور و ابتهاج و امنيت به مرحله‏اى رسيده كه هيچ مقياسى نمى‏تواند اندازه‏اش را معلوم كند، و جز خدا هيچ كس نمى‏تواند بر آن احاطه يابد، و اين مرحله، مرحله‏اى است كه مردم عادى توانايى تعقل و پى بردن به كنه آن را ندارند، مگر به گونه‏اى تصور ناقص.
و آيه شريفه" أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ" [10] و همچنين آيه" الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ" [11] اشاره به همين معنا دارد.
و اين طايفه، همان مقربينى هستند كه به قرب خداى تعالى رستگار شده‏اند، چون ديگر چيزى كه ميان آنان و پروردگارشان حائل گردد باقى نمانده، نه در محسوسات و نه موهومات، و نه آنچه مورد هوا و خواهش نفس و يا مورد تلبيس شيطان باشد، زيرا هر چه كه در برابر آنان قرار گيرد آيتى خواهد بود كه كاشف از حق تعالى است نه حجابى كه ميان آنان وحضرتش ساتر شود، و به همين جهت خداوند علم اليقين را بر ايشان افاضه مى‏كند، و كشف مى‏كند براى ايشان از آنچه كه نزد او است از حقايقى كه از ديدگان مادى كور مستور است، هم چنان كه در آيه" كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ" [12]و آيه" كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ" [13] به اين معنا اشاره فرموده. و در پيرامون اين معنا در تفسير آيه" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ" [14] در جلد ششم اين كتاب بحثى به ميان آمد.
سخن كوتاه آنكه، اين طايفه در حقيقت متوكلين بر خدا و تفويض كنندگان به سوى خدا و راضيان به قضاء او و تسليم در برابر امر اويند، چون گفتيم كه جز خير نمى‏بينند و جز جميل به چشمشان نمى‏خورد. و همين معنا باعث مى‏شود كه ملكات فاضله و خلق‏هاى كريمه كه سازگار با اين نظر كه نظر توحيد است در دل هايشان مستقر گردد، و در نتيجه همانطور كه در عمل مخلصند در اخلاق نيز مخلص شوند، و معناى اخلاص دين براى خدا هم همين است:" هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ" [15]

4- معناى اخلاص
[وجه اسناد اخلاص عبد به خدا و اشاره به درجات عالى اخلاص معصومين (عليهم السلام)]: اينكه در آيات مورد بحث و در آيات بسيارى ديگر، اخلاص عبد را به خدا نسبت داده، با اينكه بنده بايد خود را براى خدايش خالص كند بدان جهت است كه بنده جز موهبت خداى تعالى چيزى را از ناحيه خود مالك نيست، و هر چه را كه خدا به او داده باز در ملك خود اوست. پس اگر بنده، دين خود را و يا به عبارتى خود را براى خدا خالص كند، در حقيقت خداوند او را جهت خود خالص كرده است.
البته در اين ميان افرادى هستند كه خداوند در خلقت ايشان امتيازى قائل شده، و ايشان را با فطرتى مستقيم و خلقتى معتدل ايجاد كرده، و اين عده از همان ابتداى امر با اذهانى وقاد و ادراكاتى صحيح و نفوسى طاهر و دلهايى سالم نشو و نما نموده‏اند، و با همان صفاى‏فطرت و سلامت نفس، و بدون اينكه عمل و مجاهدتى انجام داده باشند به نعمت اخلاص رسيده‏اند، در حالى كه ديگران با جد و جهد مى‏بايستى در مقام تحصيلش برآيند، آن هم هر چه مجاهدت كنند به آن مرتبه از اخلاص كه آن عده رسيده‏اند نمى‏رسند. آرى، اخلاص ايشان بسيار عالى‏تر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است كه با اكتساب بدست آيد، چون آنها دل هايى پاك از لوث موانع و مزاحمات داشته‏اند. و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از كلمه" مخلصين"- به فتح لام- هر جا كه آمده باشد هم ايشان باشند.
و اين عده همان انبياء و امامان معصوم (ع) هستند، و قرآن كريم هم تصريح دارد بر اينكه خداوند ايشان را" اجتباء" نموده، يعنى جهت خود جمع‏آورى و براى حضرت خود خالص ساخته، هم چنان كه فرموده:" وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ" [16] و نيز فرموده:" هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ" .[17]
و به ايشان از علم، آن مرحله‏اى را داده كه ملكه عاصمه است، و ايشان را از ارتكاب گناهان و جرائم حفظ مى‏كند، و ديگر با داشتن آن ملكه صدور گناه حتى گناه صغيره از ايشان محال مى‏شود. و فرق" عصمت" و" ملكه عدالت" همين است، با اينكه هر دوى آنها از صدور و ارتكاب گناه مانع مى‏شوند، از اين جهت با هم فرق دارند كه با ملكه عصمت صدور معصيت ممتنع هم مى‏شود، ولى با ملكه عدالت ممتنع نمى‏شود.
در صفحات گذشته هم گفتيم كه اين عده از پروردگار خود چيزهايى اطلاع دارند كه ديگران ندارند، و خداوند هم اين معنا را تصديق نموده و فرموده:" سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ" .[18]
و نيز محبت الهى ايشان را وامى‏دارد به اينكه چيزى را جز آنچه كه خدا مى‏خواهد نخواهند، و به كلى از نافرمانى او منصرف شوند، هم چنان كه اين را نيز در قرآن تقرير نموده، و در چند جاى از آن فرموده است:" فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ" .[19]
[مبناى عصمت معصومين (انبياء و ائمه عليهم السلام) علم است، علمى مغاير با ساير علوم‏]
و از جمله شواهدى كه دلالت مى‏كند بر اينكه عصمت از قبيل علم است، يكى آيه‏اى است كه خطاب به پيغمبرش مى‏فرمايد:" وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً"[20] كه ما تفصيل معناى آن را در سوره" نساء" آورديم.
و نيز آيه‏اى است كه از قول يوسف مى‏فرمايد:" قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ" [21] و وجه دلالت آن را در تفسيرش بيان نموده‏ايم.
از اين نكته چند مطلب استفاده مى‏شود: اول آنكه علمى كه آن را عصمت مى‏ناميم با ساير علوم از اين جهت مغايرت دارد كه اين علم اثرش كه همان بازدارى انسان از كار زشت و وادارى به كار نيك است، دائمى و قطعى است، و هرگز از آن تخلف ندارد، به خلاف ساير علوم كه تاثيرش در بازدارى انسان اكثرى و غير دائمى است، هم چنان كه در قرآن كريم در باره آن فرموده:" وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ" [22] و نيز فرموده:" أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ" [23] و نيز فرموده:" فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ" .[24]
آيه" سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ" [25] نيز بر اين معنا دلالت مى‏كند، زيرا با اينكه مخلصين يعنى انبياء و امامان، معارف مربوطه به اسماء و صفات خدا را براى مابيان كرده‏اند و عقل خود ما هم مؤيد اين نقل هست، مع ذلك خداوند توصيف ما را صحيح ندانسته و آيه مذكور خدا را از آنچه ما توصيف مى‏كنيم منزه نموده و توصيف مخلصين را صحيح دانسته. پس معلوم مى‏شود كه علم ايشان غير از علم ما است هر چند از جهتى متعلق علم ايشان و ما يكى است، و آن، اسماء و صفات خداست.
[ملكه عصمت با مختار بودن معصوم منافات ندارد و انصراف معصوم از گناه به اختيار اوست‏]
دوم اينكه علم مزبور، يعنى ملكه عصمت در عين اينكه از اثرش تخلف ندارد و اثرش قطعى و دائمى است، در عين حال طبيعت انسانى را- كه همان مختار بودن در افعال ارادى خويش است- تغيير نداده، او را مجبور و مضطر به عصمت نمى‏كند؟ و چگونه مى‏تواند بكند با اينكه علم، خود يكى از مبادى اختيار است، و مجرد قوى بودن علم باعث نمى‏شود مگر قوى شدن اراده را. مثلا كسى كه طالب سلامت است وقتى يقين كند كه فلان چيز سم كشنده آنى است، هر قدر هم كه يقينش قوى باشد او را مجبور به اجتناب از سم نمى‏كند، بلكه وادارش مى‏كند به اينكه با اختيار خود از شرب آن مايع سمى خوددارى كند. آرى، وقتى عاملى انسان را مجبور به عمل و يا ترك عملى مى‏كند كه انسان را از يكى از دو طرف فعل و ترك بيرون نموده و امكان فعل و ترك را مبدل به امتناع يكى از آن دو بسازد.
شاهد اين مدعا آيه" وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ"[26] است كه دلالت مى‏كند بر اينكه شرك براى انبياء با اينكه خداوند برگزيده و هدايتشان كرده ممكن است و اجتباء و هدايت الهى مجبور به ايمانشان نكرده. و اين معنا را آيه" يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ"[27] و نيز آياتى ديگر مى‏رساند.
پس معصومين به اراده و اختيار خودشان از معصيت منصرف مى‏شوند، و اگر انصرافشان را به عصمتشان نسبت دهيم مانند انصراف غير معصومين است كه به توفيق خدايى نسبت مى‏دهيم.
هم چنان كه با آن آيات و تصريح اخبارى كه مى‏گويند انصراف معصومين از معصيت به خاطر تسديد روح القدس است نيز منافات ندارد، چون اين نسبت عينا مانند نسبت تسديد مؤمن‏
است به روح ايمان، و نسبت ضلالت و غوايت است به تسويلات شيطان، هم چنان كه اين نسبت‏ها با اختيار مؤمن و كافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختيار معصومين منافات ندارد.
پس چيزى از اينها، فعلى (كار) را از اين جهت كه فعلى است از فاعلى با اراده و اختيار از فعل بودن خارج نمى‏سازيد- دقت فرماييد.
بله، در اين ميان عده‏اى هستند كه گمان كرده‏اند خداوند آدمى را از معصيت باز مى‏دارد و منصرف مى‏كند، اما نه از راه گرفتن اختيار و اراده‏اش، بلكه از راه معارضه با اراده او، مثل اينكه اسبابى فراهم آورد كه اراده آدمى از بين برود، و يا اراده‏اى بر خلاف اراده‏اش خلق كند، و يا فرشته‏اى بفرستد تا از تاثير اراده آدمى جلوگيرى نمايد و يا مجراى آن را تغيير دهد، و آن را به سوى غير آن هدفى كه طبعا انسان قصد آن را مى‏كند برگرداند، همان طور كه يك انسان قوى از اراده ضعيف و يا تاثير آن جلوگيرى مى‏كند و نمى‏گذارد فرد ضعيف آن كارى را كه بر حسب طبع خود مى‏خواهد بكند انجام دهد.
گويا پاره‏اى از صاحبان نظريه مزبور جبرى مسلكند، و ليكن اصلى كه مشترك ميان همه صاحبان اين نظريه است، و اين نظريه و نظريه‏هاى شبيه به آن مبتنى بر آنست، اين است كه اين طايفه معتقدند حاجت موجودات به بارى تعالى تنها در پيدايش است، و اما در بقائشان بعد از آنكه موجود شدند احتياجى به خداى سبحان ندارند، و خداى سبحان سببى است در عرض ساير اسباب، با اين تفاوت كه چون از ساير اسباب قوى‏تر و قادرتر است لذا مى‏تواند در حال بقاى موجودات هر رقم تصرفى كه بخواهد بكند. يكى را منع نموده، ديگرى را آزاد بگذارد، يكى را زنده كند، آن ديگرى را بميراند، يكى را عافيت دهد، آن ديگرى را مريض كند، به يكى توسعه در رزق دهد، و ديگرى را تهيدست نمايد، و همچنين ساير تصرفات ديگر.
و از آن جمله اگر بخواهد بنده‏اى را مثلا از شر و گناه دور بدارد فرشته‏اى مى‏فرستد تا او را از مقتضاى طبعش كه گناه است جلوگيرى نمايد، و مجراى اراده او را از شر به سوى خير تغيير دهد. و يا اگر بخواهد بنده‏اى را به خاطر استحقاقى كه دارد گمراه كند ابليس را بر او مسلط مى‏سازد تا از جانب خير به شر معطوفش نمايد هر چند اين تصرف ابليس به حد جبر و اضطرار نرسد.
و اين حرف به دليل وجدان مردود است، چون ما با و جدان خود اين معنا را درك مى‏كنيم كه در اعمال خير و شر هيچ سببى كه با نفس ما منازعه نمايد و بر ما غالب شود وجود ندارد، و تنها نفس ما است كه اعمالى از روى شعور و اراده‏اى ناشى از شعور، و خلاصه از شعور و اراده‏اى كه قائم به آنست انجام مى‏دهد، پس هر سببى را كه دليل نقلى و عقلى و رأى نفس ما اثبات مى‏كند- از قبيل فرشته و شيطان- سبب هايى است طولى، نه عرضى، و اين خود روشن است.
علاوه بر اينكه، معارف قرآنى از قبيل توحيد و هر معارف ديگرى كه بازگشت آن به توحيد است همه مخالف با مبناى اين نظريه است، و در خلال بحث هاى گذشته به مقدار زيادى اين مطلب تشريح شد.

پي نوشت ها:
[1]. مگر نديدى خدا چگونه مثالى زد، سخن نيك چون نهال نيك است، اصلش در زمين استوار است و شاخه آن در آسمان هميشه به اذن پروردگارش ميوه خود را مى‏دهد. و خدا اين مثلها را براى مردم مى‏زند شايد متذكر شوند. و حكايت سخن بد چون نهال بدى است كه از زمين كنده شده و قرار ندارد. سوره ابراهيم، آيات 24- 26.
[2]. سخنان خوب به سوى او صعود مى‏كند و عملهاى شايسته آنها را بالا مى‏برد. سوره فاطر، آيه 10.
[3] در دنياى ديگر عذابى سخت هست، و هم مغفرت و خشنودى خدا، و زندگى اين دنيا جز كالايى فريبنده نيست. سوره حديد، آيه 20
[4]. آن است خدا پروردگار شما، معبودى جز او نيست، آفريننده هر چيز است پس او را بپرستيد.سوره انعام، آيه 102.
[5]. آن كس كه هر چه آفريد زيبايش كرد. سوره الم سجده، آيه 7.
[6] و هيچ چيز نيست مگر آنكه او را تسبيح نموده و حمد مى‏گويد. سوره اسراء، آيه 44.
[7]. و آنان كه ايمان آوردند، محبتشان به خدا بيشتر است. سوره بقره، آيه 165.
[8]. آيا كسى كه مرده (جهل و ضلالت) بود و ما زنده‏اش كرديم و برايش نورى قرار داديم تا ميان مردم آمد و شد كند (مثل او مانند كسى است كه در تاريكيها فرو شده ...). سوره انعام، آيه 122.
[9]. و به روحى از خود تاييدشان كرد. سوره مجادله، آيه 22.
[10]. آگاه باشيد كه اولياى خدا نه خوفى بر ايشان هست و نه اندوهناك مى‏شوند. آنهايى كه ايمان آوردند و (در زندگى دنيا همواره) تقوا را شعار خود كردند. سوره يونس، آيه 62 و 63.
[11]. آنان كه ايمان آوردند و ايمان خود را آميخته با ظلم نكردند ايمنى آنها راست و هم آنها به حقيقت راه يافتگانند. سوره انعام، آيه 82.
[12] هرگز، نامه نيكان هر آينه در عليين است، و تو چه دانى كه عليين چيست، كتابى نوشته است كه مقربان شاهد آنند. سوره مطففين، آيات 18- 21.
[13] هرگز، اگر به علم يقين مى‏دانستيد جهنم را بطور قطع مى‏ديديد. سوره تكاثر، آيه 5 و 6.
[14] شما كه ايمان داريد! به خودتان بپردازيد. سوره مائده، آيه 105.
[15]. اوست زنده، معبودى جز او نيست پس با ديندارى خالص، او را بخوانيد. سوره مؤمن، آيه 64.
.[16] اين پيغمبران را برگزيديم و به راهى راست هدايتشان كرديم. سوره انعام، آيه 87.
.[17] او شما را برگزيد و در اين دين براى شما سختى ننهاد. سوره حج، آيه 78.
[18]. خداى يكتا از آنچه وصف مى‏كنند منزه است، مگر بندگان خاص خداى. سوره صافات، آيه 159 و 160.
[19]. به عزت تو قسم كه همگي شان را گمراه مى‏كنم، مگر آنها كه بندگان خاص توأند. سوره ص آيه 82 و 83.
[20].اگر كرم خدا و رحمت او شامل تو نبود، گروهى از آنها قصد داشتند، ترا از راه حق بگردانند اما جز خودشان را گمراه نمى‏كنند و ضررى به تو نمى‏رسانند. خدا اين كتاب و حكمت را به تو نازل كرد، و چيزهايى كه نمى‏دانستى تعليم داد و كرم خدا نسبت به تو بزرگ بود. سوره نساء، آيه 113.
[21] گفت: پروردگارا! زندان براى من، از گناهى كه مرا بدان مى‏خوانند خوشتر است، و اگر نيرنگشان را از من دور نكنى، مايل به ايشان مى‏شوم و از جهالت‏پيشگان مى‏گردم. سوره يوسف، آيه 33.
[22] آن را انكار نمودند با اينكه دلهايشان بدان يقين داشت. سوره نمل، آيه 14.
[23]. هيچ ديدى كسى را كه هواى خود را معبود خود گرفت، و خدا او را با داشتن علم گمراه ساخت.سوره جاثيه، آيه 22.
[24]. پس اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه به حقانيت آن عالم شدند و از در بغى و كينه به يكديگر اختلاف نمودند.سوره جاثيه، آيه 17.
[25]. منزه است خداوند از آنچه براى او وصف مى‏كنند مگر بندگان خداوند آنهايى كه مخلص هستند. سوره صافات، آيه 159 و 160.
[26]. و آنان را برگزيده و به سوى صراط مستقيم هدايتشان كرديم، اين است هدايت خدا كه هر كه را بخواهد از بندگان خود بدان هدايت مى‏فرمايد، و اگر شرك بورزند اعمالشان بى‏ثمر مى‏شود. سوره انعام، آيه 87 و 88.
[27]. هان اى پيغمبر برسان آنچه كه از ناحيه پروردگارت به سويت نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را نرسانده‏اى. سوره مائده، آيه 67.

علامه طباطبايي - ترجمه تفسير الميزان، ج 11، ص 210
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :