امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
2271
شرح دعاي عرفه
نسخه اي خطي از كتابي نفيس در شرح دعاي «عرفه» ابا عبدالله الحسين ـ ع ـ نزد اين جانب محفوظ است كه به «مظهر العجائب و منبع الغرائب في شرح دعاء سيدنا الحسين بن علي بن ابي طالب عليهما السلام» نامبردار مي باشد. از كتاب مزبور، كه شرحي عرفاني و حكمي بر دعاي «عرفه» است و از بهترين، مهمترين و پرارزشترين كتابها در شرح و گزارش دعاي حضرت سيدالشهداست، با همه علاقه مندي و جستجو، نسخه ديگري نديده و نيافته ام و همچنان سخت مشتاقم كه نسخه اي ديگر از آن به دست آورم و به تصحيح و چاپ آن، توفيق يابم (ان شاء الله!) . چه، نسخه اين جانب، آكنده از غلطها و لغزشهاي املايي است.
پدرم، مرحوم حجة الاسلام والمسلمين سيد محمد حجّتي حسيني (اعلي الله مقامه الشريف) ، به اين كتاب، علاقه خاصي داشت و بارها به اهميت و ارزش محتواي آن اشارت مي فرمود. اين بنده نيز وقتي در جستجوي سِرّ دلبستگي پدر به اين كتاب، مقداري از آن را مورد مطالعه قرار دادم، آن را سرشار از مطالب بسيار مفيد و سودمند در شرح دعاي «عرفه» حضرت سيدالشهدا ـ ع ـ يافتم و پس از تفحّص احوال مؤلّف، دريافتم كه وي، از بزرگان علم و از عرفاي برجسته به شمار است.
مرحوم خوانساري[1] (رضوان الله عليه) در معرّفي مؤلف كتاب مي نويسد:
«السيد الأصيل والفاضل النّبيل، خلف بن السيد عبدالمطّلب بن السيد حيدر بن السيد محسن بن السيد محمد الملقّب بالمهدي بن فلاح الموسوي الحويزي المشعشعي...» و سپس اضافه مي كند كه وي، از معاصران شيخ بهايي و ميرزا محمد استرآبادي است و كتابهاي متعدّد و سودمندي در حديث و كلام و منطق و نحو و امثال آن دارد و در اين شمار، از كتابي با عنوان «مظهر العجائب» يا «مظهر الغرائب» در شرح دعاي «عرفه» ياد مي كند.
در كتاب «رياض العلماء»[2]، در شرح احوال وي آمده است:
«سيّد خلف، زاهدي مرتاض بود كه غذايش بس ساده و لباسش خشن، و از نظر عبادت نيز ضرب المثل بود. و تا وقتي كه بينايي خود را از دست نداده بود، در تمام ايام سال روزه دار بود و نمازهاي نافله اش ترك نمي شد و در ايام هفته تا هر شب جمعه قرآن را ختم مي كرد، و مع هذا از شجاعترين و پرمهابت ترين مردم عصر خود به شمار مي رفت و داراي عزمي قاطع و قلبي نيرومند بود».
سيد خلف در مقدمه اين كتاب، درباره سبب تصنيف آن مي نويسد:
اطلاع يافتم كه مولاي ما امام حسين (عليه السلام) را دعايي است كه در عرفات خوانده مي شود؛ لذا در صدد به دست آوردن آن برآمدم و سعي و كوشش خود را براي يافتن آن به كار گرفتم تا آنكه خداوند متعال مرا به حج موفق ساخت و چنان موقفي را درك كردم و در زير چادري به سر مي بردم كه در مقابل چادر عالم رباني علامه عصر... ميرزا محمد استرآبادي قرار داشت و با هم همين دعاي عرفه را زمزمه مي كرديم تا خواندن آن را به پايان رسانديم. آنگاه وي (استرآبادي) به من گفت: «بجاست اين دعا، شرح و گزارش شود؛ پس تو آن را شرح كن.» و چون امتثال امر او را فرض و واجب برمي شمردم، به شرح آن آغاز كردم، و سرانجام به اتمام آن موفق شدم.
اينك، ترجمه بخشي از آن كتاب نفيس عرفاني:
قسمتي از دعاي «عرفه» و ترجمه شرح آن
بسم الله الّرحمن الّرحيم
اِلهي تَرَدُّددي في الْآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمزَارِ، فَاْجْمَعْني عَلَيكَ بِخِدمَةٍ تُوصِلُني اِلَيْكَ. كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ في وُجُودِه مُفْتَقِرٌ اِلَيْكَ. أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّي يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرُ لَكَ؟ مَتي غِبْتَ حَتّي تَحتاجَ اِلي دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ وَمَتي يَعُدْتَ حَتّي تَكُونَ الْآثارُ هِي الَّتي تُوصِلُ اِلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِكَ نَصيباً!
اِلهي اَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ اِلَي الْاثارِ، فَاْرجِعْني اليك بِكِسوَةِ الْاَنْوارِ وَهِدايَةِ الْاِسْتبْصارِ حَتّي اَرْجعَ اِلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ اِلَيْكَ مِنْها مَصُونَ السِّرِّعَنِ النَّظَرِ اِلَيْها وَمَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الْاِعْتِمادِ عَلَيْها، اِنَّكَ عَلي كُلِّ شَي ءٍ قَديرُ.
اِلهي! هذا ذُلّي ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا لايَخْفي عَلَيْكَ؛ مِنكَ اَطْلُب الْوُصُولَ اِلَيْكَ، وَبِكَ اَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ، فَاهْدِني بُنُورِكَ اِلَيْكَ، وَاَقِمْني بِصِدْقِ الْعُبوُدِيَّة بَيْنَ يَدَيْكَ.
مروري بر پاره اي از لغات:
مَزار، عبارت از مكاني است كه از آن ديدار به عمل مي آيد.
خدمة، كاري است كه خادم در مقام طاعت از مولي و سرور خود انجام مي دهد.
صَفقه: («الصفقة الخاسرة»، معامله اي است كه فرد از رهگذر چنين معامله اي از لحاظ خريد و فروش، زيان مي بيند.) هر معامله اي را ـ كه به عنوان خريد و فروش انجام مي گيرد ـ «صفقه: كف زدن و دست به هم كوبيدن» مي نامند؛ چون خريدار دست خود را به دست فروشنده مي زند و يا دستها را به يكديگر مي كوبند. و اصولاً هر چيزي كه نواخته مي شود و صدايي از آن به گوش مي رسد از آن به «صفْقَه» تعبير مي شود...
المصون، يعني محفوظ از نقص و تغيّر.
اَسْراري از احوال اهل سلوك
در مطاوي اين بند از دعاي «عَرَفه» نكات سودمندي ديده مي شود كه بيانگر اسراري از احوال اهل سلوك و مردمي است كه طريق حق را در مي نوردند و راه وصول به مقام قرب را مي پويند. و نيز متضمن بارزترين نكاتي است كه هرگونه شك و ترديد و ابهام را از قلب و درون مي سترد؛ نكاتي كه بايد آنها را قانون و ضابطه ادب و نزاكت در پيشگاه الهي، و رهنمودي براي رسيدن به منتهاي هدفِ مطلوب برشمرد:
الف ـ بايد آثار و كثرات را براي رسيدن به مؤثر، پشت سر نهاد:
«الهي ترددي في الآثار يوجب بعد المزار»... خدايا اگر توجه خود را بر بررسي آثار قدرت و دست آوردهاي توانايي تو معطوف سازم و يك به يك آنها را تحت مطالعه قرار دهم تا تو را شناسايي كنم، همين امر موجب مي گردد كه راه وصال و ديدارِ تو دور و دراز گردد.
سيد الشهدا (عليه السلام) به خدا عرض مي كند: اي محبوب و مطلوب من، اگر خويشتن را ـ براي شناخت تو ـ در آثار و آفريده هاي متكثّر و آيات متنوّع تو سرگرم سازم، و در لابلاي شاخه هاي به هر سو سر كشيده آثارِ صنعِ تو، به اين سو و آن سو كشانده شوم، موجب مي گردد كه از مؤثر، يعني از تويي كه اين همه آثار را پديد آورده اي، به گونه اي ناخوش آيند، دور و بيگانه شوم. و اين كار بِدان مي ماند كه واقعيت مشهود را رها سازم و براي يافتن آن به جستجوي نشان و اثرش برآيم، و يا چنان است كه از يقين روي گردانم و به دنبال خبر و گزارشِ از يقين تلاش كنم؛ و در نتيجه در پايگاهي از خيالِ محض به سربرم كه به هيچ وجه مرا به دليلي قاطع رهنمون نخواهد بود، و در ميان فضايي از گمانها و احتمالات قرار گيرم كه راه را فراسويم در رسيدن به محبوب مسدود سازد؛ زيرا اگر فرآورده اي جالب و شگفت انگيز، در دسترس احساس و تفكر كسي قرار گيرد، سزا نيست كه نردبان احساس و انديشه را هدف قرار دهد و بر آن بالا و پايين رود تا فقط درباره نظم و ترتيب و كيفيت تركيب اين فرآورده، نيروي فكر خود را به كار بگمارد، و در ماهيت اين فرآورده، انديشه خود را ايستا نگه دارد؛ بلكه بايد بپويد و از اين نردبان فكر و استدلال بگذرد تا آورنده و سازنده آن را شناسايي كند و دل به محبت كسي ببندد كه آن را آفريده و لباس هستي را بر قامتش پوشانده است؛ و به گونه اي اين حقيقت را دريابد كه چهره حق را با گستره اي فراگير در تمام آفاق ـ علي رغم همه كثرات و اختلاف صور و نگاره هاي آثار ـ كشف و شهود نمايد.
ب ـ حال جمع و توحيد:
چون سيد الشهدا (عليه السلام) مي دانست كه تفكرِ ايستا در آثار صنع الهي موجب بُعْد مسافت در وصول، و راهزني سالك در پيمودن طريق به سوي مطلوب و مأمول مي گردد، از خدا درخواست مي كند كه قواي حسي و عقلي او را همبستگي بخشيده و در توجه و اهتمامش تمركزي بيافريند تا پريشان خاطر نماند و از تفرق و تشتت انديشه برهد؛ لذا از پايگاهي بعيد براي تحقق قربِ جوار، بانگ برمي آورد كه:
«فَاجْمَعْني عَلَيْكَ بِخَدْمَةٍ تُوصِلُني اِلَيْكَ»... مرا در حضور خويش به خدمتي فرمان ده؛ خدمتي كه راه وصول به تو را بر من هموار و نزديك سازد.
يعني خدايا، توجه و التفات مرا آنچنان به سوي خويش معطوف ساز كه از آن پس به غير تو ننگرم، و جز رضاي تو، رضاي هيچ كسي، حتي رضاي خود را هم نپويم.
مقامِ «جمع» و همبستگي با خداوند (تبارك و تعالي) از شريفترين حالات است و خود اين حالات از شكوهمندترين مقامات در سير و سلوك بوده و در طريقه وصول، از نهايات به شمار است كه نمي توان حالي برتر از آن يافت. لذا آن حضرت، حال و مقام «جمع» را از خداوند متعال درخواست كرده است.
مراحل وصول به حال «جمع»
«جمع»، مقامي است محمود و اولين مرحله آن ـ كه بايد آن را مبدأ و مرحله آغازين استقرارِ حالِ «جمع» دانست ـ «جمع العلم» مي باشد كه همزمان با وصول انسان به چنين مرحله اي همه علوم و آگاهيهايي كه بر اساس حس به هم رسيده اند و يقين را به ثمر رسانده اند، ذوب مي گردند، و علم لدنّي، طومار همه اين معلومات و معارف را درهم مي پيچيد.
[1] . سيد محمدباقر خوانساري موسوي (متوفاي 1313 هـ.) ، مصنّف «روضات الجنّات في احوال العلماء والسادات».
[2] . «رياض العلماء و حياض الفضلاء»، تصنيفي است از عبدالله بن عيسي افندي تبريزي، از شاگردان نامدار علامه مجلسي ـ ره ـ.
@#@ در چنين پايگاهي از آگاهي است كه انسان مي تواند عنوان «عارف» نه «عالم» را براي خويشتن احراز كند؛ زيرا در طريق علم موانعي پديد مي آيد، و عالم و دانشمند به گاه اقامه دليل، دستخوش تزلزل و ترديد مي گردد؛ اما اگر رشحه اي از علم لدنّي بر قلب سالك ببارد، به مرحله «جمع الوجود»، تعالي مي يابد و ديواره هاي مرزِ پاياني اتصالِ به حقايق ـ كه اين مرز، ميان سالك و معبود و مطلوب او جدايي مي افكند ـ فرو مي ريزد؛ بدان گونه كه از رهگذر شهود، فناي در حق را به معاينه مي بيند، و آمادگي براي رسيدن به مرحله «جمع العين» براي او فراهم مي آيد، كه هرگونه اشاره و ارائه اي اعم از اشاره محسوس و اشاره معقول از ميان برمي خيزد؛ زيرا در چنين مرحله اي، حكم و داوري اشاره باطل مي شود و ارزش خود را از دست مي نهد... «وليس وراء عبادان مزار». چنين حالي را بايد همان مقصد و مقصود والا، و فناي در آن را مطلوبِ برين برشمرد كه حضرت سيّد الشهدا (عليه السلام) با تعبير «فاجمعي عليك» آن را از حضرت باري تعالي درخواست كرد.
و اينكه آن حضرت چنين حالي را با بيانِ «بالخدمة التي توصل اليك» براي خود تقاضا كرد ـ با اينكه «خدمت» از حالات اكتسابي است؛ لكن حالِ «جمع» حالي است وَهْبي و خدادادي ـ براي آن است كه حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) مي خواست انكسار و تواضع خويش را به خدا عرضه و از خدا توفيق چنين خدمتي را ـ كه او را تا مقام وصول پيش مي برد ـ استدعا نمايد؛ به اين معني كه خودِ اين خدمت و كوشش را به عنوان توفيقي از سوي خدا معرفي نمايد و اعلام كند كه محرك او در اين سعي و خدمت، همان عنايت الهي است؛ زيرا خود براي خويشتن و در جهت دلخواه، آهنگ سعي و خدمت ننمود؛ چون چنين كوشش و تحركي را صرفاً براي وصول و رسيدن به وي از او مطالبه مي كرد.
ج ـ وصول:
«وصول»، همان حالي است كه مجراي عبور و گذر در جهت فراهم آمدن حال «جمع» و بلكه رأس و سرآغاز سلوك مي باشد كه در نهايت، به تحققِ حالِ «جمع» مي پيوندد. بنابراين نبايد «وصول» را ـ به خاطر آنكه در مضمون دعا، متأخر مي باشد ـ در مرتبتي پيشتر از حالِ «جمع» تلقي كرد؛ زيرا وصول، مقدمه به هم رسيدن حال جمع و توحيد است.
در بيان فرق ميان «جمع» و «وصول» بايد گفت: قبلاً يادآور شديم كه با «جمع الوجود» ـ يعني همان مرحله ميانينِ مراحلِ «جمع» ـ مقاطع و موانعِ پاياني اتصال از ميان برمي خيزد و اتصال به هم مي رسد. و درباره مراحل وصول نيز مي توان گفت: وصول، داراي لوازمي است كه بايد آنها را از احوال مهم و شكوهمند دانست، و همين احوال است كه فرد را به حال «معرفت» مي رساند؛ معرفتي كه سرانجام آن «جمع و توحيد» است.
لوازم حال وصول عبارت اند از: مكاشفه، مشاهده، معاينه، حيات، انفصال، و اتصال.و هر يك از اين احوال، داراي درجات و مراحلي است كه همگي آنها را در جاي خود گزارش كرديم.
اتصالِ اعتصام، اتصال شهود، اتصال وجود
اما حالِ «اتصال» و پيوستن به حق، معنايش چنان نيست كه ميان دو چيز آن چنان قرب و نزديكي به وجود آيد كه هيچ مسافت و فاصله اي در مرتبتِ بين آن دو باقي نماند؛ بلكه هدف اين است كه آن اتصالي كه براي مقربين فراهم مي آيد متحقق گردد؛ مانند حال اتصالي كه براي حضرت مصطفويه (عليه و آله اشرف التحية) به هم رسيد، آنجا كه خداوند متعال از چنين اتصالي بدين گونه بازگويه مي كند:
«ثمَّ دَنا فَتَدَلّي فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ اَوْأدني»[1]... آنگاه جبرائيل آنچنان اوج گرفت، و دوري و فاصله خود را با حضرت ختمي مرتبت (صلوات الله و سلامه عليه و آله) تقليل داد و آنچنان بر قرب خود افزود كه فاصله ميان آن دو به اندازه پهناي دو كمان و يا مسافتي كمتر از آن رسيد.
درباره «مسافتِ كمتر از پهناي دو كمان: اَواَدني» عقل را ياراي سخن نيست كه آن را بيان و يا اندازه گيري كند. بنابراين، «اتصالِ به حق و پيوستن به او» داراي درجات و مراحلي متساوي و يكسان نيست؛ بلكه داراي مراتب متفاوتي مي باشد كه پايين ترين آن، عبارت از «اتصالِ اعتصام» است كه به ميزان قصد و اراده، موانع را از ميان برمي دارد و راه را براي انتقالِ به «اتصالِ شهود» مي گشايد. و اتصال شهود، عبارت از اتصالي است كه اگر فردي بخواهد بدان برسد بايد از هرگونه علل و عوارض و بيماريهاي دل رهيده بوده و از هرگونه استدلال و مطالبه دليل در جهت اثبات مطلوب، بي نياز باشد. وقتي سالك به اين مرحله رسيد، اين اميد وجود دارد كه بر نردبان «اتصال وجود» بالا رود و به حال «جمع» واصل گردد. آفتاب آمد دليل آفتاب... يا من دلّ علي ذاته بذاته!
امام حسين (عليه السلام) به دنبال درخواستِ حالِ «جمع» از پي حالِ وصول، به خداي متعال عرض مي كند:
«كَيْفَ يُسْتدًلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ في وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ اِلَيْكَ»
چگونه مي توان به چيزي، (يعني اثري) كه در وجود خود به تو نيازمند است بر وجود تو استدلال كرد؟!
درباره اين سخنِ سيدالشهدا (عليه السلام) دو توجيه را مي توان اظهار كرد:
توجيه اول ـ وجود حضرت باري (تعالي) پديدارترين وجود در عالم هستي است. و عبارتي كه آن حضرت به دنبال آن مي آورد، يعني «اَيَكُون لِغَيْرِكَ مِنَ الظّهورِ ما لَيْسَ لَكَ...» همين توجيه را تأييد مي كند؛ چنانكه آن را بيان خواهيم كرد.
توجيه دوم ـ كُنْه و حقيقت حضرت احديّت، مخفي ترين چيزهاست؛ زيرا هر مقدمات علمي كه فرد در طريق وصول به حق از آن بهره مي گيرد، صرفاً به مدد هدايت الهي است و اين مقدمات به ياري نيرويي به نام عقل، كه حق (تعالي) آن را در انسان به وديعت نهاده است. براي وصول به نتيجه مرتب مي گردد و عقل، خود مخلوقي از آفريده هاي باري (تعالي) است و در وجود خود به خدا نيازمند مي باشد، و عقلي كه از دستاوردهاي الهي است، او را نمي رسد كه مستقلاً در اثبات ذات حق و يا ادعاي احاطه به كُنْه و حقيقت صفات او اِعْمال قدرت كند.
ميان عقل و خيال و وهم ـ حتي با كمك دقيقترين استدلال ـ از يك سو، و سرادق ذات حضرت ذوالجلال از سوي ديگر، ديواري از خفا و ابهام كشيده شده است كه فتح بابِ آن از محالات به شمار مي آيد؛ اما علي رغم چنين بُعْد و دوري و خفا و ابهام، وجود او در نظر اهل عرفان از هر موجودي آشكارتر مي باشد و از نظر اهل يقين و ايمان، از آفتاب در بهترين و روشن ترين لحظات روز پديدارتر است.
دليل و قرينه توجيه اخير، عبارت از اين سخن حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) است كه عرض مي كند:
«اَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّي يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرُ لَكَ؟»
آيا غير تو (يعني آثار تو) داراي آنچنان ظهوري است كه تو را نباشد تا بخواهد ظهور تو را وانمود سازد؟
بر اين جمله تابناك، بارقه اي از نور نبوت تابيده، و شبنمي از پرتو افشاني هاي مشكات ولايت، آن را شاداب ساخته است. چه، به ما هشدار مي دهد كه تمام اشيا، آنچنان به او وابسته اند و وجود آنها و حيات آنها و قالبهاي آنها آنچنان از فيض عنايت حق مدد مي گيرد كه اگر لحظه اي از نظر رحمتِ او محروم و تهي گردند نابود شده و درهم فرو مي ريزند:
وگر نازي كند درهم فرو ريزند قالبها
پس آنكه خود، اساس وجود هر چيزي است، خود داراي برهاني آشكارتر، و دليلي استوارتر بوده و بالاتر از آن است كه معلول او وي را اثبات كند، و ساخته دست قدرت او هستي او را ارزيابي نمايد؛ زيرا وقتي ثابت شد كه اين مصنوع و فرآورده قدرت الهي در هر حال وشرايطي به صانع و آفريدگار خود از نظر وجود و دوام و بقا نيازمند است و در خود او چيزي فزون از هستي حق وجود ندارد كه او را از مؤثر و هستي آفرين بي نياز سازد، آيا اين امكان براي او وجود دارد كه واجب الوجود را ظاهر سازد و در مقام اثبات وجود او برآيد؟
آري اگر طبع انسان، سليم بوده، و از كدورات و تيرگيهاي حس و خيال، زلال و پاكيزه باشد، در خور آن است كه در مقام اثبات وجود ممكنات و تصديق به نياز آنها و تغيّر و شدن و دگرگوني آنها، از طريق وجود صانع و آفريدگار آنها استدلال كند و از سوي حق در سوي خلق ره در نوردد؛ نه آنكه اثر و آفريده را پلي در سير به سوي حق قرار دهد.
پاسخ به يك ايراد
آنگاه كه ابراهيم (عليه السلام) به ملكوت آسمانها نگريست و از راه افول و غروب و ناپديد شدن ستاره و ماه و خورشيد استدلال كرد كه اينها حادث هستند و به «مُحْدِث» نيازمند مي باشند، رو به سوي خدايي آورد كه صاحب عظمت و جبروت است و گفت:
«اِنّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلّذي فَطَرَ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ حَنيفاً وَما اَنَا مِنَ الْمُشرِكينَ»[2]...
به سوي خدايي روي مي آورم كه به خلقت آسمانها و زمين آغاز كرد؛ آن هم با روح يكتاپرستي و در حالي كه از مشركين نيستم.
بايد يادآور شد كه اين سخن ابراهيم پس از آنكه در مورد ستاره و ماه و خورشيد، جمله «هذا رَبّي» را بر زبان آورد، به علت جهل و عدم آگاهي او نسبت به صانع و مُحْدِثِ اين پديده ها نبوده است؛ بلكه هدف ابراهيم (عليه السلام) مماشات و همزباني با خصم، يعني هماهنگي با بت پرستان و كساني بوده است كه اين عناصر را پرستش مي كردند تا از اين راه، افكار آنها را وادارد كه در برابر حق و توحيد تسليم گردند؛ چون آن حضرت احساس مي كرد كه خصم و طرف مقابلِ او از لحاظ معرفت دچار نارسايي و ضعف مي باشد، لذا او را به تدريج با حق و توحيد مأنوس مي ساخت؛ چنانكه نمرود را با بهره گيري از روش تدريج و مماشات به تسليم در برابر حق واداشت.
[1] . نجم /8
[2] . انعام /79
@#@
ابراهيم (عليه السلام) در مقام احتجاج با نمرود گفت:
«رَبّي الّذي يُحْيي وَيُميتُ»...
پروردگارم زنده مي كند و مي ميراند.
نمرود گفت:
«اَنَاْ اُحْيي وَاُميت»...
من نيز زنده مي كنم و مي ميرانم.
ابراهيم پس از مماشات با نمرود، به وي گفت:
«فَاِنَّ اللهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأتِ بِها مِنَ الْمَغْرِب»...
«فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ...»[1]...
خداوند متعال آفتاب را از مشرق برمي آورد، اگر تو راست مي گويي، آن را از مغرب برآور؛
كه از آن پس نمرود كافر دستش از دليل تهي شد و مبهوت ماند.
ابراهيم (عليه السلام) اگر مي خواست مماشات نكند، مي توانست همين دليل اخير را پيش از دليل نخست مطرح سازد.
اگر كسي اين سؤال را به ميان آورد: طبق برداشتي كه از سخن سيد الشهدا به عمل آمد، آيا اين تصور به وجود نمي آيد كه نبايد ما به قانون استدلال و راه بردن از آثار به مؤثر پاي بند باشيم، بلكه شايسته است از آن برحذر بمانيم؟ با اينكه استدلال كردن در مسائل مربوط به توحيد و خداشناسي بر همه مردم ضروري است؟
مي توان به اين توهم و تصور پاسخ داد: مراد و منظور اين نيست كه نبايد از قانون استدلال مطلقاً بهره جست؛ تكاليف ديني، همه مردم را در مسئله توحيد، به استدلال ـ در حد وسع و توانايي شان ـ موظف مي داند؛ يك كودك، آنگاه كه به مرحله تمييز و تشخيص مي رسد، به معرفت استدلال موظف مي گردد، و ولي و سرپرستِ او مكلف است كه او را بر طاعت از اوامر الهي تمرين دهد؛ و وقتي به سن بلوغ رسيد، به طاعت مزبور، مكلف مي شود و بدينسان همان اندازه كه در معرفت و شناخت نيرومندتر مي شود، وظيفه اش در طاعت سنگين تر مي گردد.
و يا آنكه در اين باره مي توان گفت: طفل، قبل از آنكه نيروي استدلال در او به هم رسد، از راه تقليد، به طاعت از اوامر الهي مي پردازد؛ و آنگاه كه از قدرت كافي براي استدلال برخوردار شد موظف به استدلال و در نتيجه، مكلف به طاعتي مبتني بر استدلال مي گردد. و بدينسان در معارف و آگاهيها از مرتبه عوام مؤمنين، تعالي مي يابد و به مرتبه «خواص» و از آنجا به «خواص الخواص» جابجا گشته و از ترقي و والايي برخوردار مي شود.
وقتي انسان به اين مرحله رسيد و به مرتبت «اهل نهايات» در عرفان نايل آمد، استدلال او در ظهور وجود حق از راه ظهور وجود ممكنات ـ يعني پديده هايي كه در وجود خود به وجودِ حق نيازمندند ـ نوعي از هذيان به شمار مي آيد كه ظهورِ آثار را پلي براي ظهور وجود مؤثر قرار دهد، و به اصطلاح در امر توحيد به استدلال روي آوَرَد.
يكي از ارباب قلوب، حالِ اهلِ دليل و برهان را چنين توصيف مي كند:
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين، سخت بي تمكين بود[2]
دليل بي تمكين بودن استدلال و ضعف روش راه بردن از اثر به مؤثر، اين گفتار سيدالشهدا (عليه السلام) است كه از پي سخن پيشين ـ بلافاصله ـ مي فرمايد:
«مَتي غِبْتَ حَتّي تَحْتاجَ اِلي دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ وَمَتي بَعُدْتَ حَتّي تَكُونَ الْآثارُ هِي الَّتي تُوصِلُ اِلَيكَ؟»
اگر به مضمون اين سخن توجه نماييم به روشني درك مي كنيم كه مقصود سيدالشهدا (عليه السلام) آن است كه ظهور وجودِ حق به گونه اي است كه به هيچگونه دليلي ـ كه او را اثبات كند ـ نيازي ندارد؛ زيرا دليل، عبارت از ترتيب مقدمات معلوم و عناصر شناخته شده ذهني براي رسيدن به مجهولاتي تصوري و يا تصديقي است كه نتيجه آن معلوم گشتنِ يك امر مجهول مي باشد. امّا اگر چيزي به سبب كمالِ ظهور و پديدار بودن و آشكار بودن، طوري باشد كه هيچ چيزي روشن تر از آن قابل تصور نباشد ـ و حتي روشن تر از آن كه بگوييم «آسمانْ بالاي سَرِ ما، و زمينْ زير پاي ماست» تلقي گردد ـ قطعاً در چنين جايگاهي، بر اثبات وي به هيچگونه دليلي نياز نداريم و استدلال ما زياني بيش نخواهد بود.
و همچنين در مسئله قرب حق (تعالي) نسبت به همه چيز، به هيچ دليلي نياز نيست.
علي هذا ما براي رسيدن به معرفت حق، به استدلالي از رهگذر آثار نيازمند نيستيم.
اين دو فقره از عبارت دعا، بر روي هر دو روشِ دليل و برهان ـ كه اهل استدلال آن دو را سامان مي دهند ـ خط بطلان مي كشد. اين دو روش عبارتند از: يكم) اقامه دليل بر وجود صانع، آن هم به گونه اي كه دليل، خود، موجبِ تام و واجب في نفسه باشد. بطلان اين روش از آن روست كه همان اهل استدلال معتقدند «ممكن» نمي تواند حتي ممكنات ديگري مانند خود را ايجاد كند. دوم) عبارت از استدلال بر وجود مؤثر به وسيله وجود اثر مي باشد. حتي خود آنها چنين گونه استدلالي را به «دليل العجائز» نامبردار ساخته اند و آن همان استدلال بسيط و ساده اي است كه در روايت زير انعكاس يافته است:
«اَلْبَعْرَةُ تَدُلُّ عَلي الْبَعيرِ، وَاَثُر الْاَقْدامِ تَدُلُّ عَلَي المسير. اَفَسَماءٌ ذاتُ ابْراجٍ وَاَرْضٌ ذاتُ فجاجٍ كَيْفَ لا تَدُلّانِ عَلَي اللطيف الْخَبيرٍ؟»[3]
بطلان اين دو نحوه استدلال فقط در مكتب اهل عرفان در نظر است؛ چون مانعي نيست كه مؤمنين تازه كارِ در استدلال، بدين دو روش در معرفت حق و توحيد او روي آورند.
آري اگر فرد به مرحله اي از عرفان نايل گردد، و چشم بصيرت او به سوي برهانِ واحِدِديّان گشوده شود، در چنين پايگاه، تكلفات دليل و برهان ساقط شده و ارزش و اعتبار خود را از دست مي دهد؛ به ويژه اگر ديدگان بينش و بصيرتش به چنين گوهرهاي درخشاني از كانِ عصمت و طهارت ـ كه سرشار از حكمت و فصل الخطاب است ـ تازه گردد و مضمون اين دعا را با اِمعان مورد مطالعه قرار دهد؛ چنانكه ديديم سيدالشهدا (عليه السلام) روي اين مسئله، يعني بطلان روش استدلال و برهان در طي عبارات گهربار خود، پي هم تأكيد مي كند تا سالك را در تصديق به چنين حقيقتي از رسوخ و پايداري برخوردار سازد. و سرانجام به خدا عرض مي كند:
«عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْهَا رقيباً»...
كور است، (و يا كور باد) ديدگاني كه تو را بر خويشتن مراقب نبيند!
1 ـ اين جمله به صورت خبر (نه انشا و دعا و نفرين) ، آن هم بر سبيل مجاز تلقي گردد، به اين معني كه: كسي كه تو را بر خويشتن مراقب نمي بيند و حضور و ظهور وجود تو را در همه جا و همه حال احساس نمي كند كوردل است؛ يعني ديدگان بصيرتش از كار افتاده است. قرآن كريم راجع به مردمي كه ذكر را با گوش دل نمي شنوند و انديشه خود را به كار نمي گيرند و به حقايق با ديده بصيرت نمي نگرند چنين تعبير مي كند:
«صُمٌّ، بُكْمٌ، عُمْي فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ»[4]...
اينان كران، لالان، و كوران هستند كه راهي فراسوي خود در رجعتِ به حق و حقيقت نمي يابند.
خداي (تبارك و تعالي) اينگونه افراد را در قرآن به «عَمي» و كور توصيف مي كند و آن را بدين صورت توضيح مي دهد:
«فَاِنَّها لا تَعْمَي الاَبْصارُ وَلكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتي في الصُّدُورِ»[5]...
اين ديدگانِ سَرْ نيست كه از كار مي افتد و نابينا مي شود، بلكه اين دلهاست كه نمي تواند انجام وظيفه كند و گرفتار كوري مي گردد.
با چنين توجيهي، سخن حضرت سيدالشهدا را بايد بر اين وجه حمل نمود كه مي خواهد كوردلي مردمي را كه حضور خدا را در همه جا احساس نمي كنند و وجود او را نمي بينند بازگو فرمايد.
2 ـ و يا منظور آن حضرت، دعا، يعني نفرين است تا اهل غفلت را از خوابشان برانگيزد و آنان را به سرعتِ در سيرِ به سوي حق وادارد، و سرانجام آنها را به مرتبت شهود و عيان رفعت دهد. به عبارت ديگر، گويا آن حضرت مردم را مخاطب قرار مي دهد و به آنها مي گويد: شما چگونه در درون و افكار و احساس خود به غير حق، حقي كه واضح و آشكار و پيداست، توجه مي كنيد و به خودِ حق نمي نگريد؟ لذا بر سبيل نفرين مي فرمايد اين چشم سر و يا اين ديدگان دل ـ كه تو را حاضر و ناظر و مراقب خود نمي بيند ـ سزاست كه كور شود و در خور آن است كه از كار افتد. اين گفتار اخير سيدالشهدا («عميت عين لا تراك عليها رقيباً») در واقع به مسئله «مراقبت» كه در عرفان مطرح است مربوط نيست؛ بلكه در سوي احوال «مشاهده» اوج مي گيرد، و كلمه «تَراك» به معني «تُشاهِدك» نيز بيانگر همين نكته است. اما كسي كه با «مراقبت» سر و كار دارد، از لحاظ مرتبت، فروتر از كسي است كه از شهود بهره اي دارد؛ چنانكه در پايان همين بخش از دعاي سيدالشهدا ـ كه دست اندر كار گزارش آن هستيم ـ نكته مزبور را بيان خواهيم كرد كه مقام «مراقبت» پايين تر از حال «شهود» مي باشد. اگر چه خود «مراقبت» از شكوهمندترين مقامات به شمار است؛ لكن نمي تواند با مرتبت احوال، همپا و هم منزلت باشد؛ به ويژه احوالي كه از لوازم وصول است؛ وصولي كه اطراف و پيرامونش به نهايات منجر مي گردد.
«مشاهده» از مهمترين درجات وصول به حق و برتر از «مكاشفه» مي باشد، و صرفاً به مدد رشحات حضرت حق (تعالي) به هم مي رسد.
اما بايد دانست كه از ديدگاه ارباب عرفان، «مشاهده» بدان معني نيست كه عين ذات حق (تعالي) به مدد نيروي باطن و يا ظاهر، قابل شهود و رؤيت باشد؛ چنين مشاهده اي محال است. مراد از مشاهده، «شهود» مي باشد، و آن عبارت از اخفاي معاني و رسوم و مهيا ساختن نفس به گونه اي است كه به حال تسليم در برابر حق بايستد، و در چنان پايگاهي وَراي كشف، اسرار فيض الهي را شهود نمايد.
[1] . اين هر سه قسمت مجموعاً آيه 358 سوره بقره مي باشد.
[2] . اين شعر از جلال الدين محمد مولوي رومي است.
[3] . (سرگين شتر، خبر از وجود شتر مي دهد و نشان گامهاي انسان، بر وجود راه دلالت مي كند؛ پس چگونه آسماني كه برجها دارد و زميني كه داراي دره هاست، بر آفريننده لطيف خبير دلالت نمي كنند؟)
[4] . بقره /18
[5] . حج /46
@#@
مشاهده داراي مراحل و درجاتي است. پايين ترين درجه آن اين است كه فرد از طريق معرفت ـ به خاطر آنكه انوار وجود بر او تجلي مي كند ـ از مرحله علم فراتر رود و وارد رياضِ حريمِ «جمع» گردد. آنگاه است كه با در نورديدن گردنه هاي شواهد و آثار به پيش مي راند و حقايق جالب و دل انگيز و گوهرهاي يكتا را در دسترس شهود خود مي بيند كه جز اهل ذوق هيچ كسي نمي تواند حلاوت آنها را بازيابد و اهميت و عظمت آنها را جز كسي كه آنها را شهود مي كند نمي تواند درك نمايد، و فقط كساني مي توانند آنها را شناسايي كنند كه داراي قلبي زنده و بيدار و گوشي شنوا براي پذيرفتن حق باشند:
«اِنَّ في ذلِكَ لَذِكْري لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ اَوْ اَلْقي السَّمْعَ وَهُوَ شَهيدٌ»[1]...
در اين سخني كه براي تو آوردم عبرتي است براي كساني كه داراي قلبي بيدار و زنده هستند و يا بدان سخن، گوش فرا داده و شنيده هاي خود را گواهي و تأييد مي كنند.
مقام محبت
آنگاه حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) فقره ديگري بر همين بخش افزوده است و مي خواهد در ضمن آن، خود و ديگران را براي عروج به شكوهمندترين و رفيع ترين مقامات تحريض كند و اعلام نمايد كه خسران ابدي از آنِ كساني است كه از اين باده، يعني محبت، محروم و بي نصيب مي باشند؛ فقره مزبور اين است:
«وَخَسِرَت صَفْقَة عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيبَاً»...
زيانبار باد (و يا زيانبار است) معامله و داد و ستد فردي كه تو از حب خويش براي او نصيبي مقرر نفرمودي!
امام (عليه السلام) در طي اين فقره از دعاي خود، نكته عميقي را بيان كرده است، و آن اين است كه خداي را بيعت و قرار و پيمان و داد و ستدي است كه در عهده بندگان خود نهاده و با آنان بيعتي منعقد ساخته است مبني بر اينكه خداوندگاري و ربوبيت او را پذيرا باشند. آن كسي كه به اين بيعت وفادار بماند و در مقام «محبت»، مُقام و پايگاهي را احراز كند مي توان او را از اولياي الهي دانست كه تجارت و سوداگري و معامله آنها با خداوند متعال، سرشار از سود و بهره است. اما كسي كه از محبت به حق محروم است بايد او را از زمره كساني برشمرد كه در بيعت و داد و ستد خويش، دچار خسران و زيان مي باشند.
حكم اين بيعت و يا قرار و عهد الهي در ازل ـ از همان روزِ «اخذ ميثاق» در عالم «ذَرّ» ـ با ارواح ثبت و ضبط شده است، و خداوند متعال چنين بيعتي را در قرآن كريم بازگو كرده است:
«وَاِذْ اَخَذَ رَبّكُ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِم ذرّيّتَهُمْ وَاَشْهَدَهُم عَلي اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبّكُمْ، قالوُا بَلي، شَهِدنا...»[2]...
اي پيامبر، به يادآر، آن هنگام را كه پروردگار تو نژاد آدمي را از صلب آدم ابوالبشر (عليه السلام) به صورت «ذَرّ» بيرون كشيد و به آدم ابوالبشر فرمود: من با نژاد وفرزندان تو بيعت و پيماني مي بندم مبني بر اينكه فقط مرا پرستش كنند و شريك و انبازي برايم نگيرند. سپس از آنها گواهي خواست كه در تأييد اين بيعت سخن گويند و اقرار نمايند، لذا، فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها در مقام گواهي و تأييد گفتند: آري، تو پروردگار ما هستي و ما آن را گواهي و تأييد مي كنيم.
آنگاه اين بيعت و ميثاق، به وسيله رسولان خدا با بشر تجديد شد. و خداوند متعال اين تجديد عهد و بيعت را چنين ياد مي كند:
«اِن الّذينَ يُبايِعُونكَ اِنما يبايعون الله يَدُ اللهِ فوقَ اَيْديهم، فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِه وَمَنْ اَوْفي بما عاهَدَ عَلَيْهُ اللهَ فَسَيُونيهِ اجراً عَظيماً»[3]...
آنها كه با تو بيعت مي كنند، در حقيقت با خدا پيمان مي بندند. و دست خدا بالاي دست آنهاست. بنا بر اين اگر كسي پيمان شكني كند اين كار به زيان خود او منجر خواهد شد؛ چون به ضرر خود، پيمان شكسته است. اما آنكه در عهد و پيمان و بيعت خود وفادار بماند، خداوند متعال، مزد و پاداشي عظيم بدو ارمغان خواهد داد.
وفاداري نسبت به بيعت وقتي است كه انسان به داعيه و انگيزه محبت خدا در قراردادش با او، راسخ و پايدار بماند؛ زيرا يك مُحِبّ و دوستدار، در برابر كسي كه او را دوست مي دارد مطيع است؛ يعني در برابر محبوب، ذليل و رام است، و دلخواه محبوب را بر دلخواه خويش ترجيح مي دهد و قهراً به كارهايي گرايش مي يابد كه رضاي محبوب او را فراهم مي آورد. اما اگر از محبت، نصيبي نبرده باشد، سزاست كه در سراشيب پيمان شكني و خُلْف وعده بلغزد، و همانگونه كه سيدالشهدا (عليه السلام) اشاره فرمود، بايد زيان و خسران را به جان خريداري كند.
سيدالشهدا (عليه السلام) پس از آنكه احوال و مقاماتِ شكوهمند و با ارزش را يادآور شد، خواست علت بلامانع بودن مطالعه در عالم ملكوت و عالم پايين تر از آن، يعني عالم غيب و شهادت را ـ كه در جهت عبرت اندوزي و كسب بينش نسبت به حقايق انجام مي گيرد ـ بيان كند؛ زيرا اقامت و خوش نشين شدن بر حالتِ نخست، يعني مداومت بر مطالعه در آثار و توقف در آن، خصوصاً بر كساني كه موظف به تبليغ و هدايت هستند، خود به خود غير ممكن مي باشد. علاوه بر اين، سنت و راه و رسم و قوانيني كه اينگونه افراد ارائه مي كنند بايد خط مشي بيرون آنها را سامان دهد. لذا به خدا عرض مي كند: «اِلهي اَمَرْتَني بِالرُّجُوع اِلَي الْآثارِ فَاْرجِعْني اِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْاَنْوار وَهِدايَةِ الْاسْتِبْصارِ»...
خدايا! تو مرا فرمان دادي كه براي كسب عبرت، به آثار تو باز گردم و آنها را مورد مطالعه قرار دهم، پس مرا با جامه اي از انوار و همراه با هدايتي كه به عبرت و استبصار بارور است، به خود بازگردان.
هدف حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) از اين سخن در آيات زير نيز منعكس است كه خداوند مردم را به مطالعه آثار دعوت مي كند. آنجا كه مي فرمايد:
«فَاعْتَبِرُوا يا اُولي الْاَبْصارِ»[4]...
اي اهل بصيرت و خداوندگاران عقل و بينش، عبرت آموزيد و پند گيريد!
«اِنَّ في خَلْقِ السّمواتِ وَالْاَرْضِ وَاْختِلافِ الَّليْلِ وَالنَّهارِ لآياتٌ لِاُولي الْاَلْبابِ»[5]...
تحقيقاً در آفرينش آسمانها و زمين و گردش و پي آمدنِ شب و روز، آيات و نشانه هايي بيانگر حق، براي صاحبان فكر و انديشه وجود دارد.
و آياتي از اين قبيل كه مردم را به مطالعه در آثار ـ به منظور راه بردن به مؤثر ـ دعوت مي كند. حتي رسول خدا (صلي الله عليه و آله وسلم) آنگاه كه آيه اخير تلاوت مي شد مي فرمود:
«وَيْلٌ لِمَنْ لا كَها بَيْنَ لَحْيَيْهِ وَلَمْ يَتَدَبَّرْها»...
واي بر كسي كه اين سخن را ميان دو فك خود بجود و اين گفتار را بشنود، لكن در آن تدبر نكند.
حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) با اين جمله «الهي اَمَرتَني...» مي خواهد حالت امتثال و اطاعت خود را در برابر اَوامر الهي اظهار كند كه... تو مرا به رجوع در آثار فرمان دادي و من نيز سر به فرمان تو مي نهم و در بدايع و شگفتيهاي اين آثار مي انديشم و از رهگذر فكر و انديشيدن، به عظمت صانع و پديد آورنده آنها پي مي برم. به همين جهت در روايات آمده است:
«تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْر مِنْ عِبادَةِ الْعابِدِ سَبْعينَ عامَاً»...
يك لحظه تفكر بهتر از عبادت عابد به مدت هفتاد سال است.
زيرا فكر و تدبر، داراي ارزش و مزايايي است كه از جمله آنها يقين و اطمينان، و افزايش علم و معرفت در انسان است.
اما امام حسين (عليه السلام) نمي خواست در اين پايگاه درنگ يابد و در اين جايگاه اقامت اختيار كند، بلكه هدف او گذر از اين مرحله بوده است. و اگر هم در چنين موضعي اقامت گزيد، از آن رو بود كه مي خواست فرمان خدا را در مطالعه آثار گردن نهد.
و چون توقف در آثار و رجوع به آنها تشكيل دهنده هدف نبوده، بلكه داراي جنبه آلي و ابزاري بوده است؛ سيدالشهدا به خداوند متعال عرض مي كند:
«فَاْرجِعْني اِليْكَ بِكِسْوَةِ الْاَنْوارْ»...
خدايا مرا به وسيله پوششي از انوار به سوي خود باز گردان، آنگونه كه نفوس مطمئنه ـ در حالي كه شادمان و مورد رضايت مي باشند ـ در ميان بندگان راستين تو، به تو باز مي گردند.
آنگاه آن حضرت، «كسوه انوار»، يعني جامه نوراني (نه غير آن) را از خدا درخواست مي كند؛ و كسوه ديگري را ـ كه مستلزم حظوظ نفساني، از قبيل زخارِف متاع فاني و باقي است ـ از او مطالبه نمي نمايد.
سپس بر درخواست قبلي، يعني «... كسوة الانوار»، «هداية الاستبصار» را مي افزايد، و از خدا مي خواهد كه او را از هدايتي آميخته با بصيرت برخوردار سازد؛ زيرا كسي كه خداي متعال او را از بصيرت بهره مند كند و هدايتش نمايد، در درياي رضاي او غوطه مي خورد.
آنگاه حضرت مي خواهد كيفيت حال خود را به هنگام پشت سر نهادن آثار و رجوع به حق گزارش كند، لذا مي گويد:
«حَتّي اَرْجِعَ اِلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ اِلَيْكَ مِنْها مَصُونَ السِّرِعَنِ النَّظَرِ اِلَيْها، وَمَرفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الْاِعتِمادِ عَلَيْها؛ اِنَّكَ عَلي كُلِّ شَي ءٍْ قَدير»...
خدايا مرا با بصيرت به خود بازگردان تا بازگشتنم به تو از رهگذر آثار، به سانِ وارد شدن بر تو از طريق همين آثار باشد؛ به گونه اي كه سرِّ و درونم از نظر و التفات به اين آثار، مصون باشد، و همتم از اعتماد و اتكاي بر اين آثار فراتر رود؛ كه تو بر هر چيزي توانا هستي.
[1] . ق /37
[2] . اعراف /172
[3] . فتح /10
[4] . حشر /2
[5] . آل عمران /190
@#@
سيدالشهدا مي خواهد حال رجوع و بازگشت خود به حضرت حق را به حال ورودش بر او تشبيه كند؛ زيرا او به هنگام ورود بر حضرت احديت، از هر گونه علايق، مجرد و از هر نوع عوائق و موانعي منزه و پاكيزه بوده است؛ لذا از خدا درخواست كرد كه به هنگام رجوع از آثار به حق (تعالي) ، سرِّ و درونش مصون و محفوظ ماند، به طوري كه دامن همتش با پليديهاي التفاتِ به حُظوظ دو جهاني آلوده نگردد.
هـ ـ تجريد:
امام حسين (عليه السلام) از خدا صيانت و تجريد از مطامع دنيوي و اخروي را درخواست كرد؛ تجريدي كه از مهمترين احوال به شمار است؛ زيرا مقدمه آن، تجرد و رهايي از هرگونه علايق مي باشد كه خود از اهم مقامات است. تجرد، يعني گسستن علايق، و طرد موانع و عوائق، و حفظ سِرّ و درون از راه مداومت بر خلوت و انس با حق، و استيحاش از خلق، و مداومت فكر و ملازمت ذكر. اما تجريد كه مرز نهايات در حوزه احوال مي باشد، عبارت از منخلع شدن از شهود شواهد و آثار است كه يا از طريق معاينه حق صورت مي گيرد و يا از طريقي برتر كه بايد آن را «حضرت جمع و توحيد» دانست.
آنكه داراي چنين حالي باشد، حالش همانند حال كسي است كه فرمانِ «فَاخْلَع نعلَيكَ اِنَّكَ بِالْوادِ المقدّسِ طُوي[1]» به او رسيد.
تجريد، داراي درجات و مراحلي است كه اولين مرحله آن، تجريد ديدگانِ كشف از جامه سبب يقين و اكتساب آن مي باشد. مرحله دوم، تجريدِ مقامِ «جمع» از دَرْكِ علم است كه مقام جمع از مرتبه علم منزه مي گردد و از آن پس، هيچ اثري از علم در اين مرحله مشاهده نمي شود. مرحله سومِ تجريد، خلاص و رهايي از خودِ تجريد است كه در اين مرحله، نه تجريدي مشهود است و نه مجردي. اين مرحله را بايد رفيع ترين مراحل تجريد برشمرد، و همان مرحله اي است كه سيدالشهدا (عليه السلام) با تعبير زير، آن را از خدا درخواست نمود، آنجا كه عرض كرد:
«... مَصون السِّرِّعَنِ النظرِ اليها و مَرفوعَ الهمّةِ عَن الاعتمادِ عَلَيها».
بخشِ نخستِ اين عبارت، داراي مبالغه فزونتري از بخش دوم مي باشد؛ چرا كه گسستن نظر و التفات دروني ـ كه به طور مطلق مطرح است ـ رساتر از اعتماد مي باشد؛ زيرا گاهي نظر ـ بدون فراهم آمدن اعتماد ـ امكان پذير است، اما عكس آن، يعني به هم رسيدنِ اعتماد ـ منهاي نظر ـ امكان ندارد.
بنابراين، بخش دوم اين سخن ـ اگر چه مندرج در مقام «توكل» مي باشد ـ لكن هدف از آن، اين است كه ديگران بدان تأسي كرده و از آن رهنمود برگيرند.
همين نكته ـ يعني اينكه امام حسين (عليه السلام) از خدا خواست كه اهتمام او فراتر از اعتماد به آثار باشد، و فقط به خود او تكيه كند، ـ مكرراً در اخبار و روايات جلب نظر مي كند؛ مانند:
«رَبِّ لا تَكِلْني اِلي نَفْسي طَرْفَةَ عَيْنٍ اَبَداً وَلا اِلي اَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ»...
پروردگارا، هرگز مرا ـ حتي به اندازه يك لحظه چشم به هم زدن ـ به خودم وَاَحَدي از خلقِ خود وامگذار!
واقع اين است كه تكيه بر آثار و اشكالِ آن و اعتمادِ بر موجودات ـ منهاي اعتماد به حق ـ موجب نقصان و زمينه اي براي خسران و زيان است. به همين جهت، سيدالشهدا (عليه السلام) از خدا درخواست كرد كه اهتمام و عنايت و توجه او را از اعتماد بر آثار و تكيه و اتكال بر آنها فراتر بَرَدْ و التفات و اعتمادِ وي را از هر اثري گسسته سازد و صرفاً به خود بپيوندد. چون خداست كه مي تواند اهتمام و اتكالها را والا سازد و انسان را بر توكل و اعتماد به خود تقويت كند.
و ـ همت:
همت، يكي از احوالي است كه بايد آن را از لوازم عرفان برشمرد، و علاوه بر آنكه داراي قدر و منزلتي والا در عرفان مي باشد، خود نيز داراي مراحل و درجاتي است. در تعريف همت مي توان گفت كه همّت، عبارت است از انگيخته شدن عزم در جهت مقصود، به گونه اي كه به ماسواي مقصود، التفاتي نشود.
همت، داراي مراحل و درجات متفاوتي است كه فروترين درجه آن، همت مريدانِ طالب است. در چنين مرحله اي براي مريد، رغبت و علاقه اي به دنياي فاني و متاع و زخارف آن باقي نمي ماند؛ بلكه توجه و التفاتش منحصراً به سراي باقي و آخرت و نعمتهاي آن معطوف مي گردد و همين رغبت به دار بقا، او را بر سر نشاط مي آورد كه از آن پس به خاطر كسالت، گرفتار هيچ گونه حالات ناخوش نمي گردد، و يا به علت غفلت، به سستي دچار نمي شود.
همتِ والاتر از همت مذكور، همتي است كه صاحب آن، نفس خود را بر هيچ چيزي، جز مقصود و معبود، وابسته نسازد، و حتي به نعيم آخرت نيز چشم ندوخته باشد. چنين فردي هيچ گاه دچار ضعف و سستي نمي گردد؛ و اصولاً ارباب اهتمام، گرفتار ملال نمي شوند و در اشاره به همين همت اخير است كه خداوند متعال درباره پيامبرش مي فرمايد:
«مازاغَ البصرُ وَ ماطَغي».
و چون ارتفاعِ از اعتماد بر آثار، و فرا رفتن از اين پايگاه از طريق همت، جز به مدد الهي و توان آفريني او امكان پذير نمي باشد، حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) به دنبال اين درخواست، به خدا عرض مي كند:
«انك علي كل شَي ءٍ قدير»...
و محققاً تو بر هر چيزي قادر هستي.
با چنين تعبيري است كه روشن مي شود قدرت الهي، شامل هر مقدوري مي گردد؛ زيرا هر مقدور، عبارت از «شي ء» است.
آنگاه امام حسين (عليه السلام) عرض مي كند:
«اِلهي هذا ذُلّي ظاهرٌ بَيْنَ يَدَيْك، وَهذا حالي لايَخْفَي عَلَيْكَ، مِنْكَ اَطْلُبُ الْوُصوُلَ اِلَيْكَ، وَبِكَ اَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ»...
خدايا! اين ذُلّ و خواري و تواضع من است كه آشكارا در برابر تو نمايان مي باشد، و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست، از خود تو جوياي وصول به تو هستم، و به وسيله تو بر وجود تو استدلال مي كنم و از ناحيه تو، به خود تو راه مي برم.
هدف امام (عليه السلام) اين است كه ذُل و تواضع او از طريق تذلل و دعا و تبتل و التماس، قبلاً در آغاز همين دعا مطرح شده است؛ لذا «ذُلّ» خود را، با كلمه «هذا» كه اشاره به نزديك است بازگو مي نمايد، و عرض مي كند: «هذا ذلي». بنابراين، ظهورِ ذُلّ و خاكساري آن حضرت، از آن رُوست كه هيچ نكته باريكي از نكات دقيقِ تذلل، در كيفيت خاكساري اش مخفي نبوده است. پس ذُلّ و خاكساري او در برابر خدا آشكارا و ظاهر و پديدار بوده است؛ بخصوص در شرايطي كه آن حضرت در آن به سر مي برد؛ چون در روز عرفه و در مِني به وسيله احرام و برهنه ساختن سر و پوشيدن لباس احرام ـ كه به سانِ كفن است ـ و كندن لباسهاي عادي، منتهاي خضوع و تذلل را در برابر خدا ابراز داشته است.
سيدالشهدا با اين شرايط و شرايطي كه قبلاً در آغاز دعا اعلام كرده بود، منتهاي خضوع و خاكساري خود را در پيشگاه خداوند متعال ارائه كرد.
سپس عرض مي كند: «وَهَذا حالي...» و اين، حال من است كه بر تو مخفي نيست.
آنگاه از او وصول به وي را درخواست مي كند و مي گويد: «اَطْلُبُ الْوُصُول اِليْكَ». و اين درخواست نشان مي دهد كه احرازِ مقامِ وصولِ به حق (تعالي) جز به مدد توفيق و هدايت و ارشاد واسعاد حق (تعالي) امكان پذير نمي باشد؛ زيرا صِرْفِ كوشش و اكتساب نمي تواند در سوي اين هدف، كارساز باشد؛ و براي كوبيدن اين در، تنها دامن همت به كمر زدن رسا نيست؛ چون مسافت ميان انسان تا سر منزل وصول، بسيار دور و دراز است، و آفات و پيش آمدهاي مُخِل فراوان، و موانعي بس عظيم، سر راه وجود دارد كه در نورديدن اين راه با تمام آفات و موانعش جز به ياري عنايتِ ازلي ممكن نيست.
و اما اينكه عرض كرد: «بِكَ اَسْتَدِلّ عَلَيْكَ»، اشاره به اين نكته و حقيقت است كه دليلي بيرون از وجود حق، وجود ندارد كه بتوان از رهگذر آن به حق (تعالي) راه بُرْد. دليل وجود حق، از ديدگاه اهل عرفان، خود حق (تعالي) است؛ چنانكه براي اثبات روشنايي و پرتو آفتاب در روشنترين لحظاتِ روز به خود آفتاب استدلال مي شود: «آفتاب آمد دليل آفتاب»... «يا مَنْ دَلَّ عَلي ذاته بذاته»؛ چون حق (تعالي) نيز همچنان كه خورشيد، كاملاً ظاهر و پيداست، و هيچ شهودي غير از آن دو نمي تواند وجود آنها را اثبات كند.
آنگاه سيد الشهدا عرض مي كند:
«فَاْهدِني بِنُورِكَ اِليْكَ، وَاَقِمني بَصِدْقِ الْعُبُوديّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ»...
خدايا مرا به مدد نور و تجلي خويش، به كوي وصال خويش راهبري كن، و به ياري صدقِ بندگي ام در پيشگاه تو، مرا پايدار نگاه دار!
هدف اين گفتار، بيان حقيقتي است كه در اين آيه مطرح است، آنجا كه خداوند متعال مي فرمايد:
«وَمنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورَاً فَمالَهُ مِنْ نُورٍ»[2]... بود.
چون خداوند است كه:
«... وَلي الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الّظُلُماتِ اِلي النُّورِ»[3]...
آري او ولي و دوستدار و سرپرست كساني است كه داراي ايمان هستند، و آنان را از تاريكيها به نور و روشنايي بيرون مي برد.
يعني آنان را به نور، هدايت و راهبري مي كند، و نور الهي، آنها را زير پوشش خود مي گيرد؛ آن هم به گونه اي كه تاريكي غربت و خلأ انس به دنيا، در اسرار و درون آنها راهي براي خود نخواهد يافت، و نيز تيرگيهاي جهل و ناداني، مجال و عرصه اي براي تركتازي خويش پيدا نخواهند كرد.
ز ـ صدق و عبوديت:
علي هذا، اقامت و استقامت بر اين نور ـ يعني نوري كه از سوي حق به سوي حق رهنمون است ـ مبتني بر دو شرط است: يكي صدق، و ديگري عبوديت و بندگي در برابر حضرت حق.
[1] . طه، 12: اي موسي! پا افزار بيرون آور كه در وادي مقدس و فرخنده «طوي» هستي.
[2] . نور /40
[3] . بقره /257
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :