امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
692
آيا در فاصله زماني حضرت آدم و حضرت نوح ـ عليه السلام ـ شريعت بوده است و آيا به جز يکتاپرستي به معاد هم اعتقاد داشته اند؟

انسان در زندگي روزمره خود همواره در معرض انتخاب و تصميم گيري است و گاهي در تشخيص بايدها ونبايدها در عقل وانديشه خود در تنش است، در اين هنگام است که شريعت متصل به وحي وارد عمل شده و بين آن دو تفکيک قائل شده و آن دو را از هم مشخص مي کند و اين شريعت است که تنها مي تواند مايه سعادت و نيکبختي انسان را تضمين کند و به طور قطع مي توان گفت انسان از همان آغازين زندگي خود در روي کره خاکي به خاطر لطف الهي همواره از قوانين الهي بهره مند بوده و کم و کيف آن را مي توان با مطالعه تاريخ و تفسير و متون ديگر ديني به دست آورد.
براي اينکه پاسخ کاملي به اين سوال داده شود بايد ابتدا زمان اولين شريعت آسماني بررسي شود. خداوند متعال در قرآن کريم مي فرمايد: «کانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْکمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ...؛ مردم (در آغاز) يک دسته بودند (تضادي در ميان آنها وجود نداشت به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلاف و تضادهايي در ميان آنها پيدا شد در اين حال) خداوند پيامبران را برانگيخت، تا مردم را بشارت و بيم دهند و کتاب آسماني، که به سوي حق دعوت ميکرد با آنها نازل نمود تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوري کند.[1]
در تفسير آيه فوق آمده است که (منظور از امّه واحده اين است که در آن روز تضادي در ميان آنها وجود نداشت زندگي بشر و اجتماع او ساده بود فطرتها دست نخورده و انگيزه هاي هوس و هوي و اختلاف و کشمکش در ميان آنها ناچيز بود خدا را بر طبق فرمان فطرت مي پرستيدند و وظايف ساده خود را در پيشگاه او انجام مي دادند اين مرحله اول زندگاني انسان ها بود که احتمالا فاصله ميان زمان آدم و نوح را پر مي کرد.
سپس زندگي انسان ها شکل اجتماعي به خود گرفت و مي بايد چنين شود زيرا انسان ها براي تکامل آفريده شده و تکامل او تنها در دل اجتماع تأمين مي گردد.
ولي به هنگام ظهور اجتماع، اختلاف ها و تضادها به وجود آمد چه ازنظر ايمان وعقيده و چه از نظر عمل و تعيين حق و حقوق هر کس و هر گروه در اجتماع و در اينجا بشر تشنه قوانين و تعليمات انبيا و هدايت هاي آنها مي گردد تا به اختلاف او در جنبه هاي مختلف پايان دهد. در اين جا خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و انذار دهند.[2] و از آيه فوق به طور ضمني اين حقيقت روشن است که آغاز پيدايش دين و مذهب به معني واقعي کلمه همان زمان پيدايش جامعه انساني به معني حقيقي بوده است.[3]
و چون تشکيل جامعه انساني واقعي همزمان با زمان حضرت نوح ـ عليه السلام ـ بوده مي توان اين چنين نتيجه گرفت که آغاز پيدايش دين واقعي با آغاز پيدايش انسان ها نبوده بلکه همزمان با پيدايش اجتماع و جامعه به معني واقعي بوده است لذا نخستين پيغمبر صاحب شريعت حضرت نوح مي باشد نه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ و کتاب هايي که براي صاحبان شريعت نازل شده مشتمل بر وظايف پرستش و حقوق اجتماعي هستند ولي کتاب هايي که بر غير صاحبان شريعت نازل شده مشتمل بر وظايف اخلاقي است) بدون اينکه حکمي در برداشته باشد مانند صحائف شيث و ادريس. [4]
بنابراين اولين پيامبري که صاحب شريعت بوده حضرت نوح مي باشد و قبل از ايشان شريعتي وجود نداشته و مردم بر اساس فطرت خود به پرستش خداوند متعال مي پرداختند و اختلافات عمل آنها در پرتو فطرت توحيدي و رهنمود عقل و نصايح انبياي پيشين از حضرت آدم تا نوح ـ عليه السلام ـ رفع مي شد چون وحي آسماني در حدّ رهنمود  و موعظه در رفع اختلاف راهگشا بوده است ولي پس از پيشرفت و تشکيل جامعه مدني واقعي اختلافات علمي و عملي بيشتر شده و خداوند اولين شريعتش را بر نوح پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل کرد.[5]
اما در پاسخ اين سوال که آيا انسان هاي في مابين حضرت نوح و آدم ـ عليه السلام ـ علاوه بر يکتاپرستي به معاد هم معتقد بودند بايد گفت:
وقتي که سيري در منابع اسلامي در مورد اين سوال داشته باشيم به نتيجه اي خواهيم رسيد که نظرات مختلفي در مورد آن وجود دارد که مي توان به سه دسته زير تقسيم کرد:
1. همگي بر حقّ و هدايت بودند پس به طور مسلم به معاد و يکتاپرستي و نبوت معتقد بودند و بر فطرت خدايي مي زيستند.
2. همگي بر ضلالت بوده اند.
3. همگي بر شريعت عقل بودند[6] چنانچه در نتيجه گيري فوق بيان شد در اين صورت اگر اختلافي هم پيدا مي شد بر اساس رهنمود پيامبران و وحي برطرف مي شد که ملزومش مثل دسته اول مي شود.
براي مطالب فوق شواهد و قرائني وجود دارد که به بيان برخي از آنها مي پردازيم.
1. از امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ سوال شد که آنها هدايت يافته بودند يا نه؟:
فرمودند: بلکه گمراه بودند و تفصيل موضوع به اين طريق است که پس از حضرت آدم ـ عليه السلام ـ و انقراض ذريه صالح او، حضرت شيث ـ عليه السلام ـ که وصي آدم ـ عليه السلام ـ بود نمي توانست دين خدا را آشکار کند و با تقيه زندگي مي کرد زيرا قابيل که هابيل را به قتل رسانده بود او را نيز تهديد به قتل مي کرد و هر روز بر گمراهي مردم افزوده مي شد تا اينکه در روي زمين جز وصي گذشتگان نمانده بود (هدايت يافته) و او هم به جزيره اي رفته و مشغول عبادت خدا شد بعد بداء حاصل شد و خدا اراده فرمود که پيغمبراني را برانگيزد.[7]
2. از امام باقر ـ عليه السلام ـ نقل شده است که: قبل از حضرت نوح ـ عليه السلام ـ ملّتي بودند که بر فطرت خدايي مي زيستند نه هدايت شده بودند و نه گمراه . پس خداوند پيغمبران را فرستاد.
بنابراين معناي روايت چنين است که آنان به دين و پيامبري معتقد نبودند بلکه آنچه عقل و فطرت حکم مي کرد بدان عمل مي کردند و چون خدا مي دانست مصلحت و خير بشر در فرستادن انبياء است لذا پيغمبران را براي هدايت مردم فرستاد که بشارت دهنده به بهشت بودند براي اطاعت کنندگان و ترساننده از عذاب براي گناهکاران.[8]
3. مردم يک امّت بودند و تابع خواست اميال نفساني و محکوم هواهاي نفساني بوده و از پروردگار و مبدأ و معادشان غافل بودند.[9]
در مورد دسته اول برخي از مفسرين مطالبي را آورده اند که مورد نقد علمي از طرف علماء بزرگ تفسيري واقع شده است که براي اطلاع مي توان به کتب تفسيري مراجعه کرد.
بنابراين مسئله مورد اختلاف بوده و يک نتيجه قطعي و حتمي را نمي توان گرفت.
از جمع بين مطالب و قرائن به اين نتيجه مي توان رسيد که به طور قدر متيقن افرادي بودند که ايمان به خدا و معاد و نبوت داشتند ولي افراد زيادي هم بودند که در گمراهي و ضلالت به سر مي بردند پس همه به يک شيوه و نحوه خاصي نبودند. همان­گونه که انسان هاي دنياي امروزي دارای این وضعیت می­باشند.[10]
بنابراين در زمان بين آدم و نوح ـ عليه السلام ـ شريعتي وجود نداشته و اولين شريعت بر نوح ـ عليه السلام ـ نازل شده است و انسان هاي آن زمان به دو گروه مؤمن و گمراه (به دو صورت کافر يا نه هدايت يافته و نه کافر) تقسيم مي شوند که گروهي از آنها معتقد به يکتاپرستي و معاد و نبوت بودند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
اغلب تفسيرهاي قرآن مثل الميزان، نمونه، مجمع البيان، جامع السعاده، انوار العرفان في تفسير القرآن، ذيل تفسير آيه 213، سوره بقره.

پي نوشت ها:
[1]. بقره / 213. ترجمه مکارم شيرازي.
[2]. آيت الله مکارم شيرازي، تفسير نمونه، انتشارات دار الکتب الاسلاميه، 1376، ج 2، ص 96.
[3]. همان، ص 97.
[4]. ابوالفضل داورپناه، انوار العرفان في تفسير القرآن، ناشر صدر، تهران، 1375، ج 4، ص 64 و 65.
[5]. آيت الله جوادي آملي، تفسير تسنيم، مرکز نشر اسراء، چ اول، 1385 قم، ج 10، ص 387ـ 389.
[6]. همان، ص 387 ـ 388.
[7]. تفسير عياشي، ج 1، ص 104 و 309؛ ابوالفضل داور پناه، انوار العرفان في تفسير القرآن، انتشارات صدر تهران، ص 1375، ج 4، ص 70 و 71.
[8]. شيخ طوسي، مجمع البيان، ترجمه گروه مترجمان، انتشارات فراهاني، تهران، 1360، ج 2، ص 281.
[9]. رضا خاني، ترجمه بيان السعاده في مقامات العباده، نشر پيام نور، تهران، 1372، ج 2، ص 438.
[10]. ميرسيدعلي حائري تهراني، اقتباس از مقتيتات الدر و ملتقطات الثمر، انتشارات دار الکتب الاسلاميه، تهران 1377، ج 2، ص 51، ذيل حديث أن يکون الحق في واحد أو جماعه قليله لم يمکنهم اظهار الدين خوفاً.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :