امروز:
دوشنبه 5 تير 1396
بازدید :
614
ساده ترين راه براي اثبات حقانيّت شيعه چگونه است؟

ساده ترين راه براي اثبات حقانيت شيعه دو چيز است:
1. اثبات ولايت مطلقه ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ از طريق تثبيت خلافت و ولايت بلافصل علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ .
2. نفي ولايت غير معصوم در اسلام و بررسي آثار شوم و خانمان سوز ولايت غير معصوم بر جامعه اسلامي، زيرا عقل سليم حکم مي کند که امام بايد، ويژگي ها و شرايطي داشته باشد، که عصمت و قداست روحي و سرشت پاک از جمله آنها است، غير از خداوند هيچ کس توان شناسايي افراد معصوم را ندارد، بنابراين تعيين امام معصوم که بتوان ولايت عامه و مطلقه جامعه اسلامي را بدو سپرد، تنها از جانب خداست، و مردم تحت هيچ عنواني حق انتخاب امامي که داراي ولايت الهي باشد ندارد، لکن صد افسوس که به قول ابو جعفر نقيب از علماي بنام اهل سنت، اصحاب، خلافت را از امور دنيوي فرض کردند، و خلافت را مانند امير و والي دانسته، و با دستورات صريح پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخالفت نموده و آن چه به نظرشان صلاح بود انجام دادند، مگر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با کمال صراحت به ابوبکر و عمر امر نکرد که با سپاه اسامه از مدينه خارج شوند، آنها چون مصلحت را در ماندن ديدند، با دستور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخالفت کردند، اصحاب اتفاق دادند که آنها (ابوبکر و عمر) در موارد زيادي (به خاطر مصالح خود) با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخالفت کردند، و به رأي و نظر خود عمل نمودند.[1]
و نيز وي مي گويد: از چيزهايي که به عمر بن خطاب جرأت داد که از علي ـ عليه السلام ـ عدول نموده و با ابوبکر بيعت کند، با اين که خودش از پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شنيده بود که ـ خليفه و جانشين من علي ـ عليه السلام ـ است ـ اين بود که عمر در موارد زيادي با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخالفت کرده بود، يکي از موارد مخالفت وي اين بود که وقتي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در بستر بيماري، کاغذ و دوات خواست تا وصيت نامه بنويسد که امت گمراه نشود، عمر با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخالفت نموده گفت: مرد هذيان و بيهوده مي گويد، و قرآن براي ما بس است، از آوردن کاغذ و دوات جلوگيري نمود، حاضرين اختلاف کردند، بعضي از حرف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و بعضي از حرف عمر طرفداري کردند و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: از نزد من برويد، نزاع و جدال نزد پيامبران سزاوار نيست.[2]
عمر به ابن عباس گفت: وقتي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ کاغذ و دوات خواست، من فهميدم که مي خواهد امامت علي را يادآوري کند، و من براي ترس از فتنه نگذاشتم.[3]
سپس نقيب مي گويد: تا اين که عمر حديثي جعل کرد و به دروغ به رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نسبت داد، و گفت: من از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شنيدم که گفت: آل ابي طالب اولياء من نيستند، و فقط ولي من خدا و خوبان از مؤمنين اند، اصحاب اين روايت مجعول را ناسخ کلام پيامبر که فرمود: هر کس من مولاي او هستم علي مولاي اوست، قرار دادند.[4]
کسي که با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به مخالفت برخاسته و جلوي خواست و اراده او را گرفته، تا خواست خود را برآورده سازد، خداوند در مورد آنان مي فرمايد: هر کس نافرماني خدا و رسولش کند به گمراهي آشکار گرفتار شده است.[5] در آيه ديگر مي فرمايد: هر کس نافرماني خدا و رسولش کند، آتش از آن اوست و جاودانه در آن مي ماند.[6]
بر همين اساس، باقلاني مي گويد: لازم نيست امام از گناه و خطا معصوم باشد، و لازم نيست امام افضل امت باشد، و لازم نيست علمش بيشتر از ساير امت باشد. جمهور مي گويد: اگر امام فاسق شد، يا به مردم ظلم کرد و اموال آنان را غصب کرد يا به ناحق مردم را کشت، يا حقوق مردم را ضايع کرد يا حدود را تعطيل کرد، از امامت خلع نمي شود، براي مردم جايز نيست که بر او خروج کنند، بلکه اطاعت ائمه ـ عليهم السلام ـ ظلم و جور واجب است.[7]
تفتازاني مي گويد: وقتي امام مرد، و کسي واجد شرايط امامت است، با قدرت و شوکت بر مردم غالب گرديد، خلافت براي او منعقد مي شود...[8]
امامي که داراي اين ويژگي ها باشد و با زور و سر نيزه به گفته تفتازاني بر امت مسلط شود، چگونه مي توان او را خليفه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و حافظ دين و عدالت و حقوق امت دانست، مگر زمامدارن خودکامه عصر ما همين خصوصيات را ندارند، سپس فرق خليفه با اين ها در چيست؟
روي اين حساب اهل سنت عقيده دارند که لازم نيست امام را خدا و پيغمبر تعيين کنند، و تعيين هم نکرده است، زيرا خدا و پيغمبر در قرآن و سنت مساله امامت و خلافت و حدود و شرايط آن را بيان نکرده است بلکه امت هم مي تواند براي خود امامي برگزينند.
اين حرف يکي از اتهاماتي است که اهل سنت به خدا و پيغمبر بسته اند، زيرا اولاً اگر امر امامت به خود امت واگذار شده بود، بر خدا و پيغمبر لازم بود چگونگي تعيين و انتخاب امام را مفصلاً براي امت بيان نمايد، که با رأي چه تعدادي از امت امام تعيين مي شود. تا مانند آقايان دچار حيرت و اختلاف نشوند؛ دسته اي رأي جمهور اهل حلّ و عقد، و دسته ديگر رأي پنج نفر، و طائفه سوم رأي سه نفر و گروه چهارم رأي يک نفر را در تعيين امام شرط بدانند.
ثانياً اگر تعيين امام به خود امت واگذار شده است، تعيين خليفه دوم از جانب ابوبکر براي چيست؟ و تعيين اعضاي شوراي شش نفره عمر براي تعيين خليفه سوم چه معنا دارد؟
ثالثاً چطور مي شود تصور کرد رسول مکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ که براي پياده نمودن احکام اسلام و عزت و قدرت مسلمانان سخت ترين رنج ها را تحمل کرد، و براي امت از مهربانترين پدر، مهربان تر بود، هيچ فکري به حال امت نکرده باشد و سرپرست و امامي براي آنها تعيين نکرده، و آنان را به حال خود رها کرده باشد. اين گونه قضاوت در مورد رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ کمال بي انصافي و نسبت ناروا به ساحت مقدس آن حضرت خواهد بود. زيرا پيامبري که خود حکم وصيت و تعيين وصي را براي حفظ افراد خانواده از اختلاف و پراکندگي، در اثر از دست دادن سرپرست، براي مسلمانان آورده است، کدام عقل و عاقلي قبول مي کند که خودش امت اسلامي را بدون امام و سرپرست باقي گذاشته آنها را به باد حوادث بسپارد.
رابعاً در ذهن همه مسلمانان ثابت و مرتکز بوده است، که رها کردن امت بدون امام و رهبر، از کسي که زمام امور به دست اوست، قبيح و ناپسند است، بر همين اساس است که عايشه به پسر عمر مي گويد: پسرم سلام مرا به عمر برسان و به او بگو: امت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را بدون امام و رهبر رها نکن.[9]
عبدالله به پدرش عمر مي گويد: مردم گمان دارند که تو براي خود خليفه تعيين نمي کني، اگر تو شبان شتر يا گوسفند داشته باشي و او گله را رها کند، به نظر شما گله را ضايع کرده است و حال اين که امامت و رهبري مردم، از اهميت بيشتري برخوردار است.[10]
خامساً: نبي مکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در جواب رئيس قبيله بني عامرکه گفت: ما به شرطي به تو ايمان مي آوريم که جانشيني تو از آن ما باشد، فرمود: امر خلافت به دست خدا است او خود خليفه را انتخاب مي کند.[11] بسيار شگفت انگيز است که اهل سنت ادعا مي کنند، که خدا و پيغمبر امام و خليفه براي پيغمبر تعيين نکرده و حدود و شرايط امامت هم در کتاب و سنت بيان نشده است، در حالي که آيات و روايات فراواني در اين زمينه در کتب خود اهل سنت ذکر شده است، که به عنوان نمونه به برخي از آنها اشاره مي شود:
1. آيه ولايت: سرپرست و ولي شما تنها خدا و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ او، و آنهايي که ايمان آورده اند مي باشند، همان ها که نماز را بر پا مي دارند، و در حال رکوع زکات مي دهند.[12]
مفسرين از انس بن مالک و ديگران روايت کرده اند، علي ـ عليه السلام ـ در حال رکوع بود که سائلي وارد مسجد شد و از مردم کمک طلب کرد و کسي چيزي به او نداد، او با دست خود به سائل اشاره کرد، که انگشتر را از دستم بگير، هنوز کسي از مسجد خارج نشده بود که جبرئيل (إنّما وليکم الله) را براي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آورد. در اين آيه خداوند سرپرست و امام بعد از پيامبرش را علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ معرفي نموده است.
2. آيه تبليغ: اي رسول، ابلاغ کن آن چه را که پروردگارت بر تو نازل کرده است، و اگر ابلاغ نکني رسالتت را ابلاغ ننموده اي، و خداوند تو را از مردم محافظت مي نمايد.[13]
ابن عساکره به سند صحيح از ابي سعيد خدري نقل مي کند که اين آيه در روز غدير خم بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شد.[14]
خطيب بغدادي به سند صحيح از ابي هريره نقل مي کند... روز غدير روزي است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دست علي ـ عليه السلام ـ را گرفت و فرمود: آيا من ولي مؤمنين نيستم؟ گفتند: آري اي رسول خدا، آن گاه فرمود: هر کسي که من مولاي او هستم اين علي مولاي اوست، در اين حال عمر بن خطاب دو بار به علي ـ عليه السلام ـ تبريک گفت و عرض کرد: اي پسر ابي طالب تو مولاي من و مولاي تمام مسلمانان گشتي، در اين هنگام آيه، امروز دين شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام نمودم...[15] نازل شد.[16]
3. آيه اولي الأمر: خداوند و رسول و صاحبان امر از خودتان را اطاعت کنيد[17] مقصود از اولي الامر معصوميني هستند که خداوند اطاعت آنان را به طور مطلق همانند اطاعت خدا و رسول واجب نموده است، البته در حق کساني غير از دوازده امام شيعه ادعاي عصمت نشده است، پس آيه در حق دوازده امام شيعه نازل شده است.
پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا نافرماني کند خدا را نافرماني کرده است و هر کس علي ـ عليه السلام ـ را اطاعت کند مرا اطاعت کرده و هر کس علي ـ عليه السلام ـ را نافرماني کند مرا نافرماني کرده است.[18]
اما روايات:
1. پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در غدير خم فرمود: هر کس که من مولاي او هستم اين علي مولاي اوست.[19]
2. پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: بعد از من دوازده خليفه و امير خواهد بود که همه آنها از قريش هستند.[20]
3. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خطاب به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: تو ولي و سرپرست هر مؤمن بعد از من هستي.[21]
4. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: همانا براي هر نبي، وصي و وارثي است، تحقيقاً علي ـ عليه السلام ـ وصي و وارث من است.[22]
5. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: تو نزد من، همانند هارون نزد موسايي، مگر اين که بعد از من نبي اي نيست.[23]
6. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خطاب به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: تو برادر و وصي و جانشين من در ميان قومت مي باشي، پس به سخنان او گوش داده او را اطاعت کنيد.[24]

روايات در مدح شيعه
در مصادر حديثي اهل سنت، روايات بسياري مي يابيم که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پيروان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را تحت عنوان شيعيان علي ـ عليه السلام ـ مورد مدح و ستايش قرار داده است، به عنوان نمونه به برخي از آنها اشاره مي شود:
جابر بن عبدالله انصاري مي گويد: نزد رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بوديم که علي ـ عليه السلام ـ وارد شد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: قسم به کسي که جانم به دست اوست، همانا اين (علي) و شيعيان او قطعاً کساني هستند که روز قيامت، به فوز بهشت و سعادت نائل خواهند شد.[25] به امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود: تو و شيعيانت در بهشت خواهيد بود.[26]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ سلطان الواعظين، سيد محمد، شبهاي پيشاور.
2ـ سبحاني، جعفر، محاضرات في الإلهيات.
3ـ خوانساري، محمد باقر، انصاف در امامت.

پي نوشت ها:
[1] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، نشر مؤسسه اسماعيليان، 1378، ج12، ص83.
[2] . همان، ج12، ص78.
[3] . همان، ص79.
[4] . همان، ص88.
[5] . احزاب / 36.
[6] . جن / 23.
[7] . خوانساري، محمد باقر، انصاف در امامت، نشر صدوق، ص49، به نقل از تمهيد محمد بن طيّ باقلاني.
[8] . همان، ص51. به نقل از شرح المقاصد، مسعود بن عمر تفتازاني.
[9] . ابن قتيبه دينوري، محمد بن عبدالله، الإمامة و السياسة، مؤسسه الحلبي و شرکاء للنشر و التوزيع، ج1، ص32.
[10] . سبحاني، جعفر، محاضرات في الإلهيات، قم، دارالنشر اسلامي، ص518. به نقل از حلية الاولياء، ج1، ص44.
[11] . ابن هشام، عبدالملک، السيرة النبوية، مصر، مکتبة محمد علي صبيح و اولاده، 1383ق، ج2، ص424.
[12] . مائده / 55.
[13] . مائده / 67.
[14] . ابن عساکر، علي بن الحسن، ترجمه امام علي، ج2، ص86.
[15] . مائده / 3.
[16] . خطيب بغدادي، احمد بن علي، تاريخ بغداد، بيروت، دارالکتب العلميه، 1417ق، ج8، ص284.
[17] . نساء / 59.
[18] . ابن عساکر، علي بن الحسن، ترجمه امام علي، ج1، ص364.
[19] . احمد حنبل، مسند احمد، بيروت، دارصادر، ج6، ص347.
[20] . مسلم بن حجاج نيشابور، صحيح مسلم، بيروت، دارالفکر، ج6، ص3.
[21] . طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الکبير، دار احياء التراث العربي، ج12، ص78.
[22] . ابن عساکر، علي بن الحسن، تاريخ دمشق، بيروت، دارالفکر، 1415ق، ج42، ص392.
[23] . ترمذي، محمد بن عيسي بن سوره، سنن ترمذي، ج6، ص369.
[24] . تفتازاني، مسعود بن عمر، شرح المقاصد، پاکستان، دارالمعارف النعمانيه، 1401ق، ج2، ص283.
[25] . طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الأوسط، دارالحرمين للطباعة و النشر و التوزيع، 1415ق، ج6، ص354.
[26] . ابن عساکر، علي بن الحسن، ترجمه الإمام علي بن ابي طالب، ج2، ص354.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :