امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
789
شناخت نفس در قرآن

بحثي پيرامون تجرد نفس
تدبر در آيات 153 - 154 بقره، حقيقتي ديگر را روشن مي سازد كه از مسئله حيات برزخي شهيدان وسيع تر و عمومي تر است و آن اين است كه بطور كلي نفس آدمي موجودي است مجرد، موجودي است ماوراي بدن و احكامي دارد غير احكام بدن و هر مركب جسماني ديگر(خلاصه موجودي است غير مادي كه نه طول دارد ونه عرض و نه در چهار ديواري بدن مي گنجد) بلكه با بدن ارتباط و علقه اي دارد و يا به عبارتي با آن متحد است و بوسيله شعور و اراده و ساير صفات ادراكي، بدن را اداره مي كند.
دقت در آيات سابق اين معنا را بخوبي روشن مي سازد چون مي فهماند كه تمام شخصيت انسان بدن نيست، كه وقتي بدن از كار افتاد شخص بميرد و با فناي بدن و پوسيدن و انحلال تركيب هايش و متلاشي شدن اجزائش، فاني شود، بلكه تمام شخصيت آدمي به چيز ديگري است، كه بعد از مردن بدن باز هم زنده است، يا عيشي دائم و گوارا و نعيمي مقيم را از سر مي گيرد.
(عيشي كه ديگر در ديدن حقايق محكوم به اين نيست كه از دو چشم سر ببيند و در شنيدن حقايق از دو سوراخ گوش بشنود، عيشي كه ديگر لذتش محدود بدرك ملايمات جسمي نيست)ويا به شقاوت و رنجي دائم و عذابي اليم مي رسد.
و نيز مي رساند كه سعادت آدمي در آن زندگي و شقاوت و تيره روزيش مربوط به سنحه ملكات و اعمال او است، نه به جهات جسماني(از سفيدي و سياهي و قدرت و ضعف)و نه به احكام اجتماعي، (از آقازادگي و رياست و مقام و امثال آن).
پس اين ها حقايقي است كه اين آيات شريفه آنرا دست مي دهد، و معلوم است كه اين احكام مغاير با احكام جسماني است و از هر جهت با خواص ماديت دنيوي منافات دارد و از همه اين هافهميده مي شود كه پس نفس انسان ها غير بدن هاي ايشان است.

[آياتي كه بر دوئيت و مغايرت بين نفس و بدن و تجرد نفس دلالت مي كنند.]
و در دلالت بر اين معنا آيات برزخ به تنهائي دليل نيست، بلكه آياتي ديگر نيز اين معنا راافاده مي كند، از آن جمله اين آيه است: (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى‏ عَلَيْهَا الْمَوْتَ، وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى ، خدا است آن كسي كه جان ها را در دم مرگ وهم از كساني كه نمرده اند ولي به خواب رفته اند مي گيرد، آن گاه آنكه قضاي مرگش رانده شده نگه مي دارد و ديگران را رها مي كند).[1]
چون كلمه(توفي) و (استيفاء)به معناي گرفتن حق به تمام و كمال است و مضمون اين آيه، از گرفتن و نگه داشتن و رها كردن، ظاهرا اين است كه ميان نفس و بدن دوئيت و فرق است.
و باز از آن جمله اين آيه است: (وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ؟ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ، ثُمَّ إِلى‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ،  و گفتند آيا بعداز آنكه در زمين گم شديم، دوباره به خلقت جديدي در مي آئيم؟اين سخن از ايشان صرف استبعاداست، و دليلي بر آن ندارند، بلكه علت آنست كه ايماني به ديدار پروردگارشان ندارند، بگو در دم مرگ آن فرشته مرگي كه موكل بر شما است شما را به تمام و كمال مي گيرد و سپس بسوي پروردگارتان بر مي گرديد).[2]
كه خداي سبحان يكي از شبهه هاي كفار منكر معاد را ذكر مي كند، و آن اين است كه آيا بعداز مردن و جدائي اجزاء بدن (از آب و خاك و معدني هايش) و جدائي اعضاي آن، از دست و پا وچشم و گوشش و نابودي همان اجزاء عضويش و دگرگون شدن صورت ها و گم گشتن در زمين، بطوري كه ديگر هيچ با شعوري نتواند خاك ما را از خاك ديگران تشخيص دهد، دوباره خلقت جديدي بخود مي گيريم؟
و اين شبهه هيچ اساسي به غير استبعاد ندارد، و خداي تعالي پاسخ آنرا به رسول گراميش ياد مي دهد و مي فرمايد بگو شما بعد از مردن گم نمي شويد و اجزاء شما ناپديد و در هم و برهم نمي گردد، چون فرشته اي كه موكل به شما است، شما را به تمامي و كمال تحويل مي گيرد ونمي گذارد گم شويد، بلكه در قبضه و حفاظت او هستيد، آنچه از شما گم و درهم و برهم مي شود، بدن هاي شما است نه نفس شما و يا به گونه آن كسي كه يك عمر مي گفت(من)، و به او مي گفتند(تو).
و از جمله آنها اين آيه است: (وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ ، و خدا از روح خود در او دميد)[3] كه درضمن آيات مربوطه به خلقت انسان است آنگاه در آيه(يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ، قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ، از تو از روح مي پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است)[4] بيان مي كند كه روح از جنس امر خداست و سپس در آيه: (إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً، أَنْ يَقُولَ: لَهُ كُنْ فَيَكُونُ، فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ ، امر او در وقتي كه چيزي را اراده كند، تنها اين است كه به آن چيز بگويد بباش، وبي درنگ موجود شود، پس منزه است آن خدائي كه ملكوت هر چيز را بدست دارد)[5]، بيان مي كندكه روح از سنحه ملكوت و كلمه(كن)است.
و سپس در آيه: (وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ)[6] او را به وصف ديگري توصيف كرده، و آن اين است كه اولا يكي است و ثانيا، چون چشم گرداندن فوري است و تعبير به چشم گرداندن مي رساند كه امر خدا و كلمه(كن)موجودي است آني نه تدريجي، كه چون موجود مي شود، وجودش مشروط و مقيد به زمان و مكان نيست.
از اينجا روشن مي گردد كه امر خدا - كه روح هم يكي از مصاديق آن است- از جنس موجودات جسماني و مادي نيست، چون اگر بود محكوم به احكام ماده بود و يكي از احكام عمومي ماده اين است كه به تدريج موجود شود، وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، پس روحي كه درانسان هست مادي و جسماني نيست هر چند كه با ماده تعلق و ارتباط دارد.
 
[آياتي كه از آنها كيفيت ارتباط روح با ماده(جسم)بدست مي آيد]
آنگاه از آياتي ديگر كيفيت ارتباط روح با ماده بدست مي آيد، يكجا مي فرمايد: (مِنْها خَلَقْناكُمْ ، ما شما را از زمين خلق كرديم)[7] و جائي ديگر مي فرمايد: (خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ ، انسان را از لايه اي چون گل سفال آفريد).[8]
و نيز فرموده: (وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ، ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ ، خلقت انسان را از گل آغاز كرد و سپس نسل او را از چكيده اي از آبي بي مقدار قرار داد)، و سپس فرموده: (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ، ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ، ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً، فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً، فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً، ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ، فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ، ما از پيش انسان را از چكيده و خلاصه اي از گل آفريديم و سپس اورا نطفه اي در قرارگاهي محفوظ كرديم و سپس نطفه را علقه و علقه را مضغه و مضغه رااستخوان كرديم، پس آن استخوان را با گوشت پوشانديم و در آخر او را خلقتي ديگر كرديم، پس آفرين به خدا كه بهترين خالقان است)[9] .
و بيان كرد كه انسان در آغاز بجز يك جسمي طبيعي نبود و از بدو پيدايشش صورت هائي گوناگون به خود گرفت، تا در آخر خداي تعالي همين موجود جسماني و جامد و خمود را، خلقتي ديگر كرد كه در آن خلقت انسان داراي شعور و اراده گشت، كارهائي مي كند كه كار جسم و ماده نيست، چون شعور و اراده و فكر و تصرف و تسخير موجودات و تدبير در امور عالم، به نقل دادن و دگرگون كردن و امثال آن از كارهائي كه از اجسام و جسمانيات سر نمي زد نيازمند است -، پس معلوم شد كه روح جسماني نيست، بخاطر اينكه موضوع و مصدر افعالي است كه فعل جسم نيست.
پس نفس بالنسبه به جسمي كه در آغاز مبدا وجود او بوده، - يعني بدني كه باعث و منشاپيدايش آن بوده - به منزله ميوه از درخت و بوجهي به منزله روشنائي از نفت است.
با اين بيان تا حدي كيفيت تعلق روح به بدن و پيدايش روح از بدن، روشن مي گردد، و آنگاه با فرا رسيدن مرگ اين تعلق و ارتباط قطع مي شود، ديگر روح با بدن كار نمي كند، پس روح دراول پيدايشش عين بدن بود و سپس با انشائي از خدا از بدن متمايز مي گردد و در آخر با مردن بدن، بكلي از بدن جدا و مستقل مي شود.
اين آن مقدار خصوصياتي است كه آيات شريفه با ظهور خود براي روح بيان مي كند و البته آيات ديگري نيز هست كه با اشاره و تلويح اين معاني را مي رساند، و اهل بصيرت و تدبر مي توانند به آن آيات برخورد نمايند، هر چند كه راهنما خداست.

پي نوشت ها:
[1] . سوره زمر , آيه 42
[2] . سوره سجده , آيه 10 - 11
[3] . سوره سجده , آيه 9
[4] . سوره اسراء , آيه 85
[5] . سوره يس , آيه 82 - 83
[6] . سوره قمر , آيه 50
[7] . سوره طه , آيه 55
[8] . سوره الرحمان , آيه 14
[9] . سوره مؤمنون , آيه 12 - 14

علامه طباطبائي - ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 527
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :