امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
677
به اتفاق همه ثابت است که سلمان فارسي ـ رضي الله عنه ـ در زمان خلافت عمر ـ رضي الله عنه ـ فرماندار مدائن بوده است، و عمار بن ياسر ـ رضي الله عنهما ـ فرماندار کوفه بوده است، شيعه مي گويند اين دو نفر از ياران و شيعيان علي بوده اند، پس اگر از ديدگاه آنها عمر مرتد و ستمگري مي بود که عليه علي شوريده بود، آنها در زمان او پُست فرمانداري را قبول نمى كردند، چون آنها هرگز ستمگران و مرتدان را ياري نمى كردند، زيرا خداوند متعال مى فرمايد: وَلا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ؛ و بر ظالمان تكيه ننماييد، كه موجب مى شود آتش شما را فرا گيرد. (هود / 113).

با رحلت پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و‌ آله و سلم ـ جانشيني و خلافت آن حضرت، باوجود اينكه ايشان در طول مدت 23 سال رسالت از همان ابتداي رسالت به آن سفارش مي كردند و فرد معيني را به جامعه اسلامي معرفي مي كردند، از مسير اصلي و حقيقي خويش منحرف شد، اين در صورتي بود كه مسلمين شاهد رفتار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با علي بن ابي طالب و معرفي صريح آن حضرت به عنوان خليفه در يوم الدار (يوم الانذار)[1]، ليلة المبيت[2] (شبي كه پيامبر ـ صلي الله عليه وآله و سلم ـ علي ـ عليه السلام ـ را در رختخواب خود خواباند و خود به طرف مدينه هجرت نمود) حديث منزلت[3] آيه اولوا الامر و حديثي كه در اين رابطه از جابر بن عبد الله انصاري وارد شده[4] و نيز مهم تر از همه واقعه غدير خم و حديث مشهور «من كنت مولاه فعلي مولاه»[5] بوده اند. ولي مع الاسف در روز سقيفه اتفاقاتي افتاد كه موجب شد حقدار به حق خويش نرسد با وجود اينكه علي بن ابي طالب تلاش فراوان نمود كه مهاجر و انصار را قانع كند، كه در نهايت جز عده معدودي كه سلمان فارسي و عمار و ابوذر و مقداد و افرادي ديگر كه تعدادشان خيلي اندك بود، همه سفارشات پيامبر را ناديده گرفتند و آن حديثي كه مي گويد: مردم مرتد شدند جز افراد اندكي به اين امر اشاره دارد كه به ولايت و امامت امام علي ـ عليه السلام ـ مرتد شدند و سفارشات رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را ناديده گرفتند نه اينكه از دين برگشته باشند و كافر شده باشند.
بر اين اساس مولا علي ـ عليه السلام ـ براي اينكه بين مسلمين خون ريزي و درگيري به وجود نيايد سكوت اختيار كردند و سكوتي كه به فرمايش خود آن حضرت سخت دردناك و الم آور بود كه فرمود: «سوگند به خدا كه جامه خلافت را پسر ابي قحافه در پوشيد در صورتي كه مي دانست آسياب خلافت را من محورم، سيل دانش و فضيلت از من مي ريزد و طاير انديشه به قله منزلت من راه نمي يابد با اين وصف از خلعت خلافت چشم پوشيدم، و از آن پهلو تهي ساختم، در انديشه شدم كه آيا با دست تهي حمله كنم يا با وضع تاريك روز بسازم. وضعي كه پيران را فرسوده و ناتوان مي كرد و خردسالان را پير. مؤمن در آن رنج مي برد تا مرگ رسد، آنگاه دريافتم كه تحمل بر اين ماجرا اولي است و صبر را پيشه ساختم...».[6]
اما سكوت حضرت به اين معني نبود كه به اسلام و وقايعي كه در اين باره رخ مي دهد بي تفاوت باشند، اين مسئله را مشاوره هاي آن حضرت به خلفا در موقع درماندگي آنها تأييد مي كند و با اين كه علي ـ عليه السلام ـ خود شخصا در هيچ نبردي در دوره خلفا شركت نكرد، اما تاريخ نشان مي دهد كه ياران و شيعيان آن حضرت در اين ميادين حضور داشتند و حضورشان بسته به دلايل زير بود.
1. حفظ اصل دين و جلوگيري از حاكميت كفر و شرك، لذا حضرت علي ـ عليه السلام ـ براي اين منظور در مواقع حساس، خودش مشاوره مي داد و در مواردي هم افراد تاثير گذار از ياران خود را به مناطق تازه فتح شده مي فرستاد كه گذشت زمان تأثير گذاري اين افراد را در شهرهاي فتح شده ثابت مي كند.
2. اين كه حضور اين افراد نمي توانست بدون اجازه امام علي ـ عليه السلام ـ باشد چنان كه وقتي كه سلمان فارسي خواست از سوي عمر به حكومت مدائن گماشته شود، وي پذيرش چنين مسئووليتي را منوط به اجازه آن حضرت نمود.[7] از اين رو پر واضح است اگر علي ـ عليه السلام ـ نمي خواست يارانش در نبردها و حكومت ولايات با خلافت همكاري داشته باشند هيچ گاه ياران حضرت حاضر به همكاري نمي شدند. مشاهده مي شود با وجود اين كه امام خليفه نيست ولي ياران آن حضرت از وي دستور مي گيرند. و اين كه امام قبول مي كند هدفي جز سربلندي اسلام و پيشرفت آن ندارد.
3. با توجه به گستردگي فتوحات و انتشار سريع آوازه اسلام در سرزمين هاي فتح شده حضور اصحاب علي ـ عليه السلام ـ كه همگي آنها از ياران برجسته آن حضرت از جهت تقوا و دانش به شمار مي آمدند و حتي بعضي از آنان از قاريان قرآن بودند مي توانست از خون ريزي هاي فراوان جلوگيري كند و بسياري از مناطق با صلح فتح مي شدند تا شمشير. از اين رو حضور ياران امام علي ـ عليه السلام ـ در جنگ ها و اداره شهرها تا اندازه اي خلاء هاي موجود و كاستي هاي تبليغي و فرهنگي را جبران مي نمود و بيشتر از اين كه سرزمين ها فتح شود قلبها فتح مي شد، چنان چه دانشمندي مي نويسد: اگر ياران برگزيده علي ـ عليه السلام ـ در سرزمين هاي تازه فتح شده حضور نمي يافتند براي دين فرجام بدي داشت و براي مسلمانان ايجاد شرّ مي كرد. اما مشاركت دوستان علي ـ عليه السلام ـ ، زمينه را فراهم ساخت تا بسياري از غير عربها با تعاليم و آموزه هاي اسلام آشنا شوند و در نتيجه چند دهه اي نگذشته كه علما و فقها و متفكران اسلامي از همين دسته پديدار شدند.[8]
4. اينكه حضور ياران علي ـ عليه السلام ـ در شهرهاي تازه فتح شده و به طور كلي امور اداري خلافت چه از لحاظ جنگي و چه امور ديگر به درخواست خلفا صورت مي پذيرفت بعضي آنها اعلام نياز به علي ـ عليه السلام ـ و ياران آن حضرت مي كردند، چنان چه خود عمر مي گويد: اگر مشاوره ها و راهنمائي هاي علي نبود عمر هلاك مي شد.[9] و اين جمله را عمر به دفعات تكرار مي كرد.
و خود حضرت علي در اين باره مي فرمايند: كسي كه بعد از ابوبكر زمامدار شد در كارها با من مشورت مي كرد و طبق دستور من كارها را انجام مي داد و در كارها و مسايل دشوار از من نظر خواهي مي كرد و مطابق نظر من عمل مي كرد.[10]
بنابراين همكاري امام علي و همكاري شيعيان علي ـ عليه السلام ـ با دستگاه خلافت بالاخص در دوره عمر بن خطاب نه به خاطر قبول مشروعيت خلافت عمر بود بلكه به خاطر اين بود كه عمر در كارها بيش از حدّ اشتباه مي كرد و از حضرت علي نظر مشورتي مي خواست و حضرت نيز چون مصلحت اسلام را اولي و مهم تر از مسائل شخصي و از دست رفتن حق خود مي ديد لذا نشر صحيح اسلام ناب و جلوگيري از خطرات احتمالي در انحراف اسلام به ياران و اصحاب خود اجازه مي داد در امور به طور مستقيم شركت كنند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تاريخ سياسي اسلام، رسول جعفريان.
2ـ نفس الرحمن في فضائل سلمان، ميرزا حسين نوري.
 
پي نوشت ها:
[1]. ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت. دارصادر، 1385ق، ج2، ص63.
[2]. حسكاني، عبيدالله بن احمد، شواهد التنزيل، تهران، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه. 1411ق، ج1، ص123.
[3]. احمد بن حنبل، فضائل الصحابه، بيروت، دارالكتب العلميه، (بي تا) ص13.
[4]. فيض كاشاني، تفسير الصافي، قم. دفتر تبليغات اسلامي، 1418ق، ج1، ص217.
[5]. فضائل الصحابه، ص14 و ترمذي احمد بن عيسي، سنن، بيروت، دارالفكر. 1403ق. ج5، ص297.
[6]. نهج البلاغه، خطبه 3، (شقشقيه).
[7]. مدني شيرازي، سيد علي خان، الدرجات الرفيعه في طبقات الشيعه، قم، بصيرتي، 1397ق، ص215و طبرسي، الاحتجاج، بيروت، دار النعمان، (بي تا) ج1، ص185.
[8]. عاملي، سيد جعفر مرتضي، مشاركت گروه هاي مخالف، در حكومت، فصلنامه مطالعات تاريخي، سال اول، ش3، 1368ش، ص375.
[9]. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، داراحياء الكتب العربيه، (بي تا) ج1، ص18.
[10]. شيخ صدوق، الخصال، قم، جامعه مدرسين، ص374.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :