امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
731
تفسير نمونه : سوره سبا آيات 33 – 15


تفسير نمونه ج : 18ص :55


لَقَدْ كانَ لِسبَإٍ فى مَسكَنِهِمْ ءَايَةٌجَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَ شِمَالٍكلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشكُرُوا لَهُبَلْدَةٌ طيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ(15) فَأَعْرَضوا فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمْ سيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْنَهُم بجَنَّتَيهِمْ جَنَّتَينِ ذَوَاتىْ أُكلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شىْ‏ءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ‏(16) ذَلِك جَزَيْنَهُم بِمَا كَفَرُواوَ هَلْ نجَزِى إِلا الْكَفُورَ(17)


ترجمه:


15 -براى قوم سبا در محل سكونتشان نشانه‏اى ( از قدرت الهى ) بود ، دو باغ ( عظيم و گسترده ) از راست و چپ ( با ميوه‏هاى فراوان ، به آنها گفتيم ) از روزى پروردگارتان بخوريد و شكر او را بجا آوريد ، شهرى است پاك و پاكيزه و پروردگارى آمرزنده ( و مهربان ) .


16 -اما آنها ( از خدا ) روى گردان شدند ، و ما سيل ويرانگر را بر آنها فرستاديم و دو باغ ( پر بركت ) شان را به دو باغ ( بى ارزش ) با ميوه‏هاى تلخ ، و درختان شوره‏گز ، و اندكى درخت سدر مبدل ساختيم!


17 -اين را بخاطر كفرشان به آنها جزا داديم ، و آيا جز كفران كننده را به چنين مجازاتى كيفر مى‏دهيم ؟!


تفسير نمونه ج : 18ص :56


تفسير : تمدن درخشانى كه بر اثر كفران بر باد رفت !


بعد از بيان نعمتهاى مهمى كه خداوند به داود و سليمان ارزانى داشت ، و قيام اين دو پيامبر به وظيفه شكرگزارى ، سخن از قوم ديگرى به ميان مى‏آورد كه در نقطه مقابل آنها قرار داشتند ، و شايد در همان زمان و يا كمى بعد از آن مى‏زيستند ، قومى بودند كه خدا انواع نعمتها را به آنها بخشيد ، ولى راه كفران را در پيش گرفتند ، و خدا نعمتهاى خود را از آنها سلب كرد ، و چنان پراكنده و در بدر شدند كه ماجراى زندگى آنها درس عبرتى براى جهانيان شد و آنها قوم سبا بودند.


قرآن مجيد سرگذشت عبرت‏انگيز آنها را ضمن پنج آيه بيان كرده ، و به قسمت مهمى از جزئيات و خصوصيات زندگى آنها در همين پنج آيه مختصر اشاره كرده است : نخست مى‏گويد : براى قوم سبا در محل سكونتشان نشانه‏اى از قدرت الهى بود ( لقد كان لسبا فى مسكنهم آية ) .


به طورى كه خواهيم ديد اين آيت بزرگ الهى از اينجا سرچشمه مى‏گرفت كه قوم سبا با استفاده از شرائط خاص مكانى و چگونگى كوههاى اطراف آن منطقه و هوش سرشار خدا داد ، توانستند سيلابهايى را كه جز ويرانى نتيجه‏اى نداشت ، در پشت سدى نيرومند متمركز كنند ، و به وسيله آن كشورى بسيار آباد بسازند ، چه آيت بزرگى كه عامل ويرانى تبديل به مهمترين عامل عمران گردد ؟ در اينكه سبا ( بر وزن سبد ) نام كيست ؟ و چيست ؟ در ميان مورخان گفتگوست ولى معروف اين است كه سبا نام پدر اعراب يمن است ، و طبق روايتى كه از پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده مردى بود بنام سبا كه ده فرزند از او متولد شد ، و از هر كدام از آنها قبيله‏اى از قبائل عرب در آن سامان


تفسير نمونه ج : 18ص :57


به وجود آمدند.


بعضى سبا را نام سرزمين يمن يا منطقه‏اى از آن دانسته‏اند ، ظاهر قرآن مجيد در داستان سليمان و هدهد در سوره نمل نيز نشان مى‏دهد كه سبا نام مكانى بوده است ، آنجا كه مى‏گويد و جئتك من سبا بنبا يقين : من از سرزمين سبا خبر قاطعى براى تو آوردم ( نمل - 22 ) .


در حالى كه ظاهر آيه مورد بحث اين است كه سبا قومى بوده‏اند كه در آن منطقه مى‏زيسته‏اند ، زيرا ضمير جمع مذكر ( هم ) به آنها باز گشته است.


ولى منافاتى ميان اين دو تفسير نيست ، زيرا ممكن است سبا در ابتدا نام كسى بوده ، سپس تمام فرزندان و قوم او به آن نام ناميده شده‏اند ، و بعد اين اسم به سرزمين آنها نيز منتقل گرديده.


سپس قرآن به شرح اين آيت الهى كه در اختيار قوم سبا قرار داشت پرداخته چنين مى‏گويد : دو باغ ( بزرگ ) بود از طرف راست و چپ ( جنتان عن يمين و شمال ) .


ماجرا چنين بود كه قوم سبا توانستند با سد عظيمى كه در ميان كوههاى مهم آن ناحيه بر پا ساختند سيلابهاى فراوانى را كه موجب ويرانى مى‏گشت يا لااقل در بيابانها بيهوده تلف مى‏شد ، در پشت آن سد عظيم ذخيره كنند ، و با ايجاد دريچه‏هائى در سد استفاده از آن مخزن عظيم آب را تحت كنترل خود قرار دهند و به اين ترتيب سرزمينهاى وسيع و گسترده‏اى را زير كشت در آورند.


اشكالى را كه فخر رازى در اينجا نقل كرده كه وجود دو باغ چيز مهمى نيست كه به عنوان آيه از آن ياد شود ، و سپس به پاسخ آن پرداخته ، به نظر ما اساسا قابل طرح نيست ، چرا كه آنها دو باغ ساده معمولى نبودند ، بلكه يك رشته باغهاى به هم پيوسته در دو طرف نهر عظيمى بود كه از آن سد بزرگ آبيارى مى‏شد ، و به قدرى پر بركت بود كه


تفسير نمونه ج : 18ص :58


در تواريخ آمده اگر كسى سبدى بر روى سر مى‏گذاشت و در فصل ميوه از زير درختان عبور مى‏كرد آنقدر ميوه در آن مى‏ريخت كه بعد از مدت كوتاهى سبد پر مى‏شد ! آيا سيلابى كه مايه خرابى است اينچنين مايه آبادانى شود عجيب نيست ؟ آيا اين آيت بزرگ خداى محسوب نمى‏شود ؟ علاوه بر همه اينها امنيت فوق العاده‏اى بر آن سرزمين سايه‏افكن بود كه آن خود نيز از آيات حق محسوب مى‏شد ، چنانكه قرآن بعد به آن اشاره خواهد كرد .


سپس مى‏افزايد : ما به آنها گفتيم از اين روزى فراوان پروردگارتان بخوريد كه اين شكر او را بجا آوريد ( كلوا من رزق ربكم و اشكروا له).


شهرى است پاكيزه و پروردگارى آمرزنده مهربان ( بلدة طيبة و رب غفور).


اين جمله كوتاه مجموعه نعمتهاى مادى و معنوى را به زيباترين وجهى منعكس ساخته از نظر نعمتهاى مادى سرزمين پاك و پاكيزه داشتند ، پاك از آلودگيهاى گوناگون ، از دزدان و ظالمان ، از آفات و بلاها ، از خشكسالى و قحطى ، از ناامنى و وحشت ، و حتى گفته مى‏شود از حشرات موذى نيز پاك بود .


هوائى پاك و نسيمى فرح‏افزا داشت ، و سرزمينى حاصلخيز و درختانى پر بار و اما از نظر نعمت معنوى غفران خداوند شامل حال آنها بود ، از تقصير و كوتاهى


تفسير نمونه ج : 18ص :59


آنها صرفنظر مى‏كرد ، و آنها را مشمول عذاب و سرزمينشان را گرفتار بلا نمى‏ساخت.


اما اين ناسپاس مردم قدر اين همه نعمت را ندانستند از بوته آزمايش سالم بيرون نيامدند ، راه كفران و اعراض را پيش گرفتند ، و خداوند نيز آنها را سخت گوشمالى داد .


لذا در آيه بعد مى‏فرمايد : آنها از خدا روى گردان شدند ( فاعرضوا ) نعمتهاى خدا را ناچيز شمردند ، عمران و آبادى و امنيت را ساده انگاشتند ، از ياد حق غافل شدند ، و مست نعمت گشتند ، اغنياء بر تهيدستان فخرفروشى كردند ، و آنها را مزاحم حال خويش پنداشتند كه شرح آن در آيات بعد خواهد آمد.


اينجا بود كه شلاق مجازات بر پيكر آنها نواخته شد ، چنانكه قرآن مى‏گويد : ما سيل وحشتناك و بنيان كن را بر آنها فرستاديم و سرزمين آباد آنها به ويرانه‏اى مبدل شد ( فارسلنا عليهم سيل العرم).


عرم در اصل از عرامة ( بر وزن علامه ) به معنى خشونت و كج خلقى و سختگيرى است ، و توصيف سيلاب به آن اشاره به شدت خشونت و ويرانگرى آن است ، و تعبير به سيل العرم به اصطلاح از قبيل اضافه موصوف به صفت است .


بعضى عرم را به معنى موشهاى صحرائى گرفته‏اند كه بر اثر رخنه در اين سد مايه ويرانى آن شد ( مساله نفوذ موشها در سد گرچه قابل قبول است به طورى كه بعدا شرح خواهيم داد اما تعبير آيه تناسب چندانى با اين معنى ندارد).


در لسان العرب در ماده عرم معانى مختلفى آمده از جمله : سيلاب طاقتفرسا ، موانعى كه در ميان دره‏ها براى مهار كردن آب مى‏سازند و همچنين موش


تفسير نمونه ج : 18ص :60


بزرگ صحرائى.


ولى از همه مناسبتر همان معنى اول است و در تفسير على بن ابراهيم نيز روى آن تكيه شده است.


سپس قرآن وضع بازپسين اين سرزمين را چنين توصيف مى‏كند : ما دو باغ وسيع و پر نعمت آنها را به دو باغ بى ارزش با ميوه‏هاى تلخ و درختان بى مصرف شوره‏گز و اندكى از درخت سدر مبدل ساختيم ( و بدلناهم بجنتيهم جنتين ذواتى اكل خمط و اثل و شى‏ء من سدر قليل).


اكل به معنى هر گونه ماده خوراكى است.


خمط ( بر وزن عمد ) به معنى گياه تلخ است.


اثل ( بر وزن اصل ) به معنى درخت شوره گز است.


و به اين ترتيب بجاى آن همه درختان خرم و سرسبز ، مشتى درخت بيابانى وحشى و بسيار كم ارزش كه شايد مهمترين آنها همان درخت سدر بود كه آن هم به مقدار كم در ميان آنها وجود داشت باقى ماند ( تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ، كه چه بر سر آنها و سرزمين آبادشان آمد ؟).


ممكن است بيان اين سه نوع درخت كه در آن سرزمين ويران باقى ماند اشاره به سه گروه مختلف بوده باشد كه بخشى از اين درختان زيانبخش بود ، و بعضى بى مصرف ، و بعضى بسيار كم منفعت بود.


در آيه بعد به عنوان يك نتيجه‏گيرى با صراحت مى‏گويد : اين مجازاتى بود كه ما به خاطر كفرانشان قائل شديم ( ذلك جزيناهم بما كفروا ) .


اما براى اينكه تصور نشود اين سرنوشت مخصوص به اين گروه بود ، بلكه


تفسير نمونه ج : 18ص :61


عموميت آن نسبت به همه كسانى كه داراى اعمال مشابهى هستند مسلم است چنين مى‏افزايد : آيا جز كفران كنندگان را به چنين مجازاتى گرفتار مى‏سازيم ؟ ( و هل نجازى الا الكفور).


اين بود فشرده‏اى از سرگذشت قوم سبا كه در آيات بعد به طور مشروحتر مطرح خواهد شد.



تفسير نمونه ج : 18ص :62


وَ جَعَلْنَا بَيْنهُمْ وَ بَينَ الْقُرَى الَّتى بَرَكنَا فِيهَا قُرًى ظهِرَةً وَ قَدَّرْنَا فِيهَا السيرَسِيرُوا فِيهَا لَيَالىَ وَ أَيَّاماً ءَامِنِينَ‏(18) فَقَالُوا رَبَّنَا بَعِدْ بَينَ أَسفَارِنَا وَ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ فَجَعَلْنَهُمْ أَحَادِيث وَ مَزَّقْنَهُمْ كلَّ مُمَزَّقٍإِنَّ فى ذَلِك لاَيَتٍ لِّكلّ‏ِ صبَّارٍ شكُورٍ(19)


ترجمه:


18 -ميان آنها و سرزمينهائى كه بركت داده بوديم شهرها و آباديهاى آشكار قرار داديم ، و فاصله‏هاى متناسب و نزديك مقرر داشتيم ( و به آنها گفتيم ) شبها و روزها در اين آباديها در امنيت كامل مسافرت كنيد .


19 -ولى ( اين ناسپاس مردم ) گفتند : پروردگارا ! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن ( تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنيا سفر كنند ! و به اين طريق ) آنها به خويشتن ستم كردند و ما آنها را اخبار و داستانى ( براى ديگران ) قرار داديم و جمعيتشان را متلاشى ساختيم ، در اين ماجرا آيات و نشانه‏هاى عبرتى است براى هر صابر شكرگزار.


تفسير : چنان آنها را متلاشى كرديم كه ضرب المثل شدند!


در اين آيات بار ديگر به داستان قوم سبا باز مى‏گردد ، و شرح و تفصيل بيشترى پيرامون آنها مى‏دهد ، و مجازات آنها را نيز مشروحتر بيان مى‏كند ،


تفسير نمونه ج : 18ص :63


به گونه‏اى كه براى هر شنونده درسى است بسيار مهم و آموزنده.


مى‏فرمايد : سرزمين آنها را تا آن حد آباد كرديم كه نه تنها شهرهايشان را غرق نعمت ساختيم بلكه ميان آنها و سرزمينهائى را كه بركت به آن داده بوديم شهرها و آباديهائى آشكار قرار داديم ( و جعلنا بينهم و بين القرى التى باركنا فيها قرى ظاهرة).


در حقيقت در ميان آنها و سرزمين مبارك آباديهاى متصل و زنجيره‏اى وجود داشت ، و فاصله اين آباديها به اندازه‏اى كم بود كه از هر يك ديگرى را مى‏ديدند ( و اين است معنى قرى ظاهرة - آباديهاى آشكار ) .


بعضى از مفسران قرى ظاهره را طور ديگرى تفسير كرده‏اند ، گفته‏اند : اشاره به آباديها است كه درست در مسير راه بطور آشكار قرار داشته ، و مسافران به خوبى مى‏توانستند در آنها توقف كنند ، و يا اينكه اين آباديها بر بالاى بلندى قرار داشته و براى عابرين ظاهر و آشكار بوده.


اما در اينكه منظور از سرزمينهاى مبارك كدام منطقه است غالب مفسران آنرا به سرزمين شامات ( شام و فلسطين و اردن ) تفسير كرده‏اند ، چرا كه اين تعبير در باره همين سرزمين در آيه اول سوره اسراء و 81 انبياء آمده است.


ولى بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه منظور آباديهاى صنعاء يا مارب بوده باشد كه هر دو در منطقه يمن واقع شده است ، و اين تفسير بعيد نيست زيرا فاصله بين يمن كه در جنوبى‏ترين نقطه جزيره عربستان است و با شامات كه در شمالى‏ترين نقطه قرار دارد به قدرى زياد است و از بيابانهاى خشك و سوزان پوشيده بوده است كه تفسير آيه به آن بسيار بعيد به نظر مى‏رسد ، و در تواريخ نيز نقل نشده است ، بعضى نيز احتمال داده‏اند كه منظور از سرزمينهاى مبارك سرزمين مكه باشد ، كه آن هم بعيد است.


اين از نظر آبادى ، ولى از آنجا كه تنها عمران كافى نيست ، و شرط مهم


تفسير نمونه ج : 18ص :64


و اساسى آن امنيت است اضافه مى‏كند ما در ميان اين آباديها فاصله‏هاى مناسب و نزديك مقرر كرديم ( و قدرنا فيها السير).


و به آنها گفتيم : در ميان اين قريه‏ها شبها و روزها در اين آباديها در امنيت كامل مسافرت كنيد ( سيروا فيها ليالى و اياما آمنين).


به اين ترتيب آباديها فواصل متناسب و حساب شده‏اى داشت ، و از نظر حمله وحوش و درندگان بيابان ، يا سارقين و قطاع الطريق نيز در نهايت امنيت بود ، به گونه‏اى كه مردم مى‏توانستند بدون زاد و توشه و مركب ، بى آنكه احتياج به حركت دستجمعى و استفاده از افراد مسلح داشته باشند ، بدون هيچ خوف و ترس از جهت ناامنى راه يا كمبود آب و آذوقه به مسير خود ادامه دهند .


در اينكه جمله سيروا فيها ... ( در اين آباديها سير كنيد ... ) به وسيله چه كسى به آنها ابلاغ شد ، دو احتمال وجود دارد : يكى اينكه به وسيله پيامبران آنها به آنها ابلاغ شد ، و ديگر اينكه زبان حال آن سرزمين آباد و جاده‏هاى امن و امان همين بود.


مقدم داشتن ليالى ( شبها ) بر ايام ( روزها ) ممكن است از اين جهت باشد كه مهم وجود امنيت در شبهاست هم امنيت از نظر دزدان راهو هم وحوش بيابان ، و گرنه تامين امنيت در روز آسانتر است.


اما اين مردم ناسپاس در برابر آن همه نعمتهاى بزرگ الهى كه سرتاسر زندگانى آنها را فراگرفته بود - مانند بسيارى ديگر از اقوام متنعم - گرفتار غرور و غفلت شدند ، مستى نعمت و كمى ظرفيت آنها را بر آن داشت كه راه ناسپاسى پيش گيرند ، از مسير حق منحرف شوند و به دستورات الهى بى اعتنا گردند.


از جمله تقاضاهاى جنون آميز آنها اينكه از خداوند تقاضا كردند كه در ميان سفرهاى آنها فاصله افكند ، گفتند : پروردگارا ! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن


تفسير نمونه ج : 18ص:65


تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنياء سفر كنند ! ( فقالوا ربنا باعد بين اسفارنا).


منظورشان اين بود كه در ميان اين قريه‏هاى آباد فاصله‏اى بيفتد و بيابانهاى خشكى پيدا شود ، به اين جهت كه اغنياء و ثروتمندان مايل نبودند افراد كم در آمد همانند آنها سفر كنند ، و به هر جا مى‏خواهند بى زاد و توشه و مركب بروند ! گوئى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و مى‏بايست اين امتياز و برترى هميشه براى آنان ثبت شود ! و يا اينكه راحتى و رفاه آنها را ناراحت كرده بود ، همان گونه كه بنى - اسرائيل از من و سلوى(دو غذاى آسمانى ) خسته شدند و تقاضاى پياز و سير و عدس از خدا كردند ! بعضى نيز احتمال داده‏اند جمله باعد بين اسفارنا اشاره به اين است به قدرى راحت طلب شدند كه ديگر حاضر به مسافرت براى استفاده از مراتع به منظور دامدارى و يا تجارت و زراعت نبودند و از خدا تقاضا كردند كه هميشه در وطن به مانند و فاصله‏هاى زمانى سفرهايشان زياد شود ! ولى تفسير اول از همه بهتر به نظر مى‏رسد.


به هر حال آنها با اين عملشان به خودشان ستم كردند ( و ظلموا انفسهم).


آرى ، اگر فكر مى‏كردند به ديگران ستم مى‏كردند در اشتباه بودند ، خنجرى برداشته بودند و سينه خود را مى‏شكافتند ، و دود همه اين آتشها در چشم خودشان فرو رفت .


چه تعبير جالبى ؟ قرآن به دنبال اين جمله كه در باره سرنوشت دردناك آنها بيان مى‏كند ، مى‏گويد : چنان آنها را مجازات كرديم ، و زندگانيشان را در هم پيچيديم كه آنها را سرگذشت و داستان و اخبارى براى ديگران قرار داديم ! ( فجعلناهم احاديث).



تفسير نمونه ج : 18ص :66


آرى از آن همه زندگانى با رونق و تمدن درخشان و گسترده چيزى جز اخبارى بر سر زبانها ، و يادى در خاطره‏ها ، و سطورى بر صفحات تاريخها باقى نماند ، و آنها راسخت متلاشى و پراكنده ساختيم ( فمزقناهم كل ممزق).


چنان سرزمين آنها ويران گشت كه توانائى اقامت از آنان سلب شد ، و براى ادامه زندگى مجبور شدند هر گروهى به سوئى روى آورند ، و مانند برگهاى خزان كه بر سينه تند باد قرار گرفته هر كدام به گوشه‏اى پرتاب شدند ، آنچنان كه پراكندگى آنها به صورت ضرب المثل در آمد كه هر گاه مى‏خواستند بگويند فلان جمعيت سخت متلاشى شدند مى‏گفتند تفرقوا ايادى سبا ! ( همانند قوم سبا و نعمتهاى آنها پراكنده شده‏اند!).


به گفته بعضى از مفسران قبيله غسان به شام رفتند و اسد به عمان و خزاعهبه سوى تهامه و طايفه انمار به يثرب.


و در پايان آيه مى‏فرمايد : قطعا در اين سر گذشت آيات و نشانه‏هاى عبرتى است براى صبر كنندگان و شكرگزاران ( ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور).


چرا صابران و شكرگزاران مى‏توانند از اين ماجراها درس عبرت گيرند ؟ ( مخصوصا با توجه به اينكه صبار و شكور هر دو صيغه مبالغه است و تكرار و تاكيد را بيان مى‏كند).


اين بخاطر آنست كه آنها به واسطه صبر و استقامتشان مركب سركش هوا


تفسير نمونه ج : 18ص :67


و هوس را مهار مى‏كنند و در برابر معاصى پرقدرتند ، و به خاطر شكرگزاريشان در طريق اطاعت خدا آماده و بيدارند به همين دليل به خوبى عبرت مى‏گيرند ، اما آنها كه بر مركب هوا و هوس سوارند و به مواهب الهى بى اعتنا ، چگونه مى‏توانند از اين ماجراها عبرت گيرند ؟ !


نكته‏ها:


1 -ماجراى عجيب قوم سبا


به طورى كه از قرآن و روايات اسلامى و همچنين تواريخ استفاده مى‏شود آنها جمعيتى بودند كه در جنوب جزيره عربستان مى‏زيستند ، داراى حكومتى عالى و تمدنى درخشان بودند.


خاك يمن گسترده و حاصلخيز بود ، اما على رغم اين آمادگى ، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمى‏شد ، بارانهاى سيلابى در كوهستانها مى‏باريد ، و آبهاى آن در دشتها به هدر مى‏رفت ، مردم با هوش اين سرزمين به فكر استفاده از اين آبها افتادند ، و سدهاى زيادى در نقاط حساس ساختند كه از همه مهمتر و پر آب تر سد مارب بود .


مارب ( بر وزن مغرب ) شهرى بود كه در انتهاى يكى از اين دره‏ها قرار داشت ، و سيلهاى عظيم كوههاى صراة از كنار آن مى‏گذشت ، در دهانه اين دره و دامنه دو كوه بلق سد عظيم و نيرومندى بنا كردند ، و مجارى مختلف آب در آن ايجاد كرده بودند ، به قدرى ذخيره آب پشت سد زياد شد كه با استفاده از آن توانستند باغهاى بسيار زيبا ، و كشتزارهاى پر بركت در دو طرف مسير رودخانه‏اى كه به سد منتهى مى‏شد ايجاد كنند .


همانگونه كه گفتيم قريه‏هاى آباد اين سرزمين تقريبا به هم متصل بود ، و سايه‏هاى گسترده درختان دست به دست هم داده بود ، آنقدر ميوه‏هاى فراوان


تفسير نمونه ج : 18ص :68


بر شاخسار آن ظاهر شده بود كه مى‏گويند هر گاه كسى سبدى روى سر مى‏گذاشت و از زير آنها مى‏گذشت پشت سر هم ميوه در آن مى‏افتاد و در مدت كوتاهى پر مى‏شد.


وفور نعمت آميخته با امنيت محيطى بسيار مرفه براى زندگى پاك آماده ساخته بود ، محيطى مهيا براى اطاعت پروردگار ، و تكاملدر جنبه‏هاى معنوى.


اما آنها قدر اين همه نعمت را ندانستند ، خدا را به دست فراموشى سپردند ، و به كفران نعمت مشغول شدند ، به فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند.


در بعضى از تواريخ آمده است موشهاى صحرائى دور از چشم مردم مغرور و مست به ديواره اين سد خاكى روى آوردند ، و آن را از درون سست كردند ، ناگهان باران شديدى باريد و سيلاب عظيمى حركت كرد ، ديواره‏هاى سد كه قادر به تحمل فشار سيلاب نبود يكمرتبه در هم شكست ، و آبهاى بسيار زيادى كه پشت سد متراكم بود ناگهان بيرون ريخت ، و تمام آباديها ، باغها، كشتزارها و زراعتها ، و چهار پايان را تباه كرد ، و قصرها و خانه‏هاى مجلل و زيبا را يكباره ويران نمود ، و آن سرزمين آباد را به صحرائى خشك و بى آب و علف مبدل ساخت ، و از آن همه باغهاى خرم و اشجار بارور تنها چند درخت تلخ اراك و شورگز و اندكى درختان سدر بجاى ماند ، مرغان غزلخوان از آنجا كوچ كردند ، و بومها و زاغان جاى آنها را گرفتند.


آرى هنگامى كه خداوند مى‏خواهد قدرت‏نمائى كند تمدنى عظيم را با چند موش ! بر باد مى‏دهد ، تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند و به هنگام قدرت مغرور نشوند!


تفسير نمونه ج : 18ص:69


2 -يك اعجاز تاريخى قرآن


قرآن مجيد داستان قوم سبا را در آيات فوق آورده است ، و مدتها بود كه مورخان جهان از وجود چنين قوم و چنان تمدنى اظهار بى‏اطلاعى مى‏كردند.


جالب اينكه مورخان قبل از اكتشافات جديد ، نامى از سلسله ملوك سبا و تمدن عظيم آنها نمى‏بردند ، و سبا را فقط شخص فرضى مى‏دانستند كه پدر مؤسس دولت حمير بود ، در حالى كه در قرآن يك سوره به نام اين قوم است و به يكى از مظاهر تمدن آنها كه بناى سد تاريخى مارب است اشاره مى‏كند ، اما پس از كشف آثار تاريخى اين قوم در يمن عقيده دانشمندان دگرگون شد.


علت اينكه آثار تمدن سبا تا اين اواخر استخراج نشده بود ، دو چيز بود : يكى صعوبت راه و گرماى شديد هوا ، و ديگر بدبينى سكنه اين نواحى نسبت به بيگانگان ، كه اروپائيان نا آگاه و بى خبر گاهى از آن تعبير به توحش مى‏كردند ، تا اينكه عده معدودى از باستان‏شناسان بخاطر علاقه شديدى كه نسبت به كشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر مارب و نواحى آن وارد شوند ، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى كه بر روى سنگها ثبت شده بود نمونه بردارى كنند ، و از آن پس گروههائى پشت سر هم در قرن 19 ميلادى به آنجا راه يافتند ، و آثار گرانبهائى از آنجا با خود به اروپا بردند ، و از مجموعه اين نقوش و خطوط و آثار ديگر كه به هزار نقش بالغ مى‏شد به جزئيات تمدن اين قوم و حتى تاريخ بناى سد مارب و خصوصيات ديگر پى بردند ، و براى غربيان ثابت شد كه آنچه را قرآن در اين زمينه بيان كرده ، يك افسانه نيست ، بلكه يك واقعيت تاريخى است كه آنها از آن بيخبر بودند به طورى كه الان نقشه‏هائى را توانسته‏اند از اين سد عظيم و محل عبور آب و مجارى باغستانهاى سمت چپ و راست و ساير خصوصيات آن تنظيم كنند .



تفسير نمونه ج : 18ص :70


3 -نكات مهم عبرت در يك داستان كوتاه


قرار گرفتن داستان قوم سبا بعد از سرگذشت سليمان در قرآن مجيد مفهوم خاصى دارد.


1 -داود و سليمان پيامبران بزرگى بودند كه حكومت عظيمى تشكيل دادند ، و تمدن درخشانى به وجود آوردند ، اما با وفات داود و سليمان اين تمدن رو به افول نهاد ، قوم سبا نيز تمدن عظيمى بر پا كردند كه با در هم شكستن سد مارب متلاشى شد.


جالب اينكه طبق روايات ، عصاى سليمان (عليه‏السلام‏) را موريانه‏اى خورد ، و سد عظيم مارب را موش صحرائى سوراخ كرد ، تا اين انسان مغرور بداند مواهب مادى هر چند عظيم باشد و خيره كننده گاه با يك نسيم در هم مى‏ريزد و به وسيله يك حشره يا يك حيوان كوچك زير و رو مى‏شود ، تا آگاهان به آن دل نبندند و مؤمنان اسير آن نشوند ، و مغروران از مستى غرور به هوش آيند ، و راه استكبار و ظلم و ستم پيش نگيرند .


2 -از اين كه بگذريم در اينجا دو چهره تمدن باشكوه ديده مى‏شود كه يكى رحمانى بود و ديگرى سرانجام شيطانى شد ، اما نه آن ماند و نه اين ! و هر دو رو به فنا رفتند.


3 -اين نكته نيز قابل توجه است كه مغروران قوم سبا كه نمى‏توانستند توده‏هاى جمعيت را در كنار خود ببينند ، و خيال مى‏كردند بايد ميان اقليت اشرافى و اكثريت كم در آمد سدى بزرگ و مرزى عظيم باشد تا هرگز به هم آميخته نشوند ، از خداوند تقاضاى دورى آباديها و بعد سفر كردند ، خداوند هم اين دعايشان را مستجاب كرد و آنچنان متلاشى شدند كه هر گروهى به سوئى رفتند ، و به گونه‏اى از هم دور شدند كه اگر مى‏خواستند يكديگر را پيدا كنند


تفسير نمونه ج : 18ص :71


يك عمر بايد در سفر باشند!


4 -هر گاه كسى به وضع آن سرزمين قبل از هجوم سيل عرم و بعد از آن نگاه مى‏كرد باورش نمى‏شد كه اين همان سرزمينى است كه روزى مملو از درختان سر سبز و خرم و پر ميوه بوده كه امروز به شكل بيابانى وحشتناك كه تك تك درختان شوره‏گز و اراك و سدر همچون مسافرانى كه راه را گم كرده و پراكنده شده‏اند در آن به چشم مى‏خورد .


اين صحنه با زبان حال مى‏گويد : سرزمين وجود انسان نيز اينچنين است اگر نيروهاى خلاق او مهار شود و استعدادهاى او به صورت صحيحى مصرف گردد ، باغهائى پر طراوت از علم و عمل و فضائل اخلاقى ببار مى‏آورد ، اما اگر سد تقوى بشكند ، و غرائز به صورت سيلى ويرانگر سرزمين زندگى انسان را زير پوشش خود قرار دهند ، جز ويرانه‏اى بى ارزش باقى نخواهد ماند ، و گاه يك عامل به ظاهرا كوچك ريشه را تدريجا مى‏زند ، وهمه چيز را در هم مى‏ريزد ، بايد حتى از اين مسائل كوچك ترسيد و بر حذر بود.


5 -آخرين سخن كه اشاره به آن را در اينجا لازم مى‏دانيم اين است كه اين ماجراى عجيب بار ديگر اين حقيقت را ثابت مى‏كند كه مرگ انسان در دل زندگى او نهفته شده ، و همان چيزى كه يك روز مايه حيات و آبادانى او است روز ديگر ممكن است عامل مرگ و ويرانى گردد.



تفسير نمونه ج : 18ص :72


وَ لَقَدْ صدَّقَ عَلَيهِمْ إِبْلِيس ظنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلا فَرِيقاً مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ‏(20) وَ مَا كانَ لَهُ عَلَيهِم مِّن سلْطنٍ إِلا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالاَخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فى شكٍ وَ رَبُّك عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ حَفِيظٌ(21)


ترجمه:


20 -(آرى ) به يقين ابليس گمان خود را در باره آنها محقق يافت كه همگى از او پيروى كردند جز گروه اندكى از مؤمنان!


21 -او سلطه بر آنها نداشت ( و آنها را بر پيروى خود مجبور نساخت ) و هدف از آزادى شيطان در وسوسه‏هايش اين بود كه مؤمنان به آخرت از آنها كه در شك هستند شناخته شوند و پروردگار توحافظ ونگاهبان همه چيز است.


تفسير : هيچ كس مجبور به پيروى وسوسه‏هاى شيطان نيست!


اين آيات در حقيقت يكنوع نتيجه‏گيرى كلى از داستان قوم سبا است كه در آيات گذشته آمده بود و ديديم چگونه آنها بر اثر تسليم در برابر هواى نفس و وسوسه‏هاى شيطان گرفتار آن همه بدبختى و ناكامى شدند .


در نخستين آيه مى‏فرمايد : به يقين ابليس گمان خود را در باره آنها ( و هر جمعيتى كه از ابليس پيروى كنند ) محقق يافت ! ( و لقد صدق عليهم ابليس ظنه).



تفسير نمونه ج : 18ص :73


آنان همگى از او پيروى كردند جز گروه اندكى از مؤمنان ( فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين).


يا به تعبير ديگر پيش بينى ابليس كه بعد از سرپيچى از سجده براى آدم و طرد شدن از درگاه كبريائى خداوند گفت فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين : به عزتت سوگند كه همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم كرد در باره اين گروه درست از آب در آمد .


گرچه او اين سخن را از روى گمان و تخمين گفت ولى همين گمان و تخمين سرانجام به واقعيت پيوست ، و اين سست اراده‏ها و ضعيف‏الايمانها گروه گروه به دنبال او حركت كردند ، تنها گروه اندكى از مؤمنين بودند كه زنجيرهاى وسوسه‏هاى شيطان را در هم شكستند ، و فريب دامهاى او را نخوردند ، آزاد آمدند و آزاد زيستند و آزاد رفتند ، گرچه آنها از نظر عدد كم بودند ولى از نظر ارزش هر كدام با جهانى برابرى داشتند : اولئك هم الاقلون عددا و الا كثرون عند الله قدرا .


در آيه بعد در رابطه با وسوسه‏هاى ابليس و كسانى كه در حوزه نفوذ او قرار مى‏گيرند ، و آنها كه بيرون از اين حوزه‏اند ، به دو مطلب اشاره مى‏كند : نخست مى‏گويد : شيطان سلطه‏اى بر آنها نداشت و كسى را به پيروى خود مجبور نمى‏كند ( و ما كان له عليهم من سلطان).


اين ما هستيم كه اجازه ورود به او مى‏دهيم و پروانه عبورش را از مرزهاى كشور تن به درون قلبمان صادر مى‏كنيم ! اين همان است كه قرآن در جاى ديگر از گفتار خود شيطان نقل مى‏كند : و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى : من سلطه‏اى بر شما


تفسير نمونه ج : 18ص :74


نداشتم جز اينكه شما را دعوت كردم و شما هم دعوت مرا اجابت نموديد ( ابراهيم - 22).


ولى پيدا است بعد از اجابت دعوت او از ناحيه افراد بى ايمان و هواپرست او آرام نمى‏نشيند و پايه‏هاى سلطه خود را بر وجود آنان مستحكم مى‏كند.


لذا در دنباله آيه مى‏افزايد : هدف از آزادى ابليس در وسوسه‏هايش اين بود ، كه مؤمنان به آخرت از افراد بى ايمان و كسانى كه در شكند شناخته شوند ( الا لنعلم من يؤمن بالاخرة ممن هو منها فى شك ) .


بديهى است خداوند از ازل به همه چيز كه در اين جهان تا ابد واقع مى‏شود آگاه است ، بنابر اين جمله لنعلم مفهومش اين نيست كه ما مؤمنان را به آخرت را از آنها كه در شك و ترديدند نمى‏شناسيم ، بايد وسوسه‏هاى شيطان به ميان آيد تا شناخته شوند ، بلكه منظور از اين جمله تحقق عينى علم خداوند است ، چرا كه خداوند هرگز به علمش از باطن اشخاص و اعمال بالقوه آنها كسى را مجازات نمى‏كند ، بلكه بايد ميدان امتحان فراهم گردد ، وسوسه‏هاى شياطين و هواى نفس شروع شود تا هر كس آنچه در درون دارد با كمال آزادى اراده و اختيار بيرون ريزد ، و علم خدا تحقق عينى يابد ، زيرا تا در خارج عملى انجام نشود استحقاق ثواب و عقاب حاصل نمى‏شود .


به تعبير ديگر : تا آنچه بالقوه است فعليت نيابد تنها به حسن باطن يا سوء باطن ، كسى را پاداش نمى‏دهند و مجازات نمى‏كنند.


و در پايان آيه به عنوان يك هشدار به همه بندگان مى‏گويد : و پروردگار


تفسير نمونه ج : 18ص :75


تو حافظ همه چيز و نگاهبان آن است ( و ربك على كل شى‏ء حفيظ).


تا پيروان شيطان تصور نكنند چيزى از اعمال و گفتار آنها در اين جهان از بين مى‏رود يا خداوند آن را فراموش مى‏كند ، نه ، هرگز ، بلكه خداوند همه را براى روز جزا نگهدارى و حفظ مى‏نمايد .



تفسير نمونه ج : 18ص :76


قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّهِلا يَمْلِكونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فى السمَوَتِ وَ لا فى الأَرْضِ وَ مَا لهَُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ وَ مَا لَهُ مِنهُم مِّن ظهِيرٍ(22) وَ لا تَنفَعُ الشفَعَةُ عِندَهُ إِلا لِمَنْ أَذِنَ لَهُحَتى إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَا ذَا قَالَ رَبُّكُمْقَالُوا الْحَقَّوَ هُوَ الْعَلىُّ الْكَبِيرُ(23) × قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السمَوَتِ وَ الأَرْضِقُلِ اللَّهُوَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فى ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(24) قُل لا تُسئَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَ لا نُسئَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ‏(25) قُلْ يجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقّ‏ِ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ‏(26) قُلْ أَرُونىَ الَّذِينَ أَلْحَقْتُم بِهِ شرَكاءََكلابَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏(27)



تفسير نمونه ج : 18ص :77


ترجمه:


22 -بگو كسانى را كه غير از خدا ( معبود خود ) مى‏پنداريد ، بخوانيد ( آنها هرگز گرهى از كار شما نمى‏گشايند ، چرا كه ) آنها به اندازه ذره‏اى در آسمانها و زمين مالك نيستند و نه در ( خلقت و مالكيت ) آنها شريكند ، و نه ياور او ( در آفرينش ) بوده‏اند .


23 -هيچ شفاعتى نزد او جز براى كسانى كه اذن داده سودى ندارد ، ( در آن روز همه در اضطرابند ) تا زمانى كه اضطراب از دلهاى آنها زايل گردد ( و فرمان از ناحيه او صادر شود ، در اين هنگام مجرمان به شفيعان ) مى‏گويند : پروردگارتان چه دستورى داده ؟ مى‏گويند : حق را ( بيان كرد و اجازه شفاعت در باره مستحقان داد ) و او است بلند مقام و بزرگ مرتبه.


24 -بگو : چه كسى شما را از آسمانها و زمين روزى مى‏دهد ؟ بگو الله ، و ما يا شما بر ( طريق ) هدايت يا در ضلالت آشكارى هستيم.


25 -بگو شما از گناهى كه ما كرده‏ايم سئوال نخواهيد شد ( همانگونه كه ) ما در برابر اعمال شما مسئول نيستيم.


26 -بگو : پروردگار ما همه ما را جمع مى‏كند سپس در ميان ما به حق داورى مى‏نمايد ( و صفوف مجرمان را از نيكوكاران جدا مى‏سازد ) و او است داور ( و جدا كننده ) آگاه.


27 -بگو : كسانى را كه به عنوان شريك به او ملحق ساخته‏ايد به من نشان دهيد ، هرگز چنين نيست ، ( او شريك و شبيهى ندارد ) بلكه او خداوند عزيز و حكيم است .


تفسير : به من بگوئيد چرا...


در آغاز سوره گفتيم بخش قابل ملاحظه‏اى از آيات اين سوره پيرامون مبدأ و معاد و اعتقادات حق سخن مى‏گويد ، و از پيوند آنها مجموعه‏اى از معارف راستين حاصل مى‏شود.


در اين بخش از آيات در واقع مشركان را به محاكمه مى‏كشد ، با ضربات


تفسير نمونه ج : 18ص :78


كوبنده سؤالات منطقى آنها را به زانو در مى‏آورد ، و بى پايه بودن منطق پوسيده آنها را در زمينه شفاعت بتها آشكار مى‏سازد.


در اين سلسله آيات پنج بار پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مخاطب مى‏سازد و مى‏گويد به آنها بگو ... و در هر بار مطلب تازه‏اى را در ارتباط با سرنوشت بت و بت پرستى مطرح مى‏كند ، به گونه‏اى كه انسان در پايان به خوبى احساس مى‏كند كه مكتبى تو خالى تر از مكتب بت پرستان نيست بلكه نمى‏توان نام مكتب و مذهب بر آن گذاشت .


در نخستين آيه مى‏فرمايد : به آنها بگو : كسانى را كه غير از خدا ( معبود خود ) مى‏پنداريد بخوانيد ، اما بدانيد آنها هرگز دعاى شما را اجابت نمى‏كنند و گرهى از كارتان نمى‏گشايند ( قل ادعوا الذين زعمتم من دون الله.


سپس به دليل اين سخن پرداخته مى‏گويد : اين به خاطر آن است كه اين معبودهاى ساختگى نه مالك ذره‏اى در آسمان و زمينند ، و نه شركت و نصيبى در خلقت و مالكيت آنها دارند ، و نه هيچيك از آنها ياور خداوند در آفرينش بوده‏اند ! ( لا يملكون مثقال ذره فى السموات و لا فى الارض و ما لهم فيهما من شرك و ما له منهم من ظهير ) .


اگر آنها قادر بر حل مشكلى باشند بايد يكى از اين ، سه وصف را دارا باشند ، يا مالكيت مستقل چيزى در آسمانها و زمين ، و يا لااقل شركت با خداوند در امر خلقت ، و يا دست آخر معاونت پروردگار در چيزى از اين امور.


در حالى كه روشن است واجب الوجود يكى است ، و بقيه همه ممكن الوجود و وابسته به اويند ، كه اگر لحظه‏اى نظر لطفش از آنها برداشته شود راهى


تفسير نمونه ج : 18ص :79


ديار عدم مى‏شوند اگر نازى كند يكدم ، فرو ريزند قالبها!.


جالب اينكه مى‏گويد : مثقال ذرة فى السموات و الارض يعنى موجوداتى كه به اندازه سنگينى يك ذره بى مقدار مالك چيزى در اين آسمان بيكران و زمين پهناور نيستند چه مشكلى را از خود مى‏توانند حل كنند تا از شما ؟ ! در اينجا فورا اين سؤال به ذهن مى‏آيد كه اگر چنين است پس مساله شفاعت شفيعان چه مى‏شود ؟ در آيه بعد به پاسخ اين سؤال پرداخته ، چنين مى‏گويد : اگر شفيعانى در درگاه خدا وجود دارند آن هم به اذن و فرمان او است ، زيرا : هيچ شفاعتى نزد او جز براى كسانى كه اذن داده فايده ندارد ( و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له ) .


بنا بر اين بهانه بت پرستان براى پرستش بتها كه مى‏گفتند هولاء شفعائنا عند الله : اينها شفيعان ما نزد خدايند ! ( يونس - 18 ) به اين وسيله قطع مى‏شود ، چرا كه خدا هرگز اجازه شفاعتى به آنها نداده است.


در اينكه جمله الا لمن اذن له ( مگر كسى كه براى او اذن دهد ) اشاره به شفيعان است يا شفاعت شدگان ؟ مفسران دو احتمال داده‏اند ، اما به تناسب اينكه در آيه قبل سخن از بتها مطرح بود و آنها بتها را شفيعان خود مى‏پنداشتند مناسب اين است كه اشاره به شفيعان باشد .


آيا منظور از شفاعت در اينجا شفاعت در دنياست يا آخرت ؟ هر دو محتمل است ، ولى جمله‏هاى بعد نشان مى‏دهد كه نظر به شفاعت آخرت مى‏باشد.


لذا بعد از اين جمله چنين مى‏گويند : در آن روز اضطراب و وحشتى بر دلها چيره مى‏شود ( هم شفاعت كنندگان و هم شفاعت شوندگان غرق در اضطراب مى‏شوند ، و در انتظار اين هستند كه ببينند خداوند به چه كسانى اجازه


تفسير نمونه ج : 18ص :80


شفاعت مى‏دهد ؟ و در باره چه كسانى ؟ و اين حالت اضطراب و نگرانى همچنان ادامه مى‏يابد ) تا زمانى كه فزع و اضطراب از دلهاى آنها زايل گردد ، و فرمان از ناحيه خدا صادر شود ( حتى اذا فزع عن قلوبهم ) .


به هر حال آن روز غوغائى برپاست ، چشم شفاعت شوندگان به شافعان دوخته شده ، و با زبان حال ، يا به زبان قال ، ملتمسانه از آنها تقاضاى شفاعت مى‏كنند.


اما شفاعت كنندگان نيز چشم به فرمان خدا دوخته‏اند ، تا چگونه ، و در باره چه كسى اجازه شفاعت دهد ؟ اين وحشت و اضطراب عمومى و همگانى ادامه مى‏يابد ، تا فرمان شفاعت در بارهكسانى كه لايق آن هستند از طرف خداوند حكيم صادر شود.


اينجاست كه هر دو گروه رو به يكديگر مى‏كنند و از هم مى‏پرسند ( يا مجرمان از شافعان مى‏پرسند ) پروردگار شما چه دستورى داد ؟ ( قالوا ما ذا قال ربكم).


در پاسخ مى‏گويند : خداوند حق را بيان كرد ( قالوا الحق).


و حق چيزى جز اجازه شفاعت در باره آنها كه رابطه خود را به كلى از درگاه خدا قطع نكرده‏اند مى‏باشد ، نه آلودگانى كه تمام حلقه‏هاى ارتباطى را در هم شكستند ، و به كلى از خدا و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و دوستان او بيگانه شدند.


و در پايان آيه اضافه مى‏كند : او است خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه ( و هو العلى الكبير ) .


اين جمله دنباله سخن شافعان و مكمل آنست در حقيقت آنها مى‏گويند


تفسير نمونه ج : 18ص :81


چون خداوند على و كبير است هر دستورى مى‏دهد عين واقعيت و هر واقعيتى منطبق بر دستور اوست.


آنچه در بالا گفتيم نزديكترين تفسيرى است كه با جمله‏هاى آيه هماهنگ و منسجم است ، در اينجا مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده‏اند و عجب اينكه در بعضى از آنها ارتباط و پيوند صدر و ذيل آيه و قبل و بعد آن به هيچ وجه در نظر گرفته نشده است.


در آيه بعد از طريق ديگرى براى ابطال عقائد مشركان وارد مى‏شود و مساله رازقيت را بعد از مساله خالقيت كه در آيات گذشته مطرح بود عنوان مى‏كند ، اين دليل نيز به صورت سؤال و جواب است تا وجدان خفته آنها را از اين طريق بيدار سازد ، و از پاسخى كه از درونشان مى‏جوشد به اشتباه خود پى ببرند .


مى‏گويد : بگو چه كسى شما را از آسمانها و زمين روزى مى‏دهد و بركات آن را در اختيارتان مى‏گذارد ؟ ! ( قل من يرزقكم من السموات و الارض ) بديهى است هيچكس از آنها نمى‏توانستند بگويند اين بتهاى سنگى و چوبى باران را از آسمان نازل مى‏كنند ، گياهان را از زمين مى‏رويانند ، و منابع ارضى و سماوى را در اختيار ما مى‏گذارند .


جالب اينكه بدون آنكه در انتظار پاسخ آنها باشد بلافاصله مى‏فرمايد : بگو الله ( قل الله).


بگو خداست كه منبع همه اين بركات است ، يعنى مطلب به قدرى واضح و روشن است كه نياز به پاسخ طرف ندارد ، بلكه سؤال كننده و شنونده با يكديگر همصدا هستند ، چرا كه حتى مشركان خداوند را خالق و معطى ارزاق مى‏دانستند ، و براى بتها تنها مقام شفاعت قائل بودند.



تفسير نمونه ج : 18ص :82


اين نكته نيز قابل توجه است كه روزيهاى پروردگار كه از ناحيه آسمان به انسانها مى‏رسد منحصر به باران نيست ، نور و حرارت آفتاب و هوا كه در جو زمين وجود دارد ، از قطرات حياتبخش باران نيز مهمتر است .


همانگونه كه بركات زمين نيز منحصر به گياهان نيست ، بلكه انواع منابع آبهاى زيرزمينى ، معادن گوناگون كه بعضى در آن زمان كشف شده بود ، و بعضى با گذشت زمان آشكار گشت همه در اين عنوان جمعند.


در پايان آيه اشاره به مطلبى مى‏كند كه خود مى‏تواند پايه دليلى را تشكيل دهد ، دليلى واقع‏بينانه و توأم با نهايت انصاف و ادب ، به گونه‏اى كه طرف از مركب لجاج و غرور پائين آيد ، و به انديشه و فكر بپردازد ، مى‏گويد : مسلما ما يا شما بر هدايت يا ضلالت آشكارى هستيم ! ( و انا او اياكم لعلى هدى او فى ضلال مبين ) .


اشاره به اينكه عقيده ما و شما با هم تضاد روشنى دارد ، بنا بر اين ممكن نيست هر دو حق باشد ، چرا كه جمع بين نقيضين و ضدين امكان ندارد ، پس حتما يك گروه اهل هدايت است و گروه دوم گرفتار ضلالت.


اكنون بينديشيد كداميك هدايت يافته و كداميك گمراه است ؟ نشانه‏ها را در هر دو گروه بنگريد كه با كدامين گروه نشانه‏هاى هدايت و با ديگرى ضلالت است ؟!.


و اين يكى از بهترين روشهاى مناظره و بحث استكه طرف را به انديشه و خود جوشى وا دارند ، و اينكه بعضى آن را يكنوع تقيه پنداشته‏اند نهايت اشتباه است.



تفسير نمونه ج : 18ص :83


جالب اينكه هدايت را با كلمه على ذكر كرده ، و ضلالت را با فى اشاره به اينكه هدايت يافتگان گوئى بر مركب را هوارى نشسته ، و يا بر فراز بلندى قرار گرفته و كاملا بر همه چيز مسلطند ، در حالى كه گمراهان در گمراهى و ظلمت جهلشان فرو رفته‏اند.


اين نيز قابل توجه است كه نخست از هدايت سخن گفته سپس از ضلالت چرا كه در آغاز جمله نخست مى‏گويد ما و بعد مى‏گويد شما تا اشاره لطيف و كم رنگى به هدايت گروه اول و عدم هدايت گروه دوم باشد ! .


گرچه توصيف مبين را جمعى از مفسران تنها مربوط به ضلال مى‏دانند ، چرا كه ضلالت انواعى دارد و ضلالت شرك از همه آشكارتر است.


ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه اين توصيف براى هدايت و ضلالت هر دو باشد ، زيرا در اينگونه موارد در كلمات فصحا وصف تكرار نمى‏شود ، بنا بر اين ، هم هدايت توصيف به مبين شده است ، و هم ضلالت همانگونه كه در ساير آيات قرآن اين توصيف در هر دو قسمت ديده مى‏شود.


آيه بعد باز همان استدلال را به شكل ديگرى - باز با همان لحن منصفانه‏اى كه خصم را از مركب لجاجت و غرور فرود آورد - ادامه مى‏دهد ، مى‏گويد : بگو شما مسئول گناهان ما نيستيد ، و ما نيز در برابر اعمال شما مسئول نخواهيم بود ( قل لا تسئلون عما اجرمنا و لا نسئل عما تعملون ) .


عجب اينكه در اينجا پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور است در مورد خودش تعبير به جرم كند ، و در مورد مخالفان تعبير به كارهائى كه انجام مى‏دهند ! و به اين ترتيب اين حقيقت را روشن سازد كه هر كس بايد پاسخگوى اعمال و كردار خويش


تفسير نمونه ج : 18ص :84


باشد ، چرا كه نتائج اعمال هر انسانى چه زشت و چه زيبا به خود او مى‏رسد .


ضمنا اشاره لطيفى به اين نكته نيز دارد كه اگر ما اصرار به راهنمائى شما داريم نه به خاطر اين است كه گناه شما را پاى ما مى‏نويسند و يا شرك شما ضررى به ما مى‏زند ، ما روى دلسوزى و حق‏جوئى و حق‏طلبى بر اين كار اصرار مى‏ورزيم.


آيه بعد در حقيقت بيان نتيجه دو آيه قبل است ، زيرا هنگامى كه به آنها اخطار كرد كه يكى از ما دو گروه بر حق و ديگرى بر باطليم ، و نيز اخطار كرد كه هر كدام از ما مسئول اعمال خويشتن هستيم ، به بيان اين حقيقت مى‏پردازد كه چگونه به وضع همگى رسيدگى مى‏شود ، و حق و باطل از هم جدا مى‏گردد ، و هر كدام بر طبق مسئوليتهايشان پاداش و كيفر مى‏بينند ، مى‏فرمايد : به آنها بگو پروردگار ما همه ما را در روز رستاخيز جمع مى‏كند ، سپس در ميان ما به حق داورى مى‏كند و ما را از يكديگر جدا مى‏سازد ، تا هدايت شدگان از گمراهان باز شناخته شوند ، و هر كدام به نتيجه اعمالشان برسند ( قل يجمع بيننا ربنا ثم يفتح بيننا بالحق ) .


اگر مى‏بينيد امروز همه با هم آميخته‏اند و هر كسى ادعا مى‏كند من بر حقم و اهل نجاتم ، اين وضع براى هميشه ادامه پيدا نخواهد كرد ، و روز جدائى صفوف سرانجام فرا خواهد رسيد ، چرا كه ربوبيت پروردگار چنين اقتضا مى‏كند كه سره از ناسره و خالص از ناخالص و حق از باطل سرانجام جدا شوند ، و هر كدام در بستر خويش قرار گيرند .


اكنون بينديشيد در آن روز چه خواهيد كرد ؟ و در كدامين صف قرار خواهيد گرفت ؟ و آيا پاسخى براى سؤالات پروردگار در آن روز آماده كرده‏ايد در پايان آيه براى اينكه روشن سازد اين كار قطعا شدنى است مى‏افزايد : اوست داور و جدا كننده آگاه ( و هو الفتاح العليم).



تفسير نمونه ج : 18ص :85


اين دو نام كه از اسماء الحسنى الهى است ، يكى اشاره به قدرت او بر مساله جداسازى صفوف مى‏كند، و ديگرى به علم بى پايان او ، چرا كه جدا ساختن صفوف حق و باطل از يكديگر بدون اين دو ممكن نيست.


تكيه كردن در آيه فوق بر روى عنوان رب ( پروردگار ) اشاره به اين است كه خداوند مالك و مربى همه ماست ، و اين مقام ايجاب مى‏كند كه برنامه چنين روزى را فراهم سازد ، و در حقيقت اشاره لطيفى است به يكى از دلائل معاد.


واژه فتح به طورى كه راغب در مفردات مى‏گويد : در اصل به معنى از بين بردن پيچيدگى و اشكال است ، و آن بر دو گونه است : گاهى با چشم ديده مى‏شود ، مانند گشودن قفل ، و گاه با انديشه درك مى‏شود مانند گشودن پيچيدگى اندوهها و غصه‏ها ، و يا گشودن رازهاى علوم ، و همچنين داورى كردن ميان دو كس و گشودن مشكل نزاع و مخاصمه آنها .


بنا بر اين اگر در مورد جداسازى صفوف مخصوصا در آنجا كه همه با هم آميخته‏اند اين واژه به كار رفته ، به خاطر همين است ، چرا كه علاوه بر جداسازى در ميان آنها قضاوت و داورى كه يكى از معانى فتح است نيز انجام مى‏گيرد و هر كدام را به آنچه استحقاق دارد جزا مى‏دهد.


قابل توجه اينكه در بعضى از روايات روى ذكر يا فتاح براى حل مشكلات تكيه شده است ، چرا كه اين اسم بزرگ الهى كه به صورت صيغه مبالغه از فتح آمده بيانگر قدرت پروردگار بر گشودن هر مشكل و از ميان بردن هر اندوه و غم ، و فراهم ساختن اسباب هر فتح و پيروزى است ، در واقع هيچكس جز او فتاح نيست ، و مفتاح و كليد همه درهاى بسته در دست قدرت اوست .



تفسير نمونه ج : 18ص :86


در آخرين آيه مورد بحث كه پنجمين فرمان به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏باشد بار ديگر به مساله توحيد كه سخن را از آن آغاز كرده بود باز مى‏گردد و با اين مساله بحث را خاتمه مى‏دهد : مى‏فرمايد : بگو كسانى را كه به عنوان شريك به خداوند ملحق ساخته‏ايد به من ارائه دهيد ( قل ارونى الذين الحقتم به شركاء ) .


آنها چه ارزشى و لياقتى دارند ؟ اگر منظورتان اين يك مشت سنگ و چوب بيجان و خاموش است ، زهى بدبختى و شرمسارى كه ساخته‏ها و پرداخته‏هاى دست خود را از عالم جمادات كه پائين‏ترين موجوداتند برگيريد و همسان خداوند بزرگ پنداريد.


و اگر اينها را سمبل ارواح و فرشتگان مى‏دانيد باز مصيبت است و گمراهى ، چرا كه آنها نيز مخلوق او هستند و سر بر فرمان او.


لذا به دنبال اين جمله با يك كلمه خط بطلان بر همه اين اوهام كشيده مى‏گويد نه هرگز چنين نيست ! ( كلا).


اينها هرگز ارزش معبود بودن را ندارند ، و در اين پندارهاى شما چيزى از واقعيت نيست ، بس است بيدار شويد ، تا كى اين راه نادرست را ادامه مى‏دهيد ؟ ! در حقيقت كلا كلمه كوچكى است كه همه اين معانى را در بر گرفته .


و سرانجام براى تاكيد و تحكيم اين سخن مى‏گويد : بلكه تنها اوست خداوند عزيز و حكيم ( بل هو الله العزيز الحكيم).


عزت و شكست‏ناپذيريش ايجاب مى‏كند كه در حريم ربوبيتش كسى راه نيابد ، و حكمتش اقتضا مى‏كند كه اين قدرت را بجا صرف كند.


آرى داشتن اين صفات نشانه واجب الوجود بودن اوست و واجب الوجود هستى بى‏انتهاست هرگز قابل تعدد نيست و شريك و شبيهى ندارد ، چرا كه هر تعددى او را محدود و ممكن مى‏سازد ، كه وجود بى پايان هميشه يكى است


تفسير نمونه ج : 18ص :87


(دقت كنيد).


نكته : راه تسخير دلها!


بسيار ديده شده است افراد با فضيلت و دانشمندى بر اثر عدم آشنائى به فنون بحث و استدلال ، و عدم رعايت جنبه‏هاى روانى ، هرگز نمى‏توانند در افكار ديگران نفوذ كنند.


به عكس افرادى را سراغ داريم كه به آن حد از نظر علمى نيستند ولى در جذب قلوب و تسخير دلها و نفوذ در افكار ديگران پيروز و موفقند.


علت اصلى آن است كه نحوه طرح بحثها ، و طرز برخورد با طرف مقابل بايد با اصولى از نظر اخلاق و روان توأم باشد تا جنبه‏هاى منفى را در طرف مقابل تحريك نكند ، و او را به لجاج و عناد وادار نسازد ، بلكه به عكس وجدان او را بيدار كرده و روح حق‏طلبى و حق جوئى را در او زنده كند .


در اينجا مهم اين است كه بدانيم انسان تنها انديشه و خرد نيست تا فقط در برابر قدرت استدلال تسليم گردد ، بلكه علاوه بر آن مجموعه‏اى از عواطف و احساسات گوناگون كه بخش مهمى از روح او را تشكيل مى‏دهد در وجود او نهفته است كه بايد آنها را به طرز صحيح و معقولى اشباع كرد.


قرآن اين راه و روش را به ما آموخته كه چگونه در برابر مخالفان در عين طرح بحثهاى منطقى چنان آن را با اصول اخلاقى بياميزيم كه در اعماق روح آنها نفوذ كند .


شرط نفوذ اينست كه طرف مقابل احساس كند گوينده واجد اوصاف زير است:


تفسير نمونه ج : 18ص :88


1 -به گفته‏هاى خود ايمان دارد ، و آنچه را كه مى‏گويد از اعماق جانش برمى‏خيزد.


2 -هدفش از بحث ، حق‏جوئى و حق‏طلبى است ، نه برترى‏جوئى و تفوق طلبى.


3 -او هرگز نمى‏خواهد طرف را تحقير كند و خود را بزرگ نمايد.


4 -او آنچه مى‏گويد از طريق دلسوزى مى‏گويد و منافع شخصى و خصوصى در اين كار ندارد .


5 -او براى طرف مقابل احترام قائل است و به همين دليل در تعبيرات خود نزاكت در بحث را فراموش نمى‏كند.


6 -او نمى‏خواهد حس لجاجت طرف را بى جهت برانگيزد ، و اگر در باره موضوعى به اندازه كافى بحث شده به همان قناعت مى‏كند ، و از اصرار در بحث و به كرسى نشاندن حرف خويش پرهيز دارد.


7 -او منصف است و جانب انصاف را هرگز از دست نمى‏دهد ، هر چند طرف مقابل اين اصول را رعايت نكند.


8 -او نمى‏خواهد افكار خود را بر ديگران تحميل كند ، بلكه علاقه دارد جوششى در ديگران ايجاد كند تا در عين آزادى ، اين خود جوشى آنها را به حقيقت برساند .


دقت در آيات فوق طرز بر خورد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) - به فرمان خدا - با مخالفان كه توأم با ريزه‏كاريهاى جالبى بود گواه بسيار زنده‏اى بر بحثهاى بالاست.


او گاه تا اينجا پيش مى‏رود كه حتى دقيقا تعيين نمى‏كند كه ما در طريق هدايتيم و شما در طريق گمراهى ، بلكه مى‏گويد : ما يا شما در طريق هدايتيم يا در ضلالت تا در فكر فرو روند كه نشانه‏هاى هدايت و ضلالت در كدامين گروه است ؟


تفسير نمونه ج : 18ص :89


و يا اينكه مى‏گويد : روز قيامت خداوند در ميان همه ما داورى مى‏كند و هر كس را به آنچه لايق است جزا مى‏دهد .


البته انكار نمى‏توان كرد كه اينها همه در مورد كسانى است كه اميد هدايت آنها باشد ، و الا با دشمنان لجوج و ستمگر و بى رحم كه اميدى به پذيرش آنها نيست قرآن طور ديگرى برخورد مى‏كند.


بررسى طرز بحثهاى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامان (عليهم‏السلام‏) با مخالفانشان الگوى بسيار زنده‏اى براى اين مبحث است ، به عنوان نمونه به آنچه از امام صادق (عليه‏السلام‏) در اين زمينه در كتب حديث ثبت است توجه كنيد : در مقدمه حديث معروف توحيد مفضل بن عمر چنين مى‏خوانيم : او مى‏گويد من در كنار قبر پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودم و در عظمت مقام پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) انديشه مى‏كردم ، ناگهان ديدم ابن ابى العوجاء ( مرد مادى معروف ) وارد شد و در گوشه‏اى نشست به طورى كه سخنش را مى‏شنيدم ، هنگامى كه دوستانش اطراف او جمع شدند شروع به سخنان كفر آميزى كرد كه نتيجه آن انكار نبوت محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و از آن بالاتر انكار خداوند تبارك و تعالى بود ، بسيار شيطنت‏آميز و حساب شده بيان كرد .


من از شنيدن سخنان او سخت خشمگين و ناراحت شدم ، برخاستم و فرياد زدم اى دشمن خدا ! راه الحاد پيش گرفتى ؟ و خداوندى كه تو را در بهترين صورت آفريد انكار كردى ؟ ... ابن ابى العوجاء رو به من كرد و گفت : تو كيستى اگر از دانشمندان علم كلامى دليل بياور تا از تو پيروى كنيم ، و اگر نيستى سخن مگو ، و اگر از پيروان جعفر بن محمد صادق هستى او اين چنين با ما سخن نمى‏گويد ، و مانند


تفسير نمونه ج : 18ص :90


برخورد تو برخورد نمى‏كند.


او از اين بالاتر از ما شنيده است هرگز به ما فحش و ناسزا نگفته ، و در پاسخ ما راه خشونت و تعدى نپيموده ، او مرد برد بار عاقل هوشيار و متينى است، كه هرگز سبكسرى دامن گيرش نمى‏شود ، او به خوبى به سخنان ما گوش فرا مى‏دهد ، حرفهاى ما را مى‏شنود ، و از دلائل ما آگاه مى‏شود ، هنگامى كه تمام حرف خود را زديم و گمان كرديم كه ما بر او پيروز شديم با متانت شروع به سخن مى‏كند ، با جمله‏هاى كوتاه و سخنانى فشرده تمام دلائل ما را پاسخ مى‏گويد ، و بهانه‏هاى ما را قطع مى‏كند ، آنچنانكه قدرت بر پاسخ گفتن نداريم ، تو اگر از ياران او هستى اينچنين با ما سخن بگو.



تفسير نمونه ج : 18ص :91


وَ مَا أَرْسلْنَك إِلا كافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‏(28) وَ يَقُولُونَ مَتى هَذَا الْوَعْدُ إِن كنتُمْ صدِقِينَ‏(29) قُل لَّكم مِّيعَادُ يَوْمٍ لا تَستَئْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَ لا تَستَقْدِمُونَ‏(30)


ترجمه:


28 -ما تو را جز براى همه مردم نفرستاديم تا ( آنها را به پاداشهاى الهى ) بشارت دهى و ( از عذاب او ) بترسانى ، ولى اكثر مردم نمى‏دانند.


29 -مى‏گويند : اگر راست مى‏گوئيد اين وعده ( رستاخيز ) كى خواهد بود.


30 -بگو : وعده شما روزى خواهد بود كه نه ساعتى از آن تاخير مى‏كنيد و نه ( بر آن ) پيشى خواهيد گرفت.


تفسير : تو مبعوث براى همه جهانيان هستى !


نخستين آيه مورد بحث سخن از نبوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏گويد ، و آيات بعد از آن پيرامون معاد بحث مى‏كند ، و با توجه به اينكه در آيات گذشته نيز سخن از توحيد بود يك مجموعه كامل را از عقائد دينى تشكيل مى‏دهد كه متناسب با سوره‏هاى مكى همچون سوره سبا است.


نخست به وسعت دعوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و عموميت نبوت او به همه انسانها


تفسير نمونه ج : 18ص :92


اشاره كرده مى‏گويد : ما تو را نفرستاديم مگر براى همه مردم جهان در حالى كه همگان را به پاداشهاى بزرگ الهى بشارت مى‏دهى ، و از عذاب الهى انذار مى‏كنى ، ولى اكثر مردم از اين معنى بيخبرند ( و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .


كافة از ماده كف به همان معنى كف دست است ، و از آنجا كه انسان با دست خود اشياء را مى‏گيرد ، يا از خود دور مى‏كند اين كلمه گاهى به معنى جمع كردن و گاهى به معنى منع كردن آمده است.


در آيه مورد بحث نيز هر دو معنى را مفسران احتمال داده‏اند ، نخست اينكه به معنى جمع كردن باشد و در اين صورت مفهوم آيه همانست كه در بالا گفتيم كه ما تو را جز براى مجموع مردم جهان نفرستاديم يعنى جهانى بودن دعوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را شرح مى‏دهد .


روايات متعددى كه در تفسير آيه از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده نيز همين تفسير را تقويت مى‏كند.


بنا بر اين محتواى آيه همچون آيه 1 - سوره فرقان است كه مى‏گويد : تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا : جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بنده‏اش نازل كرد تا همه جهانيان را انذار كند.


و همچون آيه 19 - سوره انعام كه مى‏گويد : و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ : اين قرآن بر من وحى شده تا شما و همه كسانى را كه اين سخن به آنها مى‏رسد انذار كنم .


در حديثى كه بعضى از مفسران به تناسب آيه فوق ذكر كردند عموميت دعوت پيامبر به عنوان يكى از افتخارات بزرگش منعكس است ، آنجا كه مى‏گويد : اعطيت خمسا - و لا اقول فخرا - بعثت الى الاحمر و الاسود ، و جعلت


تفسير نمونه ج : 18ص :93


لى الارض طهورا و مسجدا ، و احل لى المغنم و لا يحل لاحد قبلى ، نصرت بالرعب فهو يصير امامى مسيرة شهر ، و اعطيت الشفاعة فادخرتها لامتى يوم القيامة : پنج چيز خداوند به من مرحمت فرموده - و اين را از روى فخرو مباهات نمى‏گويم ( بلكه بعنوان شكر نعمت مى‏گويم ) - من به تمام انسانها از سفيد و سياه مبعوث شدم و زمين براى من پاك و پاك كننده و همه جاى آن مسجد و معبد قرار داده شده ، غنيمت جنگى براى من حلال است در حالى كه براى هيچكس قبل از من حلال نشده بود ، من به وسيله رعب و وحشت در دل دشمنان يارى شده‏ام ( و خداوند رعب ما را در دل خصم ما افكنده ) بطورى كه در پيشاپيش من به اندازه يكماه راه طى طريق مى‏كند ، و مقام شفاعت به من داده شده و من آن را براى امتم در قيامت ذخيره كرده‏ام.


گرچه در حديث فوق تصريحى به تفسير آيه نشده ، ولى احاديث ديگرى در اين زمينه داريم كه يا در آن تصريح به تفسير آيه شده ، و يا تعبير للناس كافة كه همان تعبير آيه فوق است آمده و همگى نشان مى‏دهد كه آيه فوق ناظر به جهانى بودن دعوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏باشد تفسير ديگرى كه براى آيه ذكر شده از معنى دوم كف به معنى منع گرفته شده است طبق اين تفسير كافه صفت پيامبر مى‏شود و منظور اين است : خداوند پيامبر را به عنوان يك بازدارنده براى انسانها از كفر و معصيت و گناه فرستاده است ، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر مى‏رسد .


به هر حال از آنجا كه انسانهاهمه داراى غريزه جلب نفع و دفع ضرر


تفسير نمونه ج : 18ص :94


هستند پيامبران نيز داراى مقام بشارت و انذار بوده‏اند ، تا اين هر دو غريزه را بسيج كنند و به حركت در آورند ، ولى اكثريت غافل و بيخبر بى آنكه توجه به سرنوشت خويش داشته باشد به مقابله با آنها برمى‏خاستند و اين مواهب عظيم الهى را انكار مى‏كردند.


از آنجا كه در آيات قبل به اين معنى اشاره شده بود كه خداوند همه مردم را در روز رستاخيز جمع كرده و ميان آنها داورى مى‏كند ، در آيه بعد سؤالى از ناحيه منكران معاد به اين صورت نقل مى‏كند : آنها مى‏گويند:اگر راست مى‏گوئيد اين وعده رستاخيز در چه زمانى است ؟ ! ( و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين).


اين سؤال را بارها منكران معاد از پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا سائر پيامبران مى‏كردند كه گاه براى درك مطلب بود ، و شايد غالبا از روى استهزاء كه آخر اين قيامتى كه شما مرتبا روى آن تكيه مى‏كنيد اگر راست مى‏گوئيد كى خواهد آمد ؟ اشاره به اينكه آدم راستگو بايد تمام جزئيات مطلبى را كه خبر مى‏دهد بداند ، از كم و كيف و زمان و مكان آن آگاه باشد.


ولى قرآن همواره از پاسخ صريح به اين مطلب و تعيين زمانوقوع رستاخيز خود دارى مى‏كند و تاكيد مى‏كند اين از امورى است كه علم آن مخصوص خدا است ، واحدى جز او از آن آگاه نيست.


لذا در آيه بعد همين معنى را با عبارت ديگرى بازگو كرده مى‏فرمايد : بگو وعده شما روزى خواهد بود كه نه ساعتى از آن تاخير خواهيد كرد ، و نه ساعتى بر آن پيشى خواهيد گرفت ( قل لكم ميعاد يوم لا تستاخرون عنه


تفسير نمونه ج : 18ص :95


ساعة و لا تستقدمون).


اين مخفى ماندن تاريخ قيام قيامت - حتى بر شخص پيامبر اسلام - چنانكه قبلا هم اشاره كرده‏ايم به خاطر آن است كه خداوند مى‏خواهد مردم يكنوعآزادى عمل توأم با حالت آماده باش دائمى داشته باشند ، چرا كه اگر تاريخ قيامت تعيين مى‏شد هر گاه زمانش دور بود همه در غفلت و غرور و بيخبرى فرو مى‏رفتند ، و هر گاه زمانش نزديك بود ممكن بود آزادى عمل را از دست بدهند و اعمالشان جنبه اضطرارى پيدا كند ، و در هر دو صورت هدفهاى تربيتى انسان عقيم مى‏ماند ، به همين دليل تاريخ قيامت از همه مكتوم است ، همانگونه كه تاريخ شب قدر همان شبى كه فضيلت هزار ماه دارد ، و يا تاريخ قيام حضرت مهدى (عليه‏السلام‏).


تعبيرى كه در آيه 15 سوره طه آمده ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزىكل نفس بما تسعى : رستاخيز به طور يقين خواهد آمد ، من مى‏خواهم آن را مخفى دارم ، تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا داده شود اشاره لطيفى به همين معنى دارد.


در ضمن اينكه آنها تصور مى‏كردند پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه از رستاخيز خبر مى‏دهد اگر راست مى‏گويد بايد تاريخ دقيق آن را نيز بداند اين نهايت اشتباه است ، و دليل بر عدم آگاهى آنها از وظيفه نبوت ، او تنها مامور ابلاغ بود و بشارت و انذار ، اما مساله قيامت مربوط به خدا است و او است كه از تمام جزئيات آن آگاه است و آن قسمتى را كه براى مسائل تربيتى لازم ديده در اختيار پيامبرش گذارده است .


در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه قرآن در مقام تهديد مخالفان مى‏گويد : لحظه‏اى از موعد مقرر قيامت تاخير نخواهيد كرد ( لا تستاخرون ) اما چرا مى‏گويد لحظه‏اى نيز مقدم نمى‏شود اين چه تاثيرى در هدف قرآن دارد ؟ در پاسخ بايد به دو نكته توجه داشت : نخست اينكه ذكر اين دو با هم


تفسير نمونه ج : 18ص :96


هميشه اشاره به قطعى بودن و دقيق بودن تاريخ چيزى است ، درست همانگونه كه مى‏گوئيم فلان مطلب دير و زود ندارد ، و موعدش قطعى است.


ديگر اينكه جمعى از كفار لجوج پيوسته به پيامبران فشار مى‏آوردند كه چرا اين قيامت نمى‏آيد و به تعبير ديگر براى آن عجله داشتند خواه به عنوان استهزاء يا غير استهزاء قرآن به آنها مى‏گويد عجله نكنيد تاريخش همان است كه خدا مقرر داشته .



تفسير نمونه ج : 18ص :97


وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَن نُّؤْمِنَ بِهَذَا الْقُرْءَانِ وَ لا بِالَّذِى بَينَ يَدَيْهِوَ لَوْ تَرَى إِذِ الظلِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبهِمْ يَرْجِعُ بَعْضهُمْ إِلى بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذِينَ استُضعِفُوا لِلَّذِينَ استَكْبرُوا لَوْ لا أَنتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ‏(31) قَالَ الَّذِينَ استَكْبرُوا لِلَّذِينَ استُضعِفُوا أَ نحْنُ صدَدْنَكُمْ عَنِ الهُْدَى بَعْدَ إِذْ جَاءَكمبَلْ كُنتُم مجْرِمِينَ‏(32) وَ قَالَ الَّذِينَ استُضعِفُوا لِلَّذِينَ استَكْبرُوا بَلْ مَكْرُ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَا أَن نَّكْفُرَ بِاللَّهِ وَ نجْعَلَ لَهُ أَندَاداًوَ أَسرُّوا النَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَاب وَ جَعَلْنَا الأَغْلَلَ فى أَعْنَاقِ الَّذِينَ كَفَرُواهَلْ يجْزَوْنَ إِلا مَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(33)



تفسير نمونه ج : 18ص :98


ترجمه:


31 -كافران گفتند : ما هرگز به اين قرآن و كتب ديگر كه قبل از آن بوده ايمان نخواهيم آورد ، اگر ببينى هنگامى كه اين ستمگران در پيشگاه پروردگارشان ( براى حساب و جزا ) بازداشت شده‏اند ( از وضع آنها تعجب مى‏كنى ) در حالى كه هر كدام گناه خود را به گردن ديگرى مى‏اندازد ، مستضعفان به مستكبران مى‏گويند : اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم !


32 -(اما ) مستكبران به مستضعفان پاسخ مى‏دهند : آيا ما شما را از هدايت بازداشتيم بعد از آن كه به سراغ شما آمد ( و آنرا به خوبى در يافتيد ) بلكه شما خود مجرم بوديد!


33 -مستضعفان به مستكبران مى‏گويند وسوسه‏هاى فريبكارانه شما در شب و روز ( مايه گمراهى ما شد ) هنگامى كه به ما دستور مى‏داديد كه به خداوند كافر شويم و شريكهائى براى او قرار دهيم آنها هنگامى كه عذاب ( الهى ) را مى‏بينند ندامت خود را كتمان مى‏كنند ( مبادا بيشتر رسوا شوند ) و ما غل و زنجير در گردن كافران مى‏نهيم آيا جز آنچه عمل مى‏كردند به آنها جزا داده مى‏شود ؟ !


تفسير:


به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون موضعگيرى مشركان در برابر مساله معاد بود در آيات مورد بحث بعضى از صحنه‏هاى دردناك معاد را براى آنها مجسم مى‏سازد تا به سرانجام كار خويش واقف گردند .


نخست مى‏گويد : كافران گفتند : ما هرگز به اين قرآن و كتب آسمانى ديگر كه قبل از آن بوده ايمان نخواهيم آورد ( و قال الذين كفروا لن نؤمن بهذا القرآن و لا بالذى بين يديه).


كلمه لن همانگونه كه مى‏دانيم براى نفى ابد است ، بنابر اين آنها مى‏خواهند بگويند كه اگر تا ابد هم تبليغ كنيد ما ايمان نخواهيم آورد ، و اين دليل بر لجاجت آنهاست ، كه تصميم خود را براى ابد گرفته بودند ، در حالى كه يك


تفسير نمونه ج : 18ص :99


فرد حق طلب اگر به دليلى قانع نشد نمى‏تواند دلائل احتمالى آينده را نشنيده انكار كند و بگويد دلائل ديگر را نيز در بست رد مى‏كنم ! در اينكه منظور از الذين كفروا كيست ؟ جمعى از مفسران آن را به مشركان تفسير كرده‏اند ، و بعضى به يهود و اهل كتاب ، ولى قرائن آيات بعد كه سخن از شرك مى‏گويد دليل بر اين است كه منظور مشركان است .


منظور از الذى بين يديه همان كتب آسمانى است كه قبل از قرآن بر پيامبران ديگر نازل شده است ، چرا كه اين تعبير در بسيارى از آيات قرآن به همين معنى - مخصوصا بعد از ذكر قرآن - به كار رفته ، و اينكه بعضى احتمال داده‏اند منظور معاد و يا محتواى قرآن بوده بسيار بعيدبه نظر مى‏رسد.


به هر حال انكار ايمان نسبت به كتب انبياى پيشين شايد به اين منظور بوده كه قرآن روى اين مطلب تكيه مى‏كند كه نشانه‏هاى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در تورات و انجيل به وضوح آمده است ، آنها براى نفى نبوت پيامبر اسلام كتب آسمانى ديگر را نيز نفى مى‏كنند ، و مى‏گويند : نه به اين كتاب ايمان مى‏آوريم نه به كتب پيش از آن ! سپس به وضع آنها در قيامت پرداخته روى سخن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، مى‏گويد : اگر ببينى هنگامى كه اين ستمگران در پيشگاه پروردگارشان براى حساب و دادرسى بازداشت شده‏اند ( از وضع آنها در حيرت فرو خواهى رفت ) در حالى كه هر يك از آنها گناه خود را به گردن ديگرى مى‏اندازد ، و با يكديگر مشغول به جدال و مخاصمه‏اند ؟ ! ( و لو ترى اذ الظالمون موقوفون عند ربهم يرجع بعضهم الى بعض القول ) .



تفسير نمونه ج : 18ص :100


بار ديگر از آيه فوق استفاده مى‏شود كه يكى از مهمترين مصداقهاى ظلم همان شرك و كفر است.


تعبير به عند ربهم اشاره به اين است كه آنها در پيشگاه كسى حاضر مى‏شوند كه مالك و پروردگار آنها بوده ، و چه شرمسارى از اين برتر و بالاتر كه انسان نزد كسى احضار گردد كه هرگز به او و فرمانهايش ايمان نياورده در حالى كه تمام وجودش غرق نعمتهاى او بوده است .


در اين حال مستضعفين همان افراد بى خبرى كه چشم و گوش بسته دنباله رو ديگران بوده‏اند به مستكبرين يعنى همانها كه راه كبر و غرور و سلطه جوئى بر ديگران و دادن خط فكرى شيطانى به آنها را مى‏پيمودند چنين مى‏گويند : اگر شما نبوديد ، اگر وسوسه‏هاى فريبنده شيطنت‏آميز شما نبود ، ما در صف مؤمنان بوديم ( يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لو لا انتم لكنا مؤمنين).


آنها مى‏خواهند به اين وسيله تمام گناهان خويش را بر گردناين مستكبران بى رحم بيندازند ، هر چند در دنيا حاضر نبودند چنين برخورد قاطعى با آنها داشته باشند ، چرا كه ضعف و زبونى بر وجودشان چيره شده بود ، و حريت خويش را از دست داده بودند ، اما اكنون كه آن مفاهيم كاذب كه مستكبران را از آنها جدا مى‏كرد بر باد رفته ، و نتائج اعمال همه آشكار گشته ، رو در روى آنها مى‏ايستند و با صراحت سخن مى‏گويند و پرخاش مى‏كنند.


ولى مستكبران خاموش نمى‏مانند ، در پاسخ به مستضعفين مى‏گويند : آيا ما شما را از طريق هدايت باز داشتيم بعد از آنكه هدايت به سراغ شما آمد و به قدر كافى اتمام حجت شد و پيامبران گفتنى‏ها را گفتند ( قال الذى استكبروا للذين استضعفوا ا نحن صددناكم عن الهدى بعد اذ جائكم ) .



تفسير نمونه ج : 18ص :101


نه ما مسئول نيستيم ، بلكه خود شما گنهكار بوديد كه با داشتن آزادى اراده تسليم سخنان بى اساس ما شديد ، به كفر و الحاد روى آورديد و سخنان منطقى انبياء را به دست فراموشى سپرديد ( بل كنتم مجرمين).


درست است كه مستكبران با وسوسه‏هاى خود مرتكب گناه بزرگى شده بودند ، ولى اين سخن آنها نيز واقعيت دارد كه اين دنباله روان نبايد چشم و گوش بسته به دنبال آنها مى‏افتادند ، و ازاين نظر گناهشان به گردن خودشان است.


اما مستضعفين به اين پاسخ قانع نمى‏شوند ، و بار ديگر براى اثبات مجرم بودن مستكبران به سخن مى‏آيند و به مستكبرين چنين مى‏گويند بلكه وسوسه‏ها و توطئه‏ها و تبليغات مكارانه شما در شب و روز سبب شد كه ما از هدايت بازمانيم ، در آن هنگام كه شما به ما دستور مى‏داديد كه به خداوند كافر شويم و براى او شريك و شبيه قرار دهيم ( و قال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكر الليل و النهار اذ تامروننا ان نكفر بالله و نجعل له اندادا).


آرى شما بوديد كه دست از تبليغات سوئتان بر نمى‏داشتيد ، و هيچ فرصتى را از شب و روز براى پيشبرد اهداف شومتان از دست نمى‏داديد ، درست است كه ما در پذيرش آزاد بوديم و مقصر و گنه‏كار ، ولى شما هم به عنوان عامل فساد مسئوليد و گنهكار ، بلكه سنگ اول به دست ناپاك شما گذاشته شد ، به خصوص اينكه همواره از موضع قدرت با ما سخن مى‏گفتيد ( تعبير تامروننا گواه بر اين مطلب است ) .


بديهى است مستكبران نمى‏توانند پاسخى از اين سخن داشته باشند و شركت خود را در اين جرم بزرگ انكار كنند.


لذا هر دو گروه از كرده خود پشيمان مى‏شوند ، مستكبران از گمراه ساختن ديگران و مستضعفان از پذيرش بى قيد و شرط اين وسوسه‏هاى شوم ، اما


تفسير نمونه ج : 18ص :102


هنگامى كه عذاب الهى را مى‏بينند ندامت خود را كتمان مى‏كنند مبادا بيشتر رسوا شوند ، و ما ، غل و زنجير بر گردن كافران مى‏نهيم ( و اسروا الندامة لما رأوا العذاب و جعلنا الاغلال فى اعناق الذين كفروا).


گرچه كتمان كردن در آن جهان كه يوم البروز است و چيزى قابل مخفى كردن نيست فائده‏اى ندارد ، اما آنها طبق عادت ديرينه‏اى كه در دنيا داشتند به پندار اينكه مى‏توانند حال خود را مكتوم دارند به پنهان كارى دست مى‏زنند.


آرى آنها هر وقت در دنيابه اشتباه خود پى مى‏بردند و نادم مى‏شدند شجاعت اظهار ندامت كه مقدمه‏اى براى بازگشت و تجديد نظر بود نداشتند ، و همين خصيصه اخلاقى خود را در قيامت نيز به كار مى‏گيرند و اما چه سود ؟ بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه اين پنهان داشتن ندامت به خاطر شدت وحشتى است كه از مشاهده عذاب الهى و گذاردن غل و زنجير بر گردن آنها دست مى‏دهد ، نفس‏هايشان در سينه‏ها حبس مى‏شود و زبانشان از سخن باز مى‏ماند.


هر چند همانها در مواقف ديگر قيامت فرياد يا ويلنا انا كنا ظالمين را اى واى ما ستمگر بوديم سر مى‏دهند ( انبياء - 14).


بعضى نيز اسرار را در اينجا به معنى اظهار كرده‏اند و گفته‏اند اين واژه در لغت عرب در دو معنى متضاد استعمال مى‏شود ، و نظير آن نيز كم نيست ولى با توجه به موارد استعمالات اين لغت ( اسرار ) در قرآن و غير قرآن اين معنى بعيد به نظر مى‏رسد چرا كه سر معمولا در مقابل علن قرار مى‏گيرد ، و راغب نيز در مفردات به ضعيف بودن اين قول تصريح كرده است ، هر چند بعضى از علماى لغت به هر دو معنى اشاره كرده‏اند.



تفسير نمونه ج : 18ص :103


به هر حال اينها نتيجه اعمال خودشان است كه از پيش فراهم ساخته‏اند آيا آنها جزائى جز اعمالى كه انجام مى‏دادند دارند ؟ ! ( هل يجزون الا ما كانوا يعملون ) .


آرى اين اعمال و كردار كفار و مجرمين است كه به صورت زنجيرهاى اسارت بر گردن و دست و پاى آنها گذارده مى‏شود ، آنها در اين جهان نيز اسير هواى نفس ، و زر و زور و پست و مقام بودند ، و در قيامت كه تجسم اعمال صورت مى‏گيرد همان اسارتها به شكل ديگرى ظاهر مى‏شود.


آيه فوق بار ديگر مساله تجسم اعمال را كه بارها به آن اشاره كرده‏ايم روشن مى‏سازد ، زيرا سخن از اين مى‏گويد كه جزاى آنها خود اعمال آنها است و چه تعبيرى از اين زنده‏تر و روشنتر براى تجسم اعمال ؟ ! تعبير به الذين كفروا دليل بر اين است كه هم اغواگران مستكبر به اين سرنوشت گرفتار مى‏شوند و هم اغوا شوندگان مستضعف و همه كافران و اصولا ذكر اين وصف اشاره به اين است كه علت مجازات آنها همان كفر آنها است .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :