امروز:
دوشنبه 2 اسفند 1395
بازدید :
1194
ضرورت فلسفه
شامل: انسان عصر، مكتبهاى اجتماعى، راز انسانيت، جواب چند شبهه .
انسان عصر
خورشيد تازه سر از بستر آبهاى سبز دريا برداشته و اشعه زرفام خود را بر چهره‏هاى خواب آلوده سرنشينان كشتى تابانده است‏سرنشينانى كه به تازگى از خواب دوشين بيدار شده‏اند و با خيال راحت و بى‏خبر از همه جا به خوردن و آشاميدن و انواع سرگرميها پرداخته‏اند و كشتى همچنان در اقيانوس كران ناپيدا پيش مى‏رود .
در اين ميان يك نفر كه هشيارتر بنظر مى‏رسد اندكى به فكر فرو مى‏رود و آنگاه رو به همنشينان كرده مى‏پرسد ما به كجا مى‏رويم ديگرى كه گويى از خواب پريده است‏حيرت زده همين سؤال را از ديگران مى‏كند و ... بعضى آن چنان سرمست‏شادى و سرگرمى هستند كه وقعى به آن نمى‏نهند و بدون اينكه به پاسخ آن بينديشند به كار خود ادامه مى‏دهند ولى اين سؤال اندك اندك گسترش مى‏يابد و به ملوانان و ناخدا هم مى‏رسد آنها هم بدون اينكه پاسخى داشته باشند سؤال را تكرار مى‏كنند و سرانجام علامت‏سؤالى بر فضاى كشتى نقش مى‏بندد و دلهره عجيب و پريشانى فراگيرى پديد مى‏آيد .
آيا اين صحنه تخيلى داستان مردم جهان نيست كه بر سفينه عظيم زمين سوارند و در حالى كه در فضاى كيهانى بدور خود مى‏چرخند اقيانوس بى‏كران زمان را درمى‏نوردند و آيا مثل ايشان مثل چارپايان سر در آخور نيست چنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد (يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام) ([1]) بسان چارپايان بهره مى‏گيرند و مى‏خورند و نيز مى‏فرمايد (لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون) ([2]) دلهايى دارند كه با آنها حقايق را در نمى‏يابند و چشمهايى دارند كه با آنها نمى‏بينند و گوشهايى دارند كه با آنها نمى‏شنوند ايشان مانند چارپايان بلكه گمراهتر از آنانند ايشان همان غافلانند .
آرى! اين داستان انسان عصر ما است كه همراه با پيشرفت‏شگرف تكنولوژى دچار حيرت و سردرگمى شده و نمى‏داند از كجا آمده و به كجا مى‏رود و به كدام سوى بايد رو كند و از كدام راه بايد برود و اين چنين است كه در عصر فضا مكاتب پوچ گرايى و نهيليسم و هيپيسم ظهور مى‏كند و چونان سرطان به جان فكر و روح انسان متمدن مى‏افتد و به مانند موريانه پايه‏هاى كاخ انسانيت را مى‏خورد و سست مى‏كند .
اما اين سؤالات از سوى آگاهان مطرح شده و نيمه هشياران را به خود آورده و انديشمندان را براى يافتن پاسخ به انديشيدن واداشته است گروهى كه آمادگى لازم براى درست انديشيدن را دارند به پاسخهاى صحيح و روشنگر و جهت دهنده‏اى دست مى‏يابند و مقصد حقيقى را مى‏شناسند و با شوق به پيمودن راه مستقيم مى‏پردازند ولى كسانى هم در اثر نارسايى فكر و عوامل روانى چنين مى‏پندارند كه اين كاروان را نه آغازى است و نه انجامى و همواره كشتيهايى در پهنه اقيانوس پديد مى‏آيند و به وسيله امواج خروشان و بى‏هدف به اين سوى و آن سوى كشانده مى‏شوند و پيش از آنكه به ساحل امن و آسوده‏اى برسند در دل دريا غرق مى‏گردند (و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيى و ما يهلكنا الا الدهر) ([3]) گفتند كه جز اين زندگى دنيا حياتى نيست مى‏ميريم و زنده مى‏شويم و كسى جز روزگار ما را نابود نمى‏سازد .
به هر حال اين پرسشها خواه ناخواه براى انسان آگاه مطرح است كه آغاز كدام است و انجام كدام و راه راست به سوى مقصد كدام .
و بديهى است كه دانشهاى طبيعى و رياضى پاسخى براى آنها ندارند پس چه بايد كرد و پاسخ درست اين سؤالات را از چه راهى بايد به دست آورد .
راه يافتن پاسخ اين پرسشها معلوم است‏ يعنى هر يك از اين سؤالات اساسى سه گانه مربوط به شاخه‏اى از فلسفه است كه بايد با روش تعقلى مورد بررسى قرار گيرد و همه آنها نيازمند به متافيزيك و فلسفه اولى است پس بايد از شناخت‏شناسى و هستى شناسى آغاز كنيم و سپس به ساير علوم فلسفى بپردازيم تا پاسخهاى صحيح اين سؤالات و مانند آنها را بيابيم.
مكتبهاى اجتماعى
سرگردانى و حيرتى كه دامنگير انسان عصر فضا شده در مسائل فردى و شخصى محدود و محصور نگشته و مسائل اجتماعى را نيز در بر گرفته و در مكتبها و سيستمهاى سياسى اقتصادى مختلفى متبلور شده است و با اينكه اين نظامهاى دست بافت بشر بارها امتحان نارسايى و ناشايستگى خود را داده‏اند هنوز هم جوامع سرگردان بشرى دست از آنها برنداشته‏اند و كسانى هم كه از آنها سرخورده شده‏اند در همان مسيرهاى انحرافى گام برمى‏دارند و به دنبال دست بافتهاى جديدى از همان قماشها مى‏گردند و هر بار كه ايسم تازه‏اى در صحنه ايدئولوژيها ظاهر مى‏شود گروهى گمراه را به سوى خود جذب مى‏كند و جنجال و غوغائى به راه مى‏اندازد و طولى نمى‏كشد كه ناكام و شكست‏خورده سقوط مى‏نمايد تا چه وقت با نام و رنگ و بوى ديگرى ظاهر شود و عده‏اى ديگر را بفريبد .
گويى اين گمراهان نگون بخت‏سوگند ياد كرده‏اند كه هرگز به نداى حق گوش فرا ندهند و سخن رهبران الهى را نشنوند و بر ايشان همى خرده گيرند كه چرا دست‏شما از زر و سيم و زرق و برق جهان تهى است و اگر راست مى‏گوييد چرا كاخهاى سفيد و سرخ جهان در اختيار شما نيست .
آرى، اينان دنباله رو كسانى هستند كه قرآن كريم داستانهايشان را پى در پى در گوش جهانيان فرو خوانده و همگان را به عبرت گرفتن از سرنوشت‏شوم آنان دعوت كرده است اما گوش شنوا كجا است .
بارى از باب دعوت با شيوه حكمت مى‏بايست گفت نظامهاى اجتماعى مى‏بايستى بر اساس آگاهى از ساخت فطرى انسان و همه ابعاد وجودى وى و با توجه به هدف آفرينش و شناخت عواملى كه او را در رسيدن به هدف نهائى كمك مى‏كند تنظيم شود و يافتن چنين فرمول پيچيده‏اى در توان مغزهاى انسانهاى عادى نيست و آنچه از انديشه ما مى‏توان انتظار داشت ‏شناختن مسائل بنيادى و شالوده‏هاى كلى اين نظامها است كه مى‏بايست هر چه محكمتر و استوارتر پى‏ريزى گردد يعنى شناخت آفريننده جهان و انسان و شناخت هدف‏دارى زندگى بشر و شناخت راهى كه آفريننده حكيم براى سير و حركت به سوى هدف نهائى فراروى بشر گشوده است آنگاه نوبت دل به او سپردن است و سر در راه آوردن و از راهنماييهاى الهى پيروى كردن و گام استوار برداشتن و بدون هيچ ترديد و تزلزلى راه پيمودن و شتاب گرفتن .
اما اگر كسانى از نعمت‏خدادادى عقل بهره نگرفتند و به آغاز و انجام هستى نينديشيدند و مسائل بنيادى زندگى را حل نكردند و به دلخواه خود راهى برگزيدند و نظامى پديد آوردند و نيروهاى خود و ديگران را بر سر آن گذاشتند چنين كسانى بايد به پى‏آمدهاى خودخواهيها و نابخرديها و هوى‏پرستيها و كژانديشيها و كجرويهاى خودشان هم ملتزم شوند و سرانجام نبايد كسى را بر ناكاميها و بدبختيهاى جاودانه‏شان سرزنش كنند .
آرى! يافتن ايدئولوژى صحيح در گرو داشتن جهان بينى صحيح است و تا پايه‏هاى جهان بينى استوار نگردد و مسائل بنيادى آن به صورت درست‏حل نشود و وسوسه‏هاى مخالف دفع نگردد نمى‏توان به يافتن ايدئولوژى مطلوب و كارساز و راهگشايى اميد بست و تا هستها را نشناسيم نمى‏توانيم بايدها را بشناسيم .
و مسائل بنيادى جهان بينى همان پرسشهاى سه‏گانه‏ايست كه وجدان بيدار و فطرت آگاه انسان پاسخهاى قطعى و قانع كننده‏اى براى آنها مى‏جويد و بى‏جهت نيست كه دانشمندان اسلامى آنها را اصول دين ناميده‏اند خدا شناسى در پاسخ آغاز كدام است معاد شناسى در پاسخ انجام كدام است و وحى و نبوت شناسى در پاسخ راه كدام است و راهنما كيست .
و ناگفته پيدا است كه حل صحيح و قطعى آنها مرهون انديشه‏هاى عقلى و فلسفى است و بدين ترتيب از راه ديگرى به اهميت و ضرورت مسائل فلسفى و پيشاپيش آنها شناخت‏شناسى و هستى شناسى پى مى‏بريم.
راز انسانيت
راه سومى براى شناختن اهميت و ضرورت فلسفه وجود دارد كه مى‏تواند انسانهاى والا همت و تعالى‏جو را برانگيزاند و آن اين است كه اساسا انسانيت‏حقيقى انسان در گرو دستاوردهاى فلسفه است و بيانش اين است همه حيوانات با اين ويژگى شناخته مى‏شوند كه افعال خود را با شعور و اراده برخاسته از غرايز انجام مى‏دهند و موجودى كه هيچ نحو شعورى ندارد از صف حيوانات خارج است در ميان حيوانات نوع ممتازى وجود دارد كه نه درك او منحصر به درك حسى است و نه اراده وى تابع غرايز طبيعى بلكه نيروى درك كننده ديگرى به نام عقل دارد كه اراده‏اش در پرتو راهنمايى آن شكل مى‏گيرد و به ديگر سخن امتياز انسان به نوع بينش و گرايش اوست پس اگر فردى تنها به ادراكات حسى قناعت ورزد و نيروى عقل خود را درست بكار نگيرد و انگيزه حركات و سكناتش هم همان غرايز حيوانى باشد در واقع حيوانى بيش نيست بلكه به تعبير قرآن كريم از چهارپايان هم گمراهتر است .
بنا بر اين انسان حقيقى كسى است كه عقل خود را در راه مهمترين مسائل سرنوشت‏ساز به كار گيرد و بر اساس آنها راه كلى زيستن را بشناسد و سپس با جديت به پيمودن آن بپردازد و از بيانات گذشته معلوم شد كه ريشه‏اى‏ترين مسائلى كه براى هر انسان آگاه مطرح است و در سرنوشت فردى و اجتماعى بشر نقش حياتى را ايفاء مى‏نمايد همان مسائل بنيادى جهان بينى است مسائلى كه حل قطعى و نهائى آنها مرهون تلاشهاى فلسفى است .
حاصل آنكه بدون بهره‏گيرى از دستاوردهاى فلسفه نه سعادت فردى ميسر است و نه سعادت اجتماعى و نه رسيدن به كمال حقيقى انسانى .
[1] . سوره محمد آيه 12.
[2] . سوره اعراف آيه 179.
[3] . سوره جاثيه آيه 24.
@#@
جواب چند شبهه
در برابر اين بيانات ممكن است‏شبهاتى مطرح شود كه به ذكر مهمترين آنها و جواب هر يك مى‏پردازيم:
ش 1. اين بيانات هنگامى مى‏تواند ضرورت فلسفه را اثبات كند كه جهان بينى را منحصر به جهان بينى فلسفى و راه شناختن مسائل بنيادى آن را منحصر در فلسفه بدانيم در صورتى كه جهان بينى‏هاى ديگرى هم وجود دارد مانند جهان بينى علمى جهان بينى دينى و جهان بينى عرفانى .
ج 1. چنانكه بارها توضيح داده‏ايم حل اينگونه مسائل در توان علوم تجربى نيست و بنا بر اين جهان بينى علمى به معناى صحيح واقعيتى ندارد و اما جهان بينى دينى در صورتى كارساز خواهد بود كه ما دين حق را شناخته باشيم ولى اين شناخت متوقف بر شناختن پيامبر و فرستنده او يعنى خداى متعال است و روشن است كه به استناد محتواى وحى نمى‏توان فرستنده و گيرنده آنرا اثبات كرد و مثلا نمى‏توان گفت چون قرآن مى‏گويد خدا هست پس وجود او ثابت مى‏شود و اما جهان بينى عرفانى چنانكه در رابطه فلسفه و عرفان اشاره شد متوقف بر شناخت قبلى خداى متعال و شناخت راه صحيح سير و سلوك است كه مى‏بايست بر اساس اصول فلسفى اثبات شود پس همه راهها در نهايت به فلسفه منتهى مى‏شود. ([1])
ش 2. تلاش براى حل مسائل جهان بينى و فلسفه در صورتى شايسته است كه شخص به نتيجه تلاش خود اميدوار باشد ولى با توجه به عمق و گستردگى اين مسائل چندان اميدى به موفقيت نمى‏توان داشت بنا بر اين بهتر است بجاى صرف عمر در راهى كه پايان آن معلوم نيست به بررسى مسائلى بپردازيم كه اميد بيشترى به حل آنها داريم .
ج 2. اولا اميد به حل اين مسائل به هيچ وجه كمتر از اميد به نتايج تلاشهاى علمى دانشمندان در كشف اسرار علمى و تسخير نيروهاى طبيعت نيست و ثانيا ارزش احتمال تنها تابع يك عامل يعنى مقدار احتمال نيست بلكه عامل ديگرى را نيز بايد منظور داشت و آن مقدار محتمل است و حاصل ضرب اين دو عامل است كه ارزش احتمال را تعيين مى‏كند و با توجه به اينكه محتمل در اينجا سعادت بى نهايت انسان در جهان ابدى است مقدار احتمال هر قدر هم ضعيف باشد باز هم ارزش احتمال بيشتر از ارزش احتمال موفقيت در هر راهى است كه نتيجه آن محدود و متناهى باشد .
ش 3. چگونه مى‏توان به ارزش فلسفه مطمئن بود در حالى كه دانشمندان زيادى با آن مخالفت كرده‏اند و حتى رواياتى نيز در مذمت آن نقل شده است .
ج 3. مخالفت با فلسفه از طرف اشخاص مختلف و با انگيزه‏هاى متفاوتى انجام گرفته است ولى مخالفت دانشمندان آگاه و بى غرض مسلمان در واقع به معناى مخالفت با مجموعه انديشه‏هاى فلسفى رايجى بوده كه بعضى از آنها دست كم به نظر ايشان با مبانى اسلامى موافق نبوده است و اگر روايت معتبرى هم در نكوهش از فلسفه رسيده بود قابل حمل بر اين معنى بود اما منظور ما از تلاش فلسفى عبارت است از بكار گرفتن عقل در راه حل مسائلى كه تنها با روش تعقلى قابل حل است و ضرورت اين كار مورد تاكيد آيات محكمه قرآن كريم و روايات شريفه مى‏باشد چنانكه نمونه‏هاى فراوانى از اين تلاش در روايات و حتى در متن قرآن كريم ملاحظه مى‏شود مانند استدلالهايى كه در باب توحيد و معاد در كتاب و سنت‏شده است .
ش 4. اگر مسائل جهان بينى با روش تعقلى و فلسفى در كتاب و سنت بررسى شده ديگر چه نيازى هست كه ما به كتب فلسفى و مباحث مطرح شده در آنها بپردازيم مباحثى كه غالبا از يونانيان اقتباس شده است .
ج 4. اولا طرح مباحث فلسفى در كتاب و سنت ماهيت فلسفى آنها را تغيير نمى‏دهد ثانيا استخراج اين دسته از مسائل و تنظيم آنها در شكل يك علم هيچ مانعى ندارد چنانكه در مورد فقه و اصول و ساير علوم اسلامى انجام گرفته است و سابقه اين مباحث در كتب يونانيان و حتى اقتباس از آنها از ارج اين مسائل نمى‏كاهد چنانكه حساب و طب و هيئت نيز چنين است ثالثا در كتاب و سنت تنها شبهاتى مورد بررسى قرار گرفته كه در آن عصر شايع بوده است و اين مقدار براى پاسخگوئى به شبهاتى كه نوبنو از سوى مكتبهاى الحادى القاء مى‏شود كافى نيست بلكه مى‏بايست طبق تاكيدات قرآن كريم و سخنان پيشوايان دينى تلاشهاى عقلانى گسترش يابد تا آمادگى كافى براى دفاع از عقايد حقه و پاسخگوئى به هر گونه شبهه‏اى در باره آنها حاصل شود .
ش 5. بهترين دليل بر نقص فلسفه اختلافاتى است كه در ميان خود فلاسفه وجود دارد و توجه به آنها موجب سلب اطمينان از صحت روش ايشان مى‏شود .
ج 5. اختلاف در مسائل نظرى هر علمى امرى اجتناب ناپذير است چنانكه فقهاء نيز در مسائل فقهى اختلافاتى دارند در صورتى كه اينگونه اختلافات دليل بطلان علم فقه و روش ويژه آن نمى‏شود چنانكه اختلاف دو نفر رياضى‏دان هم در باره يك مساله رياضى دليل بطلان رياضيات نيست و توجه به اين اختلافات بايد انگيزه نيرومندى براى انديشمندان متعهد باشد كه بر تلاش و كوشش و استقامت و پشتكار خود بيفزايند تا به نتايج مطمئن‏ترى دست‏يابند .
ش 6. كسانى ديده شده‏اند كه در علوم فلسفى تحقيقات قابل تحسينى داشته‏اند ولى هم در مسائل شخصى و اخلاقى داراى نقطه ضعفهايى بوده‏اند و هم در مسائل اجتماعى و سياسى پس چگونه مى‏توان فلسفه را كليد سعادت فردى و اجتماعى دانست .
ج 6. تاكيد بر اهميت و ضرورت فلسفه به اين معنى نيست كه اين علم علت تامه و شرط كافى براى داشتن ايدئولوژى صحيح و رفتار عملى بر طبق آن است بلكه به اين معنى است كه شرط لازم براى دستيابى به ايدئولوژى مطلوب مى‏باشد يعنى پيمودن راه راست متوقف بر شناختن آن است و شناخت راه مستقيم متوقف بر داشتن جهان بينى صحيح و حل مسائل فلسفى آن و اگر كسى گام اول را درست برداشت ولى در گام دوم ايستاد يا منحرف شد دليل آن نيست كه در گام اول هم منحرف بوده است بلكه بايد علت توقف يا انحراف او را در گام دوم، پى‏جويى كرد.
خلاصه
1 انسان عصر فضا على رغم پيشرفت‏شگرف در زمينه‏هاى تجربى و صنعتى در حل مسائل بنيادى جهان بينى كه شالوده زندگى انسانى را تشكيل مى‏دهند ناتوان است و بعضى مانند چهارپايان سر در آخور تنها به ارضاء غرايز حيوانى پرداخته‏اند و اصلا توجهى به اين مسائل ندارند و بعضى ديگر در حل آنها وامانده‏اند و پوچ‏گرا شده‏اند .
2 مكتبهاى متناقض سياسى اجتماعى و نظامهاى اقتصادى سرمايه‏دارى و سوسياليسم نيز نمونه‏هايى از سرگردانى انسان در حل مسائل اجتماعى است كه به نوبه خود از فقدان بينش صحيح در مسائل فلسفى نشات مى‏گيرد .
3 انسان واقعى كسى است كه نخست عقل خود را در راه شناخت هستى و حل مسائل بنيادى جهان بينى بكار گيرد و بفهمد كيست و از كجا و در كجا و به سوى كجا است و آنگاه بر اساس شناخت اين هستها به شناختن راه صحيح براى رسيدن به هدف نهائى يعنى شناختن بايدها بپردازد و سپس با جديت آن راه را بپيمايد .
4 همه اين مطالب ضرورت تلاش عقلانى براى حل مسائل بنيادى جهان بينى اصول دين را ثابت مى‏كند و در يك جمله سعادت فردى و اجتماعى و رسيدن به كمال انسانى مرهون دستاوردهاى فلسفه است .
5 مسائل جهان بينى از سنخ مسائل فلسفى است بنا بر اين جهان بينى علمى سرابى بيش نيست و جهان بينى‏هاى دينى و عرفانى هم نيازمند به فلسفه هستند .
6 اميد موفقيت در حل مسائل فلسفى به هيچ وجه كمتر از اميد به كشف اسرار طبيعت نيست علاوه بر اينكه چون نتيجه آن ارزش نامحدود دارد هر قدر احتمال رسيدن به آن ضعيف باشد باز هم ارزشمندتر از احتمال موفقيت در هر كارى است كه نتيجه محدودى داشته باشد .
7 مخالفت بعضى از دانشمندان آگاه و بى غرض مسلمان با فلسفه در حقيقت به معناى مخالفت با مجموعه آراء فلسفى رايجى بوده كه بعضى از آنها با مبانى اسلامى موافق نبوده است .
8 طرح بعضى از مسائل فلسفى در كتاب و سنت ماهيت فلسفى آنها را تغيير نمى‏دهد و ما را بى‏نياز از تلاشهاى فلسفى براى دفع همه شبهات الحادى نمى‏سازد .
9 اختلاف در مسائل فلسفى مانند هر علم ديگر امرى اجتناب ناپذير است و نمى‏توان آنرا دليلى بر بطلان روش فلسفى و تعقلى قلمداد كرد بلكه بايد با توجه به آن بر تلاش و كوشش براى دستيابى به نتايج مطمئن‏تر افزود .
10 ضرورت فلسفه به معناى تامين همه شرايط لازم براى سعادت فردى و اجتماعى نيست بلكه به معناى تحصيل شرط لازم و اساسى آن است.
[1] . براى توضيح بيشتر به درس دوم از ايدئولوژى تطبيقى مراجعه كنيد.
استاد محمد تقي مصباح يزدي- آموزش فلسفه،جلد1
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :