امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
883
تفسير نمونه : سوره احزاب آيات 40 – 32


تفسير نمونه ج : 17ص :287


يَنِساءَ النَّبىّ‏ِ لَستنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّساءِإِنِ اتَّقَيْتنَّ فَلا تخْضعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطمَعَ الَّذِى فى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَّعْرُوفاً(32) وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبرَّجْنَ تَبرُّجَ الْجَهِلِيَّةِ الأُولىوَ أَقِمْنَ الصلَوةَ وَ ءَاتِينَ الزَّكوةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسولَهُإِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِب عَنكمُ الرِّجْس أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطهِّرَكمْ تَطهِيراً(33) وَ اذْكرْنَ مَا يُتْلى فى بُيُوتِكنَّ مِنْ ءَايَتِ اللَّهِ وَ الحِْكمَةِإِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً(34)


ترجمه:


32 -اى همسران پيامبر ! شما همچون يكى از زنان معمولى نيستيد اگر تقوى پيشه كنيد ، بنابر اين به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوئيد كه بيماردلان در شما طمع كنند و سخن شايسته بگوئيد.


33 -و در خانه‏هاى خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين ( در ميان مردم ) ظاهر نشويد ،


تفسير نمونه ج : 17ص :288


و نماز را بر پا داريد و زكاة را ادا كنيد ، و خدا و رسولش را اطاعت نمائيد ، خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.


34 -و آنچه را در خانه‏هاى شما از آيات خداوند و حكمت دانش خوانده مى‏شود ياد كنيد ، خداوند لطيف و خبير است.


تفسير : همسران پيامبر بايد چنين باشند!


در آيات گذشته سخن از موقعيت و مسئوليت سنگين همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ، در آيات مورد بحثاين موضوع همچنان ادامه مى‏يابد و طى آياتى هفت دستور مهم به همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏دهد.


نخست در مقدمه كوتاهى مى‏فرمايد : اى همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شما همچون يكى از زنان عادى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد ( يا نساء النبى لستن كاحد من النساء ان اتقيتن).


شما به خاطر انتسابتان به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از يك سو ، و قرار گرفتنتان در كانون وحى و شنيدن آيات قرآن و تعليمات اسلام از سوى ديگر داراى موقعيت خاصى هستيد كه مى‏توانيد سرمشقى براى همه زنان باشيد ، چه در مسير تقوا و چه در مسير گناه .


بنابر اين موقعيت خود را درك كنيد و مسئوليت سنگين خويش را به فراموشى نسپاريد و بدانيد كه اگر تقوا پيشه كنيد در پيشگاه خدا مقام بسيار ممتازى خواهيد داشت.


و به دنبال اين مقدمه كه طرف را براى پذيرش مسئوليتها آماده مى‏سازد و به آنها شخصيت مى‏دهد نخستين دستور در زمينه عفت صادر مى‏كند و مخصوصا به سراغ يك نكته باريك مى‏رود تا مسائل ديگر در اين رابطه خود بخود روشن


تفسير نمونه ج : 17ص :289


گردد ، مى‏فرمايد بنابر اين به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوئيد كه بيماردلان در شما طمع كنند ( فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض ) .


بلكه به هنگام سخن گفتن ، جدى و خشك و بطور معمولى سخن بگوئيد ، نه همچون زنان كم شخصيت كه سعى دارند با تعبيرات تحريك كننده كه گاه توام با ادا و اطوار مخصوصى است كه افراد شهوت ران را به فكر گناه مى‏افكند سخن بگوئيد.


تعبير به الذى فى قلبه مرض ( كسى كه در دل او بيمارى است ) تعبير بسيار گويا و رسائى است از اين حقيقت كه غريزه جنسى در حد تعادل و مشروع عين سلامت است ، اما هنگامى كه از اين حد بگذرد نوعى بيمارى خواهد بود تا آنجا كه گاه به سر حد جنون مى‏رسد كه از آن تعبير به جنون جنسى مى‏كنند و امروز دانشمندان انواع و اقسامى از اين بيمارى روانى را كه بر اثر طغيان اين غريزه و تن در دادن به انواع آلودگيهاى جنسى و محيطهاى كثيف به وجود مى‏آيد در كتب خود شرح داده‏اند .


در پايان آيه دومين دستور را به اين گونه شرح مى‏دهد : شما بايد به صورت شايسته‏اى كه مورد رضاى خدا و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و توام با حق و عدالت باشد سخن بگوئيد ( و قلن قولا معروفا).


در حقيقت جمله لا تخضعن بالقول اشاره به كيفيت سخن گفتن دارد و جمله قلن قولا معروفا اشاره به محتواى سخن.


البته قول معروف ( گفتار نيك و شايسته ) معنى وسيعى دارد كه علاوه بر آنچه گفته شد ، هر گونه گفتار باطل و بيهوده و گناه‏آلود و مخالف حق را نفى مى‏كند .


ضمنا جمله اخير مى‏تواند ، توضيحى براى جمله نخست باشد ، مبادا كسى تصور كند كه بايد برخورد زنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با مردان بيگانه موذيانه يا دور از ادب


تفسير نمونه ج : 17ص :290


باشد ، بلكه بايد بر خورد شايسته و مؤدبانه و در عين حال بدون هيچگونه جنبه‏هاى تحريك آميز داشته باشد.


سپس سومين دستور را كه آن در زمينه رعايت عفت است چنين بيان مى‏كند : شما در خانه‏هاى خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين در ميان جمعيت ظاهر نشويد و اندام و وسائل زينت خود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهيد ( و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى ) .


قرن از ماده وقار به معنى سنگينى است ، و كنايه از قرار گرفتن در خانه‏ها است ، بعضى نيز احتمال داده‏اند كه از ماده قرار بوده باشد كه از نظر نتيجه تفاوت چندانى با معنى اول نخواهد داشت.


تبرج به معنى آشكار شدن در برابر مردم است ، و از ماده برج گرفته شده كه در برابر ديدگان همه ظاهر است.


اما اينكه منظور از جاهليتاولى چيست ؟ ظاهرا همان جاهليتى است كه مقارن عصر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده ، و به طورى كه در تواريخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند ، و دنباله روسرى‏هاى خود را به پشت سر مى‏انداختند به طورى كه گلو و قسمتى از سينه و گردنبند و گوشواره‏هاى آنها نمايان بود ، و به اين ترتيب قرآن همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را از اين گونه اعمال باز مى‏دارد.


بدون شك اين يك حكم عام است ، و تكيه آيات بر زنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عنوان تاكيد بيشتر است ، درست مثل اينكه به شخص دانشمندى بگوئيم تو كه دانشمندى دروغ مگو ، مفهومش اين نيست كه دروغ گفتن براى ديگران مجاز است ، بلكه


تفسير نمونه ج : 17ص :291


منظور اين است كه يك مرد عالم بايد به صورت مؤكدتر و جدى‏ترى از اين كار پرهيز كند.


به هر حال اين تعبير نشان مى‏دهد كه جاهليت ديگرى همچون جاهليت عرب در پيش است كه ما امروز در عصر خود آثار اين پيشگوئى قرآن در دنياى متمدن مادى را مى‏بينيم ، ولى مفسران پيشين نظر به اينكه چنين امرى را پيش بينى نمى‏كردند ، براى تفسير اين كلمه به زحمت افتاده بودند لذا جاهليت اولى را به فاصله ميان آدم ونوح ، و يا فاصله ميان عصر داود و سليمان كه زنان با پيراهنهاى بدن‏نما بيرون مى‏آمدند ، تفسير كرده‏اند ، تا جاهليت قبل از اسلام را جاهليت ثانيه بدانند!.


ولى چنانكه گفتيم نيازى به اين سخنان نيست ، بلكه ظاهر اين است جاهليت اولى همان جاهليت قبل از اسلام است كه در جاى ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده است ( سوره آل عمران آيه 143 و سوره مائده آيه 50 و سوره فتح آيه 26 ) و جاهليت ثانيه ، جاهليتى است كه بعدا پيدا خواهد شد ( همچون عصر ما ) شرح بيشتر اين موضوع را در بحث نكات خواهيم داد.


بالاخره دستور چهارم و پنجم وششم را به اين صورت بيان مى‏فرمايد : شما زنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نماز را بر پا داريد ، زكات را ادا كنيد ، و خدا و رسولش را اطاعت نمائيد ( و اقمن الصلوة و آتين الزكوة و اطعن الله و رسوله).


اگر در ميان عبادات روى نماز و زكات ، تكيه مى‏كند به خاطر آنست كه نماز مهمترين راه ارتباط و پيوند با خالق است ، و زكات هم در عين اينكه عبادت بزرگى است پيوند محكمى با خلق خدا محسوب مى‏شود.


و اما جمله اطعن الله و رسوله يك حكم كلى است كه تمام برنامه‏هاى الهى را فرا مى‏گيرد.



تفسير نمونه ج : 17ص:292


اين دستورات سه گانه نيز نشان مى‏دهد كه احكام فوق مخصوص به زنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيست ، بلكه براى همگان است هر چند در مورد آنان تاكيد بيشترى دارد.


در پايان آيه مى‏افزايد : خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت (عليهم‏السلام‏) دور كند و كاملا شما را پاك سازد ( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا).


تعبير به انما كه معمولا براى حصر است ، دليل بر اين است كه اين موهبت ويژه خاندان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است.


جمله يريد اشاره به اراده تكوينى پروردگار است ، و گرنه اراده تشريعى ، و به تعبير ديگر لزوم پاك نگاهداشتن خويش ، انحصارى به خاندان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ندارد ، و همه مردم بدون استثناء به حكم شرع موظفند از هر گونه گناه و پليدى پاك باشند .


ممكن است گفته شود اراده تكوينى موجب يكنوع جبر است ، ولى با توجه به بحثهائى كه در مساله معصوم بودن انبياء و امامان داشته‏ايم پاسخ اين سخن روشن مى‏شود و در اينجا بطور خلاصه مى‏توان گفت : معصومان داراى يكنوع شايستگى اكتسابى از طريق اعمال خويشند ، و يكنوع لياقت ذاتى و موهبتى از سوى پروردگار ، تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده باشند .


به تعبير ديگر معصومان به خاطر تاييدات الهى و اعمال پاك خويش ، چنان هستند كه در عين داشتن قدرت و اختيار براى گناه كردن به سراغ گناه نمى‏روند درست همانگونه كه هيچ فرد عاقلى حاضر نيست ، قطعه آتشى را بر دارد و به دهان خويش بگذارد با اينكه نه اجبارى در اين كار است و نه اكراهى ، اين حالتى است كه از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهيها و مبادى فطرى و طبيعى مى‏جوشد ، بى آنكه جبر و اجبارى در كار باشد.



تفسير نمونه ج : 17ص :293


واژه رجس به معنى شى‏ء ناپاك است خواه ناپاك از نظر طبع آدمى باشد يا به حكم عقل يا شرع و يا همه اينها .


و اينكه : در بعضى از كلمات ، رجس به معنى گناه يا شرك يا بخل و حسد و يا اعتقاد باطل و مانند آن تفسير شده ، در حقيقت بيان مصداقهائى از آن است ، و گرنه مفهوم اين كلمه ، مفهومى عام و فراگير است ، و همه انواع پليديها را به حكم اينكه الف و لام در اينجا به اصطلاح الف و لام جنس است شامل مى‏شود.


تطهير به معنى پاك ساختن و در حقيقت تاكيدى است بر مساله اذهاب رجس و نفى پليديها ، و ذكر آن به صورت مفعول مطلق در اينجا نيز تاكيد ديگرى بر اين معنى محسوبمى‏شود.


و اما تعبير اهل البيت به اتفاق همه علماى اسلام و مفسران ، اشاره به اهلبيت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و اين چيزى است كه از ظاهر خود آيه نيز فهميده مى‏شود ، چرا كه بيت گرچه به صورت مطلق در اينجا ذكر شد ، اما به قرينه آيات قبل و بعد ، منظور از آن ، بيت و خانه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است.


اما اينكه مقصود از اهل بيت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در اينجا چه اشخاصى مى‏باشد ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آن را مخصوص همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دانسته‏اند ، و آيات قبل و بعد را كه در باره ازواج رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن مى‏گويد ،


تفسير نمونه ج : 17ص :294


قرينه اين معنى شمرده‏اند.


ولى با توجه به يك مطلب ، اين عقيده نفى مى‏شود و آن اينكه ضميرهائى كه در آيات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمير جمع مؤنث است ، در حالى كه ضمائر اين قسمت از آيه ( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا ) همه به صورت جمع مذكر است ، و اين نشان مى‏دهد معنى ديگرى در نظر بوده است.


لذا بعضى ديگر از مفسران از اين مرحله گام فراتر نهاده و آيه را شامل همه خاندان پيامبر اعم از مردان و همسران او دانسته‏اند .


از سوى ديگر روايات بسيار زيادى كه در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده معنى دوم يعنى شمول همه خاندان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نيز نفى مى‏كند و مى‏گويد : مخاطب در آيه فوق منحصرا پنج نفرند : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، على (عليه‏السلام‏) و فاطمه (عليهاالسلام‏) و حسن (عليه‏السلام‏) و حسين (عليه‏السلام‏).


با وجود اين نصوص فراوان كه قرينه روشنى بر تفسير مفهوم آيه است تنها تفسير قابل قبول براى اين آيه همان معنى سوم يعنى اختصاص به خمسه طيبه است .


تنها سؤالى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه چگونه در لابلاى بحث از وظايف زنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مطلبى گفته شده است كه شامل زنان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمى‏شود.


پاسخ اين سؤال را مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در مجمع البيان چنين مى‏گويد : اين اولين بار نيست كه در آيات قرآن به آياتى برخورد مى‏كنيم كه در كنار هم قرار دارند و اما از موضوعات مختلفى سخن مى‏گويند ، قرآن پر است از اين گونه بحثها ، همچنين در كلام فصحاى عرب و اشعار آنان نيز نمونه‏هاى فراوانى براى اين موضوع موجود است .



تفسير نمونه ج : 17ص :295


مفسر بزرگ نويسنده الميزان پاسخ ديگرى بر آن افزوده كه خلاصه‏اش چنين است : ما هيچ دليلى در دست نداريم كه جمله انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس ... همراه اين آيات نازل شده است ، بلكه از روايات به خوبى استفاده مى‏شود كه اين قسمت جداگانه نازل گرديده ، امام به هنگام جمع آورى آيات قرآن در عصر پيامبر يا بعد از آن در كنار اين آيات قرار داده شده است.


پاسخ سومى كه مى‏توان از سؤال داد اين است كه قرآن مى‏خواهد به همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بگويد : شما در ميان خانواده‏اى قرار داريد كه گروهى از آنان معصومند ، كسى كه در زير سايه درخت عصمت و در كانون معصومان قرار گرفته سزاوار است كه بيش از ديگران مراقب خود باشد و فراموش نكنيد كه انتساب او به خانواده‏اى كه پنج معصوم پاك در آن است مسؤليتهاى سنگينى براى او ايجاد مى‏كند ، و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانى از او دارند .


در بحث نكات به خواست خدا از روايات اهل سنت و شيعه كه در تفسير اين آيه وارد شده است مشروحا سخن خواهيم گفت.


در آخرين آيه مورد بحث ، هفتمين و آخرين وظيفه همسران پيامبر بيان شده است ، و هشدارى است به همه آنان براى استفاده كردن از بهترين فرصتى كه در اختيار آنان براى آگاهى بر حقايق اسلام قرار گرفته ، مى‏فرمايد : آنچه را در خانه‏هاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مى‏شود ، ياد كنيد و خود را در پرتو آن بسازيد كه بهترين فرصت را در اختيار داريد ( و اذكرن ما يتلى فى بيوتكن من آيات الله و الحكمة ) .


شما در خاستگاه وحى قرار گرفته‏ايد و در مركز و كانون نور قرآن ، حتى اگر در خانه نشسته‏ايد مى‏توانيد از آياتى كه در فضاى خانه شما از زبان مبارك پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) طنين‏افكن است ، به طور شايسته از تعليمات اسلام و سخنان


تفسير نمونه ج : 17ص :296


پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بهره‏مند شويد كه هر نفسش درسى است و هر سخنش برنامه‏اى ! در اينكه ميان آيات الله و حكمت چه فرقى است ؟ بعضى از مفسران گفته‏اند ، هر دو اشاره به قرآن است ، منتهى تعبير به آيات جنبه اعجاز آن را بيان مى‏كند و تعبير به حكمت محتواى عميق و دانشى را كه در آن نهفته است باز مى‏گويد.


بعضى ديگر گفته‏اند : آيات الله اشاره به آيات قرآن است و حكمت اشاره به سنت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اندرزهاى حكيمانه او.


گرچه هر دو تفسير ، مناسب مقام و الفاظ آيه است ، اما تفسير اول نزديكتر به نظر مى‏رسد ، چرا كه تعبير به تلاوت با آيات الهى مناسبتر است ، بعلاوه در آيات متعددى از قرآن ، تعبير نزول در مورد آيات و حكمت ، هر دو آمده است ، مانند آيه 231 بقره و ما انزل عليكم من الكتاب و الحكمة شبيه همين تعبير در آيه 113 سوره نساء نيز آمده است.


سرانجام در پايان آيه مى‏فرمايد : خداوند لطيف و خبير است ( ان الله كان لطيفا خبيرا).


اشاره به اينكه او از دقيقترين و باريكترين مسائل با خبر و آگاه است ، و نيات شما را به خوبى مى‏داند ، و از اسرار درون سينه‏هاى شما با خبر است .


اين در صورتى است كه لطيف را به معنى كسى كه از دقايق آگاه است تفسير كنيم ، و اگر به معنى صاحب لطف تفسير شود اشاره به اين است كه خداوند هم نسبت به شما همسران پيامبر ، لطف و رحمت دارد ، و هم از اعمالتان خبير و آگاه است.


اين احتمال نيز وجود دارد كه تكيه بر عنوان لطيف به خاطر اعجاز آيات قرآن و تكيه بر خبير به خاطر محتواى حكمت آميز آن باشد ، در عين حال اين معانى هم با هم منافات ندارند و قابل جمعند.



تفسير نمونه ج : 17ص :297


نكته‏ها:


1 -آيه تطهير ، برهان روشن عصمت است


بعضى از مفسران ، رجس را در آيه فوق ، تنها اشاره به شرك و يا گناهان كبيره زشت همچون زنا دانسته‏اند ، در حالى كه هيچ دليلى بر اين محدوديت در دست نيست ، بلكه اطلاق الرجس ( با توجه به اينكه الف و لام آن الف و لام جنس است ) هر گونه پليدى و گناه را شامل مى‏شود ، چرا كه گناهان همه رجسند ، و لذا اين كلمه در قرآن به شرك ، مشروبات الكلى قمار نفاق گوشتهاى حرام و ناپاك و مانند آن اطلاق شده است ( حج - 30 - مائده - 90 - توبه - 125 - انعام - 145).


و با توجه به اينكه اراده الهى تخلف ناپذير است ، و جمله انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس دليل بر اراده حتمى او مى‏باشد ، مخصوصا با توجه به كلمه انما كه براى حصر و تاكيد است روشن مى‏شود كه اراده قطعى خداوند بر اين قرار گرفته كه اهلبيت از هر گونه رجس و پليدى و گناه پاك باشند ، و اين همان مقام عصمت است .


اين نكته نيز قابل توجه است كه منظور از اراده الهى در اين آيه دستورات و احكام او در مورد حلال و حرام نيست ، چرا كه اين دستورات شامل همگان مى‏شود و اختصاص به اهل بيت ندارد بنابر اين با مفهوم كلمه انما سازگار نمى‏باشد.


پس اين اراده مستمر اشاره به يك نوع امداد الهى است كه اهل بيت را بر عصمت و ادامه آن يارى مى‏دهد و در عين حال منافات با آزادى اراده و اختيار ندارد ( چنانكه قبلا شرح داديم ) .


در حقيقت مفهوم آيه همان چيزى است كه در زيارت جامعه نيز آمده است عصمكم الله من الذلل و آمنكم من الفتن ، و طهركم من الدنس،


تفسير نمونه ج : 17ص :298


و اذهب عنكم الرجس ، و طهركم تطهيرا : خداوند شما را از لغزشها حفظ كرد و از فتنه انحرافات در امان داشت ، و از آلودگيها پاك ساخت و پليدى را از شما دور كرد ، و كاملا تطهير نمود.


با اين توضيح در دلالت آيه فوق بر مقام عصمت اهل بيت نبايد ترديد كرد .


2 -آيه تطهير در باره چه كسانى است ؟


گفتيم اين آيه گرچه در لابلاى آيات مربوط به همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده اما تغيير سياق آن ( تبديل ضميرهاى جمع مؤنث به جمع مذكر ) دليل بر اين است كه اين آيه محتوائى جداى از آن آيات دارد.


به همين دليل حتى كسانى كه آيه را مخصوص به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم‏السلام‏) ندانسته‏اند معنى وسيعى براى آن قائل شده‏اند كه هم اين بزرگواران را شامل مى‏شود و هم همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را .


ولى روايات فراوانى در دست داريم كه نشان مى‏دهد آيه مخصوص اين بزرگواران است ، و همسران در اين معنى داخل نيستند هر چند از احترام متناسب برخوردارند.


اينك بخشى از آن روايات را ذيلا از نظر مى‏گذرانيم : الف : رواياتى كه از خود همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده و مى‏گويد : هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن از اين آيه شريفه مى‏گفت ، ما از او سؤال كرديم كه جزء آن هستيم فرمود : شما خوبيد اما مشمول اين آيه نيستيد ! از آن جمله روايتى است كه ثعلبى در تفسير خود از ام سلمه نقل كرده كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در خانه خود بود كه فاطمه (عليهاالسلام‏) پارچه حريرى نزد آن حضرت آورد ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : همسر و دو فرزندانت حسن و حسين را صدا


تفسير نمونه ج : 17ص :299


كن ، آنها را آورد ، سپس غذا خوردند بعد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عبائى بر آنها افكند و گفت : اللهم هؤلاء اهلبيتى و عترتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا : خداوندا اينها خاندان منند ، پليدى را از آنها دور كن ، و از هر آلودگى پاكشان گردان و در اينجا آيه انما يريد الله نازلشد ... من گفتم آيا من هم با شما هستم اى رسولخدا ! ، فرمود : انك الى خير تو بر خير و نيكى هستى ( اما در زمره اين گروه نيستى).


و نيز ثعلبى خود از عايشه چنين نقل مى‏كند : هنگامى كه از او در باره جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ويرانگر سؤال كردند ( با تاسف ) گفت : اين يك تقدير الهى بود ! ، و هنگامى كه در باره على (عليه‏السلام‏) از او سؤال كردند چنين گفت : تسئلنى عن احب الناس كان الى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و زوج احب الناس ، كان الى رسول الله لقد رأيت عليا و فاطمة و حسنا و حسينا عليهم السلام و جمع رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بثوب عليهم ثم قال : اللهم هؤلاء اهلبيتى و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا ، قالت : فقلت يا رسول الله ! انا من اهلك قال تنحى فانك الى خير ! : آيا از من در باره كسى سؤال مى‏كنى كه محبوبترين مردم نزد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ، و از كسى مى‏پرسى كه همسر محبوبترين مردم نزد رسولخدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ، من با چشم خود ، على و فاطمه و حسن و حسين را ديدم كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنها را در زير لباسى جمع كرده بود و فرمود : خداوندا ! اينها خاندان منند و حاميان من ، رجس را از آنها ببر و از آلودگيها پاكشان فرما ، من عرض كردم اى رسولخدا آيا من هم از آنها هستم ؟ فرمود : دور باش ، تو بر خير و نيكى هستى ( اما جزء اين جمع نمى‏باشى ) .



تفسير نمونه ج : 17ص :300


اين گونه روايات با صراحت مى‏گويد كه همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جزء عنوان اهلبيت در اين آيه نيستند.


ب : روايات بسيار فراوانى در مورد حديث كساء به طور اجمال وارد شده كه از همه آنها استفاده مى‏شود ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، على و فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند - و يا به خدمت او آمدند - پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عبائى بر آنها افكند ، و گفت : خداوندا ! اينها خاندان منند ، رجس و آلودگى را از آنها دور كن ، در اين هنگام آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس نازل گرديد .


دانشمند معروف حاكم حسكانى نيشابورى در شواهد التنزيل اين روايات را به طرق متعدد از راويان مختلفى گرد آورى كرده است.


در اينجا اين سؤال جلب توجه مى‏كند كه هدف از جمع كردن آنها در زير كساء چه بوده ؟ گويا پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خواسته است كاملا آنها را مشخص كند و بگويد آيه فوق ، تنها در باره اين گروه است ، مبادا كسى مخاطب را در اين آيه تمام بيوتات پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و همه كسانى كه جزء خاندان او هستند بداند .


حتى در بعضى از روايات آمده است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سه بار اين جمله را تكرار كرد : خداوندا اهلبيت من اينها هستند پليدى را از آنها دور كن ( اللهم هؤلاء اهلبيتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا).


ج : در روايات فراوان ديگرى مى‏خوانيم : بعد از نزول آيه فوق ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مدت شش ماه ، هنگامى كه براى نماز صبح از كنار خانه فاطمه ( سلام الله عليها )


تفسير نمونه ج : 17ص :301


مى‏گذشت صدا مى‏زد : الصلوة يا اهل البيت ! انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا : هنگام نماز است اى اهل بيت ! ، خداوند مى‏خواهد پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد.


اين حديث را حاكم حسكانى از انس بن مالك نقل كرده است.


در روايت ديگرى كه از ابو سعيد خدرى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده مى‏خوانيم : پيامبر اين برنامه را تا هشت يا نه ماه ادامه داد!.


حديث فوق را ابن عباس نيز از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده است .


اين نكته قابل توجه است كه تكرار اين مساله در مدت شش يا هشت يا نه ماه به طور مداوم در كنار خانه فاطمه (عليهاالسلام‏) براى اين است كه مطلب را كاملا مشخص كند تا در آينده ترديدى براى هيچكس باقى نماند كه اين آيه تنها در شان اين گروه نازل شده است به خصوص اينكه تنها خانه‏اى كه در ورودى آن در مسجد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باز مى‏شد ، بعد از آنكه دستور داد درهاى خانه‏هاى ديگران به سوى مسجد بسته شود در خانه فاطمه بود و طبعا هميشه جمعى از مردم به هنگام نماز اينسخن را در آنجا از پيامبر مى‏شنيدند ( دقت كنيد).


با اينحال جاى تعجب است كه بعضى از مفسران اصرار دارند كه آيه مفهوم عامى دارد و همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز در آن وارد هستند ، هر چند اكثريت علماى اسلام اعم از شيعه و اهل سنت آن را محدود به اين پنج تن مى‏دانند.


قابل توجه اينكه عايشه همسر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه طبق گواهى روايات اسلامى در بازگو كردن فضائل خود و ريزه‏كاريهاى ارتباطش با پيامبر چيزى فروگذار نمى‏كرد اگر اين آيه شامل او مى‏شد قطعا در لابلاى سخنانش


تفسير نمونهج : 17ص :302


به مناسبتهائى از آن سخن مى‏گفت در حالى كه هرگز چنين چيزى از او نقل نشده است.


د : روايات متعددى از ابو سعيد خدرى صحابى معروف نقل شده كه با صراحت گواهى مى‏دهد اين آيه تنها در باره همان پنج تن نازل شده است ( نزلت فى خمسة : فى رسول الله و على و فاطمه و الحسن و الحسين (عليهم‏السلام‏).


اين روايات به قدرى زياد است كه بعضى از محققين آن را متواتر مى‏دانند.


از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه مى‏گيريم كه منابع و راويان احاديثى كه دلالت بر انحصار آيه به پنج تن مى‏كند به قدرى زياد است كه جاى ترديد در آن باقى نمى‏گذارد تا آنجا كه در شرح احقاق الحق بيش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت گرد آورى شده ، و منابع شيعه در اين زمينه از هزار هم مى‏گذرد نويسنده كتاب شواهد التنزيل كه از علماى معروف برادران اهل سنت است بيش از 130 حديث در اين زمينه نقل كرده است .


از همه اينها گذشته پاره‏اى از همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در طول زندگى خود به كارهائى دست زدند كه هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نيست ، مانند ماجراى جنگ جمل كه قيامى بود بر ضد امام وقت كه سبب خونريزى فراوانى گرديد و به گفته بعضى از مورخان تعداد كشتگان اين جنگ به هفده هزار نفر بالغ مى‏شد .


بدون شك اين ماجرا به هيچوجه قابل توجيه نيست و حتى مى‏بينيم كه خود عايشه نيز بعد از اين حادثه ، اظهار ندامت مى‏كند كه نمونه‏اى از آن


تفسير نمونه ج : 17ص :303


در بحثهاى پيشين گذشت.


عيبجوئى كردن عايشه از خديجه كه از بزرگترين و فداكارترين و با فضيلتترين زنان اسلام است در تاريخ اسلام مشهور است ، اين سخن به قدرى بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ناگوار آمد كه از شدت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود : به خدا سوگند كه هرگز همسرى بهتر از او نداشتم ، او زمانى ايمان آورد كه مردم كافر بودند و زمانى اموالش را در اختيار من گذاشت كه مردم همه از من بريده بودند ! .


3 -آيا اراده الهى در اينجا تكوينى است يا تشريعى ؟


در لابلاى تفسير آيه ، اشاره‏اى به اين موضوع داشتيم كه اراده در جمله انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس ، اراده تكوينى است نه تشريعى.


براى توضيح بيشتر بايد ياد آور شويم كه منظور از اراده تشريعى همان اوامر و نواهى الهى است ، فى المثل خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد خواسته ، اين اراده تشريعى است.


معلوم است كه اراده تشريعى به افعال ماتعلق مى‏گيرد نه افعال خداوند ، در حالى كه در آيه فوق ، متعلق اراده افعال خدا است ، مى‏گويد : خدا اراده كرده است كه پليدى را از شما ببرد ، بنابر اين چنين اراده‏اى بايد تكوينى باشد ، و مربوط به خواست خداوند در عالم تكوين.


افزون بر اين ، مساله اراده تشريعى نسبت به پاكى و تقوا ، انحصار به اهلبيت (عليهم‏السلام‏) ندارد چرا كه خدا به همه دستور داده است پاك باشند و با تقوا ، و اين مزيتى براى آنها نخواهد بود ، زيرا همه مكلفان مشمول اين فرمانند.



تفسير نمونه ج : 17ص :304


به هر حال اين موضوع يعنى اراده تشريعى نه تنها با ظاهر آيه سازگار نيست كه با احاديث گذشته به هيچوجه تناسبى ندارد ، زيرا همه اين احاديث سخن از يك مزيت والا و ارزش مهم ويژه مى‏كند كه مخصوص اهلبيت (عليهم‏السلام‏) است .


اين نيز مسلم است كه رجس در اينجا به معنى پليدى ظاهرى نمى‏باشد ، بلكه اشاره به پليديهاى باطنى است و اطلاق اين كلمه ، هر گونه انحصار و محدوديت را در شرك و كفر و اعمال منافى عفت و مانند آن نفى مى‏كند ، و همه گناهان و آلودگيهاى عقيدتى و اخلاقى و عملى را شامل مى‏شود.


نكته ديگرى كه بايد به دقت متوجه آن بود اين است كه اراده تكوينى كه به معنى خلقت و آفرينش است در اينجا به معنى مقتضى است نه علت تامه ، تا موجب جبر و سلب اختيار گردد .


توضيح اينكه : مقام عصمت به معنى يك حالت تقواى الهى است كه به امداد پروردگار در پيامبران و امامان ايجاد مى‏شود اما با وجود اين حالت ، چنان نيست كه آنها نتوانند گناه كنند ، بلكه قدرت اين كار را دارند ، و با اختيار خود از گناه چشم مى‏پوشند.


درست همانند يك طبيب بسيار آگاه كه هرگز يك ماده بسيار سمى را كه خطرات جدى آن را مى‏داند هرگز نمى‏خورد با اينكه قدرت بر اين كار دارد ، اما آگاهيها و مبادى فكرى و روحىاو سبب مى‏شود كه با ميل و اراده خود از اين كار چشم بپوشد.


اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه اين تقواى الهى موهبت ويژه‏اى است كه به پيغمبران داده شد نه به ديگران ، ولى بايد توجه داشت كه خداوند اين امتياز را به خاطر مسئوليت سنگين رهبرى به آنها داده بنابر اين امتيازى است كه بهره آن عايد همگان مى‏شود و اين عين عدالت است ، درست مانند امتياز خاصى است كه خداوند به پرده‏هاى ظريف و بسيار حساس چشم داده كه تمام بدن


تفسير نمونه ج : 17ص :305


از آن بهره مى‏گيرد.


از اين گذشته به همان نسبت كه پيامبران امتياز دارند و مشمول مواهب الهى هستند مسئوليتشان نيز سنگين است و يك ترك اولاى آنها معادل يك گناه بزرگ افراد عادى است ، و اين مشخص كننده خط عدالت است .


نتيجه اينكه : اين اراده يك اراده تكوينى است در سر حد يك مقتضى ( نه علت تامه ) و در عين حال نه موجب جبر است و نه سلب مزيت و افتخار.


4 -جاهليت قرن بيستم!


همانگونه كه اشاره شد جمعى از مفسران در تفسير الجاهلية الاولى در آيات مورد بحث گرفتار شك و ترديد شدند گوئى نتوانستند باور كنند كه بعد از ظهور اسلام ، نوعى ديگر جاهليت در جهان پا به عرصه وجود خواهد گذاشتكه جاهليت عرب قبل از اسلام در مقابل آن موضوع كم اهميتى خواهد بود.


ولى امروز اين امر براى ما كه شاهد مظاهر جاهليت وحشتناك قرن بيستم هستيم كاملا حل شده است ، و بايد آن را به حساب يكى از پيشگوئيهاى اعجاز آميز قرآن مجيد گذارد.


اگر عرب در عصر جاهليت اولى ، جنگ و غارتگرى داشت ، و فى المثل چندين بار بازار عكاظ صحنه خونريزيهاى احمقانه گرديد كه چند تن كشته شدند ، در جاهليت عصر ما جنگهاى جهانى رخ مى‏دهد كه گاه بيست مليون نفر در آن قربانى و بيش از آن مجروح و ناقص الخلقه مى‏شوند ! اگر در جاهليت عرب زنان ، تبرج به زينت مى‏كردند ، و روسرى‏هاى خود را كنار مى‏زدند به گونه‏اى كه مقدارى از سينه و گلو و گردنبند و گوشواره آنها نمايان مى‏گشت ، در عصر ما كلوپهائى تشكيل مى‏شود بنام كلوپ برهنگان ( كه نمونه آن در انگلستان معروف است ) كه با نهايت معذرت افراد در آن برهنه


تفسير نمونه ج : 17ص :306


مادرزاد مى‏شوند ، رسوائيهاى پلاژهاى كنار دريا و استخرها و حتى معابر عمومى نگفتنى است.


اگر در جاهليت عرب ، زنان آلوده ذوات الاعلام بودند كه پرچم بر در خانه خود مى‏زدند تا افراد را به سوى خود دعوت كنند ! ، در جاهليت قرن ما افرادى هستند كه در روزنامه‏هاى مخصوص مطالبى را در اين زمينه مطرح مى‏كنند كه قلم از ذكر آن جدا شرم دارد ، و جاهليت عرب بر آن صد شرف دارد .


خلاصه چه گوئيم از وضع مفاسدى كه در تمدن مادى ماشينى منهاى ايمان عصر ما وجود دارد كه ناگفتنش بهتر است ، و نبايد اين تفسير را با آن آلوده كرد.


آنچه گفتيم فقط مشتى از خروار براى نشان دادن زندگى كسانى بود كه از خدا فاصله مى‏گيرند ، و با داشتن هزاران دانشگاه و مراكز علمى و دانشمندان معروف ، در منجلاب فساد غوطه‏ور شوند ، و حتى گاهى همين مراكز علمى و دانشمندانشان در اختيار همانفجايع و مفاسد قرار مى‏گيرند.



تفسير نمونه ج : 17ص :307


إِنَّ الْمُسلِمِينَ وَ الْمُسلِمَتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ وَ الْقَنِتِينَ وَ الْقَنِتَتِ وَ الصدِقِينَ وَ الصدِقَتِ وَ الصبرِينَ وَ الصبرَتِ وَ الْخَشِعِينَ وَ الْخَشِعَتِ وَ الْمُتَصدِّقِينَ وَ الْمُتَصدِّقَتِ وَ الصئمِينَ وَ الصئمَتِ وَ الحَْفِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحَفِظتِ وَ الذَّكرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّكرَتِ أَعَدَّ اللَّهُ لهَُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْراً عظِيماً(35)


ترجمه:


35 -مردان مسلمان و زنان مسلمان ، مردانبا ايمان و زنان با ايمان ، مردان مطيع فرمان خدا و زنانى كه از فرمان خدا اطاعت مى‏كنند ، مردان راستگو و زنان راستگو ، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا ، مردان با خشوع و زنان با خشوع ، مردان انفاق‏گر و زنان انفاق كننده ، مردان روزه‏دار و زنانى كه روزه مى‏دارند ، مردانى كه دامان خود را از آلودگى به بى‏عفتى حفظ مى‏كنند و زنانى كه پاكدامنند ، و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مى‏كنند ، خداوند براى همه آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است.



تفسير نمونه ج : 17ص :308


شان نزول :


جمعى از مفسران گفته‏اند هنگامى كه اسماء بنت عميس همسر جعفر بن ابى طالب با شوهرش از حبشه بازگشت به ديدن همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، يكى از نخستين سؤالاتى كه مطرح كرد اين بود : آيا چيزى از آيات قرآن در باره زنان نازل شده است ؟ آنها در پاسخ گفتند : نه!.


اسماء به خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، عرض كرد : اى رسولخدا جنس زن گرفتار خسران و زيان است ! ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : چرا ؟ عرض كرد : به خاطر اينكه در اسلام و قرآن فضيلتى در باره آنها همانند مردان نيامده است .


اينجا بود كه آيه فوق نازل شد ( و به آنها اطمينان داد كه زن و مرد در پيشگاه خدا از نظر قرب و منزلت يكسانند ، مهم آنست كه از نظر اعتقاد و عمل و اخلاق اسلامى واجد فضيلت باشند).


تفسير : شخصيت و ارزش مقام زن در اسلام


به دنبال بحثهائى كه در باره وظائف همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آيات گذشته ذكر شد در آيه مورد بحث ، سخنى جامع و پر محتوى در باره همه زنان و مردان و صفات بر جسته آنها بيان شده است ، و ضمن بر شمردن ده وصف از اوصاف اعتقادى و اخلاقى و عملى آنان ، پاداش عظيمآنها را در پايان آيه بر شمرده است.


بخشى از اين اوصاف دهگانه از مراحل ايمان سخن مى‏گويد ( اقرار به زبان ، تصديق به قلب و جنان ، و عمل به اركان).


قسمت ديگرى پيرامون كنترل زبان و شكم و شهوت جنسى كه سه عامل سرنوشت‏ساز در زندگى و اخلاق انسانها مى‏باشد بحث مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 17ص :309


و در بخش ديگرى از مساله حمايت از محرومان و ايستادگى در برابر حوادث سخت و سنگين يعنى صبر كه ريشه ايمان است و سرانجام از عامل تداوم اين صفات يعنى ذكر پروردگار سخن به ميان مى‏آورد.


مى‏گويد : مردان مسلمان و زنان مسلمان ( ان المسلمين و المسلمات ) .


و مردان مؤمن و زنان مؤمنه ( و المؤمنين و المؤمنات).


و مردانى كه مطيع فرمان خدا هستند و زنانى كه از فرمان حق اطاعت مى‏كنند ( و القانتين و القانتات).


گرچه بعضى از مفسران ، اسلام و ايمان را در آيه فوق به يك معنى گرفته‏اند ، ولى پيدا است كه اين تكرار نشان مى‏دهد منظور از آنها دو چيز متفاوت است ، و اشاره به همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره حجرات آمده : قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم : اعراب گفتند ما ايمان آورده‏ايم، بگو : هنوز ايمان نياورده‏ايد ، بلكه بگوئيد اسلام آورده‏ايم ، و ايمان هنوز در اعماق قلب شما نفوذ نكرده است!.


اشاره به اينكه اسلام همان اقرار به زبان است كه انسان را در صف مسلمين قرار مى‏دهد ، و مشمول احكام آنها مى‏كند ، ولى ايمان تصديق به قلب و دل است.


در روايات اسلامى نيز به همين تفاوت اشاره شده است.


در روايتى چنين مى‏خوانيم : يكى از ياران امام صادق (عليه‏السلام‏) در باره اسلام و ايمان از آن حضرت سؤال كرد و پرسيد آيا اينها با هم مختلفند ؟ امام در پاسخ فرمود : آرى ، ايمان با اسلام همراه است ، اما اسلام ممكن است همراه ايمان نباشد .


او توضيح بيشتر خواست امام (عليه‏السلام‏) فرمود : الاسلام شهادة ان لا اله الا الله و التصديق برسول الله صلى عليه و آله و سلم ، به حقنت الدماء ، و عليه جرت المناكح و المواريث ، و على ظاهره جماعة الناس ، و الايمان الهدى


تفسير نمونه ج : 17ص :310


و ما يثبت فى القلوب من صفة الاسلام ، و ما ظهر من العمل به : اسلام شهادت به توحيد و تصديق به رسالت پيامبر است ، هر كس اقرار به اين دو كند جانش ( در پناه حكومت اسلامى ) محفوظ خواهد بود ، و ازدواج مسلمانان با او جايز ، و مى‏تواند از مسلمين ارث ببرد ، و گروهى از مردم مشمول همين ظاهر اسلامند ، اما ايمان نور هدايت و حقيقتى است كه در دل از وصف اسلام جاى مى‏گيرد ، و اعمالى است كه به دنبال آن مى‏آيد .


قانت از ماده قنوت چنانكه قبلا هم گفته‏ايم به معنى اطاعت توأم با خضوع است ، اطاعتى كه از ايمان و اعتقاد سر زند ، و اين اشاره به جنبه‏هاى عملى و آثار ايمان مى‏باشد.


سپس به يكى ديگر از مهمترين صفات مؤمنان راستين ، يعنى حفظ زبان پرداخته مى‏گويد : و مردان راستگو و زنان راستگو ( و الصادقين و الصادقات).


از روايات اسلامى استفاده مى‏شود كه استقامت و درستى ايمان انسان به استقامت و درستى زبان او است : لا يستقيم ايمان امرء حتى يستقيم قلبه ، و لا يستقيم قلبه حتى يستقيم لسانه : ايمان انسان به درستى نمى‏گرايد تا قلبش درست شود ، و قلبش درست نمى‏شود تا زبانش درست شود ! .


و از آنجا كه ريشه ايمان ، صبر و شكيبائى در مقابل مشكلات است ، و نقش آن در معنويات انسان همچون نقش سر است در برابر تن ، پنجمين وصف آنها را اين گونه بازگو مى‏كند : و مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا ( و الصابرين و الصابرات).


از طرفى مى‏دانيم يكى از بدترين آفات اخلاقى ، كبر و غرور و حب جاه است ،


تفسير نمونه ج : 17ص :311


و نقطه مقابل آن خشوع ، لذا در ششمين توصيف مى‏فرمايد : و مردان با خشوع و زنان با خشوع ( و الخاشعين و الخاشعات).


گذشته از حب جاه ، حب مال ، نيز آفت بزرگى است ، و اسارت در چنگال آن ، اسارتى است دردناك ، و نقطه مقابل آن انفاق و كمك كردن به نيازمندان است ، لذا در هفتمين توصيف مى‏گويد : و مردان انفاق‏گر و زنان انفاق كننده ( و المتصدقين و المتصدقات).


گفتيم سه چيز است كه اگر انسان از شر آن در امان بماند از بسيارى از شرور و آفات اخلاقى در امان است ، زبان و شكم و شهوت جنسى ، به قسمت اول در چهارمين توصيف اشاره شد ، اما به قسمت دوم و سوم در هشتمين و نهمين وصف مؤمنان راستين اشاره كرده مى‏گويد : و مردانى كه روزه مى‏دارند و زنانى كه روزه مى‏دارند ( و الصائمين و الصائمات ) .


و مردانى كه دامان خود را از آلودگى به بى‏عفتى حفظ مى‏كنند ، و زنانى كه عفيف و پاكند ( و الحافظين فروجهم و الحافظات).


سرانجام به دهمين و آخرين صفت كه تداوم تمام اوصاف پيشين بستگى به آن دارد پرداخته مى‏گويد : و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند ، و زنانى كه بسيار ياد خدا مى‏كنند ( و الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات ) .


آرى آنها با ياد خدا در هر حال و در هر شرايط ، پرده‏هاى غفلت و بيخبرى را از قلب خود كنار مى‏زنند ، وسوسه‏ها و همزات شياطين را دور مى‏سازند و اگر لغزشى از آنان سر زده ، فورا در مقام جبران بر مى‏آيند تا از صراط مستقيم الهى فاصله نگيرند.


در اينكه منظور از ذكر كثير چيست ؟ در روايات اسلامى و كلمات مفسرين ، تفسيرهاى گوناگونى ذكر شده كه ظاهرا همه از قبيل ذكر مصداق است و مفهوم وسيع اين كلمه شامل همه آنها مى‏شود.



تفسير نمونه ج : 17ص :312


از جمله در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : اذا ايقظ الرجل اهله من الليل فتوضا و صليا كتبا من الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات : هنگامى كه مرد همسرش را شبانگاه بيدار كند و هر دو وضو بگيرند و نماز ( شب ) بخوانند از مردان و زنانى خواهند بود كه بسيار ياد خدا مى‏كنند .


و در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : هر كس تسبيح فاطمه زهرا (عليهاالسلام‏) را در شب بگويد ، مشمول اين آيه است.


بعضى از مفسران گفته‏اند : ذكر كثير آن است كه در حال قيام و قعود به هنگامى كه به بستر مى‏رود ياد خدا كند.


اما بههر حال ذكر نشانه فكر است ، و فكر مقدمه عمل ، هدف هرگز ذكر خالى از فكر و عمل نيست.


در پايان آيه ، پاداش بزرگ اين گروه از مردان و زنانى را كه داراى ويژگيهاى دهگانه فوق هستند چنين بيان مى‏كند : خداوند براى آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است ( اعد الله لهم مغفرة و اجرا عظيما).


نخست با آب مغفرت گناهان آنها را كه موجب آلودگى روح و جان آنها است مى‏شويد ، سپس پاداش عظيمى كه عظمتش را جز او كسى نمى‏داند در اختيارشان مى‏نهد ، در واقع يكى از اين دو جنبه نفى ناملايمات دارد و ديگر جلب ملايمات.


تعبير به اجرا خود دليل بر عظمت آن است ، و توصيف آن با وصف عظيم تاكيدى بر اين عظمت است ، و مطلق بودن اين عظمت ، دليل ديگرى است بر وسعت دامنه آن ، بديهى است چيزى را كه خداوند بزرگ ، بزرگ بشمرد فوق العاده عظمت دارد .


اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله اعد ( آماده كرده است ) با فعل


تفسير نمونه ج : 17ص :313


ماضى ، بيانى است براى قطعى بودن اين اجر و پاداش و عدم وجود تخلف ، و يا اشاره‏اى به اينكه بهشت و نعمتهايش از هم اكنون براى مؤمنان آماده است.


نكته : مساوات مرد و زن در پيشگاه خدا


گاه بعضى چنين تصور مى‏كنند كه اسلام كفه سنگين شخصيت را براى مردان قرار داده ، و زنان در برنامه اسلام چندان جائى ندارند ، شايد منشاء اشتباه آنها پاره‏اى از تفاوتهاى حقوقى است كه هر كدام دليل و فلسفه خاصى دارد .


ولى بدون شك قطع نظر از اين گونه تفاوتها كه ارتباط با موقعيت اجتماعى و شرائط طبيعى آنها دارد هيچگونه فرقى از نظر جنبه‏هاى انسانى و مقامات معنوى ميان زن و مرد در برنامه‏هاى اسلام وجود ندارد.


آيه فوق دليل روشنى براى اين واقعيت است زيرا به هنگام بيان ويژگيهاى مؤمنان و اساسى‏ترين مسائل اعتقادى و اخلاقى و عملى ، زن و مرد را در كنار يكديگر همچون دو كفه يك ترازو قرار مى‏دهد ، و براى هر دو پاداشى يكسان بدون كمترين تفاوت قائل مى‏شود .


به تعبير ديگر تفاوت جسمى مرد و زن را همچون تفاوت روحى آنها نمى‏توان انكار كرد و بديهى است كه اين تفاوت براى ادامه نظام جامعه انسانى ضرورى است و آثار و پيامدهائى در بعضى از قوانين حقوقى زن و مرد ايجاد مى‏كند ، ولى اسلام هرگز شخصيت انسانى زن را - همچون جمعى از روحانيين مسيحى در قرون پيشين - زير سؤال نمى‏برد كه آيا زن واقعا انسان است و آيا روح انسانى دارد يا نه ؟ ! ، نه تنها زير سؤال نمى‏برد بلكه هيچگونه تفاوتى از نظر روح انسانى در ميان اين دو قائل نيست ، لذا در سوره نحل آيه 95 مى‏خوانيم : من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبه و لنجزينهم آجرهم باحسن ما كانوا يعملون :


تفسير نمونه ج : 17ص :314


هر كس عمل صالح كند ، خواه مرد باشد خواه زن ، در حالى كه ايمان داشته باشد ما او را زنده مى‏كنيم و حيات پاكيزه‏اى به او مى‏بخشيم و پاداش وى را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏داده مى‏دهيم.


اسلام براى زن همان استقلال اقتصادى را قائل شده كه براى مرد ( بر خلاف بسيارى از قوانين دنياى گذشته و حتى امروز كه براى زن مطلقا استقلال اقتصادى قائل نيستند .


به همين دليل در علم رجال اسلامى ، به بخش خاصى مربوط به زنان دانشمندى كه در صف روات و فقهاء بودند برخورد مى‏كنيم كه از آنها بعنوان شخصيت‏هائى فراموش ناشدنى ياد كرده است.


اگر به تاريخ عرب قبل از اسلام باز گرديم و وضع زنان را در آن جامعه بررسى كنيم كه چگونه از ابتدائى‏ترين حقوق انسانى محروم بودند ، و حتى گاهى حق حيات براى آنها قائل نمى‏شدند و پس از تولد آنها را زنده بگور مى‏كردند ، و نيز اگر به وضع زن در دنياى امروز كه به صورت عروسك بلا اراده‏اى در دست گروهى از انسان‏نماهاى مدعى تمدن در آمده بنگريم تصديق خواهيم كرد كه اسلام چه خدمت بزرگى به جنس زن كرده و چه حق عظيمى بر آنها دارد ؟ ! .



تفسير نمونه ج : 17ص :315


وَ مَا كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضى اللَّهُ وَ رَسولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْوَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ ضلَّ ضلَلاً مُّبِيناً(36) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِى أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْت عَلَيْهِ أَمْسِك عَلَيْك زَوْجَك وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تخْفِى فى نَفْسِك مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تخْشى النَّاس وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَن تخْشاهُفَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِّنهَا وَطراً زَوَّجْنَكَهَا لِكَىْ لا يَكُونَ عَلى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فى أَزْوَج أَدْعِيَائهِمْ إِذَا قَضوْا مِنهُنَّ وَطراًوَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً(37) مَّا كانَ عَلى النَّبىّ‏ِ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَض اللَّهُ لَهُسنَّةَ اللَّهِ فى الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُوَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَّقْدُوراً(38)



تفسير نمونه ج : 17ص :316


ترجمه:


36 -هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند اختيارى از خود ( در برابر فرمان خدا ) داشته باشد ، و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است .


37 -به خاطر بياور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى مى‏گفتى همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهيز ( و پيوسته اين امر را تكرار مى‏نمودى ) و تو در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند ، و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى ، هنگامى كه زيد از همسرش جدا شد ما او را به همسرى تو در آورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده‏هاى آنها هنگامى كه از آنان طلاق گيرند نباشد ، و فرمان خدا انجام شدنى است .


38 -هيچگونه جرمى بر پيامبر در آنچه خدا بر او واجب كرده است نيست ، اين سنت الهى در مورد كسانى كه پيش از اين بوده‏اند نيز جارى بوده است و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقيقى است.


شان نزول:


آيات فوق - به گفته غالب مفسران و مورخان اسلامى در مورد داستان ازدواج زينب بنت جحش ( دختر عمه پيامبر گرامى اسلام ) با زيد بن حارثه برده آزاد شده پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده است .


ماجرا از اين قرار بود كه : قبل زمان بعثت و بعد از آن كه خديجه با پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ازدواج كرد خديجه برده‏اى به نام زيد خريدارى نمود كه بعدا آن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بخشيد و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را آزاد فرمود ، و چون طائفه‏اش او را از خود راندند پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نام فرزند خود بر او نهاد و به اصطلاح او را


تفسير نمونه ج : 17ص :317


تبنى كرد.


بعد از ظهور اسلام زيد مسلمانى مخلص و پيشتاز شد ، و موقعيت ممتازى در اسلامپيدا كرد ، و چنانكه مى‏دانيم سرانجام يكى از فرماندهان لشكر اسلام در جنگ موته شد كه در همان جنگ شربت شهادت نوشيد.


هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تصميم گرفت براى زيد همسرى برگزيند از زينب بنت جحش كه دختر اميه دختر عبد المطلب ( دختر عمه‏اش ) بود براى او خواستگارى نمود زينب نخست چنين تصور مى‏كرد كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خواهد او را براى خود انتخاب كند ، خوشحال شد و رضايت داد ، ولى بعدا كه فهميد خواستگارى از او براى زيد است ، سخت ناراحت شد و سر باز زد ، برادرش كه عبد الله نام داشت او نيز با اين امر به سختى مخالفت نمود .


در اينجا بود كه نخستين آيه از آيات مورد بحث نازل شد و به امثال زينب و عبد الله هشدار داد كه آنها نمى‏توانند هنگامى كه خدا و پيامبرش كارى را لازم مى‏دانند مخالفت كنند ، آنها كه اين مساله را شنيدند در برابر فرمان خدا تسليم شدند ( البته چنانكه خواهيم ديد اين ازدواج ، ازدواج ساده‏اى نبود و مقدمه‏اى بود براى شكستن يك سنت غلط جاهلى ، زيرا در عصر جاهليت هيچ زن با شخصيت و سرشناسى حاضر نبود با برده‏اى ازدواج كند ، هر چند داراى ارزشهاى والاى انسانى باشد).


اما اين ازدواج ديرى نپائيد و بر اثر ناسازگاريهاى اخلاقى ميان طرفين ، منجر به طلاق شد ، هر چند پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اصرار داشت كه اين طلاق رخ ندهد اما رخ داد .


سپس پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى جبران اين شكست زينب در ازدواج ، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزيد ، و اين قضيه در اينجا خاتمه يافت ، ولى گفتگوهاى ديگرى در ميان مردم پديد آمد كه قرآن با بعضى از آيات مورد بحث


تفسير نمونه ج : 17ص :318


آنها را بر چيد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.


تفسير : سنت‏شكنى بزرگ


مى‏دانيم روح اسلام تسليم است ، آنهم تسليم بى قيد و شرط در برابر فرمان خدا اين معنى در آيات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعكس شده است ، از جمله در آيه فوق است كه مى‏فرمايد : هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش مطلبى را لازم بدانند اختيارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند ( و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امر هم ) .


آنها بايد اراده خود را تابع اراده حق كنند ، همانگونه كه سر تا پاى وجودشان وابسته به او است.


قضى در اينجا به معنى قضاى تشريعى و قانون و فرمان و داورى است و بديهى است كه نه خدا نيازى به اطاعت و تسليم مردم دارد و نه پيامبر چشمداشتى ، در حقيقت مصالح خود آنها است كه گاهى بر اثر محدود بودن آگاهيشان از آن با خبر نمى‏شوند ولى خدا مى‏داند و به پيامبرش دستور مى‏دهد .


اين درست به آن مى‏ماند كه يك طبيب ماهر به بيمار مى‏گويد در صورتى به درمان تو مى‏پردازم كه در برابر دستوراتم تسليم محض شوى ، و از خود اراده‏اى نداشته باشى ، اين نهايت دلسوزى طبيب را نسبت به بيمار نشان مى‏دهد و خدا از چنين طبيبى برتر و بالاتر است.



تفسير نمونه ج : 17ص :319


لذا در پايان آيه به همين نكته اشاره كرده مى‏فرمايد : كسى كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند گرفتار گمراهى آشكارى شده است ( و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا).


راه سعادت گم مى‏كند و به بيراهه و بدبختى كشيده مى‏شود ، چرا كه فرمان خداوند عالم ، مهربان و فرستاده او را كه ضامن خير و سعادت او است ناديده گرفته و چه ضلالتى از اين آشكارتر ؟ ! سپس به داستان معروف زيد و همسرش زينب كه يكى از مسائل حساس زندگانى پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و ارتباط با مساله همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه در آيات پيشين گذشت دارد پرداخته چنين مى‏گويد : به خاطر بياور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بود ، و تو نيز به او نعمت بخشيده بودى مى‏گفتى همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهيز ( و اذ تقول للذى انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق الله ) .


منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدايت و ايمان است كه نصيب زيد بن حارثه كرده بود ، و نعمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين بود كه وى را آزاد كرد و همچون فرزند خويش گراميش داشت.


از اين آيه استفاده مى‏شود كه ميان زيد و زينب ، مشاجره‏اى در گرفته بود و اين مشاجره ادامه يافت و در آستانه جدائى و طلاق قرار گرفت ، و با توجه به جمله تقول كه فعل مضارع است پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرارا و مستمرا او را نصيحت مى‏كرد و از جدائى و طلاق باز مى‏داشت .


آيا اين مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعى زينب با زيد بود كه او از يك قبيله سرشناس و اين يك برده آزاد شده بود ؟ يا به خاطر پاره‏اى از خشونتهاى اخلاقى زيد ؟


تفسير نمونه ج : 17ص :320


و يا هيچكدام ؟ بلكه توافق روحى و اخلاقى در ميان آن دو نبود ، چرا كه گاه ممكن است دو نفر خوب باشند ، ولى از نظر فكر و سليقه اختلافاتى داشته باشند كه نتوانند به زندگى مشترك با هم ادامه دهند .


به هر حال تا اينجا مساله پيچيده‏اى نيست ، بعد مى‏افزايد : تو در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند ، و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى ! ( و تخفى فى نفسك و الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه).


مفسران در اينجا سخنان فراوانى گفته‏اند و ناشى گرى بعضى از آنان در تعبيرات ، بهانه‏هائى به دست دشمنان داده است ، در حالى كه از قرائنى كه در خود آيه وشان نزول آيات و تاريخ وجود دارد ، مفهوم اين آيه مطلب پيچيده‏اى نيست ، زيرا : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در نظر داشت ، كه اگر كار صلح ميان دو همسر به انجام نرسد و كارشان به طلاق و جدائى بيانجامد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى جبران اين شكست كه دامنگير دختر عمه‏اش زينب شده كه حتى برده‏اى آزاد شده او را طلاق داده ، وى را به همسرى خود برگزيند ، ولى از اين بيم داشت كه از دو جهت مردم به او خرده گيرند و مخالفان پيرامون آن جنجال بر پا كنند.


نخست اينكه : زيد پسر خوانده پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ، و مطابق يك سنت جاهلى پسر خوانده ، تمام احكام پسر را داشت ، از جمله اينكه ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده را حرام مى‏پنداشتند .


ديگر اينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چگونه حاضر مى‏شود با همسر مطلقه برده آزاد شده‏اى ازدواج كند و اين شان و مقام او است.


از بعضى از روايات اسلامى به دست مى‏آيد كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هر حال اين تصميم را به فرمان خدا گرفته بود ، و در قسمت بعد آيه نيز قرينه‏اى بر اين معنى


تفسير نمونه ج : 17ص :321


وجود دارد.


بنابر اين اين مساله ، يك مساله اخلاقى و انسانى بود و نيز وسيله مؤثرى براى شكستن دو سنت غلط جاهلى ( ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده ، و ازدواج با همسر مطلقه يك غلام و برده آزاد شده ) .


مسلم است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبايد در اين مسائل از مردم بترسد و از جوسازيها و سم‏پاشيها واهمه‏اى به خود راه دهد ، ولى به هر حال طبيعى است كه انسان در اين گونه موارد به خصوص كه پاى مسائل مربوط انتخاب همسر در كار بوده باشد ، گرفتار ترس و وحشتى مى‏شود ، به خصوص اينكه ممكن بود اين گفتگوها و جنجالها در روند پيشرفت هدف مقدس او و گسترش اسلام اثر بگذارد ، و افراد ضعيف الايمان را تحت تاثير قرار دهد و شك و ترديد در دل آنها ايجاد كند .


لذا در دنباله آيه مى‏فرمايد : هنگامى كه زيد حاجت خود را به پايان برد و او را رها كرد ما او را به همسرى تو در آورديم ، تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده‏هاى خود ، هنگامى كه از آنها طلاق بگيرند ، نباشد ( فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها لكى لا يكون على المؤمنين حرج فى ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن وطرا).


و اين كارى بود كه مى‏بايست انجام بشود و فرمان خدا انجام شدنى است ( و كان امر الله مفعولا ) .


ادعياء جمع دعى به معنى پسر خوانده و وطر به معنى نياز و حاجت مهم است ، و انتخاب اين تعبير در مورد طلاق و رهائى زينب در حقيقت به خاطر لطف بيان است كه با صراحت عنوان طلاق كه براى زنان و حتى مردان عيب است مطرح نشود گوئى اين دو به يكديگر نيازى داشته‏اند كه مدتى زندگى مشترك داشته باشند و جدائى آنها به خاطر پايان اين نياز بوده است.


تعبير به زوجناكها ( او را به همسرى تو در آورديم ) دليل بر اين است


تفسير نمونه ج : 17ص :322


كه اين ازدواج يك ازدواج الهى بود ، لذا در تواريخ آمده است كه زينب بر ساير همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به اين امر مباهات مى‏كرد و مى‏گفت : زوجكن اهلوكن و زوجنى الله من السماء : شما را خويشاوندانتان به همسرى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) درآوردند ، ولى مرا خداوند از آسمان به همسرى پيامبر خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) درآورد .


قابل توجه اينكه قرآن براى رفع هر گونه ابهام ، با صراحت تمام ، هدف اصلى اين ازدواج را كه شكستن يك سنت جاهلى در زمينه خوددارى ازدواج با همسران مطلقه پسرخوانده‏ها بوده است بيان مى‏دارد ، و اين خود اشاره‏اى است به يك مساله كلى ازدواجهاى متعدد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امر ساده‏اى نبود بلكه هدفهائى را تعقيب مى‏كرد كه در سرنوشت مكتب او اثر داشت .


جمله كان امر الله مفعولا اشاره به اين است كه در اينگونه مسائل بايد قاطعيت به خرج داد و كارى كه شدنى است بايد بشود ، زيرا تسليم جنجالها شدن در مسائلى كه ارتباط با هدفهاى كلى و اساسى دارد بى معنى است.


با تفسير روشنى كه در مورد آيه فوق آورديم معلوم مى‏شود كه پيرايه‏هائى را كه دشمنان و يا دوستان نادان خواسته‏اند به اين آيه ببندند كاملا بى اساس است ، و در بحث نكات توضيح بيشترى در اين زمينه به خواست خدا خواهيم داد .


آخرين آيه مورد بحث در تكميل بحثهاى گذشته چنين مى‏گويد : هيچگونه سختى و حرجى بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آنچه خدا براى او واجب كرده است نيست ( ما كان على النبى من حرج فيما فرض الله له).


آنجا كه خداوند فرمانى به او مى‏دهد ، ملاحظه هيچ امرى در برابر آن


تفسير نمونه ج : 17ص :323


جائز نيست ، و بدون هيچ چون و چرا بايد به مرحله اجرا در آيد.


رهبران آسمانى هرگز نبايد در اجراى فرمانهاى الهى گوش به حرف اين و آن دهند يا ملاحظه جوسازيهاى سياسى و آداب و رسوم غلط حاكمبر محيط را كنند چه بسا آن دستور براى شكستن همين شرائط نادرست و در هم كوبيدن بدعتهاى زشت و رسوا باشد.


آنها بايد به مصداق و لا يخافون لومة لائم ( مائده - 54 ) بدون خوف از سرزنشها و جنجالها ، فرمان خدا را به كار بندند.


اصولا اگر ما بخواهيم بنشينيم تا براى اجراى فرمان حق ، رضايت و خشنودى همه را جلب كنيم چنين چيزى امكان پذير نيست ، گروههائى هستند كه تنها هنگامى راضى مى‏شوند كه ما تسليم خواسته‏ها يا پيرو مكتب آنها شويم ، چنانكه قرآن مى‏گويد : و لن ترضى عنك اليهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم : هرگز يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد تا از آئين آنها بى قيد و شرط پيروى كنى ( بقره - 120 ) .


و در باره آيه مورد بحث مطلب چنين بود ، زيرا ازدواج پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با زينب - چنانكه گفتيم - در افكار عمومى مردم آن محيط دو ايراد داشت : يكى ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده كه در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقيقى بود ، و اين بدعتى بود كه مى‏بايد در هم شكسته مى‏شد.


و ديگر ازدواج مرد با شخصيتى همچون پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با همسر مطلقه يك برده آزاد شده عيب و ننگ بود ، چرا كه پيامبر را بايك برده همرديف قرار مى‏داد اين فرهنگ غلط نيز بايد برچيده شود ، و ارزشهاى انسانى بجاى آن بنشيند ، و كفو بودن دو همسر تنها بر اساس ايمان و اسلام و تقوا استوار گردد.


اصولا سنت‏شكنى و برچيدن آداب و رسوم خرافى و غير انسانى همواره با سر و صدا توأم است ، و پيامبران هرگز نبايد به اين سر و صداها اعتنا كنند.



تفسير نمونه ج : 17ص :324


لذا در جمله بعد مى‏فرمايد : اين سنت الهى در مورد پيامبران در امم پيشين نيز جارى بوده است ( سنة الله للذين خلوا من قبل).


تنها تو نيستى كه گرفتار اين مشكلى ، بلكه همه انبياء به هنگام شكستن سنتهاى غلط گرفتار اين ناراحتيها بوده‏اند .


مشكل بزرگ در اين قضيه ، منحصر به شكستن اين دو سنت جاهلى نبود ، بلكه چون پاى ازدواج پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در ميان بود ، اين امر مى‏توانست دستاويز ديگرى به دشمنان براى عيبجوئى بدهد كه شرح آن خواهد آمد.


و در پايان آيه براى تثبيت قاطعيت در اين گونه مسائل بنيادى مى‏فرمايد فرمان خدا همواره روى حساب و برنامه دقيقى است و بايد به مرحله اجرا در آيد ( و كان امر الله قدرا مقدورا).


تعبير به قدرا مقدورا ، ممكن است اشاره به حتمى بودن فرمان الهى باشد ، و ممكن است ناظر به رعايت حكمت و مصلحت در آن باشد اما مناسبتر با مورد آيه اين است كه هر دو معنى از آن اراده شود ، يعنى فرمان خدا هم روى حساب است و هم بى چون و چرا لازم الاجرا است .


جالب اينكه در تواريخ مى‏خوانيم : پيامبر اسلام در مورد ازدواج با زينب آنچنان دعوت عامى براى صرف غذا از مردم به عمل آورد كه در مورد هيچيك از همسرانش سابقه نداشت!.


گويا با اين كار مى‏خواست نشان دهد كه به هيچوجه مرعوب سنتهاى خرافى محيط نيست ، بلكه به اجراى اين دستور الهى افتخار مى‏كند ، بعلاوه در نظر داشت كه از اينراه آوازه شكستن اين سنت جاهلى به گوش همگان


تفسير نمونه ج : 17ص :325


در سراسر جزيره عرب برساند.


نكته‏ها:


1 -افسانه‏هاى دروغين


داستان ازدواج پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با زينب با تمام صراحتى كه قرآن در اين مساله و هدف اين ازدواج به خرج داده و آنرا شكستن يك سنت جاهلى در ارتباط با ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده معرفى كرده باز مورد بهره‏بردارى سوء جمعى از دشمنان اسلام گرديده است ، آنها خواسته‏اند از آن يك داستان عشقى بسازند كه ساحت قدس پيامبر را با آن آلوده كنند و احاديث مشكوك و يا مجعولى را در اين زمينه دستاويز قرار داده‏اند .


از جمله اينكه نوشته‏اند : هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى حال‏پرسى زيد به خانه او آمد همينكه در را گشود چشمش به جمال زينب افتاد ، و گفت : سبحان الله خالق النور تبارك الله احسن الخالقين ! : منزه است خداوندى كه خالق نور است و جاويد و پر بركت است خدائى كه احسن الخالقين مى‏باشد ! و اين جمله را دليلى بر علاقه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به زينب گرفته‏اند.


در حالى كه شواهد روشنى - قطع نظر از مساله نبوت و عصمت - در دست است كه اين افسانه‏ها را تكذيب مى‏كند .


نخست اينكه : زينب دختر عمه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود و در محيط خانوادگى تقريبا با او بزرگ شده بود ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شخصا او را براى زيد خواستگارى كرد ، و اگر زينب جمال فوق العاده‏اى داشت و فرضا جمال او جلب توجه حضرت را كرده بود نه جمالش امر مخفى بود و نه ازدواج با او قبل از اين ماجرا مشكلى داشت ، بلكه با توجه به اينكه زينب هيچگونه تمايلى براى ازدواج با زيد نشان


تفسير نمونه ج : 17ص :326


نمى‏داد بلكه مخالفت خود را صريحا ، بيان كرد ، و كاملا ترجيح مى‏داد همسر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شود بطورى كه وقتى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خواستگارى او براى زيد رفت خوشحال شد زيرا تصور مى‏كرد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را براى خود خواستگارى مى‏كند ، اما بعدا با نزول آيه قرآن و امر به تسليم در برابر فرمان خدا و پيامبر تن به ازدواج با زيد داد .


با اين مقدمات چه جاى اين توهم كه او از چگونگى زينب با خبر نباشد ؟ و چه جاى اين توهم كه تمايل ازدواج با او را داشته باشد و نتواند اقدام كند ؟ ديگر اينكه هنگامى كه زيد براى طلاق دادنهمسرش زينب به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مراجعه مى‏نمايد حضرت بارها او را نصيحت مى‏كند و مانع اين طلاق مى‏شود ، اين خود شاهد ديگرى بر نفى آن افسانه‏ها است.


از سوى ديگر قرآن با صراحت هدف اين ازدواج را بيان كرده تا جائى براى گفتگوهاى ديگر نباشد.


از سوى چهارم در آيات فوق خوانديم كه خدا به پيامبر مى‏گويد : در ماجراى ازدواج با همسر مطلقه زيد جريانى وجود داشت كه پيامبر از مردم مى‏ترسيد در حالى كه بايد از خدا بترسد.


مساله ترس از خدا نشان مى‏دهد كه اين ازدواج به عنوان يك وظيفه انجام شده كه بايد بهخاطر پروردگار ملاحظات شخصى را كنار بگذارد تا يك هدف مقدس الهى تامين شود ، هر چند به قيمت زخم زبان كوردلان و افسانه‏بافيهاى منافقان در زمينه متهم ساختن پيامبر تمام گردد و اين بهاى سنگينى بود كه پيامبر در مقابل اطاعت فرمان خدا و شكستن يك سنت غلط پرداخت و هنوز هم مى‏پردازد ! اما لحظاتى در طول زندگى رهبران راستين فرا مى‏رسد كه بايد ايثار و فداكارى كنند ، و خود را در معرض اتهام اينگونه افراد قرار دهند تا هدفشان


تفسير نمونه ج : 17ص :327


پياده شود.


آرى اگر پيامبر هرگز زينب را نديده بود و نشناخته بود وهرگز زينب تمايل با ازدواج او نداشت و زيد نيز حاضر به طلاق دادن او نبود ( قطع نظر از مسئله نبوت و عصمت ) جاى اين گفتگو و توهمات بود ، ولى با توجه به نفى همه اين شرائط ، ساختگى بودن اين افسانه‏ها روشن مى‏شود.


به علاوه تاريخ زندگى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هيچ وجه نشان نمى‏دهد كه او علاقه و تمايل خاصى نسبت به زينب داشت ، بلكه همچون ساير همسران بلكه شايد از جهاتى كمتر از بعضى همسران پيامبر بوده ، و اين خود شاهد تاريخى ديگرى بر نفى آن افسانه‏ها است.


آخرين سخنى كه در اينجا اشاره به آن را لازم مى‏دانيم اينكه ممكن است كسى بگويد شكستن چنين سنت غلطى لازم بود اما چه ضرورتى داشت كه شخص پيامبر اقدام به سنت‏شكنى كند ، مى‏توانست مساله را به صورت يك قانون بيان نمايد و ديگران را تشويق به گرفتن همسر مطلقه پسر خوانده خود كند .


ولى بايد توجه داشت گاهى يك سنت جاهلى و غلط مخصوصا مربوط به ازدواج با افرادى كه دون شان انسان از نظر ظاهرى هستند با سخن امكان پذير نيست ، و مردم مى‏گويند اگر اين كار خوب بود چرا خود او انجام نداد ، ؟ چرا او با همسر برده آزاد شده‏اى ازدواج نكرد ؟ ! چرا او با همسر مطلقه فرزندخوانده‏اش عقد همسرى نبست ؟ ! .


در اينگونه موارد يك نمونه عملى به همه اين چراها پايان مى‏دهد.


و بطور قاطع آن سنت غلط شكسته مى‏شود.


گذشته از اينكه نفس اين عمل يك نوع ايثار و فداكارى بود.



تفسير نمونه ج : 17ص :328


2 -تسليم در برابر حق روح اسلام است


بدون شك استقلال فكرى و روحى انسان اجازه نمى‏دهد كه بى قيد و شرط تسليم كسى شود ، چرا كه او هم انسانى است مثل خودش ، و ممكن است در مسائلى اشتباهاتى داشته باشد.


اما هنگامى كه مساله به خداوند عالم و حكيم و پيامبرى كه از او سخن مى‏گويد و به فرمان او گام بر مى‏دارد مى‏رسد تسليم مطلق نبودن دليل بر گمراهى است ، چرا كه فرمانش كمترين خطا و اشتباهى ندارد .


و از اين گذشته فرمان او حافظ منافع خود انسان است ، و چيزى نيست كه به ذات پاك خدا برگردد ، آيا ممكن است هيچ انسان عاقلى با تشخيص اين حقيقت مصالح خود را زير پا بگذارد ؟ از همه اينها گذشته ما از آن او هستيم ، و هر چه داريم از او است ، و جز تسليم در برابر او كارى نمى‏توانيم داشته باشيم.


لذا در سراسر قرآن آيات فراوانى ديده مى‏شود كه به اين مساله اشاره مى‏كند : گاه مى‏گويد : پيروان واقعى انبيا كسانى هستند كه در برابر حكم خدا و رسولش مى‏گويند شنيديم و اطاعت كرديم انما كان قول المؤمنين اذا دعوا الى الله و رسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا و اطعنا و اولئك هم المفلحون ( نور - 51 ) .


و گاه مى‏گويد : سوگند به پروردگارت آنها به حقيقت ايمان نمى‏رسند تا زمانى كه تو را در اختلافاتشان حكم سازند ، و سپس در دل خود از داورى تو كوچكترين ناراحتى نداشته باشند و كاملا تسليم شوند فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ( نساء - 65).



تفسير نمونه ج : 17ص :329


و در جاى ديگر مى‏گويد : چه كسى آئينش بهتر است از آن كس كه با تمام وجود خود تسليم پروردگار شده و نيكوكار است ؟ و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ( نساء - 125 ) .


اصولا اسلام از ماده تسليم گرفته شده ، و به همين حقيقت اشاره مى‏كند ، بنابر اين هر انسانى به مقدار تسليمش در برابر حق از روح اسلام برخوردار است.


مردم در اين زمينه چند گروهند : گروهى تنها در مواردى تسليم فرمان حقند كه با منافعشان تطبيق كند ، اينها در حقيقت مشركانى هستند كه نام مسلم بر خود گذارده‏اند ، و كارشان تجزيه احكام الهى به مصداق نؤمن ببعض و نكفر ببعض است حتى در آنجا كه ايمان مى‏آورند در حقيقت به منافعشان ايمان آورده‏اند نه به حكم خدا ! .


گروه ديگرى آنها هستند كه اراده و خواستشان تحت الشعاع اراده و خواست خدا است ، و به هنگام تضاد منافع زود گذرشان با فرمان حق از آن چشم مى‏پوشند و تسليم فرمان خدا مى‏شوند ، اينها مؤمنان و مسلمانان راستينند.


گروه سومى از اين هم برترند ، و اصولا جز آنچه خدا اراده كند اراده‏اى ندارند ، و جز آنچه او مى‏خواهد خواسته‏اى در دل آنها نيست ، آنها به جائى رسيده‏اند كه فقط چيزى را دوست مى‏دارند كه او دوست دارد ، و از چيزى متنفرند كه او نمى‏خواهد .


اينها خاصان و مخلصان و مقربان درگاه او هستند كه تمام وجودشان به رنگ توحيد در آمده و غرق محبت و محو جمال اويند.



تفسير نمونه ج : 17ص :330


الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسلَتِ اللَّهِ وَ يخْشوْنَهُ وَ لا يخْشوْنَ أَحَداً إِلا اللَّهَوَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيباً(39)


ترجمه:


39 -(پيامبران پيشين ) كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى‏كردند و ( تنها ) از او مى‏ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند ، و همين بس كه خداوند حسابگر ( و پاداش دهنده اعمال آنها ) است.


تفسير : مبلغان راستين كيانند ؟


نخستين آيه مورد بحث - به تناسب بحثى كه در آخرين آيه از آيات پيشين ، در باره پيامبران گذشته بود - به يكى از مهمترين برنامه‏هاى عمومى انبياء اشاره كرده ، مى‏فرمايد : پيامبران پيشين كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى‏كردند و از او مى‏ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند ( الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله).


تو نيز در تبليغ رسالتهاى پروردگار نبايد كمترين وحشتى از كسى داشته باشى هنگامى كه به تو دستور مى‏دهد يك سنت غلط جاهلى را در زمينه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشكن و با زينب همسر مطلقه زيد ازدواج كن هرگز نبايد در انجام اين وظيفه كمترين نگرانى از ناحيه گفتگوى اين و آن به خود راه دهى كه اين سنت همگى پيامبران است .


اصولا كار پيامبران در بسيارى از مراحل شكستن اينگونه سنتها است و اگر بخواهند كمترين ترس و وحشتى به خود راه بدهند در انجام رسالت خود


تفسير نمونه ج : 17ص :331


پيروز نخواهند شد قاطعانه بايد پيش روند ، حرفهاى ناموزون بدگويان را به جان خريدار شوند و بى اعتنا به جوسازيها و غوغاى عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به برنامه‏هاى خود ادامه دهند چرا كه همه حسابها به دست خدا است .


لذا در پايان آيه مى‏فرمايد : همين بس كه خداوند حافظ اعمال بندگان و حسابگر و جزا دهنده آنها است ( و كفى بالله حسيبا).


هم حساب ايثار و فداكارى پيامبران را در اين راه نگهميدارد و پاداش مى‏دهد و هم سخنان ناموزن و ياوه سراى دشمنان را محاسبه و كيفر مى‏دهد.


در حقيقت جمله كفى بالله حسيبا دليلى است براى اين موضوع كه رهبران الهى نبايد در ابلاغ رسالات خود وحشتى داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداش دهنده خدا است.


نكته‏ها:


1 -منظور از تبليغ در اينجا همان ابلاغ و رسانيدن است ، و هنگامى كه ارتباط با رسالات الله پيدا كند مفهومش اين مى‏شود كه آنچه را خدا به عنوان وحى به پيامبران تعليم كرده به مردم تعليم كنند ، و از طريق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند .


2 -خشيت به معنى ترس توأم با تعظيم و احترام است ، و از همين رو با خوف كه اين ويژگى در آن نيست متفاوت است ، و گاه به معنى مطلق ترس نيز به كار مى‏رود.


در بعضى از مؤلفات محقق طوسى سخنى در تفاوت اين دو واژه آمده است كه در حقيقت ناظر به معنى عرفانى آن مى‏باشد ، نه معنى لغوى ، او مى‏گويد : خشيت و خوف هر چند در لغت به يك معنى ( يا نزديك به يك معنى ) مى‏باشند ، ولى در عرف صاحبدلان در ميان اين دو فرقى است ، و آن اينكه : خوف


تفسير نمونه ج : 17ص :332


به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است كه انسان به خاطر ارتكاب گناهان يا تقصير در طاعات انتظار آن را دارد ، و اين حالت براى اكثر مردم حاصل مى‏شود ، هر چند مراتب آن بسيار متفاوت است ، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندكى حاصل نمى‏شود.


اما خشيت حالتى است كه به هنگام درك عظمت خدا و هيبت او ، و ترس از مهجور ماندن از انوار فيض او براى انسانى حاصل مى‏شود ، و اين حالتى است كه جز براى كسانى كه واقف به عظمت ذات پاك و مقام كبرياى او هستند و لذت قرب او را چشيده‏اند حاصل نمى‏گردد و لذا در قرآن اين حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و مى‏فرمايد : انما يخش الله من عباده العلماء .


3 -پاسخ به يك سؤال


ممكن است گفته شود كه اين آيه با جمله‏اى كه در آيات قبل گذشت تضاد دارد چه اينكه در اينجا مى‏گويد : پيامبران الهى تنها از خدا مى‏ترسند و از غير او ترس و واهمه‏اى ندارند ، ولى در آيات گذشته آمده بود : تو در دل خود چيزى را پنهان مى‏كردى كه خداآشكار كرد ، و از مردم ترس داشتى در حالى كه بايد از خدا بترسى و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه.


ولى با توجه به دو نكته پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود : نخست اينكه : اگر پيغمبر ترس و وحشتى داشت به خاطر اين بود كه مبادا شكستن اين سنت براى جمع زيادى قابل هضم و تحمل نباشد و به همين جهت در ايمان خود نسبت به مبانى اسلام متزلزل گردند ، چنين خشيتى در حقيقت به خشيت از خدا باز مى‏گردد.


ديگر اينكه پيامبران در تبليغ رسالت الهى هرگز گرفتار ترس و وحشت از كسى نمى‏شوند ، اما در مسائل زندگى شخصى و خصوصى مانعى ندارد كه از يك


تفسير نمونه ج : 17ص :333


موضوع خطرناك مانند زخم زبانهاى مردم بيم داشته باشند ، و يا همچون موسى (عليه‏السلام‏) به هنگامى كه عصا را افكند و اژدها شد مطابق طبع بشرى ترسيد ، اينگونه ترس و وحشت اگر افراطى نباشد عيب و نقص نيست ، و حتى شجاعترين افراد در زندگى خود گاه با آن روبرو مى‏شوند ، عيب و نقص آن است كه در زندگى اجتماعى در انجام وظيفه الهى بترسد.


4 -آيا پيامبران تقيه مى‏كنند ؟


جمعى از آيه فوق استفاده كرده‏اند كه براى انبياء هرگز تقيه كردن در ابلاغ رسالت جائز نيست ، زيرا قرآن مى‏گويد : و لا يخشون احدا الا الله .


ولى بايد توجه داشت تقيه انواعى دارد ، تنها يك نوع از آن تقيه خوفى است كه طبق آيه فوق در مورد دعوت انبياء و ابلاغ رسالت منتفى است.


ولى تقيه اقسام ديگرى نيز دارد ، از جمله تقيه تحبيبى و پوششى است.


منظور از تقيه تحبيبى آن است كه گاه انسان براى جلب محبت طرف مقابل عقيده خود را مكتوم مى‏دارد تا بتواند نظر او را براى همكارى در اهداف مشترك جلب كند.


و منظور از تقيه پوششى آن است كه گاه براى رسيدن به هدف بايد نقشه‏ها و مقدمات را كتمان كند ، چرا كه اگر برملا گردد و دشمنان از آن آگاه شوند ممكن است آن را خنثى كنند .


زندگى انبياء مخصوصا پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پر است از اينگونه تقيه‏ها ، زيرا مى‏دانيم در بسيارى از مواقع هنگامى كه حركت به سوى ميدان نبرد مى‏كرد مقصد خود را مخفى مى‏داشت ، نقشه‏هاى جنگى او كاملا در خفا كشيده مى‏شد ، و استتار كه نوعى از تقيه است در تمام مراحل اجرا مى‏گشت.


گاه براى بيان حكمى از روش مرحله‏اى كه نوعى از تقيه است استفاده


تفسير نمونه ج : 17ص :334


مى‏كرد.


فى المثل مساله تحريم ربا يا شرب خمر در يك مرحله بيان نشد ، بلكه به فرمان خدا در چندين مرحله صورت گرفت يعنى از مراحل سبكتر شروع شد تا به حكم نهائى و اصلى رسيد .


به هر حال تقيه معنى وسيعى دارد كه همان پوشاندن واقعيتها براى پرهيز و اجتناب از به خطر افتادن هدفها است و اين چيزى است كه در ميان همه عقلاى جهان وجود دارد و رهبران الهى هم براى رسيدن به هدفهاى مقدسشان در پاره‏اى از مراحل آن را انجام مى‏دهند ، چنانكه در داستان حضرت ابراهيم (عليه‏السلام‏) قهرمان توحيد مى‏خوانيم كه او مقصدش را از ماندن در شهر در آن روز كه بت پرستان براى مراسم عيد به خارج شهر مى‏رفتند مكتوم داشت ، تا از يك فرصت مناسب براى در هم كوبيدن بتها استفاده كند .


و نيز مؤمن آل فرعون براى اينكه بتواند در مواقع حساس به موسى (عليه‏السلام‏) كمك كند و او را از قتل نجات دهد ايمان خود را مكتوم مى‏داشت.


و به همين جهت قرآن از او نه عظمت ياد كرده ، به هر حال تنها تقيه خوفى است كه بر پيامبران مجاز نيست به انواع ديگر تقيه.


گر چه سخن در اين زمينه بسيار است اما با حديثى پر معنى و جامع از امام صادق (عليه‏السلام‏) اين بحث را پايان مى‏دهيم امام (عليه‏السلام‏) فرمود : التقية ديني و دين آبائي ، و لا دين لمن لا تقية له و التقية ترس الله فىالأرض ، لأن مؤمن آل فرعون لو أظهر الإسلام لقتل : تقيه آئين من و آئين پدران من است ، كسى كه تقيه ندارد دين ندارد ، تقيه سپر نيرومند پروردگار در زمين است ، چرا كه اگر مؤمن آل فرعون ايمان خود را اظهار مى‏كرد مسلما كشته مى‏شد ( و رسالت او در حفظ آئين موسى به هنگام خطر انجام نمى‏شد).


در باره تقيه بحث مشروحى در جلد يازدهم صفحه 423 ( ذيل آيه 106 سوره


تفسير نمونه ج : 17ص :335


نحل ) داشته‏ايم.


5 -شرط پيروزى در تبليغات


آيه فوق دليل روشنى است بر اينكه شرط اساسى براى پيشرفت در مسائل تبليغاتى قاطعيت و اخلاص و عدم وحشت از هيچكس جز از خدا است .


آنها كه در برابر فرمانهاى الهى خواسته‏هاى اين و آن و تمايلات بى رويه گروهها و جمعيتها را در نظر مى‏گيرند ، و با توجيهاتى حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى‏دهند ، هرگز نتيجه اساسى نخواهند گرفت ، هيچ نعمتى برتر از نعمت هدايت نيست ، و هيچ خدمتى برتر از اعطاء اين نعمت به انسانى نمى‏باشد ، و به همين دليل پاداش اين كار برترين پاداشها است ، لذا در حديثى از امير مؤمنان مى‏خوانيم : كه مى‏فرمايد : هنگامى كه رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرا به سوى يمن فرستاد فرمود با هيچكس پيكار مكن مگر آنكه قبلا او را دعوت به سوى حق كنى ، و ايم الله لئن يهدى الله على يديك رجلا خير مما طلعت الشمس و غربت : به خدا سوگند اگر يك انسان به دست تو هدايت شود براى تو بهتر است از تمام آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى‏كند .


و باز به همين دليل است كه مبلغان راستين بايد نيازى به مردم نداشته باشند و نه ترسى از هيچ مقامى كه آن نياز و اين ترس بر افكار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر مى‏گذارد.


يك مبلغ الهى به مقتضاى : و كفى بالله حسيبا تنها به اين مى‏انديشد كه حسابگر اعمال او خدا است ، و پاداشش به دست او است ، و همين آگاهى و عرفان به او در اين راه پر نشيب و فراز مدد مى‏دهد .



تفسير نمونه ج : 17ص :336


مَّا كانَ محَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَوَ كانَ اللَّهُ بِكلّ‏ِ شىْ‏ءٍ عَلِيماً(40)


ترجمه:


40 -محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود ، ولى رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است و خداوند به هر چيز آگاه است.


تفسير : مساله خاتميت


اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با همسر مطلقه زيد براى شكستن يك سنت غلط جاهلى ، بيان مى‏دارد ، و جواب كوتاه و فشرده‏اى است به عنوان آخرين جواب ، و ضمنا حقيقت مهم ديگرى را كه مساله خاتميت است به تناسب خاصى در ذيل آن بيان مى‏كند .


نخست مى‏فرمايد : محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود ( ما كان محمد ابا احد من رجالكم).


نه زيد و نه ديگرى ، و اگر يك روز نام پسر محمد بر او گذاردند اين تنها يك عادت و سنت بود كه با ورود اسلام و نزول قرآن بر چيده شد نه يك رابطه طبيعى و خويشاوندى.


البته پيامبر فرزندان حقيقى به نام قاسم و طيب و طاهر و ابراهيم داشت ، ولى طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ ، چشم از جهان بستند ، و لذا نام رجال ( مردان ) بر آنها اطلاق نشد .



تفسير نمونه ج : 17ص :337


امام حسن و امام حسين (عليه‏السلام‏) كه آنها را فرزندان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خواندند ، گرچه به سنين بالا رسيدند ، ولى به هنگام نزول اين آيه هنوز كودك بودند ، بنابر اين جمله ما كان محمد ابا احد من رجالكم كه به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است.


و اگر در بعضى از تعبيرات خود پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم انا و على ابوا هذه الامة : من و على پدران اين امتيم مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلكه ابوت ناشى از تعليم و تربيت و رهبرى بوده است .


با اين حال ازدواج با همسر مطلقه زيد كه قرآن فلسفه آنرا صريحا شكستن سنتهاى نادرست ذكر كرده چيزى نبود كه باعث گفتگو در ميان اين و آن شود ، و يا به خواهند آنرا دستاويز براى مقاصد سوء خود كنند.


سپس مى‏افزايد : ارتباط پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با شما تنها از ناحيه رسالت و خاتميت مى‏باشد او رسول الله و خاتم النبيين است ( و لكن رسول الله و خاتم النبيين).


بنابر اين صدر آيه ارتباط نسبى را بطور كلى قطع مى‏كند ، و ذيل آيه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتميت را اثبات مى‏نمايد ، و از اينجا پيوند صدر و ذيل روشن مى‏شود .


از اين گذشته اشاره به اين حقيقت نيز دارد كه در عين حال علاقه او فوق علاقه يك پدر به فرزند است ، چرا كه علاقه او علاقه رسول به امت مى‏باشد ، آنهم رسولى كه مى‏داند بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد ، و بايد آنچه مورد نياز امت است تا دامنه قيامت براى آنها با دقت و با نهايت دلسوزى پيش‏بينى كند.


و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در اين زمينه لازم بوده در اختيار او گذارده ، از اصول و فروع و كليات و جزئيات در تمام زمينه‏ها ، و لذا در پايان آيه مى‏فرمايد : خداوند به هر چيز عالم و آگاه بوده و هست ( و كان الله بكل شى‏ء عليما ) .



تفسير نمونه ج : 17ص :338


اين نكته نيز قابل توجه است كه خاتم انبياء بودن ، به معنى خاتم المرسلين بودن نيز هست ، و اينكه بعضى از دين‏سازان عصر ما براى مخدوش كردن مساله خاتميت به اين معنى چسبيده‏اند كه قرآن پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را خاتم انبياء شمرده ، نه خاتم رسولان اين يك اشتباه بزرگ است ، چرا كه اگر كسىخاتم انبياء شد به طريق اولى خاتم رسولان نيز هست ، زيرا مرحله رسالت مرحله‏اى است فراتر از مرحله نبوت ( دقت كنيد).


اين سخن درست به اين مى‏ماند كه بگوئيم : فلان كس در سرزمين حجاز نيست ، چنين كسى مسلما در مكه نخواهد بود ، اما اگر بگوئيم در مكه نيست ، ممكن است در نقطه ديگرى از حجاز باشد ، بنابر اين اگر پيامبر را خاتم المرسلين مى‏ناميد ممكن بود خاتم انبياء نباشد ، اما وقتى مى‏گويد او خاتم انبياء است ، مسلما خاتم رسولان نيز خواهد بود ، و به تعبير مصطلح نسبت نبى و رسول نسبت عموم و خصوص مطلق است ( باز هم دقت كنيد ) .


نكته‏ها:


1 -خاتم چيست ؟


خاتم ( بر وزن حاتم ) آنگونه كه ارباب لغت گفته‏اند به معنى چيزى است كه به وسيله آن پايان داده مى‏شود ، و نيز به معنى چيزى آمده است كه با آن اوراق و مانند آن را مهر مى‏كنند.


در گذشته و امروز اين امر معمول بوده و هست كه وقتى مى‏خواهند در نامه يا ظرف يا خانه‏اى را ببندند و كسى آن را باز نكند روى در ، يا روى قفل آن ماده چسبنده‏اى مى‏گذارند ، و روى آن مهرى مى‏زنند كه امروز از آن تعبير به لاك و مهر مى‏شود.


و اين به صورتى است كه براى گشودن آن حتما بايد مهر و آن شى‏ء چسبنده


تفسير نمونه ج : 17ص :339


شكسته شود ، مهرى را كه بر اينگونه اشياء مى‏زنند خاتم مى‏گويند ، و از آنجا كه در گذشته گاهى از گلهاى سفت و چسبنده براى اين مقصد استفاده مى‏كردند لذا در متون بعضى از كتب معروف لغت در معنى خاتم مى‏خوانيم ما يوضع على الطينة ( چيزى بر گل مى‏زنند).


اينها همه به خاطر آن است كه اين كلمه از ريشه ختم به معنى پايان گرفته شده ، و از آنجا كه اين كار ( مهر زدن ) در خاتمه و پايان قرار مى‏گيرد نام خاتم بر وسيله آن گذارده شده است.


و اگر مى‏بينيم يكى از معانى خاتم انگشتر است آننيز به خاطر همين است كه نقش مهرها را معمولا روى انگشترهايشان مى‏كندند ، و به وسيله انگشتر نامه‏ها را مهر مى‏كردند ، لذا در حالات پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه هدى (عليهم‏السلام‏) و شخصيتهاى ديگر از جمله مسائلى كه مطرح مى‏شود نقش خاتم آنها است.


مرحوم كلينى در كافى از امام صادق (عليه‏السلام‏) چنين نقل مى‏كند : ان خاتم رسول الله كان من فضة نقشه محمد رسول الله : انگشتر پيامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول الله بود.


در بعضى از تواريخ آمده است كه يكى از حوادث سال ششم هجرى اين بود كه پيامبر انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود و اين به خاطر آن بود كه به او عرض كردند پادشاهان نامه‏هاى بدون مهر را نمى‏خوانند .


در كتاب طبقات نيز آمده است هنگامى كه پيامبر گرامى اسلام تصميم گرفت دعوت خود را گسترش دهد ، و به پادشاهان و سلاطين روى زمين نامه بنويسد دستور داد انگشترى برايش ساختند كه روى آن محمد رسول الله حك شده


تفسير نمونه ج : 17ص :340


بود ، و نامه‏هاى خود را با آن مهر مى‏كرد.


با اين بيان به خوبى روشن مى‏شود كه خاتم گر چه امروز به انگشتر تزيينى نيز اطلاق مى‏شود ، ولى ريشه اصلى آن از ختم به معنى پايان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهائى مى‏گفتند كه با آن نامه‏ها را مهر مى‏كردند .


بعلاوه اين ماده در قرآن مجيد در موارد متعددى به كار ، رفته ، و در همه جا به معنى پايان دادن و مهر نهادن است ، مانند اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم : امروز - روز قيامت - مهر بر دهانشان مى‏نهيم و دستهاى آنها با ما سخن مى‏گويد ( يس - 65).


ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة : خداوند بر دلها و گوشهاى آنها ( منافقان ) مهر نهاده ( به گونه‏اى كه هيچ حقيقتى در آن نفوذ نمى‏كند ) و بر چشمهاى آنها پرده‏اى است ( بقره - 7 ) .


از اينجا معلوم مى‏شود آنها كه در دلالت آيه مورد بحث بر خاتميت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و پايان گرفتن سلسله انبياء به وسيله او وسوسه كرده‏اند به كلى از معنى اين واژه بى اطلاع بوده‏اند ، و يا خود را به بى‏اطلاعى زده‏اند ، و گرنه هر كس كمترين اطلاعى از ادبيات عرب داشته باشد مى‏داند كلمه خاتم النبيين به وضوح دلالت بر معنى خاتميت دارد.


وانگهى اگر غير از اين تفسير براى آيه گفته شود مفهوم سبك و بچه‏گانه‏اى پيدا خواهد كرد مثل اينكه بگوئيم پيامبر اسلام انگشتر پيامبران بود يعنى زينت پيامبران محسوب مى‏شد ، زيرا مى‏دانيم انگشتر يك ابزار ساده براى انسان است و هرگز در رديف خود انسان نخواهد بود و اگر آيه را چنين تفسير كنيم مقام پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را فوق العاده تنزل داده‏ايم ، گذشته از اينكه با معنى لغوى سازگار نيست .


لذا اين واژه در تمام قرآن ( در 8 مورد ) كه اين ماده به كار


تفسير نمونه ج : 17ص :341


رفته همه جا به معنى پايان دادن و مهر نهادن آمده است.


2 -دلائل خاتميت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


آيه فوق گرچه براى اثبات اين مطلب كافى است ، ولى دليل خاتميت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) منحصر به آن نمى‏باشد ، چه اينكه هم آيات ديگرى در قرآن مجيد به اين معنى اشاره مى‏كند ، و هم روايات فراوانى در اين باره وارد شده است .


از جمله در آيه 19 سوره انعام مى‏خوانيم : و اوحى الى هذا القرآن لا نذركم به و من بلغ : اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى‏رسد انذار كنم ( و به سوى خدا دعوت نمايم).


وسعت مفهوم تعبير و من بلغ ( تمام كسانى كه اين سخن به آنها مى‏رسد ) رسالت جهانى قرآن و پيامبر اسلام رااز يكسو و مساله خاتميت را از سوى ديگر روشن مى‏سازد.


آيات ديگرى كه عموميت دعوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را براى جهانيان اثبات مى‏كند مانند تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا : جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بنده‏اش نازل كرد تا تمام اهل جهان را انذار كند ( فرقان آيه 1).


و مانند و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا : ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاديم ( توبه آيه 28).


و آيه قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا : بگو : اى مردم ! من فرستاده خدا به همه شما هستم ( اعراف آيه 158 ) .


با توجه به وسعت مفهوم عالمين و ناس و كافة نيز مؤيد اين معنى است از اين گذشته اجماع علماء اسلام از يكسو و ضرورى بودن اين مساله در ميان مسلمين از سوى ديگر ، و روايات فراوانى كه از پيامبر و ديگر پيشوايان اسلام رسيده


تفسير نمونه ج : 17ص :342


از سوى سوم مطلب را روشنتر مى‏سازد كه به عنوان نمونه به ذكر چند روايت زير قناعت مى‏كنيم!


1 -در حديث معروفى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم كه فرمود : حلالى حلال الى يوم القيامة و حرامىحرام الى يوم القيامة : حلال من تا روز قيامت حلال است و حرام من تا روز قيامت حرام.


اين تعبير بيانگر ادامه اين شريعت تا پايان جهان مى‏باشد.


گاهى حديث فوق به صورت حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة لا يكون غيره و لا يجى‏ء غيره نيز نقل شده است : حلال محمد هميشه تا روز قيامت حلال است و حرام او هميشه تا قيامت حرام است ، غير آن نخواهد بود و غير او نخواهد آمد.


2 -حديث معروف منزله كه در كتب مختلف شيعه و اهل سنت در مورد على (عليه‏السلام‏) و داستان ماندن او بجاى پيامبر در مدينه به هنگام رفتن رسولخدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، به سوى جنگ تبوك آمده نيز كاملا مساله خاتميت را روشن مى‏كند ، زيرا در اين حديث مى‏خوانيم : پيامبر به على (عليه‏السلام‏) فرمود : انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى : تو نسبت به من ، به منزله هارون نسبت به موسى هستى ، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست ( بنابر اين تو همه منصبهاى هارون را نسبت به موسى دارى جز نبوت ) .



تفسير نمونه ج : 17ص :343


3 -اين حديث نيز مشهور است و در بسيارى از منابع اهل سنت نقل شده كه فرمود : مثلى و مثل الانبياء كمثل رجل بنى بنيانا فاحسنه و اجمله ، فجعل الناس يطيفون به يقولون ما رأينا بنيانا احسن من هذا الا هذه اللبنة ، فكنت انا تلك اللبنة : مثل من در مقايسه با انبياء پيشين همانند مردى است كه بنائى بسيار زيبا و جالب بسازد ، مردم گرد آن بگردند و بگويند بنائى زيباتر از اين نيست جز اينكه جاى يك خشت آن خالى است و من همان خشت آخرينم ! اين حديث در صحيح مسلم به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده ، حتى در يك مورد در ذيل آن اين جمله آمده است : و انا خاتم النبيين .


و در حديث ديگرى در ذيل آن مى‏خوانيم : جئت فختمت الانبياء : آمدم و پيامبران را پايان دادم .


و نيز در صحيح بخارى ( كتاب المناقب ) و مسند احمد حنبل ، و صحيح ترمذى ، و نسائى و كتب ديگر نقل شده ، و از احاديث بسيار معروف و مشهور است و مفسران شيعه و اهل سنت مانند طبرسى در مجمع البيان و قرطبى در تفسيرش ذيل آيه مورد بحث آورده‏اند.


4 -در بسيارى از خطبه‏هاى نهج البلاغه نيز خاتميت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صريحا آمده است از جمله در خطبه 173 در توصيف پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين مى‏خوانيم : امين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته : او ( محمد ) امين وحى خدا ، و خاتم پيامبران ، و بشارت دهنده رحمت و انذار كننده از عذاب او بود .


و در خطبه 133 چنين آمده است : ارسله على حين فترة من الرسل ، و تنازع من الالسن ، فقفى به الرسل و ختم به الوحى : او را پس از يك دوران


تفسير نمونه ج : 17ص :344


فترت بعد از پيامبران گذشته فرستاد به هنگامى كه ميان مذاهب مختلف نزاع در گرفته بود به وسيله او سلسله نبوت را تكميل كرده و وحى را با او ختم نمود.


و در خطبه نخستين نهج البلاغه بعد از شمردن برنامه‏هاى انبياء و پيامبران پيشين مى‏فرمايد : الى انبعث الله سبحانه محمدا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لانجاز عدته و اتمام نبوته : تا زمانى كه خداوند سبحان محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسولش را براى تحقق بخشيدن به وعده‏هايش و پايان دادن سلسله نبوت مبعوث فرمود.


5 -و در پايان خطبه حجة الوداع همان خطبه‏اى كه پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آخرين حج و آخرين سال عمر مباركش به عنوان يك وصيتنامه جامع براى مردم بيان كرد نيز مساله خاتميت صريحا آمده است آنجا كه مى‏فرمايد : الا فليبلغ شاهد كم غائبكم لا نبى بعدى و لا امة بعدكم : حاضران به غائبان اين سخن را برسانند كه بعد از من پيامبرى نيست ، و بعد از شما امتى نخواهد بود ، سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد آنچنان كه سفيدى زير بغلش نمايان گشت و عرضه داشت : اللهم اشهد انى قد بلغت : خدايا گواه باش كه من آنچه را بايد بگويم گفتم .


6 -در حديث ديگرى كه در كتاب كافى از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده است چنين مى‏خوانيم : ان الله ختم بنبيكم النبيين فلا نبى بعده ابدا و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده ابدا : خداوند با پيامبر شما سلسله انبياء را ختم كرد ، بنابر اين هرگز بعد از او پيامبرى نخواهد آمدو با كتاب آسمانى شما كتب آسمانى را پايان داد پس كتابى هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت.


حديث در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است بطورى كه در كتاب معالم النبوة 135 حديث از كتب علماء اسلام از شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و پيشوايان


تفسير نمونه ج : 17ص :345


بزرگ اسلام در اين زمينه جمع آورى شده است.


3 -پاسخ چند سؤال


1 -خاتميت چگونه با سير تكاملى انسان سازگار است ؟


نخستين سؤالى كه در اين بحث مطرح مى‏شود اين است كه مگر جامعه انسانيت ممكن است متوقف شود ؟ مگر سير تكاملى بشرحد و مرزى دارد ؟ مگر با چشم خود نمى‏بينيم كه انسانهاى امروز در مرحله‏اى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند ؟.


با اين حال چگونه ممكن است دفتر نبوت به كلى بسته شود و انسان در اين سير تكامليش از رهبرى پيامبران تازه‏اى محروم گردد ؟ پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى‏شود و آن اينكه : گاه انسان به مرحله‏اى از بلوغ فكرى و فرهنگى مى‏رسد كه مى‏تواند با استفاده مستمر از اصول و تعليماتى كه نبى خاتم به طور جامع در اختيار او گذارده راه را ادامه دهد بى آنكه احتياج به شريعت تازه‏اى داشته باشد.


اين درست به آن مى‏ماند كه انسان در مقاطع مختلف تحصيلى در هر مقطع نياز به معلم و مربى جديد دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند ، اما هنگامى كه به مرحله دكترا رسيد و مجتهد و صاحب‏نظر در علم يا علوم مختلفى گرديد در اينجا ديگر به تحصيلات خود نزد استاد جديدى ادامه نمى‏دهد ، بلكه به اتكاء آنچه از محضر اساتيد پيشين و مخصوصا استاد اخير دريافته ، به بحث و تحقيق و مطالعه و بررسى مى‏پردازد ، و مسير تكاملى خود را ادامه مى‏دهد ، و به تعبير ديگر نيازها و مشكلات راه را با آن اصول كلى كه از آخرين استاد در دست دارد حل مى‏كند


تفسير نمونه ج : 17ص :346


بنابر اين لزومى ندارد كه با گذشت زمان همواره دين و آئين تازه‏اى پا به عرصه وجود بگذارد ( دقت كنيد).


و به تعبير ديگر انبياى پيشين براى اينكه انسان بتواند در اين راه پر نشيب و فرازى كه به سوى تكامل دارد پيش برود هر كدام قسمتى از نقشه اين مسير را در اختيار او گذاردند ، تا اين شايستگى را پيدا كرد كه نقشه كلى و جامع تمام راه را ، به وسيله آخرين پيامبر از سوى خداوند بزرگ ، در اختيار او بگذارد.


بديهى است با دريافت نقشه كلى و جامع نيازى به نقشه ديگر نخواهد بود و اين در حقيقت بيان همان تعبيرى است كه در روايات خاتميت آمده و پيامبر اسلام را آخرين آجر يا گذارنده آخرين آجر كاخ زيبا و مستحكم رسالت شمرده است .


اينها همه در مورد عدم نياز به دين و آئين جديد است اما مساله رهبرى و امامت كه همان نظارت كلى بر اجراى اين اصول و قوانين و دستگيرى از واماندگان در راه مى‏باشد ، مساله ديگرى است كه انسان هيچ وقت از آن بى نياز نخواهد بود ، به همين دليل پايان يافتن سلسله نبوت هرگز به معنى پايان يافتن سلسله امامت نخواهد بود ، چرا كه تبيين و توضيح اين اصول و عينيت بخشيدن و تحقق خارجى آنها بدون استفاده از وجود يك رهبر معصوم الهى ممكن نيست .


2 -قوانين ثابت چگونه با نيازهاى متغير مى‏سازد ؟


گذشته از مساله سير تكاملى بشر كه در سؤال اول مطرح بود سؤال ديگرى نيز در اينجا عنوان مى‏شود و آن اينكه مى‏دانيم مقتضييات زمانها و مكانها متفاوتند و به تعبير ديگر نيازهاى انسان دائما در تغيير است ، در حالى كه شريعت خاتم قوانين ثابتى دارد ، آيا اين قوانين ثابت مى‏تواند پاسخگوى نيازهاى متغير انسان


تفسير نمونه ج : 17ص :347


در طول زمان بوده باشد ؟ اين سؤال را نيز با توجه به نكته زير مى‏توان به خوبى پاسخ گفت و آن اينكه : اگر تمام قوانين اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حكم كاملا مشخص و جزئى تعيين كرده بود جاى اين سؤال بود ، اما با توجه به اينكه در دستورات اسلام يك سلسله اصول كلى و بسيار وسيع و گسترده وجود دارد كه مى‏تواند بر نيازهاى متغير منطبق شود ، و پاسخگوى آنها باشد ، ديگر جائى براى اين ايراد نيست .


فى المثل با گذشت زمان يك سلسله قراردادهاى جديد و روابط حقوقى در ميان انسانها پيدا مى‏شود كه در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چيزى به نام بيمه با شاخه‏هاى متعددش به هيچوجه موجود نبود و همچنين انواع شركتهائى كه در عصر و زمان ما بر حسب احتياجات روز به وجود آمده ، ولى با اينحال يك اصل كلى در اسلام داريم كه در آغاز سوره مائده به عنوان لزوم وفاء به عهد و عقد ( يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود - اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به قرار دادهاى خود وفا كنيد ) آمده است و همه اين قراردادها را مى‏تواند زير پوشش خود قرار دهد ، البته قيود و شروطى نيز به صورت كلى براى اين اصل كلى در اسلام آمده است كه آنها را نيز بايد در نظر گرفت .


بنابر اين قانون كلى در اين زمينه ثابت است ، هر چند مصداقهاى آن در تغييرند وهر روز ممكن است مصداق جديدى براى آن پيدا شود.


مثال ديگر اينكه ما قانون مسلمى در اسلام داريم به نام قانون لا ضرر


تفسير نمونه ج : 17ص :348


كه به وسيله آن مى‏توان هر حكمى را كه سرچشمه ضرر و زيانى در جامعه اسلامى گردد محدود ساخت ، و بسيارى از نيازها را از اين طريق بر طرف نمود.


گذشته از اين مساله لزوم حفظ نظام جامعه و وجوب مقدمه واجب و مساله تقديم اهم بر مهم نيز مى‏تواند در موارد بسيار گسترده‏اى حلال مشكلات گردد.


علاوه بر همه اينها اختياراتى كه به حكومت اسلامى از طريق ولايت فقيه واگذار شده به او امكانات وسيعى براى گشودن مشكلها در چارچوب اصول كلى اسلام مى‏دهد .


البته بيان هر يك از اين امور مخصوصا با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد ( اجتهاد به معنى استنباط احكام الهى از مدارك اسلامى ) نياز به بحث فراوانى دارد كه پرداختن به آن ما را از هدف دور مى‏سازد ، ولى با اينحال آنچه در اينجا به طور اشاره آورديم مى‏تواند پاسخگوى اشكال فوق باشد.


3 -چگونه انسانها از فيض ارتباط با عالم غيب محروم مى‏شوند ؟


سؤال ديگر اين است كه نزول وحى و ارتباط با عالم غيب و ماوراء طبيعت علاوه بر اينكه موهبت و افتخارى است براى جهان بشريت ، روزنه اميدى براى همه مؤمنان راستين محسوب مى‏شود .


آيا قطع شدن اين راه ارتباطى و بسته شدن اين روزنه اميد محروميت بزرگى براى انسانهائى كه بعد از رحلت پيامبر خاتم زندگى مى‏كنند محسوب نخواهد شد.


پاسخ اين سؤال نيز با توجه به نكته زير روشن مى‏شود و آن اينكه : اولا : وحى و ارتباط با عالم غيب وسيله‏اى است براى درك حقايق هنگامى كه گفتنى‏ها گفته شد و همه نيازمنديها تا دامنه قيامت در اصول كلى و تعليمات جامع پيامبر خاتم بيان گرديد قطع اين راه ارتباطى ديگر مشكلى ايجاد نمى‏كند.



تفسير نمونه ج: 17ص :349


ثانيا آنچه بعد از ختم نبوت براى هميشه قطع مى‏شود مسئله وحى براى شريعت تازه و يا تكميل شريعت سابق است ، نه هر گونه ارتباط با ماوراء جهان طبيعت ، زيرا هم امامان با عالم غيب ارتباط دارند ، و هم مؤمنان راستينى كه بر اثر تهذيب نفس حجابها را از دل كنار زده‏اند و به مقام كشف و شهود نائل گشته‏اند.


فيلسوف معروف صدر المتالهين شيرازى در مفاتيح الغيب چنين مى‏گويد : وحى يعنى نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموريت و پيامبرى هر چند منقطع شده است و فرشته‏اى بر كسى نازل نمى‏شود و او را مامور اجراى فرمانى نمى‏كند ، زيرا به حكم اكملت لكم دينكم : آنچه از اين راه بايد به بشر برسد رسيده است ، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممكن نيست اين راه مسدود گردد .


اصولا اين ارتباط نتيجه ارتقاء نفس و پالايش روح و صفاى باطن است و ارتباطى به مساله رسالت و نبوت ندارد ، بنابر اين در هر زمان مقدمات و شرائط آن حاصل گردد اين رابطه معنوى بر قرار خواهد گشت و هيچگاه نوع بشر از اين فيض بزرگ محروم نبوده و نخواهد بود ( دقت كنيد).


 

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :