امروز:
جمعه 27 مرداد 1396
بازدید :
1301
ديني كردن عصر، غايت انقلاب فرهنگي
همانسان كه انقلاب سترگ پيامبر يك انقلاب «فرهنگي و فكري» بود، انقلاب اسلامي نيز كه در راستاي آن نهضت جاودانه به منصه ظهور رسيده است، انقلابي است «فرهنگي و فكري» كه براي دگرگون ساختن جوامع بشري در عصر رويگرداني عمومي از مباني انساني و الهي تكوين و رشد يافته است.
در اين ميان امام (سلام الله عليه) بعنوان معمار بي بديل انقلاب و پيامبر راستين آن هماره تلاش و كوشش اصلي خود را از پيش از دهة 20 به اين سوي و به ويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي در اين مسير بكار گرفتند كه در افكار توده ها و به ويژه قشر روشنفكر و تحصيلكرده خانه تكاني فكري صورت بگيرد. به همين خاطر لازم ديديم در سالگرد عروج آن عزيز، نگاهي به اين مسئله داشته باشيم. لذا از استاد رضا داوري كه از اساتيد متفكر و مسلمان دانشگاه به شمار مي‎آيند و توسط امام (ره) بعنوان عضو شورايعالي انقلاب فرهنگي منصوب شده بودند دعوت كرديم تا نقطه نظرات خود را در اين باب برايمان بنويسند. و ايشان نيز ضمن اجابت دعوت روزنامه در توضيح ديدگاه امام (ره) نسبت به انقلاب فرهنگي به اين مهم اشاره كرده‎اند كه آيا «عصر بايد ديني شود و يا اينكه دين را بايد عصري نمود.»
دانشگاههاي غربي به هر مرتبه‎اي كه برسند طبيعت را ادراك مي‎كنند. طبيعت را مهار نمي‎كنند براي معنويّت. اسلام به علوم طبيعي نظر استقلالي ندارد. تمام علوم طبيعي به هر مرتبه‎اي كه برسند از آن چيزي كه اسلام مي‎خواهد نيست. اسلام طبيعت را مهار مي‎كند براي واقعيّت و همه را به وحدت و توحيد مي‎برد. تمام علوم كه شما اسم مي‎بريد و از دانشگاههاي خارجي تعريف مي‎كنيد، تعريف هم دارد، اينها يك ورقه از عالم است، آن هم يك ورق نازكتر از همة اوراق.
... . لكن آن خاصيّتي كه اسلام از اينها (علوم طبيعي) مي‎خواهد، درغرب از آن خبري نيست، اگر هم باشد كم است. آن معنائي كه از علوم دانشگاهها ما مي‎خواهيم و آن معنائي كه از علوم مدارس قديمه مي‎خواهيم همين معني هست كه در سطح ظاهر الآن هست و متفكّرين ما همان سطح ظاهر را دارند... و بسيار هم ارزشمند است كارهايشان، لكن آنكه اسلام مي‎خواهد اين نيست. آنكه اسلام مي‎خواهد... آن مقصدي كه اسلام دارد اين است كه تمام اينها مهار شود به علوم الهي و برگشت به توحيد كند...»
قسمتي از بيانات حضرت امام خميني قدّس سرّه خطاب به جمعي از استادان دانشگاه تهران در تاريخ 14 / 4 / 58
امام قدّس سرّه، مسئلة اساسي انقلاب فرهنگي را در سخنان روز 14 / 4 / 58 خود خطاب به جمعي از استادان دانشگاه تهران، مطرح كردند امّا نظر بسيار مهمّ ايشان چنانكه بايد مورد توجّه و تأمل قرار نگرفت و كوششهاي بيشتر مصروف افزايش و كاهش موادّ درسي و گنجاندن دروس ديني و اسلامي در برنامة دانشگاهها و گزينش استاد و دانشجو شد. در هر دانشگاهي برنامة دروس به مقتضاي شرائط و امكانات، كم و بيش تغيير مي‎كند. تدريس معارف اسلامي و تاريخ اسلام هم مفيد و حتّي لازم است (البته نمي گويم به صورتي كه تا كنون تدريس شده چندان مفيد بوده است)، امّا اين درسها در هر دانشگاهي ممكن است تدريس شود. گزينش هم در حدّ خود لازم است و استادان و دانشجويان را بايد از ميان برجسته‎ترين دانشمندان و محقّقان و مستعدترين و مهذّبترين اشخاص انتخاب كرد، امّا اينها همه فروع كار است. فروع، مهمّ است امّا اگر ما را از توجه و اعتناء به اصول باز دارد از اثر مي‎افتد. دانشگاه اگر در روح و باطن، اسلامي نشود حدّاكثر مي‎تواند محلّ تعليم علوم رسمي باشد. امام، شأن دانشگاه را بيش از اين مي‎دانستند و مي‎فرمودند صلاح و فساد كشور بستگي به صلاح و فساد دانشگاه دارد. اگر دانشگاه در حكم كارخانه‎اي بود كه به آن سفارش مي‎دادند فلان تعداد كارشناس و متخصّص بار آورد و به بازار كار تحويل دهد (كه البته در دهه‎هاي اخير اين امر در دانشگاه مرسوم شده است) و غير از اين وظيفه‎اي نداشت در صلاح و فساد جامعه هم نمي‎توانست اثر كلّي و اساسي داشته باشد بلكه حداكثر وسيله ساز گردش كار و بار كشور و مظهر وضع فكر و عمل و رفتار مردمان بود امّا دانشگاه چيزي بيش از اينهاست.
شأن دانشگاه در چيست؟
پس اوّل بايد بدانيم دانشگاه چه شأن و اهميّت و مقامي دارد. در غرب از زماني كه «فرانسيس بكن» و «دكارت» اعلام كردند كه علم بايد بشر را بر طبيعت مستولي سازد، دانشگاه تابع اين اصل شده و در جهت اين مقصد سير كرده است. در دانشگاههاي غرب به تعبير امام قدّس سرّه، «طبيعت را براي معنويّت مهار نمي‎كنند». در طي چند سال اخير، بشر در تسخير طبيعت موفقيّتهاي بزرگ به دست آورده و چهرة عالم را به كلّي تغيير داده است امّا كمتر مي پرسند و فكر مي‎كنند كه چه اصل يا اصولي بر اين تغيير حاكم بوده و با اين تغيير، بشر به كجا مي‎رود؟ و چه نيروئي اين تغيير را مي‎برد و آيا امكان دارد كه مسير انسان را تغيير داد و سرعت آن را كم و زياد كرد؟ فعلاً در اين بحث وارد نمي‎شوم. امام فرموده اند كه اسلام نظر ديگري به علوم دارد. در نظر تفكّر ديني، علوم طبيعت «يك ورقه از عالم است، آن هم يك ورق نازكتر از همة اوراق».
اصول نظر امام در باب انقلاب فرهنگي در عبارت بالا بيان شده است. علوم بايد در جايگاه خود قرار گيرند و ترتيب علوم و نسبت هر علمي با علم ديگر معيّن باشد. امّا قبول اين سخن در عالمي كه علم جديد را علم قطعي مي‎انگارد قدري دشوار است حتي در كشور ما فكري ترويج و شايع شده است كه بر طبق آن دين و معنويّت را بايد تابع علمي كنند.[1] كه به نظر امام نازكترين ورق عالم است. عالم غرب و همة كشورهائي كه داراي تكنولوژي پيشرفته هستند كم و بيش احساس كرده‎اند كه بشر هيچ نظارت و كنترل بر سير تكنيك ندارد و معلوم نيست كه وجود بشر با آن به خطر نيفتد. اتفاقاً اشارة امام به چيزي است كه دانشگاه‎هاي غرب و شرق هم به آن نياز دارند زيرا اگر علم و تكنيك مهار نشود چشم انداز آيندة بشر روز به روز تيره و تار و ترسناكتر خواهد شد. علم زدگان مي‎گويند علم گناهي ندارد و خطري از ناحية آن متوجّه كسي نمي‎شود، اين ما هستيم كه علم را در راه خير و صلح و يا خرابي و فساد به كار مي‎بريم؛ اينها توصيه مي‎كنند كه علم از دست نا اهلان گرفته شود ولي نمي دانند و نمي‎گويند كه چگونه و از چه طريق مي‎توان علم را آزاد كرد. اصلاً مسئلة آيندة بشر با مصير و مآل علم و تكنولوژي به هم بسته است، بايد مشي آدمي نسبت به عالم و آدمي و مبداء عالم و آدم و نسبت كنوني او با علم و تكنيك تغيير كند. ما اين معني را گاهي بسيار ساده مي‎گيريم كه مثلاً فلان مي‎گويد تمام علوم بايد از روي مدل فيزيك رياضي ساخته شود. اين گفته اگر با توجّه به تمام لوازم آن گفته شده باشد يك جهان بيني فطري در باب عالم است. بر طبق اين گفته فلسفه و كلام و عرفان و... همه در ذيل صورتي از علم طبيعت قرار دارند. با اين نظر عالم به نحوي سامان مي يابد كه در آن تفكّر قدسي نمي‎تواند حاكم باشد، به عبارت ديگر فرق است ميان عالمي كه در آن موجود را به عنوان صنع پروردگار يا جلوة حق مي‎بيند يا آن را وسيله‎اي در دست بشر و مادة تصرف او مي‎انگارد. همچنين فرق است بين علمي كه غايت آن وصول به حقّ است و علمي كه به آدمي قدرت تصرّف در عالم مي‎دهد با علمي كه پاسدار وجود بشر است و علمي كه اگر مطلق انگاشته شود چه بسا كه بشر را به وسوسة دعواهاي خطرناك مبتلي سازد.
آن كه مي گويد علم به خودي خود عيبي ندارد و عيب از كساني است كه آن را به مكاري برند، در ظاهر حرف درستي است و همه كس آن را مي‎پسندند امّا نجات اين علم به صرف ملامت سوء استفاده كنندگان صورت نمي‎گيرد. اشخاصي كه به آرزو و رؤياي اين نجات اتكا مي‎كنند در واقع وضع فعلي عالم را تأييد مي‎كنند، در مقابل سخن امام كه مي‎فرمايد، علوم طبيعي بايد برگشت به توحيد كند. عصر زدگان مي‎گويند دين و معرفت و علم توحيد را بايد عصري كرد. اينها با اينكه نكته‎هاي بسيار خوب از تاريخ مي دانند و بعضي مقدّمات درست پيش مي‎آورند توجّه نمي‎كنند كه علم امروز را بدان در اختيار نااهلان نگذاشته اند و دانشمندان مردم فاسد و بدي نيستند بلكه اين روح و جان حاكم بر تمدّن است كه حاصل كار دانشمندان را در جهت خرابي و ظلم قرار مي‎دهد، وانگهي مگر دانشمندان چه قدرتي دارند كه علم و تكنيك را از راه كنوني بر گردانند؟ كساني كه در يك مجموعة پيچيده پژوهش گوشة كوچكي از كار را به دست دارند چه مي دانند كه بر پژوهش ايشان چه اثري مترتب خواهد شد؟ اينان تابع عصر خودند و بايد از آن آزاد شوند. اين آزادي در علم و تكنيك نيست و از بيرون مي‎آيد ولي اگر قرار شود با سوداي عصري كردن دين و معارف الهي و تفكر انسي تمام منافذ آرزو بسته شود نه فقط علم و تكنيك از دست نا اهلان خارج نمي شود بلكه وضع از اين هم بدتر مي‎شود و عالم و عالميان بيشتر احساس خفقان مي‎كنند. اين كه امام مي‎فرمايد اين علوم را بايد با توحيد مهار كرد منظورشان دخالت عرفان در مسائل علم نيست و كسي فرياد بر نياورد و بگويد كه اينها مي‎خواهند علم و فلسفه و عرفان رابا هم بياميزند و لازم نيست هزار ساعت حرف بزنند و مقالات بنويسند كه مسائل علم غير از مسائل فلسفه است ومسئلة علمي را با روش فلسفي نمي‎توان حل كرد.
[1] . و كاش اين سخن را به صراحت مي‎گفتند و در لفاف مسلّمات و مشهورات و شعر و حكايت و خطابه و مطالب مختلف درست و نادرست و علمي و فلسفي و ادبي نمي‎پيچيدند و دهها مطلب حق و درست و گفتني را وسيله توجيه عصر زدگي (تاريخ زدگي) قرار نمي‎دادند و از عالمي كه بشر از آن به ستوه آمده است دفاع نمي‎كردند.
@#@ اتفاقاً گرفتاري آن است كه صاحبان اين حرفها از عمق و مراتب علم مي‎گويند و دم از حفظ مراتب مي‎زنند امّا عاقبت همة علوم را در قالب متدولوژي مي‎ريزند كه خاصّ علوم رياضي، طبيعي و اجتماعي جديد است مخصوصاً توجه كنيم كه اصلاً كسي نگفته است كه مسئلة علمي را با روش فلسفه حل كنند، گفته اند علوم به توحيد غير از خلط مسائل و روشهاست. مدّعي باز مي‎گويد مگر عارف و فيلسوف و فقيه مي‎توانند در باب درستي و نادرستي احكام علوم حكم كنند و چرا دوباره مي‎خواهند به قرون وسطي باز گردند و علم را كنيز شريعت سازند. عارف و فيلسوف و فقيه در پژوهشهاي علمي دخالت نمي‎كنند و علم را هم نمي‎توان و نبايد دوباره كنيز فلسفه و علم كلام كرد و هر جا كسي در انديشه دخالت دادن فلسفه و علم كلام در مسائل فيزيك و روانشناسي باشد بايد به او تذّكر داد، و به اين جهت امام در همين سخنراني كه قسمتهائي از آن در صدر مقال قرار گرفت، فرموده‎اند: «اسلام نسبت به علوم نظر استقلالي ندارد» امّا جايگاه علم در هر عالمي متفاوت است و پيداست كه اسلام نمي‎پذيرد كه متدولوژي علوم طبيعي و اجتماعي و انساني علم اعلي باشد. و نيز بايد توجّه داشت اينكه كساني به نام فلسفة علم دانسته و ندانسته مي‎كوشند ملاك و ميزان اثبات پذيري و ابطال پذيري را (به نحو اعلام نشده) بر كلّ علم و دانائي تطبيق دهند، در حقيقت تسليم به اين امر است كه فيزيك رياضي جديد بالاترين علم است و متدولوژي آن ملاك و ميزان درستي يا اعتبار تمام احكام (امثال پوپر جون ‌سوفسطائي هستند و به هيچ نوع بيقيني اعتقاد ندارند به جاي اثبات طريق اشكال را پيشنهاد كرده‎اند)، نظر حضرت امام اين است كه اسلام در باب نسبت به مراتب علوم نظر دارد و كسي بهانه نگيرد كه اين به معني مداخله در علوم و اعمال غرض و نظر شخصي و گروهي و اعتقادي در آن است. در واقع مسئله‎اي است كه بشر در دورة جديد از تفريط قرون وسطي كه تمام علوم را كنيز علم كلام مي‎دانست و به جانب افراط افتاده و دين و معرفت و فلسفه را كنيز علم كرده و بر اينها خطّ بطلان يا بي اعتباري كشيده است.
بسياري از معالمي كه مخصوصاً در انگلستان و آمريكا به نام فلسفة علم تدريس مي‎شود در توجيه اين مطلب است كه چرا تمام مراتب علوم (گرچه آنها به مراتب قائل نيستند و احكام را اثبات پذير و اثبات نشدني يا ابطال پذير و ابطال ناپذير مي‎دانند)‌‌‌‌‌‌[1] بايد كنيز علم جديد و به تعبير حضرت امام قدّس سرّه، اين ورقة نازك وابستة فهم باشد.
با توجه به آنچه عرض شد اگر به جايگاه و مصير و مآل علم كاري نبايد داشت و اگر در علم، مراتب وجود دارد (لفظ مراتب را مي‎آورند امّا تمام كوشش‎شان اين است كه مراتب را نفي كنند) و تمام علوم را با ميزان علم جديد و متدولوژي آن بايد سنجيد و ديانت را هم بر طبق آن عصري بايد كرد انقلاب فرهنگي محدود به بعضي اقدامات و تدابير جزئي مي‎شود ولي آزمايش كرده‎ايم و ديده‎ايم كه اين تدابير به تنهائي كار ساز و كافي نيست. البته در دانشگاه اسلامي بايد استادان و دانشجويان مسلمان باشند، ولي مهمتر اين است كه تفكّر اسلامي بايد حاكم باشد. ما در اين ده پانزده سال اخير كساني را مي‎شناسيم كه مسلمانند، نماز مي‎خوانند و روزه مي‎گيرند و... امّا فكر و زبانشان، فكر و زبان فلسفه‎هاي ضدّ ديني است. از جود اين اشخاص، آن چه در جامعه اثر مي‎كند نماز خواندن و روزه گرفتنشان نيست بلكه فكر و زبان آنهاست. امام وقتي با تحجّر گرائي در افتادند و در دو سه سال اخير بيشتر همّ خود را صرف مقابله با آن كردند منظورشان صرفاً تحجّر گرائي در دين نبود، تحجّر گرائي در كار دنيا بدتر و خطرناكتر است. اكنون اگر ديني شدن تفكّر و سرايت تفكّر ديني در دانشگاه را تحجّر گرائي بخوانند در واقع گفته‎اند كه در، برهمان پاشنه‎اي بچرخد كه تا كنون مي‎چرخيده است يعني باز هم از غرب تقليد شود. من نمي‎گويم ـ و امام هم نمي‎فرمودند ـ كه ما علم غربي را نگيريم بلكه براي اينكه در علوم مجتهد بشويم بايد به مبادي آن برويم و در اصول آن تفكّر كنيم. در اين صورت و تنها در اين صورت است كه علم از دست سودا گران جان و شرف بيرون مي‎آيد و آيندة بشر كه افق آن بسيار تاريك مي‎نمايد نجات مي‎يابد.
عصر بايد ديني شود يا دين، عصري؟
انقلاب فرهنگي اسلامي يعني ديني كردن عصر. عصر ما بيش از هر زمان و دورة ديگر به ديانت و معرفت نياز دارد و اين حكم فطرت است كه بشر به خدا پناه ببرد (مدعيان عصري كردن دين نگران نباشند اگر تفكّر ديني قوّت گيرد تحجّر مي‎‌رود و لازم نيست براي رفع تحجّر فاسد به تحجّر افسد پناه ببرند).
تفكّر غالب بر تمدّن و فرهنگ غالب فعلي غير ديني و مستقّل از دين است. اين تفكرّ، دين و فلسفه و فرهنگ را در خود منحل مي‎سازد. عصري كردن دين هم قسمتي از طرح بسط و استيلاي تمدّن غربي است. اگر دين بايد عصري شود اولاً عصر چيست، و ثانياً اين عصر بيمار درمانده چگونه مي‎خواهد دين و معنويّت را راه ببرد؟ مسئلة انقلاب فرهنگي اين است كه آيا عصر بايد ديني شود يا دين بايد عصري شود. ديني شدن عصر به هيچ علمي لطمه نمي‎زند امّا عصري شدن دين، با توجّه به اينكه عصر ما به دورة ركود و تحجّر و انحطاط و فروريختگي رسيده است بي اثر كردن دين و سپردن آن به دست طوفاني است كه در پايان راه دنياداري برخاسته است. عصري كردن دين ـ كه گاهي مي‎پندارند همان رعايت مقتضيّات عصر است ـ يعني ميزان حقّ و باطل ديني را تابع چيزي بيرون از دين قرار دادن و دين را به «معرفت شناسي دين» تبديل كردن و بريدن رشتة اتّصال بشر با امر قدسي، اينها همه از مقتضيّات عالمي است كه دين را بالاي طاقچه گذاشته و فارغ از آن گذران مي‎كند. گرفتاري ما اين است كه روح غالب در عالم كنوني با تفكّر ديني (و نه با عادات) تضاد و ضديّت دارد و اثر اين روح است كه تربيت ديني را گهگاه كم اثر و بي اثر مي‎سازد تا بنياد تعليم و تربيت الهي و معنوي نشود، علم در خدمت مصالح بشر قرار نمي‎گيرد و كوششهاي شايسته ارباب حسن نيّت كه در رل پاكسازي و گزينش و اقداماتي از اين قبيل به عمل مي‎آيد به جائي نمي‎رسد.
سرشك از رخم پاك كردن چه حاصل علاجي بكن كز دلم خون نيايد
به نظر امام «خروج از فرهنگ بد آموز غربي و نفوذ و جايگزين شدن فرهنگ آموزندة اسلامي ملّي و انقلاب فرهنگي در تمام زمينه‎ها در سطح كشور آنچنان محتاج تلاش و با نفوذ عميق ريشه دار غرب مبارزه كرد...» (به نقل از فرمان امام خميني (ره) در مورد تأسيس شوراي عالي انقلاب فرهنگي)
بحث را به همين سخن امام ختم مي كنم.

[1] . اثبات شدني و ابطال ناپذير كه عبارت از مسائل فلسفي و كلامي و عرفاني و ديني باشد اعتبار ندارد و احكام ابطال پذير يا اثبات شدني از نوع احكام رياضي فيزيك و زيست شناسي و علوم اجتماعي است. پس در واقع آنچه در تفكّر ديني در مرتبة بالا قرار دارد در اين تقسيم بندي مرتبة نازل دارد.
دکتر رضا داوري - پيک هجران (ويژه نامه رسالت)، خرداد ماه 69، ص 60- 63
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :