امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1177
چقدر راهِ ما را آسان كردي
يك روز بالاي منبر واعظي حرّافي مي‎كرد: اين حقيقت را گفت قدر بسم الله را بدانيد، اگر بسم الله بگوييد حتي از روي آب هم رد مي‎شويد، پاي منبر بك نفر روستائي بود كه از ده به سختي آمده بود در اثر اينكه نهر آب بزرگي در راهش بود. و اين بيچاره راههاي دور را طي مي‎كرد تا پلي پيدا كند و ردّ شود، تا اين جمله را از واعظ شنيد خوشحال گرديد. وقتي كه مي‎خواست برگردد، گفت: ما چرا خود به خود راه دور برويم، از همان راه نزديك مي‎رويم. گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» پاگذاشت روي آب و رفت آن طرف آب، برايش هيچ مهم نبود، فردا صبح كه آمد، باز گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» و از روي آب رد شد، چند روز گذشت، يك روز به فكر فرو رفت و به خود گفت: آقاي واعظ خيلي حق گردن ما دارد، چقدر راه ما را آسان و نزديك كرد.
ما بايد اين واعظ را وعده بگيريم، در برابر خدمتي كه كرده است، با واعظ تا لب آب رسيد، خود اين شخص بسم الله گفت و از آب رد شد، به خيالش شيخ هم آن طرف مي‎آيد ولي ديد شيخ نيامد، گفت: آقاي واعظ چرا نمي‎آيي؟ گفت: نمي‎شود گفت: همانكه ياد من دادي بخوان و بيا، گفت: آنكه تو داري من ندارم.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :