امروز:
دوشنبه 4 ارديبهشت 1396
بازدید :
1292
بررسي تطبيقي حديث شيعه و اهل سنّت
انّ الدين عند اللّه الاسلام.(آل عمران/19)
لقد منّ اللّه علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من أنفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين.(آل عمران/164) وأنزلنا اليك الذكر لتبيّن للنّاس ما نزّل اليهم.(نحل/44)
در مقدمه بحث، لازم است كه چند مطلب را بيان كنيم و بعد درباره ارزش حديث و علم حديث در شريعت خاتم الانبيا و تاريخ حديث در دو مكتب (مكتب اهل بيت و مكتب خلفا) بحث كنيم. پيوند وحي و حديث
اسلام، نظامي است كه پروردگار عالم، متناسب با فطرت انسان و براي اينكه او را به درجه كمال انسانيّت خود برساند، تشريع فرموده و اين شريعت را از حضرت آدم- عليه السلام - تا نبي خاتم- صلي الله عليه و آله - به اندازه نيازمندي جوامع بشري نازل نموده است: بر حضرت آدم- عليه السلام -، «صحف» آدم را به اندازه نياز چند خانوار و «صحف» ادريس را بر حضرت ادريس- عليه السلام -، به اندازه حاجت يك آبادي كوچك و به همين ترتيب... تا زمان حضرت نوح- عليه السلام - كه مردم شهرنشين شدند، متناسب با نياز مردم شهرنشين (كه براي مثال، معاملات ربوي دارند). قرآن كريم درباره شريعت مي فرمايد: «شرع لكم من الدين ما وصّي به نوحا».[1] البته بين شرايع، اختلاف نيست و در چند آيه بعدش مي فرمايد: «وان من شيعته لابراهيم» [2]و به ما مي فرمايد: «فاتّبعوا ملّة ابراهيم حنيفا»[3]؛ به پيامبر- صلي الله عليه و آله - هم مي فرمايد: «واتّبع ملّة ابراهيم حنيفا»[4]. شرايع آسماني، تناقضي با هم نداشته، بلكه در تكامل بوده اند. در شريعت خاتم الانبيا، بعد از آنكه پيامبر- صلي الله عليه و آله - در روز غديرخم، علي- عليه السلام - را از جانب خدا به جانشيني تعيين كرد، آيه نازل شد: «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا».[5] مثل تكامل شريعت از حضرت آدم- عليه السلام - تا حضرت خاتم- صلي الله عليه و آله -، مثل علوم رياضي دبستان و دبيرستان و دانشگاه است. منتهي در شريعتهاي گذشته، همه شريعت در همان كتاب آسماني شان بوده است: چه صحف آدم- عليه السلام -، چه صحف ادريس- عليه السلام - و چه تورات موسي- عليه السلام - و... تمام پيامبران صاحب شريعت، وصي در شريعت داشته اند و من در جلد دوم كتاب «عقائد الاسلام من القرآن الكريم»، سلسله اوصيا را از زمان حضرت آدم- عليه السلام - تا زمان حضرت خاتم- صلي الله عليه و آله - آورده ام و تأكيد كرده ام كه هيچ پيامبري بي وصي نبوده است و تا وصي هر پيامبر صاحب شريعتي زنده بوده، كتاب آن شريعت هم سالم بوده است. وصي آدم، شيث- عليه السلام - معروف به هبة اللّه بوده است. وصي نوح، سام بود؛ وصي موسي، اليسع بود و وصي عيسي، شمعون. همين طور همه پيامبران، اوصيايي داشتند. اوصيا از خودشان شريعتي نداشتند. تا اوصياي انبياي صاحب شريعت در قيد حيات بوده اند، آن شريعت و آن كتاب آسماني، محفوظ بوده است. وصي پيامبر صاحب شريعت كه وفات مي كرد، آن كتاب آسماني، از سوي زورمندان آن امّت، دستخوش تحريف و كتمان مي شد. كساني كه خودشان را پيروان حضرت موسي بن عمران- عليه السلام - مي دانستند، تورات را تحريف مي كردند و آن قسمت از تورات را كه مخالف هواي نفسشان بود، تحريف يا كتمان مي كردند؛ در شريعت عيسي بن مريم- عليه السلام - هم همين طور. در كتابخانه دانشكده الهيات دانشگاه تهران، نسخه هايي از «تورات» و «انجيل» موجود است كه به ظهور پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله - بشارت داده اند. زورمندان، در هر شريعت، بدعتها و غلوهايي وارد مي كردند؛ چنان كه از قرآن كريم برمي آيد: «رهبانية ابتدعوها»[6]و «لاتغلوا في دينكم»[7]. در شريعت عيسي- عليه السلام - نبوده است كه عيسي ـ العياذ باللّه ـ پسر خداست.وقتي با يك شريعت چنين رفتار مي شد، تجديد شريعت،لازم مي آمد. شريعتي كه موسي بن عمران- عليه السلام - در «تورات» آورده بود، در زمان عيسي بن مريم- عليه السلام - ديگر نبود و ربوبيّت ربّ العالمين، اقتضا مي كرد تا با فرستادن پيامبر ديگري تجديد شريعت شود. البته شرايع، نه تنها تناقضي با هم نداشته اند، بلكه تكامل مي يافته اند؛ ولي تحريف مي شده اند؛ «يحرّفون» و «يكتمون» در قرآن هست. حكمت ربّ العالمين، مقتضي شد تا شريعت خاتم الانبيا تا ابد بماند، وگرنه انسانها كه تغيير فطرت نمي دهند. فطرت زورمندان اين امّت (خلفا وحكام و...) با فطرت زورمندان امّتهاي گذشته فرق نكرده است. اينها هم اگر مي توانستند، كتاب آسماني خاتم الانبيا را تغيير مي دادند و هرچه را مخالف هواي نفس آنها بود، تحريف يا كتمان مي كردند و آن وقت، قرآن از ارزشي كه الآن ما به آن ايمان داريم (و معتقديم همه اش از جانب خدا آمده) مي افتاد. لذا براي رسيدن شريعت خاتم الانبيا به امّت، دو گونه وحي نازل شده است: 1) وحي قرآني، 2) وحي بياني. وحي قرآني و وحي بياني
وحي قرآني، آن است كه همه الفاظش از خداست و آن، قرآن كريم است كه در آن، اصول شريعت اسلام آمده است. در قرآن كريم آمده است: «أقم الصلوة لدلوك الشمس الي غسق الليل».[8] همه مسلمانها نماز صبح را دو ركعت، نماز مغرب را سه ركعت، نماز ظهر و عصر و عشا را چهار ركعت به جا مي آورند. امّا كجاي قرآن آمده؟ آيا اجماع مسلمانهاست؟ اين را از كه گرفتيم؟ از پيامبر؟ پيامبر- صلي الله عليه و آله - از كجا گرفته؟ « ما ينطق عن الهوي ان هو الاّ وحي يوحي».[9] در قرآن،خطاب به پيامبر- صلي الله عليه و آله - آمده: «وأنزلنا اليك الذكر لتبيّن للنّاس ما نزّل اليهم».[10] آيات ديگر هم هست كه مخاطبش پيامبر- صلي الله عليه و آله - است و براي ما نيست: «كهيعص»، «الم»، «حم». وحيي بر پيامبر- صلي الله عليه و آله - نازل مي شد تا ايشان، آنچه را از اين قرآن و از اين ذكر حكيم براي ما مردم آمده، بيان كند. بيان آن حضرت مي شود حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله -. وحي دوم، وحي بياني، به همراه همان وحي اوّل مي آمده است. مثلا در روز غديرخم، همزمان با نزول آيه: «يا أيّها الرسول بلّغ ما أنزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته»[11] با وحي بياني آمده است: «يا أيّها الرسول بلّغ ما أنزل اليك في علي».[12] پس «في علي» حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - است. ركعات نماز هم همين طور است. اين منشأ حديث در شريعت خاتم الانبياست. منشأ حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله -، وحي خداست: «ما ينطق عن الهوي ان هو الاّ وحي يوحي»[13]. بالاتر از اين هم داريم: «لو تقوّل علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من أحد عنه حاجزين»[14]؛ يعني اگر پيامبر ما از خودش چيزي بگويد و به ما نسبت بدهد، مانعش خواهيم شد و رگ قلبش را خواهيم زد و كسي از شما هم نمي تواند جلوگيري كند. در اين وحي بياني كه بر پيامبر- صلي الله عليه و آله - نازل مي شده، آن اموري كه مخالف هواي نفس سياستمداران، زورمندان و خلفايي چون معاويه و يزيد بوده، آمده است. براي مثال، در قرآن آمده است: «والشجرة الملعونة في القرآن»[15] تفسيرها را بخوانيد، قاطبه مفسّران، حديث آورده اند كه شجره ملعونه، بني اميّه است. اگر در قرآن آمده بود كه شجره ملعونه همان بني اميّه است، آن يزيدي است كه ذرّيه پيامبر- صلي الله عليه و آله - را قتل عام كرد و دختران او را اسير كرد، آن يزيدي كه سه روز، اهل مدينه را بر سربازانش مباح كرد كه هرچه مي خواهند بكنند و در مسجد پيامبر- صلي الله عليه و آله - خون جاري شد، آن يزيدي كه رو به كعبه مي ايستاد و نماز مي خواند و بعد، لشكر او كعبه را به منجنيق مي بستند و مي گفت: «اجتمعت الطاعة والحرمة و غلبت الطاعة الحرمة... اينجا اطاعت از خليفه با حرمت خانه خدا تزاحم دارد؛ امّا اطاعت مقدّم است»، اگر در قرآن چيزهايي وجود داشت كه مخالف سياست و حكومت او بود، همان كار زورمندان سابق را مي كرد و قرآن دچار تحريف و كتمان مي شد. آيات قرآن را هتك مي كردند، تحريف مي كردند، كتمان مي كردند و قرآن، ديگر از حجيّت مي افتاد: «انّا نحن نزّلنا الذكر وانّا له لحافظون».[16] خداوند، اين كتاب آسماني را كه بايد تا ابد حجيّت داشته باشد، بدين وسيله حفظ كرد كه آنچه صراحتا مخالف هواي نفس زورمندان و خلفا بود، در اين قرآن نيامد؛ بلكه در حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - به امّت رسيد. ما بايد بفهميم مقام حديث در اين امّت چيست. در سوره تحريم، خطاب «و ان تظاهرا عليه» در «ان تتوبا الي اللّه فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه»[17] چه كسي است؟ اينجا كه خدا لشكر كشي مي كند: «فانّ اللّه هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين والملائكة»، صالح المؤمنين چه كسي است؟ در آخر همين سوره كه مي فرمايد: «قد ضرب اللّه مثلا للّذين كفروا امرأة نوح و امرأة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من اللّه»،[18] داستان چيست؟ عايشه و حفصه چه كرده بودند؟ من در كتاب «السقيفة»ام كه هنوز چاپ نشده، داستان آن را نوشته ام كه اين دو در خانه پيامبر- صلي الله عليه و آله - چه كرده بودند كه آياتي به اين شدّت نازل شد. ان شاء اللّه اگر «السقيفة» چاپ بشود، مي فهميد كه در خانه پيامبر- صلي الله عليه و آله - چه مي گذشته و آيا داستان رم دادن شتر پيامبر در واقعه عقبه به اين جاها ارتباط داشته، يا نه.
[1] . شوري، آيهٌ13.
[2] . صافّات، آيهٌ 83.
[3] . آل عمران، آيهٌ 95.
[4] . نساء، آيهٌ 125.
[5] . مائده، آيهٌ 3.
[6] . حديد، آيهٌ 27.
[7] . نساء، آيهٌ 171.
[8] . اسراء، آيهٌ 78.
[9] . نجم، آيهٌ 4.
[10] . نحل، آيهٌ44.
[11] . مائده، آيهٌ67.
[12] . بحارالأنوار، ج37، ص155و 189.
[13] . نجم، آيهٌ 4.
[14] . حاقّة، آيهٌ 44.
[15] . اسراء، آيهٌ 60.
[16] . حجر، آيه 9.
[17] . تحريم، آيهٌ4.
[18] . تحريم، آيهٌ10.
@#@ خدا كند من بتوانم اين كتاب را چاپ بكنم! مختصرا عرض مي كنم كه ابن حزم ـ كه از بزرگان علماي مكتب خلفاست ـ در «المحلّي»، جزو كساني كه شتر پيامبر- صلي الله عليه و آله - را رم دادند، نام ابوبكر و عمر و عثمان را مي برد. شيعه نگفته است؛ آنها گفته اند. داستانهايي بود كه اگر در قرآن مي آمد، نمي گذاشتند سالم بماند. پس خداوند، قرآن را حفظ كرد به اينكه شريعت خاتم الانبيا (به تعبير من) در دو وحي آمده است: وحي قرآني و وحي بياني. هر دو هم از نزد خداوند نازل شده است. حالا با اين بيان، بعضي از احاديث را هم مي توانيم بفهميم (كه مثلا منظور از اينكه نام علي ـ ع ـ در وحي بوده، چيست). مرحوم حاجي نوري كتابي دارد به نام: «فصل الخطاب في تحريف كتاب رب الأرباب». احسان ظهير هم كتابي نوشته به نام: «الشيعة والقرآن». حاجي نوري در باب يازدهم كتابش، آنچه روايت در مكتب خلفا بوده است كه از آنها مي توانسته استفاده كند كه قرآن تحريف شده، آورده و در باب دوازدهم، چنين روايتهايي را از مكتب اهل بيت- عليهم السلام - آورده است. احسان ظهير در كتاب «الشيعة والقرآن»، فقط روايتهايي را كه حاجي نوري از مكتب اهل بيت- عليهم السلام - آورده، ذكر كرده است. مهمترين سبب كشتار شيعيان پاكستان به دست وهّابي هاي اين كشور تا به امروز، اين دو كتاب است. من سه جلد كتاب در جواب حاجي نوري و احسان ظهير نوشتم كه جلد اوّلش «الشيعة والقرآن» است. جلد دومش كه به نام «بحوث تمهيدية» است، بيان اصطلاحات قرآني است كه امروزه از دست ما رفته و تا آن اصطلاحات را نفهميم، روايتي را كه آن اصطلاحات را دارد، نمي فهميم. در اين جلد، تمام احاديثي را كه در مكتب خلفا درباره قرآن آمده، در هشتصد صفحه بررسي كرده ام. جلد سومش هم تمام شده كه چاپ نشده است؛ در اين جلد، تمام رواياتي را كه حاجي نوري از مكتب اهل بيت- عليهم السلام - آورده و به آنها استناد كرده كه قرآن تحريف و كم و زياد شده، از لحاظ متن و سند بررسي كرده ام و به توفيق الهي ثابت كرده ام كه سندش چيست و متنش چيست. ان شاء اللّه چاپ مي شود و مي بينيد كه قسمتي از مشكل، به دليل نفهميدن روايت است و قسمت ديگري به خاطر اشكال در قرائت حديث. پس شريعت اسلام با دو وحي نازل مي شده است: وحي قرآني و وحي بياني كه با وحي قرآني تنها، ما به شرايع اسلامي (همچون نماز،روزه و حج) نمي توانيم برسيم.اين، فرق بين شريعت خاتم الانبيا و ساير شرايع است؛ چرا كه در ساير شرايع، همه شريعت در كتاب آسماني شان بوده (و كتاب آسماني آنها تحريف شده). در شريعت اسلام ـ چون بنا بوده تا ابد بماند ـ اصول شريعت در كتاب آسماني و وحي قرآني است و شرح و بيانش در حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - است. سرگذشت حديث پيامبر
حالا ببينيم با حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - چه كردند. آيا آن كارهايي كه زورمندان امّتهاي گذشته با اصل كتاب آسماني خود مي كردند، در اين امّت هم زورمداران ( يعني خلفايي كه حديث مخالف با هواي نفسشان را تحمّل نمي كردند)،با حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - كرده اند؟ اگر بخواهم شواهد همه مصادر را بگويم، وقت مي گيرد. در «مسند» احمد، در «سنن» دارمي و بعضي كتابهاي ديگر هست كه عبداللّه بن عمرو بن عاص مي گويد قريش (يعني مهاجران) به من گفتند: «تكتب كلّما تسمعه من رسول اللّه و رسول اللّه بشر يتكلّم بالغضب والرضا؟...[1] آيا شما هر چه از پيامبر- صلي الله عليه و آله - مي شنويد، مي نويسيد، در حالي كه پيامبر- صلي الله عليه و آله - هم بشري است مانند همه افراد بشر و در حال غضب يا در حال رضا، حرفي مي زند؟». يعني پيامبر، يك جايي از ابوذر خوشش آمده، مي گويد: «ما أظلت الخضراء ولا أقلّت الغبراء من ذي لهجة أصدق من أبي ذر»[2]؛ يك جا هم از عمّار خوشش آمده، فرموده: «عمّار مع الحق»[3]؛ در يك قضيّه اي هم از حكم بن ابي العاص بدش آمده، لعنش كرده! آن وقت، اين چه كاري است كه شما همه اينها را مي نويسي؟!(پس قريش در زمان پيامبرـ ص ـ هم ديگران را از نوشتن حديث ايشان، نهي مي كردند).[4] عبداللّه بن عمرو بن عاص مي گويد:اعتراض قريش را نوشتم و از پيامبر- صلي الله عليه و آله - پرسيدم. فرمود: «ا كتب فوالذي نفسي بيده ما خرج من في الاّ حقّ».[5] پس منع نشر حديث از زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله - شروع شده است. پيامبر- صلي الله عليه و آله - در مرض وفاتش گفت: «ائتوني بدوات و قرطاس أكتب لكم كتابا لن تضلّوا بعده».[6] واقعا عجيب است. براي هيچ پيامبري اين پيشآمد، روي نداده است. عمر در آنجا شعاري داد كه 133سال، اين شعار ماند: «حسبنا كتاب اللّه»![7] پس از خواهش پيامبر، بين صحابه، سر و صدا شد. خواستند بروند قلم و دوات بياورند. عمر ديد الآن مي آورند و نوشته مي شود؛ گفت: «انّ الرجل ليهجر».[8] اين، جنگ با حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - است. گفتند: برويم بياوريم. پيامبر- صلي الله عليه و آله - فرمود: «أو بعد ماذا؟...پس از چنين حرف و حديثي؟». كسي كه در روي پيامبر- صلي الله عليه و آله - بگويد: «او هذيان مي گويد»، بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله - هم مي تواند سه چهارتا از آن شهود كذايي بياورد تا شهادت بدهند كه پيامبر- صلي الله عليه و آله - در حال احتضار، هذيان مي گفته و چنان چيزي نگفته و ننوشته است. اين بود كه رسول خدا فرمود: «قوموا عنّي لاينبغي عند نبي التنازع».[9] بعد از پيامبر- صلي الله عليه و آله - واقعا درد آور است. در احوال ابي بكر در «تذكرة الحفّاظ» ذهبي هست كه بعد از اينكه با ابوبكر بيعت شد، گفت: «لاتحدّثوا عن رسول الله و اذا سئلتم عنه، قولوا بيننا وبينكم كتاب الله، أحلّوا ما أحلّ وحرّموا ماحرّم».[10] اين، سياست مكتب خلفاست. حق هم داشتند اين طور بگويند. اگر احاديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - بود، آنها ديگر نمي توانستند خلافت كنند. بايد جلوگيري مي كردند. نكته اي كه ناگفته ماند، اينكه پيامبر- صلي الله عليه و آله - هر آيه اي كه نازل مي شد، به هر كس آن را تبليغ مي كرد، بياني را هم كه از جانب خدا بر او وحي شده بود، براي وي مي گفت؛ تبليغ كامل مي كرد. تبليغ پيامبر خاتم، ناقص نبود. اگر مي فرمود: «أقم الصلاة لدلوك الشمس»،[11] اين با وحي غير بياني آمده بود. در كنار اين وحي، جبرئيل گفته بود كه طريقه وضو گرفتن، چنين است و طريقه نماز، چنين. اين از چيزهاي مهمّي است كه بيان مي كنم و گره هايي را در شناخت حديث، باز مي كند. ابن مسعود مي گويد: «هفتاد سوره از دهان پيامبر- صلي الله عليه و آله - فرا گرفتم». مثلا وقتي آيه نازل مي شد كه: «والشجرة الملعونة»، پيامبر به او مي فرمود كه اينها بني اميّه هستند. بدين گونه، مصاحف صحابه، با بياني كه از پيامبر- صلي الله عليه و آله - در تفسير قرآن شنيده بودند، نوشته مي شد. ابن مسعود، آنچه از اين بيانها شنيده بود، نوشته بود و آن يكي ديگر، مصحف ديگري و... دقيقا يادم نيست. شايد در «مسند أحمد» آمده كه پيامبر- صلي الله عليه و آله - در مسجد، «كان يعلّمنا عشر آيات، عشر آيات»؛ يعني پيامبر- صلي الله عليه و آله - ده آيه ده آيه به ما تعليم مي كرد، «حتّي نعلم فيها من العلم والعمل».[12] مثلا اگر از داستان پيامبران ذكري گذشته بود، داستان آن پيامبر را مي گفت؛ يا اگر آيه مربوط به قيامت بود، اين را كه روز قيامت چگونه است، بيان مي فرمود. اگر درباره احكامي مانند وضو و نماز و تيمّم بود، عمل را ياد مي داد. پس پيامبر - صلي الله عليه و آله - هيچ آيه قرآني را تبليغ نفرموده، مگر آنكه وحي بياني هم با آن بوده است و همراه آن به امّت،ابلاغ شده است. وحي بياني، همان حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - براي ماست. اين وحي هاي بياني پيامبر- صلي الله عليه و آله -، مخالف با سياست خلفا بوده است. به عنوان نمونه، در باب آيه «يا أيها الذين آمنوا لاترفعوا أصواتكم فوق صوت النبي» در «صحيح بخاري» آمده است كه منظور، ابوبكر و عمر بودند.[13] خوب، اين با سياست خلفا درست درنمي آيد؛ يكي دوتا هم نيست. پيامبر- صلي الله عليه و آله -، دو نوشته قرآني داشت: يكي آنچه كه هر كسي مي شنيد و همه صحابه مي نوشتند؛ ديگري آنچه بر پيامبر- صلي الله عليه و آله - نازل مي شد و آن حضرت هر يك از صحابه كاتب را كه در دسترس بودند، مي طلبيد و آن وحي قرآني و وحي بياني (هر دو) را در هرچه كه داشتند، مي نوشتند. من تا 28 كاتب وحي در تاريخ نبي اكرم ديده ام؛ نه اينكه اينها كتّاب النبي باشند. كاتب پيامبر- صلي الله عليه و آله - غير از علي- عليه السلام - كسي نبوده است. بلكه اينها كساني بودند كه پيامبر- صلي الله عليه و آله - آنها را براي نوشتن وحي مي طلبيد و هر كدام از آنها آنجا حاضر بود، براي رسول خدا مي نوشت. وحي الهي، گاهي روي تخته يا كاغذ نوشته مي شد؛ گاهي روي پوست؛ گاهي روي كتف گوسفند و گاو و شتر . اين نوشته ها در خانه پيامبر- صلي الله عليه و آله - بود. پيامبر- صلي الله عليه و آله - به علي- عليه السلام - وصيّت كرد كه وقتي از كفن و دفن من فارغ شدي، اينها را جمع آوري كن. جمع كردن اينها هم اين طور بود كه حضرت امير- عليه السلام - تخته ها و پوستها را سوراخ مي كرد و از ميانشان نخ مي دوانيد.
[1] . سنن أبي داوود، ج2، ص176؛ مستدرك الحاكم، ج1، ص106.
[2] . مسند أحمد، ج5، ص197؛ مستدرك الحاكم، ج3، ص342 و344.
[3] . كنز العمّال، ج13، ص539.
[4] . براي اطلاع بيشتر: علوم حديث، ش5، ص8 (مقالهٌ «منع تدوين حديث»، محمد علي مهدوي راد).
[5] . سنن أبي داوود، ج2، ص176؛ مستدرك الحاكم، ج1، ص106.
[6] . صحيح مسلم، ج5، ص76؛ صحيح البخاري، ج1، ص54؛ مسند أحمد، ج1، ص355.
[7] . صحيح البخاري، ج7، ص9.
[8] . با تفاوتهايي در الفاظ: صحيح البخاري، ج4، ص31؛ صحيح مسلم، ج2، ص16؛ مسند أحمد، ج1، ص355؛ تاريخ الطبري، ج3، ص193؛ كامل ابن أثير، ج2، ص320.
[9] . صحيح البخاري، ج1، ص37 و براي اطلاع بيشتر بر منابع: المراجعات، تحقيق حسين الراضي، تتمّة.
[10] . تذكرة الحفاظ، ج1، ص5.
[11] . اسراء، آيهٌ 78.
[12] . مسند أحمد، ج5، ص410؛ تفسير الطبري، ج1، ص27؛ كنزالعمّال، ج2، ص346؛ بحارالأنوار، ج92، ص106. براي اطّلاع بيشتر، ر.ك: القرآن الكريم و روايات المدرستين، السيدمرتضي العسكري، شركة التوحيد للنشر، تهران، ج1، ص157.
[13] . صحيح البخاري، طبع البغا، ج4، ح4109و ج6، ح6872 در شأن نزول اين آيه(حجرات/ 2).
@#@ ايشان اين كار را از صبح چهارشنبه شروع كرد (چون تجهيز پيامبر اكرم تا شب چهارشنبه طول كشيد) و صبح جمعه به اتمام رساند. سپس با كمك قنبر، اين مصحفي را كه در آن، تمام قرآن و تمام وحي بياني بود، به مسجد پيامبر- صلي الله عليه و آله - برد. با در دسترس بودن چنين مصحفي ديگر امكان نداشت ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و... خليفه بشوند. خلفا رو به روي اميرالمؤمنين ايستادند وگفتند: «ما قرآن گرد آورده تو را لازم نداريم. ما قرآن داريم». راست هم مي گفتند و قرآن(وحي قرآني) را داشتند. حضرت فرمود: «ديگر اين قرآن را نمي بينيد» و آن قرآن، الآن نزد حجة بن الحسن(عج) است و اين، همان كتابي است كه در احاديث آمده است وقتي حضرت حجّت ظاهر مي شود، مي دهد تا اصحابش ـ كه ايراني اند ـ آن را در مسجد كوفه درس بدهند. ما مي بينيم از شيخ طوسي تا امروز، علما و فقهاي نجف، ايراني بوده اند. كتاب جديدي كه روايات ما مي گويند حضرت حجّت(عج) مي آورد، اين است. حال ببينيم كه با حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - چه كردند. ابوبكر دستور داد تا قرآن را مجرّد از وحي بياني بنويسند. اين جمع آوري، در زمان ابوبكر شروع شد و در زمان عمر، تمام شد. عمر، آن قرآن را نزد حفصه گذاشت و شروع كرد به منع كردن از نشر حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله -. عمر با حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - چه كرد؟ اوّلا از روايت حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - منع كرد. به عنوان مثال، سه نفر در خارج مدينه، حديث روايت مي كردند. آنها را به مدينه آورد و حبس كرد و اجازه نداد از مدينه خارج شوند. در شرح احوال عمر در «تاريخ طبري» آمده و در مقدمه «سنن» ابن ماجه هم آمده كه قرّة بن كعب مي گويد عمر، ما را براي امارت كوفه تعيين كرد و با ما تا بيرون مدينه آمد. گفت: «مي دانيد براي چه شما را بدرقه كردم؟». گفتيم: «براي اينكه ما صحابي پيغمبريم». گفت: «وان مع ذلك لحاجة الي قرية لهم دوي بالقرآن كدوي النحل لاتشغلوهم بحديث رسول اللّه».[1] نوشته اند كه از قرّه درباره حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - مي پرسيدند. مي گفت: «عمر، نهيمان كرده است». اين نهي كردن تا به حدّي رسيد كه (من در جلد اوّل و دوم «معالم المدرستين» نوشته ام و در سيره عمر بن خطاب در «تاريخ طبري» هم آمده) ابوموسي اشعري مي گويد: عمر، هر كسي را كه به عنوان والي به جايي مي فرستاد، همراه او تا بيرون مدينه مي رفت و به او سفارش مي كرد كه مبادا از پيامبر- صلي الله عليه و آله -، حديث روايت كند! ثانيا منع كرد كه كسي تفسير قرآن بپرسد. فقط به چند نفري در مدينه اجازه داد تا حديث روايت كنند. اين چند نفر، عبارت بودند از: ام المؤمنين عايشه (كه من در جلد دوم «أحاديث أمّ المؤمنين عائشة» ثابت كرده ام كسي در تاريخ اسلام به قدر او بر پيامبر خدا دروغ نبسته است) و كعب الاحبار يهودي (كه وقتي بيت المقدس فتح شد، مي خواست به آنجا برود. عمر، او را در مدينه نگه داشت و سخنران رسمي دربار خلافت شد). چند نفر ديگر هم بودند كه به آنها اجازه داده بود و حديث روايت مي كردند. ساير صحابيان را از نقل حديث پيامبر، ممنوع كرده بود. تميم داري كه از راهبان نصارا بود، سخنگوي رسمي قبل از نماز جمعه شان بود. اينها حديث روايت مي كردند و كس ديگري در زمان عمر، حق حديث روايت كردن نداشت. ثالثا تفسير قرآن را هم منع كرده بود. اين داستاني كه مي آورم، در چند كتاب اهل سنّت هست و من در «معالم المدرستين» ذكر كرده ام.كسي به نام صبيغ بن عسل تميمي از اشراف قبيله تميم بود كه در اسكندريه قرآن تفسير مي كرد و از اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله - كه در آنجا بودند، تفسير قرآن مي پرسيد. عمرو عاص، عمر را خبر كرد. عمر گفت: «او را نزد من بفرستيد». عمر، او را نشاند و با عذق (خوشه خرمايي كه خرمايش را كنده باشند) كه نزدش بود، آن قدر به سر او زد كه وقتي بلند شد، خون از دامن پيراهن عربي اش به زمين مي چكيد. براي بار دوم هم عمر، او را طلبيد. اين دفعه او را روي زمين خوابانيد؛ صد تازيانه به پشت او زد كه وقتي بلند شد، از پشتش خون جاري شده بود. دفعه سوم كه او را آوردند، گفت: «يا أميرالمؤمنين! ان كنت قاتلي فقتلا جميلا؛[2] مي خواهي مرا بكشي، خوب، آرام بكش»! عمر، او را به بصره، نزد ابوموسي اشعري فرستاد و منع كرد كه كسي با او حرف بزند. به مسجد كه وارد مي شد، از گردش پراكنده مي شدند. آنجايي كه در مسجد مي ايستاد، كسي پهلوي او نمي ايستاد. بعد آمد نزد ابوموسي و شكايت كرد. ابوموسي وساطت كرد و آزاد شد. سند اين مطالب را از مكتب خلفا در كتابم آورده ام. پس اين چنين از نشر حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - جلوگيري كردند. از اين بالاتر هم هست.... در شرح احوال قاسم بن محمد بن ابي بكر در «طبقات» ابن سعد داريم كه عمر، بالاي منبر، اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله - را قسم داد كه هر كه حديث از پيامبر- صلي الله عليه و آله - نوشته، بياورد. خوب، اصحاب نمي دانستند كه چه كار مي خواهد بكند. از صحابه، هر كه حديث از پيامبر- صلي الله عليه و آله - نوشته بود، آورد. وقتي آوردند، همه را در آتش سوزانيد.[3] پس احاديث پيامبراكرم به اين صورت جمع شد كه از حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله -، آنهايي ماند كه عايشه و تميم داري و كعب الاحبار، شفاها روايت مي كردند. به ابن عباس هم اجازه داده بودند. البته برايش معيّن كرده بودند چه حرفهايي بزند؛ غير از تفسير آياتي كه درباره جهنم و بهشت و اينها بود، چيز ديگري نمي گفت. اين، رفتار عمر بود با احاديث مكتوب. ديگر چيزي از احاديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - نمانده بود، مگر آنهايي كه نزد صحابه، در مصاحف (يعني قرآنهاي با تفسير) بود. در باره جمع آوري قرآن در جلد دوم «القرآن الكريم و روايات المدرستين» نوشته ام كه عمر، قرآني ديد كه در حاشيه اش بيان پيامبر- صلي الله عليه و آله - است؛ آنجا را با قيچي بريد؛ حديث پيامبر(وحي بياني) را جدا كرد كه نماند. عمر كه مرد، عثمان، آن قرآن بي وحي بياني (قرآن جمع آوري شده بي تفسير) را از حفصه گرفت و دستور داد هفت نسخه از روي آن نوشتند و شش نسخه از آن را به مكه، يمن، دمشق، حمص، كوفه و بصره فرستاد. يك نسخه را هم در خود مدينه نگاه داشت. قرآني را كه آوردند (نسخه حفصه)، غلط املايي داشت. عثمان گفت: «فيه لحن ستقيمه العرب بألسنتها».[4] معناي اين جمله، درست فهميده نشده است.لحن، يعني غلط املايي. مسلمانها آن غلطهاي املايي را هم تا امروز نگاه داشته اند. اين قرآني كه امروز بين مسلمانها هست، همان قرآني است كه عثمان استنساخ كرده است. اين كه گفته اند عثمان قرآن را جمع كرده، من ثابت كرده ام كه اشتباه است. قرآن در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله - با وحي جبرئيل جمع شده است: «إنّ علينا جمعه و قرآنه... ثم إنّ علينا بيانه».[5] اوّلين بار، قرآن را خدا در سينه پيامبر- صلي الله عليه و آله - جمع كرد و هر سال، ماه رمضان، جبرئيل با پيامبر- صلي الله عليه و آله - قرآني را كه نازل شده بود، مقابله مي كردند ودر سال وفات پيامبر- صلي الله عليه و آله -، دو بار مقابله شده است. قرآن را در زمان خود پيامبر- صلي الله عليه و آله -، دهها و بلكه صدها صحابي نوشته بودند و هزارها نفر حفظ كرده بودند و هيچ كم و زياد نشده است. چيزي كه هست، حديث ( يعني تفسير بياني) را حذف كردند و اين قرآني كه در دست ماست، از زمان عثمان نوشته شده است؛ نه اين كه عثمان قرآن را جمع كرده باشد.قرآن را پيامبر- صلي الله عليه و آله - و ابوبكر و عمر هم جمع نكردند؛ خدا جمع كرده است. اين روايتها (كه جمع را به ديگران نسبت مي دهند)، همه دروغ است و من ثابت كرده ام. جلد دوم «القرآن الكريم و روايات المدرستين» را بخوانيد (باب «جمع القرآن»)، مثلا اينكه «انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت»[6] در آيات «نساء النبي» آمده است، حكمتي دارد كه الآن مجال نيست كه من بگويم چرا اين آيه بايد در اينجا بيايد؛ به دستور خدا آمده است. يك آيه قرآن، جا به جا نشده و يك كلمه قرآن، تغيير پيدا نكرده است.روايات تحريف را هم بايد بگويم يا اصلا صحّت ندارند يا معناي آنها را نفهميده ايم. جا به جا شدن يك كلمه قرآن، مانند اين است كه بگوييم چشم را مي شود به جاي گوش گذاشت؛ امكان ندارد؛ معنا تغيير مي كند. سوره هاي قرآني وزن دارند. من وزنشان را درك كرده ام؛ ولي نمي توانم بيان كنم. سوره هاي قرآن، مثل شعردر دوره قبل از خليل بن احمد هستند؛ وزن دارند؛ امّا هنوز مردم به درستي نمي دانند و يا درك نمي كنند. يك كلمه قرآن، كم و زياد يا پس و پيش نشده است. هر كلمه در جايگاه خودش بين ساير كلمات قرار گرفته و با ديگر كلمات و با كلّ آيه و سوره، هماهنگ است. بنابراين، احاديث را جمع كردند و سوزانيدند و قرآن تنها شد. فقط يك نفر مصحفش را نداد و او عبداللّه بن مسعود بود. در زمان عثمان هم جمع آوري مصاحف، شدت پيدا كرد. صحابياني كه عليه عثمان قيام كرده بودند، از قرآن استفاده مي كردند. عبداللّه بن مسعود كه قاري قرآن بود، در كوفه با وليد (والي آنجا) با هم اختلاف داشتند. ابن مسعود، آيه: «إن جاءكم فاسق بنبأ.
[1] . مستدرك الحاكم، ج1، ص102.
[2] . الدر المنثور، ج2، ص7.
[3] . طبقات ابن سعد، ج5، ص140.
[4] . الدرّ المنثور، ج2، ص246.
[5] . قيامت، آيات 17 و 19.
[6] . احزاب، آيهٌ 33.
@#@..»[1] را مي خواند و مي گفت كه اين آيه درباره وليد نازل شده است. لذا عثمان، مصاحف صحابه را گرفت و همه را سوزانيد، مگر ابن مسعود كه مصحفش را نداد و چه ها كه بر سرش نيامد! اين قرآني كه نزد ماست، همان قرآني است كه بر پيامبرخاتم نازل شده و هيچ كم و زياد و جا به جايي (در كلمات) ندارد. فقط كاري كه كردند، وحي بياني را از آن جدا كردند و بعد، كتابت حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - را هم منع كردند. فقط در زمان خلافت ظاهري اميرالمؤمنين (سالهاي 36ـ40هجري) و زمان عمر بن عبدالعزيز (سالهاي 99 و 100 هجري) كتابت حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - مجاز بود. بعد كه عمر بن عبدالعزيز را هم خود بني اميّه سم دادند و كشتند، دوباره نوشتن حديث ممنوع شد، تا سال 143هجري. در «تاريخ الخلفا»ي سيوطي (در احوال ابوجعفر منصور) و در «تاريخ الاسلام» ذهبي آمده است كه اجازه نوشتن حديث، در عصر منصور داده شد. سيره و حديث و تفسير و... از آن زمان نوشته شد. پس احاديث رسول خدا به مدت 130سال، سينه به سينه نقل شده است. حديث پيامبر در خلافت علي- عليه السلام - و معاويه
حضرت امير- عليه السلام - دو كار كرد: يك خدمت قرآني كرد كه علم نحو را براي حفظ قرآن وضع كرد. كار ديگر حضرت امير- عليه السلام - اين بود كه به هشتصد صحابي دستور داد كه حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله - را روايت كنند و اين احاديث صحيحي كه در «صحيح» بخاري و مسلم و جاهاي ديگر هست، از زمان حضرت امير- عليه السلام - است. مثلا در «صحيح» بخاري آمده كه پيامبر- صلي الله عليه و آله - به علي- عليه السلام - گفت: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسي الاّ أنه لا نبي بعدي».[2] معاويه كه حاكميّت پيدا كرد، ديد معارف اسلام و فضاي عالم اسلام، عليه اوست و احاديث در بيان فضيلت حضرت امير- عليه السلام - زياد منتشر شده است. لذا دستور داد كه هيچ حديثي درباره ابوتراب علي- عليه السلام - و فرزندانش نقل نشود. حالا چه كار كردند؟ يك نمونه از تناقضهاي پديد آمده در حديث را بيان مي كنم(و براي مطالعه نمونه هاي بيشتر به جلد اوّل كتاب من: «أحاديث أمّ المؤمنين عائشة» و ترجمه اش: «نقش عايشه در تاريخ اسلام» مراجعه كنيد). در روايات مكتب خلفا در «تفسير طبري» و «تاريخ طبري» هست كه وقتي «وأنذر عشيرتك الأقربين»[3] نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله - دستور داد بني عبدالمطّلب آمدند و به ايشان فرمود: «أيّكم يؤازرني علي هذا الأمر فيكون خليفتي و وصيي و وزيري؟». هيچ كس قبول نكرد. علي- عليه السلام - كه آن موقع نوجوان بود، گفت: «أنا يا رسول اللّه». حضرت، او را بلند كرد و فرمود: «هذا أخي و خليفتي و وصيّي و وارثي فيكم من بعدي فاسمعوا له وأطيعوه». بني عبدالمطّلب بلند شدند و رفتند و ابوطالب را مسخره كردند كه: «ان ابن أخيك يأمرك أن تطيع ابنك». ابو هريره مي گويد كه وقتي آيه «وأنذر عشيرتك الأقربين» نازل شد، پيامبر- صلي الله عليه و آله - بر كوه صفا بالا رفت و فرمود: «يا بني عبدمناف! يا بني عبدالمطّلب! يا صفية بنت عبدالمطّلب! يا فاطمة بنت محمد! يا عائشة بنت أبي بكر! اني لا أملك لكم من اللّه شيئا».[4] ابوهريره در سال فتح خيبر با كشتي كه جعفر بن ابي طالب و ياران او را را از حبشه آورد، به يمن و از آنجا به مدينه آمده بود. اينها در فتح خيبر به سپاه اسلام رسيدند كه پيامبر- صلي الله عليه و آله - هم از اخماس خيبر به آنها داد. ابو هريره در زمان نزول «و أنذر عشيرتك الأقربين»، كجا بود كه اين قضيه را روايت بكند؟ حضرت زهرا(س) در سال پنجم بعثت به دنيا آمده است. اين آيه در سال سوم بعثت نازل شده است. در اين سال، حضرت زهرا(س) و عايشه به دنيا نيامده بودند. امام جعفر صادق- عليه السلام - مي فرمايد: «كذب علي رسول اللّه رجلان وامرأة» و در جاي ديگر، حضرت، اسم مي آورد: ابوهريره و انس بن مالك و «امرأة» (كه روشن است)[5]. اين سه تا را در نظر داشته باشيد. خرابكاري كه اين سه نفر در حديث پيامبر كردند،كسي نكرده است (ر.ك: الكافي، ج3، ص342؛ التهذيب، ج2، ص321). اين احاديث دروغي كه امروز داريم، بيشتر در زمان معاويه وضع شده است. اين مختصري بود از تاريخ روايت حديث در مكتب خلفا.
حديث پيامبر در مكتب اهل بيت- عليهم السلام - امّا در مكتب اهل بيت- عليهم السلام -، اولا ما يك «جامعه» داشتيم كه وصفش در «معالم المدرستين» آمده است. آنچه بر پيامبر- صلي الله عليه و آله - وحي مي شد، آخر شب، علي- عليه السلام - نزد ايشان مي آمد و پيامبر- صلي الله عليه و آله - بر او املا مي كرد. به او فرمود: «بنويس!». عرض كرد: «آيا مي ترسيد كه فراموش كنم؟». فرمود: «نه، نمي ترسم؛ چون از خدا خواسته ام كه تو چيزي را فراموش نكني؛ امّا براي شريكان خودت بنويس». عرض كرد: «شريكان من چه كساني اند؟». حضرت- صلي الله عليه و آله - به امام حسن- عليه السلام - ـ كه طفل كوچكي بود ـ اشاره كرد و فرمود: «اين فرزندت، اولين آنهاست». سپس به امام حسين- عليه السلام - ـ كه اوهم طفل بود ـ اشاره كرد و فرمود: «دومي آنها اين فرزند است و نه تن از نسل او».[6] حضرت امير- عليه السلام - نيز اسامي آنها را ـ كه پيامبر اكرم املا كرد ـ روي پوست شتر نوشت. حضرت علي- عليه السلام - آنچه را به حضرت رسول- صلي الله عليه و آله - وحي مي شد، در «جامعه» مي نوشت. گفته اند «جامعه» هفتاد ذراع بوده و هفده نفر از صحابه ائمه- عليهم السلام - تا حضرت رضا- عليه السلام - آن را ديده اند. ائمه- عليهم السلام - از «جامعه» و از مصحف علي (آن قرآني كه وحي بياني هم داشت و نزدشان بود)،[7] براي اصحابشان روايت مي كردند و اصحاب مي نوشتند، تا وقتي شد: «اصول چهارصدگانه» و شايد بعدا بيشتر هم شد. اصلها كتابهاي بسيار كوچكي بوده اند. دو تاي آنها الآن در دانشگاه تهران به نام «اصل عصفري» وجود دارد. پيشنهاد مي كنم كه سعي كنيد در كار حديث، اين «اصول اربع مأة» را يكي يكي تحقيق كنيد و ببينيد كجا رفته است. بزرگترين خدمت، اين است. البته بايد «كافي» و «استبصار» و «تهذيب» و... را هم تحقيق كرد و آن هم مهم است. اوّلين كسي كه اصول اربع مأة را جمع آوري كرده، شيخ كليني(م359ق) است كه چند اصل را در «كافي» گرد آورده است.كليني، بيست سال از اين شهر به آن شهر، از اين ده به آن ده، از نيشابور تا بغداد رفته است و آنچه به دستش رسيده، جمع كرده است. دومين كسي كه اصول را جمع كرده و خوب هم جمع كرده، شيخ صدوق است (كه گويا متوفّاي سال 383قمري است). ايشان بيش از دويست جلد كتاب دارد. بعد از ايشان هم شيخ طوسي(م460ق) است كه در «استبصار» و «تهذيب» جمع كرده است. مطلب مهم، اين است كه علماي ما از زمان شيخ صدوق، با حديث، دو گونه رفتار مي كردند. يك رفتار خاصّي با احاديث فقهي داشتند. شيخ صدوق در بيش از دويست جلد كتابش از كساني روايت كرده است كه در «من لايحضره الفقيه» از آنهاروايت نمي كند. شيخ طوسي در «تبيان» خود از كساني چون عايشه و عبداللّه بن زبير روايت مي كند كه از آنها در «استبصار» و «تهذيب»، روايت نمي كند. فقهاي ما ـ رضوان اللّه تعالي عليهم ـ و بويژه آخرينشان: آية اللّه بروجردي و آية اللّه خويي، در احاديث فقهي، سندا و متنا تحقيقاتي كرده اند كه بشر، بيش از آن نمي تواند بكند و من با بحث علمي اثبات كرده ام كه اگر كسي بخواهد به احكام اسلامي (كه پيامبر اكرم آورده) برسد، جز آنكه به كتب فقهاي شيعه رجوع كند، راهي ندارد. ولي متأسفانه در غير احاديث فقهي، تحقيق كافي نشده است.به عنوان نمونه، شيخ طوسي، داستان «إفك» را نقل مي كند و مي گويد درباره عايشه است و عايشه را تبرئه مي كند. اين مطلب، از «تبيان» شيخ طوسي به «مجمع البيان» رفته، به «تفسير ابوالفتوح رازي» رفته، به «تفسير گازر» رفته، و.... در صورتي كه آيات «افك» در تبرئه ماريه نازل شده است از افكي كه عايشه و دار و دسته اش به او زدند. اولين كسي كه تا به امروز، در احاديث غير فقهي ما تحقيق كرده، علاّمه شوشتري ـ ره ـ است كه در «الأخبار الدخيلة» و در جاهاي ديگر، كارهاي روشمندي كرده است. شايد سيد مرتضي عسكري هم كارهايي كرده باشد. نياز ما به احاديث آداب و اخلاق و عقايد، خيلي زياد است. امّا من اگر بخواهم خرابكاري هايي كه در كتابهاي غير فقهي ما شده ـ نه در كتابهاي فقهي ـ بگويم، يك جلسه مفصّل ديگر، وقت مي خواهد. يك رواياتي هست كه من آنها را «روايات منتقله» نامگذاري كرده ام. اصل روايت منتقله، در مكتب خلفا بوده و از آنجا به كتابهاي شيخ صدوق و به «تبيان»طوسي و... وارد شده، تا مثلا به «منتهي الآمال» حاج شيخ عباس قمي«ره» رسيده است. در احاديث سيره پيامبر- صلي الله عليه و آله - هم تحقيق شايسته و كافي صورت نگرفته است. وقتي هنوز «بحار الأنوار» در ايران چاپ نشده بود، من در كاظمين بودم. تصميم گرفتيم كه يك گروه علمي تشكيل بدهيم و «بحار» را تصحيح و چاپ كنيم. گروه علمي تشكيل شد: من بودم؛ شيخ محمد رضا شبيبي (رئيس مجمع علمي عراق و از علماي شيعه) بود؛ دكتر مصطفي جواد و دكتر صاحب زيني هم بودند. گفتم از سيره پيامبر- صلي الله عليه و آله - شروع كنم. به يك احاديثي رسيدم كه امكان نداشت صحّت داشته باشند؛ مثلا اينكه زمين روي شاخ گاو است، گاو روي يك ماهي و.
[1] . حجرات، آيهٌ 6.
[2] . صحيح مسلم، ج7، ص120.
[3] . شعراء، آيهٌ 214.
[4] . با اندكي تفاوت در الفاظ: سنن النسائي، ج6، ص247؛ مسند أحمد، ج2، ص350؛ صحيح البخاري، ج4، ص161.
[5] . بحارالأنوار، ج2، ص217؛ الايضاح، ص541؛ الخصال، ص190، ح263 .
[6] . بحار الأنوار، ج36، ص232.
[7] . نيز ر.ك: علوم حديث، ش3، ص41 (مقالهٌ «صحيفهٌ اميرمؤمنان ـ ع ـ قديم ترين سند حديثي»، محمد صادق نجمي).
@#@..! راوي اين چه كسي است؟ ابوالحسن البكري. رفتم مصادر مرحوم مجلسي را مطالعه كردم و ديدم علامه مجلسي در مصادر كتابش، ازدويست و پنجاه و چند مصدر شيعه نام مي برد و از نود و چند مصدر سنّي من ديدم علاّمه مجلسي مي فرمايد كه ابوالحسن البكري شيعه بوده و دو دليل دارد: يكي اينكه اين (حديث) را در دهه ربيع المولود «في محضر من العلماء» مي خوانده اند (معلوم مي شود در آن وقت در اصفهان، دهه ربيع المولود مي گرفتند). يكي ديگر اينكه او استاد شهيد ثاني بوده است. دليل اوّل كه براي ما حجّت نيست. در مورد دليل دوم هم من رفتم مطالعه كردم. معلوم شد اين آقا استاد شهيد ثاني در روايت بوده و آن هم در اجازه روايتي كه سنّي به شيعه مي داد. باز مطالعه كردم؛ ديدم ابوالحسن البكري دو تا داريم: يكي در شام بوده و يكي در مصر. يكي احمد است و يكي محمد است. اين روايت، مال آن مصري است كه معروف است به وضّاع بودن و سه تا كتاب دارد: يكي درباره مولد پيامبر- صلي الله عليه و آله - و يكي در باب مقتل علي- عليه السلام -؛ كتابي هم درباره حضرت زهرا(س) نوشته كه تا «منتهي الآمال» رفته است. پس احاديث اين آقايان در كتابهاي ما اين چنين وارد شده است. در بين علماي شيعه از گذشته تا به امروز،كسي به قدر مجلسي به حديث خدمت نكرده است. خدماتي را كه اين علما كرده اند، نبايد كم بشماريم و ما هرچه داريم از اينها داريم. چيزي كه هست، علماي شيعه همديگر را احترام مي كنند؛ امّا از يكديگر تقليد نمي كنند. ما تقليد نمي كنيم. ما در زمينه احاديث سيره، احاديث تفسير قرآن، احاديث عقايد، احاديث اخلاق و آداب، و... محتاجيم به همان كارهايي كه فقهاي ما در ساير احاديث كردند. يك نمونه اي از محكم كاري علماي گذشته بگويم.
نمونه اي از دقّت شيعه در نقل و ضبط از جمله علمايي كه در حديث كار كرده اند و من آنها را درك كردم، مرحوم جدّم آقا ميرزا محمد عسكري تهراني، خاتمة المحدّثين بود. ايشان شاگرد آقا ميرزا حسن شيرازي و سومين عالم سامرّا بود. آقا ميرزا محمد تهراني، مستدرك «بحار» نوشته بود كه فقط اجازات آن،پنج مجلّد بود كه مرحوم شيخ آقا بزرگ و مرحوم آقا سيد محسن امين از كتاب اجازات ايشان استفاده كردند. كتاب اجازات «بحار» هم چهار مجلّد است. من بخشهايي از دو روايت اجازه اي را از رو مي خوانم تا ببينيد علماي ما در نقل و ضبط حديث، در گذشته چگونه بودند. اين دو اجازه كه آنها را در جلد اول «القرآن الكريم و روايات المدرستين» از كتاب اجازات «بحارالأنوار» نقل كرده ام، آنجا با خطّ خود مرحوم مجلسي چاپ شده است. 1) در اجازه شيخ فخرالدين محمد، فرزند علاّمه حلّي (م771ق) به شيخ محسن بن مظاهر آمده: و أجزت له ايضا أن يروي عنّي مصنّفات الشيخ أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي و من ذلك كتاب «تهذيب الأحكام». فإنّي قرأته علي والدي درسا بعد درس و تمّت قرائته في جرجان سنة اثني عشر و سبع مأة، عنّي عن والدي ثمّ والدي قرأه علي والده أبي المظفر يوسف بن علي و أجاز له روايته ثمّ يوسف المذكور قرأه علي الشيخ معمّر بن هبة اللّه بن نافع الورّاق وأجاز له روايته ثمّ الفقيه معمّر المذكور قرأه علي الفقيه أبي جعفر محمد بن شهرآشوب و أجاز له روايته ثم شهرآشوب قرأه علي مصنّفه أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي و قرأه جدّي مرة ثانية. مي بينيد كه شيخ فخرالدين محمد، اين كتاب را از دو طريق (درسي بعد از درس ديگر) تا برسد به مؤلف، اجازه داده است. 2) يك روايت ديگر، اجازه اي است از مرحوم مجلسي بر كتاب «كافي» كه من آن را در همان كتاب، عينا چاپ كرده ام. اين نسخه از كتاب «كافي» در كتابخانه آستانه قدس رضوي است. من قسمتي از اجازه را برايتان مي خوانم: بسم اللّه الرحمن الرحيم... وفّقه اللّه تعالي للارتقاء علي أعلي مدارج الكمال في العلم و العمل،... سماعا و تصحيحا و تدقيقا و ضبطا في مجالس آخرها خامس عشر شهر جمادي الأولي من شهور سنة ثلاث و ثلاثون بعد الألف من الهجرة. و در جاي ديگر اين اجازه مي گويد: أنهاه المولي الفاضل البارع الذكي الألمعي، مولانا محمد شفيع التويسركاني، سماعا تصحيحا تدقيقا ضبطا في مجالس آخرها بعض أيّام شهر ذي القعدة سنة ثلاث و ثمانين بعد الألف من الهجرة. يعني همين طور كه كتاب «كافي» را تا هر جا مي خوانده،مجيز براي او (در حاشيه)، اجازه اي مي نوشته است. بعد مي فرمايد: أجزت له ـ دام تأييده ـ أن يروي عنّي كلّما صحّت لي روايته و اجازته بأسانيدي المتصلة الي أصحاب العصمة... اجازه روايتي نزد علماي گذشته ما، مانند اجازه اجتهاد امروز است. اين طور نبوده كه (از جمله مثل خودم كه از شيوخ: مرحوم شيخ آقا بزرگ و مرحوم جدّم، اجازه روايتي دارم و گاهي هم اجازه روايتي مي دهم)،با يك تعبير كلّي بگويند «أجزت له أن يروي عنّي ما صحّت للرواية». نه؛ آنچه درست بر مجيز خوانده شده بود، مي گفت اين را من اجازه دادم (و اجازه ام از طريق فلان و فلان، تا به مؤلّف كتاب مي رسد). اين، شيوه علماي ما در علم روايت در گذشته بوده است؛ ولي از زماني كه جدال بين اخباري ها و اصولي ها پيش آمد، بيشتر كار ما شده است غور و تحقيق در احاديث فقهي. ديگر احاديث را چنان كه شايسته است، روايت نمي كنيم و اجازه روايت نزد ما، آن اجازه روايت سابق نيست. امّا از آنچه در مكتب خلفا ديده ام، يك مورد را بگويم. در يكي از منابع اهل سنّت آمده بود كه يكي از علمايشان (در خانه اي از اهل علم)، يك بچّه قنداقه اي در گهواره ديد. گفت: «مي ترسم اين بچّه به درس من نرسد! من به اين كودك، اجازه دادم از من روايت كند».[1] بنابراين، فرق بين حديث در مكتب خلفا و مكتب اهل بيت- عليهم السلام - بسيار بوده است.[2]

[1] . القرآن الكريم و روايات المدرستين، ج1، ص313.
[2] . متن سخنراني علاّمه سيد مرتضي عسكري كه در تالار اجتماعات مدرسهٌ عالي دارالشفا ارائه شده است.
علامه عسگری_ فصلنامه علوم حديث، ش12
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :