امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
735
قاعده تقیه و حدود و قلمرو و سعه وجودی قاعده را بیان کنید؟

مقدمه: هر انسانی اگر به سبب نشر اعتقادات یا اظهار و تظاهر به آن ها، احساس خطری نسبت به خودش یا مالش يا عرض خود... کند، ناچار آن را کتمان می کند و از مواضع خطر دوری می گزیند. و چنین امری را فطرت هر صاحب عقلی تجويز مي کند لذا مسئله تقیّه که یک مسئله ویژه و پر اهمیّتی است در طول تاریخ مورد بحث و گفتگوی دانشمندان بزرگی قرار گرفته است و نوشته های فراواني در این زمینه به رشته تحریر در آمده است.
اما آن چه حائز اهمیّت می باشد این است که این مسئله یکی از معتقدات شیعه می باشد و لذا به همین واسطه مذهب تشیّع از دیگر مذاهب، امتیاز یافته است. اما از طرفی این مسئله مورد اختلاف شدیدی واقع شده است و شبهات فراوان که وارد بر این موضوع شده است مولود همین اختلافات می باشد و عمدتاً این مخالفین از اهل سنت می باشند ولی در قبال این شبهات شیعه پاسخ های روشنی داده است و شیعه این اصل را یک اصل شرعی و عقلی می داند.
لذا آن چه می توان به عنوان علت وجودی این اصل بر شمرد فشارهای فراوانی است که در طول تاریخ بر پیکره شیعه وارد شده است. حال بعد از مقدمه مختصری که بیان شد و قبل از وارد شدن به اصل مطلب لازم است که موضوع سوال تعریف شود تا در سایه این تعریف بتوان بهتر زوایای بحث را مورد بررسی قرار داد.
تقیّه در کتب علما و مفاخر شیعه تعاریف گوناگونی دارد ولکن گر چه این تعاریف گوناگون است ولی تفاوت ریشه ای و ماهوي با یکدیگر ندارند و لذا ما نیز فقط به یک تعریف بسنده می کنیم.

تعریف تقیّه
تقیه یعنی مخفی نمودن حق از دیگران یا اظهار خلاف آن است، به جهت مصلحتی که بهتر از مصلحت اظهار آن می باشد.[1]
توضیح: خداوند متعال در قرآن می فرماید: «کسی که بعد از ایمان به خدا کافر شود نه کسی که او را به زور وادار کرده اند در حالی که قلبش به ایمان خویش مطمئن است ...»[2]
«در آغاز اسلام کنار مکّه، پدر و مادر عمّار را به خاطر اسلام با شکنجه به شهادت رساندند، همین که نوبت شکنجه کردن عمار رسید او کلماتی که کفّار می خواستند به زبان جاری کرد و جان خود را نجات داد، عمار مورد سرزنش بعضی قرار گرفت که او از اسلام دست برداشته است، عمار گریه کنان نزد پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ آمد و حضرت دست نوازش بر سر او کشید و فرمودند: «اگر باز هم جانت به خطر افتاد این کلمات را بگو و خودت را نجات بده، تو سر تا پا ایمان می باشی» این عمل در اصطلاح تقیه نامیده می شود که در دین اسلام دارای احکامی است لکن موارد تقیه متفاوت است گاهی تقیه واجب است و گاهی وجوب ندارد بلکه ممکن است جایز و یا حتی حرام باشد.
البته تقیه، نشانه ارتداد، ضعف و ترس و عقب نشینی یا خود باختگی نیست بلکه یک نوع استغفار و تاکتیک برای حفظ نیروها و برنامه هاست».[3]
هم چنین در روایات زیادی امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ توصیه به تقیه نموده اند. از باب مثال در زمان امام سجاد ـ علیه السلام ـ یکی از مهم ترین مشکلاتی که امام سجاد ـ علیه السلام ـ در دوران امامت خود، به خصوص در اواخر عمر خویش با آن مواجه شدند، رعایت نکردن اصول پنهانکاری از سوی شیعیان بود، به گونه ای که با شنیدن معارف بلند از امام آن را در جامعه کم ظرفیت آن زمان پراکنده می کردند و موجبات درد سر برای خود و امام را فراهم می کردند.[4]
امام ـ علیه السلام ـ در مقام گلایه از این عمل چنین می فرمایند:
«دوست داشتم که قسمتی از گوشت های بازوی خود را می دادم تا دو صفت شتاب کاری و رعایت پنهان کاری از میان شیعیان مان رخت بر بندد»[5]
نکته ای که قابل توجه می باشد در حقیقت مطلوب بحث می باشد این است که ملاک و مناط تقیّه چه می باشد تا موضوع تقیّه محقق گردد
آن چه در تاریخچه تقیه و در طول تاریخ برداشت می شود مصلحت اشخاص و جامعه و دفع ضرر و مفسده هایی است که بر آنان وارد می شود منتهي باید مصالح و مفاسد بررسی شود تا بهتر ملاک و مناط تقیّه روشن شود.
گاهی مصلحت به معنای جلب منفعت و گاهی به معنای حفظ جان و مال و جلوگیری از ضرر می باشد که در حقیقت حفظ و جلوگیری از ضرر از موارد عمده تقیه را شامل می شود با چنین سخنی مصلحت یک معنای مترادف یا دفع ضرر و مفسده می شود.
ولی هر یک از این مصلحت و مفسده می تواند شخصی یا نوعی باشد. مصلحت و مفسده شخصی مربوط به خود شخص می باشد ولی مراد از مصلحت و مفسده نوعی، آن مفاسد و مصالحی است که وارد بر دین و مذهب و یا مسلمانان می آید.
البته مصالح شخصیّه و منفعت شخصی را نمی توان ملاک تقیه قرار داد چرا که در این صورت تقیه می تواند دست آویز عده ای از افراد ضعیف و سود جو قرار گیرد که برای جلب منافع شخصی خود آن را بهانه قرار می دهند و با زیر پا گذاشتن منافع عامّه و احکام شرعی سعی در بدست آوردن منافع خود دارند.
اما منافع نوعیه، منافعی همانند حفظ وحدت میان مسلمانان یا حفظ دین و مذهب است که البته با اندکی تسامح می توان آن ها را در مورد دفع مفاسد نوعیه داخل کرد زیرا مثلاً حفظ وحدت از ضرر تفرقه جلوگیری می کند و یا تلاش برای حفظ دین و مذهب در حقیقت از ضرر ورود عار و ننگ بر دین و مذهب جلوگیری می کند.
لذا آن چه می توان به طور خلاصه بیان کرد این است که مصلحت یا به صورت حفظ از ضرر است یا جلب منفعت است که هر کدام شخصی و غیر شخصی است. اگر مصلحت منظور جلب منفعت شخصی باشد نمی تواند مصداق تقیه باشد ولی بقیه موارد مصداق تقیه می تواند قرار گیرد لکن توضیح بیشتر نیازمند فرصتی دیگر است که از حوصله این مقال بیرون است.[6]
البته تقیه انواع مختلفی دارد و قلمرو وسیعی دارد و لکن بحث در تقیه بحث از دو مصلحت و تزاحم بین این دو مصلحت می باشد و این که باید مصلحت اقوي اخذ شود. و در قبل توضیح داده شد که حفظ از ضرر نیز همانند جلب منفعت مصلحت دارد و در بحث تزاحم بین مصلحتین مقدم کردن اقوی و اهم این دو مصلحت قرار می گیرد.
بعد از بررسی ملاک و مناط تقیّه لازم است که بررسی شود آیا این ملاکات در تشخیص میزان و معیار خاصی دارند. باید بگوئیم قطعاً در تشخیص این ملاکات که مصالح و مفاسد می باشند میزان داریم از آن جایی که مصالح و مفاسد شخصی و نوعی می توانند باشد. آن چه در تشخیص مصلحت یا مفسده شخصیه به عنوان میزان است عقل خود شخص می باشد زیرا شخصی نسبت به اعمال و رفتار خودش آشناتر است ولی منافاتی ندارد که عقلاء منفعت یک نفر را برای او تشیخص دهند و آن هم در جایی است که شخصی به هر دلیل نتواند منافع و مفاسد خودش را تشخیص دهد مثل این که پدری در مورد ثروت فرزند خودش ولایت و قدرت تصميم گيري دارد اما راجع به مصالح و مفاسد نوعیه واضح است که چون نوع مصالح و مفاسد مد نظر است و مربوط به نوع افراد است نه شخص خاصی لذا عقلاً، مرجع و میزان می باشند.
البته این نکته مهم فراموش نشود که گاهی موارد می شود که در تشخیص مصالح و مفاسد چه شخصیه چه نوعیه عقل و عقلاء قادر به فهم نیستند لذا از طریق وحی و ارسال  رسل و انزال کتب خداوند راه را روشن می کند.
اما این که شخص پرسشگر از قلمرو و وسعت تقیه سوال کرده اند از روایات فراوانی بدست می آید که مورد تقیه را مورد ضرورت و اضطرار دانسته اند از آن جمله این که:
امام صادق ـ علیه السلام ـ در روایتی می فرمایند:
«تقیه در هر ضرورتی است و آن که دچار تقیه می شود به مورد آن آگاه تر است»[7]
اما آیا آیات قرآن نیز دلالت بر حد ضرورت دارد. آن چه در مورد آیات وارده در باب تقیه داریم نشانگر این است که در آیات نیز اشاره به این مطلب شده است از باب مثال در سوره نحل آیه 106 خداوند می فرمایند: «کسی که بعد از ایمان به خدا کافر شود نه کسی که به زور او را وادار کرده اند...».
استثنائی که در آیه آمده است، به علاوه تعبیر به اکراه که خود ضروری بودن مورد را می رساند دلالت دارد بر این که مورد تقیه مورد ضرورت می باشد.
اما با بررسی کردن بسیاری از روایات در می یابیم که منحصر کردن تقیه در موارد ضرورت کار درستی نیست زیرا با روایاتی که در باب سفارش به تقیه و مذمت ترک آن وارد شده است منافات دارد. در این صورت باید توجیه و توضیحی داده شود و آن این که اگر چه تجویز ابتدائی تقیه به نحو رخصت بوده اما رعایت آن در بسیاری از موارد به حد وجوب رسیده است مانند مواردی که عدم رعایت آن باعث به خطر افتادن جان و مال اصحاب و حتی ائمه ـ علیهم السلام ـ می گشته است.
از طرف دیگر، بسیاری از شیعیان، به جهت روحی حماسی بوده اند و هم چنین به علت همزیستی با اهل سنت که بیشتر آنها تقیه مسلمان از مسلمان را امری ناپسند می دانسته اند قبول تجویز تقیه در موارد ضرورت آن هم با معنای گسترده ای که ضرورت در بر داشته برای آن ها امری سنگین به شمار می آمده است تا جایی که بعضی از آنان همانند معلّی بن خنيس و میثم تمّار حتی حاضر نبودند در موارد وجوب تقیه، نیز تقیه کنند و در این راه حتی تا حد پذیرفتن مرگ و عدم تقیه پیش رفتند.
از این رو ائمه ـ علیهم السلام ـ ناچار بودند، جهت اهمیّت تقیه و نقشی که این حکم ثانوی می تواند در بقای شیعه و پیشوایان آن ایفا کند و نیز ضررهایی که از ناحیه عدم رعایت آن بر پیکر شیعه وارد می شود آن احادیث فراوان را صادر کنند. که این به معنای تجویز تقیه فراتر از موارد ضرورت نمی باشد.[8]
پس نمی توان قلمرو تقیه را مواقع ضروری دانست بلکه باید موردی را که برای شخصی پیش می آید بررسی کند و تقدیم اهم بر مهم کند و بر اساس آن تقیه کند.
و تقدیم اهم بر مهم و تقدیم مصلحت اقوی ملاک تقیّه می باشد و علت عدم تقیه میثم و تقیه عمار نیز همین است اما این که چرا عمار تقیه کرد و میثم نکرد و در مورد تقیه عمار می توان به دو دلیل اشاره کرد: 1ـ هنوز اسلام روزهای آغازین خودش را پشت سر می گذاشت و خیلی از احکام و عقاید اسلام برای عامه مردم روشن نبود و از طرفی عمار نیز بعد از دعوت علنی مسلمان شده بود لذا بدیهی است که خیلی از مسائل برای او روشن نبوده است خصوصاً بحث تقیه که بعدها روشن شد یا حداقل بعد از تقیه عمار، لذا این عمل عمار را نمی توان گفت به خاطر آگاهی او از تقیه بوده است و لذا با توجه به آن چه از تفاسیر آمده است که عمل عمار را از روی وحشت می دانند نمی توان گفت به خاطر تقیّه است خصوصاً که در دین اسلام مقوله ای به نام تقیه نبوده است.
2. پاسخ دوم این که بگوئیم عمار از تقیه با خبر بوده است و لذا اهم و مهم بودن مساله را وقتی بررسی کرد دید چون در ابتدای قیام اسلام هستیم و نیاز به نیروی بیشتری داریم لذا مصلحت اهم اقتضاء می کند که جان حفظ شود و در جهت تبلیغ دین کارهای مهم تری انجام گیرد لذا تقیه کرد و آن کلمات را بر زبان آورد.
ولی در مورد میثم نیز که تقیه نکرد به خاطر همین ملاک و میزان و معیار است که در تقیّه بحث از مصلحت و مفسده است و باید مصلحت بالاتر مد نظر باشد و در نظر ایشان با آن جمعیتی که در آن محیط جمع شده بودند و هم چنین فساد بیش از حد حکومت وقت مصلحت اهم این بود که بیشتر از پیش چهره ظلم را به مردم نشان دهند و احکام و عقاید حیات بخش اسلام را در کنار این ظلمت نور بیشتری دهند لذا این قضیه را مهم تر از حفظ جان دانست و تقیه نکرد. اتفاقاً در آن دوران شهادتش در جامعه بسیار تاثیرگذار بود. از طرفی میثم شخصیت شناخته شده برای حکومت وقت بود و عقاید او بر همگان واضح بود لذا در چنین موقعیتی مخفی کردن عقاید معنایی ندارد.
نتیجه مباحث این که: تقیه یکی از مواردی است که مذهب شیعه را از بقیه متمایز می گرداند و هم مشروعیت عقلی دارد و هم مشروعیت نقلی و قلمرو وجودی آن بسیار گسترده است و انواع مختلفی دارد از جمله تقیه سیاسی، کلامي، فقهی و... .
و هم چنین: تقیه از جهات مختلف مورد بحث و بررسی قرار گرفته است مثل این که از جهت موضوع، کتمانی و اظهاری .... تقسیم شده است و هم چینن از جهت شخص تقیه کننده و تقیه شونده و موارد دیگری نیز مورد بحث قرار گرفته است.
ولی آن چه از اهمیت بالایی برخوردار است این است که تقیه در مواردی که باید دفع ضرر شود یا مصلحتی اهم وجود دارد جاری می شود.
نکته مهم دیگری که باقی است و لازم است مقداری در رابطه با آن بحث شود این است که دلیل مشروعیت تقیه چیست؟ و به عبارتی دیگر آیا برای جاری کردن تقیه دلیلی نیز داریم یا نه؟
برخی مشروعیت تقیه را امری فطری دانسته اند و حتی قائل به این می باشند که نقش ادله نقلی همانند کتاب و سنت، نقش امضایی و تاکیدی است بدین معنا که اگر دین نیز نمی گفت مشروعیت آن از راه فطرت انسانی قابل اثبات می بود، ولی آن چه که مهم است، این است که آیا این فطرت همان عقل سالم می باشد یا یک دلیل جداگانه از عقل می باشد. به طور خلاصه آن چه از اثناء کلام بزرگان بدست می آید این است که حکم فطرت همان حکم عقل است و دلیل مستقلی نیست.[9]

معرفي منابع جهت مطالعه بیشتر:
1ـ تقیه، سپری برای مبارزه عمیق تر، مکارم شیرازی، ناصر، قم، انتشارات مطبوعاتي هدف.
2ـ التقیه عند اهل البیت، قصیر عاملی، مصطفي المجمع العالمي لاهل البیت المعاونیة الثقافیه، 1372.
3ـ رسالة فی التقیه، فاضل، محمد جواد، چاپ اول، قم، الموتمر العالمی، بمناسبة الذکری المویه الثانويه لميلاد الشیخ الانصاری، 1414 قمری.
4ـ التقیه بین الاعلام، علوی، سید عامل، چاپ اول، قم، موسسه الاسلامیه العامه، 1415 ق.

پي نوشت ها:
[1] . صفری، نعمت الله، نقش تقیه در استنباط، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ص 51.
[2] . نحل / 106.
[3] . قرائتی، تفسیر نور، آیه 106، سوره نحل، نشر مرکز فرهنگی درس هایی از قرآن، ج 6.
[4] . صفری، نعمت الله، نقش تقیه در استنباط، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ص 85.
[5] . مجلسی، بحار الانوار، بیروت، انتشارات دار الاحیاء، ج 7، ح 6، ص 99.
[6] . صفری، نعمت الله، نقش تقیه در استنباط، همان، ص53ـ54.
[7] . حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 16، ص 165، ج 15.
[8] . صفری، نعمت الله، نقش تقیه در استنباط، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ص289.
[9] . نقش تقيه در استنباط، همان، ص140ـ141.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :