امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
858
تفسير نمونه : سوره فاطر آيات 30 – 13


تفسير نمونه ج : 18ص :211


يُولِجُ الَّيْلَ فى النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ فى الَّيْلِ وَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَ كلٌّ يجْرِى لأَجَلٍ مُّسمًّىذَلِكمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكوَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِن قِطمِيرٍ(13) إِن تَدْعُوهُمْ لا يَسمَعُوا دُعَاءَكمْ وَ لَوْ سمِعُوا مَا استَجَابُوا لَكمْوَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْككُمْوَ لا يُنَبِّئُك مِثْلُ خَبِيرٍ(14)


ترجمه:


13 -او شب را در روز داخل مى‏كند و روز را در شب ، و خورشيد و ماه را مسخر ( شما ) كرده ، هر كدام از آنها تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه دهد ، اين است خداوند ، پروردگار شما ، حاكميت ( در سراسر عالم ) از آن او است ، و كسانى را كه جز او مى‏خوانيد ( و مى‏پرستيد ) حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما حاكميت ( و مالكيت ) ندارند !


14 -اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمى‏شنوند ، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمى‏گويند ، و روز قيامت شرك ( و پرستش ) شما را منكر مى‏شوند ، و هيچ كس مانند ( خداوند آگاه و ) خبير تو را ( از حقايق ) با خبر نمى‏سازد!.



تفسير نمونه ج : 18ص :212


تفسير : اين معبودهاى دروغين حتى صداى شما را نمى‏شنوند!


باز در اين آيات به قسمت ديگرى از آيات توحيد و نعمتهاى بى‏پايان پروردگار اشاره مى‏كند تا ضمن آگاهى دادن به انسان حس شكرگزارى آنان را در مسير شناخت معبود حقيقى برانگيزد ، و از هر گونه شرك و پرستشهاى خرافى باز دارد ، مى‏فرمايد : او كسى است كه شب را در روز و روز را در شب داخل مى‏كند ( يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل ) .


يولج از ماده ايلاج به معنى داخل كردن است ، و ممكن است اشاره به يكى از دو معنى و يا هر دو معنى زير باشد : افزايش و كاهش تدريجى شب و روز در طول سال كه مايه پيدايش فصول مختلف با آنهمه آثار و بركات مى‏باشد ، انتقال تدريجى از شب به روز و از روز به شب به واسطه وجود شفق و بين الطلوعين كه از خطرات انتقال ناگهانى از ظلمت به نور و از نور به ظلمت جلوگيرى مى‏كند ، و به انسان آمادگى كافى براى انتقال كاملا آرام و بى خطر را از يكى به ديگرى فراهم مى‏سازد .


بعد به مساله تسخير خورشيد و ماه اشاره كرده مى‏گويد : او خورشيد و ماه را مسخر شما نمود ( و سخر الشمس و القمر).


چه تسخيرى از اين برتر و بالاتر كه همه آنها در مسير منافع انسان حركت مى‏كنند ، و سرچشمه انواع بركات در زندگى بشرند ، و ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك در كار هستند تا انسان بتواند زندگى خود را تامين كرده و در غفلت فرو برود ، و به ياد منبع اصلى اين مواهب باشد ( در زمينه تسخير خورشيد و ماه بحث مشروحى در جلد دهم ذيل آيه 2 سوره رعد و 33 ابراهيم - صفحه 120 و 354 داشتيم ) .



تفسير نمونه ج : 18ص :213


اما اين خورشيد و ماه در عين اينكه به طور كاملا منظم در مسير خود مى‏گردند و خدمتگزار لايق و خوبى براى انسانند نظامى كه حاكم بر آنهاست جاودانى نيست ، حتى اين سيارات عظيم با آنهمه نور و روشنائى سرانجام تاريك مى‏شوند و از كار مى‏افتند ، لذا به دنبال بحث تسخير مى‏افزايد : هر كدام از اين دو ، تا زمان مشخصى كه براى آنها تعيين شده به حركت خود ادامه مى‏دهند ( كل يجرى لاجل مسمى ) .


و به مقتضاى اذ الشمس كورت و اذ النجوم انكدرت ( سوره تكوير آيه 1 و 2 ) سرانجام همگى رو به تاريكى و خاموشى خواهند نهاد.


بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اجل مسمى ( سرآمد معين ) در اينجا كرده‏اند و آن حركت دوريه خورشيد و ماه است كه اولى در يكسال تمام ، و دومى در يك ماه پايان مى‏گيرد.


ولى با توجه به موارد استعمال اين تعبير در آيات متعددى از آيات قرآن مجيد كه به معنى پايان عمر آمده است روشن مى‏شود كه تفسير مزبوردرست نيست ، و حتى همان تفسير اول يعنى پايان عمر خورشيد و ماه است ( به آيات 61 - نحل 45 - فاطر 42 - زمر 4 - نور و 67 - غافر مراجعه فرمائيد).


سپس به عنوان نتيجه‏گيرى از اين بحث توحيدى مى‏فرمايد : اين است خداوند ، پروردگار بزرگ شما ( ذلكم الله ربكم).


خداوندى كه نظام نور و ظلمت و حركات حساب شده خورشيد و ماه را با تمام بركاتشان مقرر فرموده است.


حاكميت در عالم مخصوص او است ( له الملك).


و معبودهائى را كه شما جز او مى‏خوانيد حتى حاكميت و مالكيت به اندازه


تفسير نمونه ج : 18ص :214


پوست نازكى كه روى هسته خرما كشيده شده در سرتاسر عالم هستى ندارند ( و الذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير ) .


قطمير بنا به گفته راغب در مفردات اثرى است كه در پشت هسته خرما وجود دارد ، ( فرورفتگى كوچكى است ) و به گفته طبرسى در مجمع البيان و قرطبى در تفسيرش پوسته نازك سفيد رنگى است كه سراسر هسته را پوشانده ، و در هر حال كنايه از موجودات بسيار كوچك و كم ارزش است.


آرى اين بتها نه مبداء سودى هستند ، و نه منشاء زيانى ، نه از شما دفاع مى‏كنند ، و نه از خويشتن ، نه حاكميت دارند و نه مالكيت حتى بر پوسته هسته خرمائى ! بااين حال چگونه شما بيخردان آن را پرستش مى‏كنيد و حل مشكلاتتان را از آنها مى‏خواهيد ؟ ! سپس مى‏افزايد : اگر آنها را براى حل مشكلات خود بخوانيد هرگز صداى شما را نمى‏شنوند ( ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم).


چرا كه قطعاتى از سنگ و چوب بيش نيستند جمادند و بى‏شعور ! و به فرض كه ناله و اصرار و الحاح شما را بشنوند هرگز توانائى پاسخگوئى به نيازهاى شما ندارند ( و لو سمعوا ما استجابوا لكم).


چرا كه روشن شد حتى به اندازه پوست نازك هسته خرمائى مالك سود و زيانى در جهان هستى نيستند ، با اينحال چگونه انتظار داريد كه براى شما كارى صورت دهند يا گرهى را بگشايند ؟ و از اين بالاتر روز قيامت كه مى‏شود آنها پرستش و شرك شما را منكر


تفسير نمونه ج : 18ص :215


مى‏شوند ( و يوم القيامة يكفرون بشرككم).


و مى‏گويند : خداوندا اينها پرستش ما نمى‏كردند بلكه هواى نفس خويش را در حقيقت مى‏پرستيدند.


اين شهادت و گواهى يا به زبان حال است كه هر كس به بتها بنگرد با گوش هوش اين سخن را از آنان مى‏شنود ، و يا اينكه همان خداوندى كه در آن روز اعضاء و جوارح و پوست تن انسان را به سخن در مى‏آورد به آنها فرمان سخن گفتن مى‏دهد ، تا شهادت دهند كه اين بت پرستان منحرف اوهام و شهوات خود را در حقيقت پرستش مى‏كرده‏اند .


اين آيه شبيه چيزى است كه در آيه 28 سوره يونس آمده است ، آنجا كه مى‏فرمايد : و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركائكم فزيلنا بينهم و قال شركائهم ما كنتم ايانا تعبدون به خاطر بياوريد روزى را كه همه آنها را جمع مى‏كنيم سپس به مشركان مى‏گوئيم شما و معبودهايتان در جاى خود باشيد ( تا به حسابتان رسيدگى شود ) سپس آنها را از هم جدا مى‏كنيم ( تا از هر يك جداگانه سؤال شود ) در اينجا معبودهايشان به آنها مى‏گويند : شما هرگز ما را عبادت نمى‏كرديد ؟ ! جمعى از مفسران احتمال داده‏اند كه اين تعبيرات در مورد معبودهائى همچون فرشتگان و حضرت مسيح (عليه‏السلام‏) باشد ، چرا كه سخن گفتن روز قيامت تنها از آنها ساخته است و جمله ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم اشاره به اين است كه آنها آنچنان به خود مشغولند كه اگر آنها را بخوانيد سخنان شما را نمى‏شنوند .


ولى با توجه به وسعت مفهوم و الذين تدعون من دونه ظاهر اين است كه


تفسير نمونه ج : 18ص :216


منظور بتها است ، به خصوص اينكه جمله ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ( اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمى‏شنوند ) ظاهرا مربوط به دنياست .


در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى‏فرمايد : هيچكس مانند خداوندى كه از همه چيز آگاه است تو را با خبر نمى‏سازد ( و لا ينبئك مثل خبير).


اگر مى‏گويد : بتها در قيامت پرستش شما را انكار مى‏كنند ، و از شما بيزارى مى‏جويند ، تعجب نكنيد ، زيرا كسى از اين موضوع خبر مى‏دهد كه از تمام عالم هستى و ذره ذره آن آگاه است آينده همچون گذشته و حال در پيشگاه علم او روشن و آشكار است.


گرچه مخاطب در اين جمله ظاهرا شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، ولى پيداست كه نظر به همه انسانها است .


نكته : سوء استفاده از آيات و تفسيرهاى انحرافى


گرچه در خلال تفسير آيات روشن شد كه منظور از آخرين آيه مورد بحث ( ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ... ) بتها است كه نه گوش شنوائى براى تقاضاهاى عابدان خود دارند ، و نه اگر مى‏داشتند قادر بر حل مشكلى بودند ، و نه در جهان هستى سر سوزنى مالكيت و حاكميت دارند.


ولى جمعى از وهابيين قشرى ، براى بريدن ارتباط مسلمين از پيامبر اسلام و پيشوايان بزرگ از طريق توسل و شفاعت طلبيدن ، به اين آيه و مانند آن تمسك جسته‏اند ، و گفته‏اند قرآن مى‏گويد : تمام كسانى را كه غير از خدا مى‏خوانيد - حتى پيامبران ! - سخن شما را نمى‏شنوند و اگر بشنوند اجابت نمى‏كنند .


و يا چنانكه در آيه 197 سوره اعراف آمده و الذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم و لا انفسهم ينصرون : كسانى را كه غير از خدا مى‏خوانيد


تفسير نمونه ج : 18ص :217


نمى‏توانند شما را يارى كنند و نه حتى خويشتن را در برابر مشكلات يارى دهند و مانند اينگونه آيات.


و به اين ترتيب هرگونه توسل را به ارواح پيامبران و امامان را نفى مى‏كنند ، و آن را مخالف توحيد مى‏شمرند ! در حالى كه يك نگاه ساده به آياتى كه قبل از اين آياتو بعد از آن است براى درك اين حقيقت كافى است كه منظور از آن بتها مى‏باشد چرا در همه اينها سخن از بتها در ميان است ، سخن از سنگ و چوبهائى است كه آنها را شريك خدا مى‏پنداشتند و براى آنها قدرتى در برابر قدرت خدا قائل بودند.


ولى چه كسى است كه نداند انبياء و اولياء ، همچون شهداى راه خدا كه قرآن با صراحت از حيات آنها سخن مى‏گويد ، داراى حيات برزخى هستند ، و مى‏دانيم در حيات برزخى فعاليت روح گسترده‏تر و وسيعتر است ، چرا كه از حواجب مادى و تعلقات دنيوى رهائى يافته ، اين از يك سو.


از سوى ديگر بدون شك توسل به اين ارواح پاك نه به اين معنى است كه براى آنها در مقابل خداوند استقلالى قائل شويم ، بلكه هدف آن است كه از آبرو جاه آنها در پيشگاه خدا مدد بطلبيم و از احترام و عظمتى كه در درگاه خدا دارند كمك بخواهيم كه اين عين توحيد و عبوديت پروردگار است ( دقت كنيد ) .


بنا بر اين همانگونه كه قرآن صريحا در مساله شفاعت مى‏گويد آنها به اذن و فرمان خدا شفاعت مى‏كنند ( من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ) : چه كسى است كه بتواند در درگاه خدا جز به فرمان او شفاعت كند ( بقره - 255 ) همچنين توسل به آنان نيز از همين طريق و همين رهگذر است.


چه كسى مى‏تواند آيات صريح توسل را انكار كند ؟ و يا آن را شرك بپندارد و در مقابل قرآن بايستد و دم از توحيد زند ؟ جز جاهلان مغرورى كه اين نغمه‏هاى شوم را كه منجر به ايجاد تفرقه بين مسلمين است سر داده‏اند!


تفسير نمونه ج : 18ص :218


لذا در حالات صحابه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم كه آنها در مشكلات به كنار قبر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏آمدند ، و توسل مى‏جستند ، و از روح پاك او در درگاه خدا يارى مى‏طلبيدند.


چنانكه بيهقى محدث معروف اهل سنت نقل مى‏كند كه در زمان خليفه دوم خشكسالى و قحطى شد ، بلال به همراهى عده‏اى از صحابه به كنار قبر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و چنين گفت : ( يا رسول الله استق لامتك ... فانهم قد هلكوا ... ) اى رسول خدا براى امتت باران بخواه ... كه هلاك شدند .


بعضى از مفسران اهل سنت مانند آلوسى احاديث زيادى در اين زمينه نقل كرده ، و پس از گفتگو و سختگيرى در مورد اين احاديث سرانجام چنين مى‏گويد : بعد از تمام اين گفتگوها ، من مانعى در توسل به پيشگاه خداوند به مقام پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمى‏بينم ، چه در حال حيات و چه بعد از ممات ... سپس كسان ديگرى را كه در پيشگاه خدا مقامى دارند نيز بر آن افزوده و اعتراف به جواز توسل به آنها مى‏كند .


بحث مشروح ديگرى نيز در اين زمينه در جلد چهارم صفحه 366 ذيل آيه 35 سوره مائده داشته‏ايم.



تفسير نمونه ج : 18ص :219


يَأَيهَا النَّاس أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلى اللَّهِوَ اللَّهُ هُوَ الْغَنىُّ الْحَمِيدُ(15) إِن يَشأْ يُذْهِبْكمْ وَ يَأْتِ بخَلْقٍ جَدِيدٍ(16) وَ مَا ذَلِك عَلى اللَّهِ بِعَزِيزٍ(17) وَ لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىوَ إِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى حِمْلِهَا لا يحْمَلْ مِنْهُشىْ‏ءٌ وَ لَوْ كانَ ذَا قُرْبىإِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِينَ يخْشوْنَ رَبهُم بِالْغَيْبِ وَ أَقَامُوا الصلَوةَوَ مَن تَزَكى فَإِنَّمَا يَتزَكى لِنَفْسِهِوَ إِلى اللَّهِ الْمَصِيرُ(18)


ترجمه:


15 -اى مردم ! شما ( همگى ) نيازمندان به خدا هستيد ، تنها خداوند است كه بى‏نياز و شايسته هرگونه حمد و ستايش است.


16 -اگر بخواهد شما را مى‏برد و خلق جديدى مى‏آورد.


17 -و اين براى خداوند غير ممكن ( و مشكل ) نيست.


18 -هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نمى‏كشد ، و اگر شخص سنگين بارى ديگرى را براى حمل گناه خود بخواند چيزى از آن را بر دوش نخواهد گرفت ، هر چند از نزديكان او باشد ، تو فقط كسانى را انذار مى‏كنى كه از پروردگار خود در پنهانى مى‏ترسند ، و نماز را بر پا مى‏دارند ، و هر كس پاكى ( و تقوى )


تفسير نمونه ج : 18ص :220


پيشه كند نتيجه آن به خودش باز مى‏گردد و بازگشت ( همگان ) به سوى خدا است.


تفسير:هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد


در تعقيب دعوت مؤكدى كه در آيات گذشته به سوى توحيد و مبارزه با هر گونه شرك و بت پرستى آمده بود ممكن است اين توهم براى بعضى پيش آيد كه خداوند چهنيازى بپرستش ما دارد كه اينهمه اصرار و تاكيد مى‏كند ؟ لذا در آيات مورد بحث براى بيان اين حقيقت كه ما نيازمند به عبادت او هستيم نه او نيازمند به عبادت ما ، مى‏فرمايد : اى مردم ! شما نيازمند به خدا هستيد و او از هر نظر بى نياز و شايسته حمد و ستايش است ( يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد).


چه سخن مهم و پر ارزشى كه موقعيت ما را در عرصه عالم هستى در برابر هستى بخش روشن مى‏سازد ، و بسيارى از معماها را مى‏گشايد ، و به سؤالات زيادى پاسخ مى‏گويد.


آرى بى‏نياز حقيقى و قائم بالذات در تمام عالم هستى يكى است ، و او خدا است ، همه انسانها بلكه همه موجودات سر تا پا نيازند و فقر و وابسته به آن وجود مستقل كه اگر لحظه‏اى ارتباطشان قطع شود هيچند و پوچ .


همانگونه كه او نياز مطلق است انسانها فقر مطلقند ، و همانگونه كه او قائم به ذات است مخلوقات همه قائم به او هستند ، چرا كه او وجودى است بى نهايت از هر نظر ، و واجب الوجود در ذات و صفات.


با اينحال او چه نيازى به عبادت ما ممكن است داشته باشد ؟ ، اين ما هستيم كه از طريق عبادت و اطاعت او راه تكامل را مى‏پيمائيم و به آن مبدء بى‏پايان فيض در پرتو عبوديتش لحظه به لحظه نزديكتر مى‏شويم و از انوار ذات و صفاتش بهره


تفسير نمونه ج : 18ص :221


مى‏گيريم.


در حقيقت اين آيه توضيحى است براى آيات قبل كه مى‏فرمود : ذلكم الله ربكم له الملك ... اين است خداوند پروردگار شما كه مالكيت و حاكميت در جهان هستى مخصوص او است و ديگران حتى به اندازه پوسته نازك هسته خرما از خود چيزى ندارند.


بنا بر اين انسانها نيازمند به او هستند و نه غير او ، و لذا هرگز نبايد سر تعظيم و تسليم بر آستان غير او بگذارند ، و رفع نيازمندى خود را از غير او بطلبند ، كه آنها نيز همه مانند خودشنيازمند و محتاجند ، حتى بزرگداشت پيامبران الهى و پيشوايان حق به خاطر آن است كه فرستادگان و نمايندگان اويند نه اينكه از خود استقلال دارند.


بنا بر اين او هم غنى است و هم حميد يعنى در عين بى‏نيازى آنقدر بخشنده و مهربان است كه شايسته هرگونه حمد و سپاسگزارى است ، و در عين بخشندگى و بنده‏نوازى از همگان بى‏نياز مى‏باشد.


توجه به اين واقعيت دو اثر مثبت در انسانهاى مؤمن مى‏گذارد ، از يك سو آنها را از مركب غرور و خود خواهى و طغيان پياده مى‏كند ، و به آنها هشدار مى‏دهد كه چيزى از خود ندارند كه به آن ببالند ، هر چه هست امانتهاى پروردگار نزد آنهاست .


و از سوى ديگر دست نياز به درگاه غير او دراز نكنند ، و طوق عبوديت غير الله را بر گردن ننهند ، از رنگ همه تعلقات آزاد باشند تا همگان غلام همتشان گردند.


مؤمنان با اين ديد و جهان بينى هر چه در عالم مى‏بينند از پرتو وجود او مى‏دانند ، و هرگز توجه به اسباب آنها را از مسبب الاسباب غافل نمى‏كند.


جمعى از فلاسفه اين آيه را اشاره به برهان معروف فقر و امكان يا امكان


تفسير نمونه ج : 18ص :222


و وجوب در مورد اثبات واجب الوجود دانسته‏اند ، گرچه آيه در مقام بيان استدلالبر اثبات وجود خدا نيست ، بلكه اوصاف او را بازگو مى‏كند ولى برهان مذكور را مى‏توان به عنوان لازمه مفاد آيه دانست.


توضيح برهان امكان و وجوب فقر و غنى


تمام موجوداتى كه در اين جهان مى‏بينيم همه روزى معدوم بوده‏اند سپس لباس وجود بر تن كرده‏اند ، و يا به تعبير دقيقتر روزى هيچ نبوده‏اند و سپس وجود شده‏اند ، اين دليل بر آن است كه آنها معلول وجود ديگرى هستند و از خود هستى ندارند.


و مى‏دانيم هر وجود معلولى وابسته و قائم به علت خويش و سراپا نياز و احتياج است ، و اگر آن علت نيز معلول علت ديگرى باشد او هم به نوبه خود محتاج و نيازمند خواهد بود ، و اگر اين امر تا بى‏نهايت تسلسل پيدا كند مجموعه‏اى از موجودات نيازمند و فقير خواهيم داشت ، مسلم است كه چنين مجموعه‏اى هرگز وجود نخواهد يافت ، چرا كه بى‏نهايت نياز ، نياز است ، و بى‏نهايت فقر ، فقر ، هرگز از بى نهايت صفر عددى به وجود نمى‏آيد و از بى نهايت وابسته استقلالى حاصل نمى‏شود .


از اينجا نتيجه مى‏گيريم كه سرانجام بايد به وجودى برسيم كه قائم به ذات است و مستقل از تمام جهات ، و علت است و معلول نيست ، و او واجب الوجود است.



تفسير نمونه ج : 18ص :223


در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه چرا در آيه فوق تنها سخن از انسانها و نياز آنان به الله است ؟ در حالى كه اين فقر جنبه عمومى در عالم هستى دارد .


پاسخ اين است كه اگر انسان كه گل سر سبد موجودات اين جهان است سر تا پا نياز به او است حال بقيه موجودات روشن است و به تعبير ديگر بقيه نيز در علت فقر كه همان امكان وجود باشد با انسان شريكند.


سخن از خصوص انسان به خاطر اين است كه هدف اين بوده كه انسان را از مركب غرور پياده سازد و به نيازش در همه حال و در همه چيز و در همه جا به خدا توجه دهد ، همان توجهى كه ريشه اصلى صفات فضيله و ملكات اخلاقى است ، همان توجهى كه رمز تواضع ، ترك ظلم و ستم ، ترك غرور و كبر و نخوت ، و ترك بخل و حرص و حسد است ، و انگيزه تواضع در برابر حق مى‏باشد .


در آيه بعد براى تاكيد همين فقر و نياز انسانها به او مى فرمايد اگر بخواهد شما را مى‏برد و خلق جديدى را مى‏آورد ( ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد).


بنا بر اين او نيازى به شما و عبادتتان ندارد و اين شما هستيد كه به او نيازمنديد.


اين آيه نظير مطلبى است كه در سوره انعام آمده ، آنجا كه مى‏فرمايد : و ربك الغنى ذو الرحمة ان يشاء يذهبكم و يستخلف من بعدكم منيشاء كما انشائكم من ذرية قوم آخرين : پروردگار تو بى نياز و مهربان است اگر بخواهد شما را مى‏برد و به جاى شما هر كس را بخواهد جانشين مى‏سازد ، همانگونه كه شما را از نسل اقوام ديگرى به وجود آورد ( انعام - 133).


او نه نيازى به طاعت شما دارد و نه بيمى از گناهانتان و در عين حال رحمت واسعه او همه شما را در بر گرفته است نه از ميان رفتن تمام جهان چيزى از عظمت او مى‏كاهد و نه آفرينش اين عالم چيزى بر مقام كبريائى او افزوده.



تفسير نمونه ج : 18ص :224


و در آخرين آيه باز به عنوان تاكيد مجدد مى‏فرمايد : و اين كار براى خدا نا ممكن نيست ( و ما ذلك على الله بعزيز ) .


آرى او هر چه را اراده كند به آن فرمان مى‏دهد موجود باش آن نيز بلافاصله موجود مى‏شود ، انسان كه سهل است اين سخن در باره تمام عالم هستى صادق است.


به هر حال اگر به شما دستور ايمان و اطاعت و پرستش مى‏دهد همه براى خود شما است و سود و بركات آن عائد خود شما مى‏گردد.


آخرين آيه مورد بحث به پنج نكته در ارتباط با آيات قبل اشاره مى‏كند : نخست اينكه در آيات گذشته آمده بود كه اگر خدا بخواهد شما را مى‏برد و قوم ديگرى را بجاى شما مى‏آورد اين سخن ممكن است براى بعضى اين سؤال را به وجود مى‏آورد كه مخاطبين اين آيه همه از افراد گنهكار نيستند ، چرا كه در هر عصر و زمانى مؤمنان صالحى وجود داشته و دارند ، آيا ممكن است آنها نيز گرفتار عواقب گناهان ديگران شوند و محكوم به فنا گردند ؟ اينجاست كه مى‏فرمايد هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد ( و لا تزر وازرة وزر اخرى ) .


وزر به معنى سنگين است و از وزر ( بر وزن نظر ) گرفته شده كه به معنى پناهگاه كوههاست ، و گاه به معنى مسئوليت نيز آمده است ، چنانكه وزير را از اين نظر وزير مى‏گويند كه بار مسئوليت سنگينى بر دوش مى‏كشد ، موازره نيز به معنى معاونت است چرا كه هر كسى به هنگام معاونت قسمتى از بار ديگرى را بر دوش مى‏كشد .


اين جمله كه يكى از پايه‏هاى اساسى در اعتقادات اسلامى است در حقيقت از يكسو ارتباط به عدل خداوند دارد كه هر كس را در گرو كار خود مى‏شمرد،


تفسير نمونه ج : 18ص :225


به سعى‏ها و تلاشهاى او پاداش مى‏دهد و به گناهان او كيفر.


و از سوى ديگر به شدت مجازات روز رستاخيز اشاره دارد كه احدى حاضر نمى‏شود بار گناه ديگرى را بر دوش گيرد هر چند فوق العاده به او علاقه داشته باشد.


توجه به اين معنى تاثير زيادى در خودسازى انسانها دارد كه هر كس مراقب خويش باشد ، هرگز به بهانه اينكه اطرافيان او يا جامعه او فاسد است تن به فساد ندهد ، و آلودگى محيط را مجوزى بر آلودگى خويش نشمرد چرا كه هر كس بار گناه خود را بر دوش مى‏كشد .


و از سوى ديگر اين درك و ديد را به انسانها مى‏دهد كه حساب خداوند با جامعه‏ها حساب مجموع و يكپارچه نيست ، بلكه هر كسى مستقلا مورد محاسبه قرار مى‏گيرد ، يعنى اگر هم در رابطه با پاكسازى خويشتن و هم مبارزه با فساد انجام وظيفه كرده باشد هيچ ترس و وحشتى بر او نيست هر چند تمام جهانيان غير از او آلوده كفرو شرك و ظلم و گناه باشد.


اصولا هيچ برنامه تربيتى بدون توجه دادن به اين اصل اساسى مؤثر نخواهد افتاد ( دقت كنيد).


در جمله دوم همين مساله را به صورت ديگرى مطرح مى‏كند ، مى‏گويد : اگر فرد سنگين بارى ديگرى را دعوت به حمل گناهانش كند پاسخ منفى به دعوت او مى‏دهد و چيزى از گناه و مسئوليت او را حمل نخواهد كرد ، هر چند از نزديكان و بستگان او باشد ( و ان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شى‏ء و لو كان ذا قربى).



تفسير نمونه ج : 18ص :226


در حديثى آمده است كه در قيامت مادر و فرزندى را مى‏آورند كه هر دوبار سنگينى از گناه بر دوش دارند ، مادر از فرزند تقاضا مى‏كند در عوض آنهمه زحمات كه در دنيا براى تو كشيدم مقدارى از بار مسئوليت گناه مرا را بر دوش گير ، فرزند به مادر مى‏گويد از من دور شو كه من از تو گرفتارترم!.


در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه آيا اين آيه با آنچه در روايات فراوان در باره سنت حسنه و سيئة وارد شده منافات ندارد ؟ چرا كه اين روايات مى‏گويد : هر كس سنت نيكوئى بگذارد اجر تمام كسانى كه به آن عمل كنند براى او نوشته خواهد شد بى‏آنكه از پاداش آنها كاسته شود ، و كسى كه سنت بدى بگذارد وزر كسانى كه به آن عمل كنند بر او خواهد بود بى آنكه از گناه آنها كاسته شود .


ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود و آن اينكه در صورتى گناه كسى را بر ديگرى نمى‏نويسند كه هيچ دخالتى در آن نداشته باشد ، اما اگر از طريق ايجاد سنت ، يا معاونت و كمك ، يا تشويق و ترغيب ، سهمى در ايجاد آن عمل داشته باشد ، مسلما عمل او محسوب مى‏شود ، و در آن شريك و سهيم است.


بالاخره در سومين جمله پرده از اين حقيقت بر مى‏دارد كه انذارهاى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تنها در دلهاى آماده اثر مى‏گذارد مى‏فرمايد : تو فقط كسانى را انذار مى‏كنى كه از پروردگار خود در غيب و پنهانى مى‏ترسند و نماز را بر پا مى‏دارند


تفسير نمونه ج : 18ص :227


(انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلاة).


تا در دلى خوف خدا نباشد ، و در نهان و آشكار احساس مراقبت يك نيروى معنوى بر خود نكند ، و با انجام نماز كه قلب را زنده مى‏كند و به ياد خدا مى‏دارد به اين احساس درونى مدد نرساند ، انذارهاى انبياء و اولياء بى‏اثر خواهد بود.


در آغاز كار كه انسان هيچ عقيده‏اى را انتخاب نكرده و ايمان نياورده اگر روح حقجوئى و حق‏طلبى نداشته باشد و احساس مسئوليت در برابر شناخت واقعيتها نكند ، گوش به دعوت انبياء فرا نخواهد داد ، و در آيات پروردگار در جهان هستى نمى‏انديشد ! در جمله چهارم باز به اين حقيقت بر مى‏گردد كه خدا از همگان بى‏نياز است و مى‏افزايد : هر كس پاكى و تقوى پيشه كند نتيجه اين پاكى به خود او باز مى‏گردد ( و من تزكى فانما يتزكى لنفسه ) .


و سرانجام در پنجمين و آخرين جمله هشدار مى‏دهد كه اگر نيكان و بدان به نتائج اعمال خود در اين جهان نرسند مهم نيست چرا كه بازگشت همگى به سوى خدا است و سرانجام حساب همه را خواهد رسيد ! ( و الى الله المصير).



تفسير نمونه ج : 18ص :228


وَ مَا يَستَوِى الأَعْمَى وَ الْبَصِيرُ(19) وَ لا الظلُمَت وَ لا النُّورُ(20) وَ لا الظلُّ وَ لا الحَْرُورُ(21) وَ مَا يَستَوِى الأَحْيَاءُ وَ لا الأَمْوَتإِنَّ اللَّهَ يُسمِعُ مَن يَشاءُوَ مَا أَنت بِمُسمِعٍ مَّن فى الْقُبُورِ(22) إِنْ أَنت إِلا نَذِيرٌ(23)


ترجمه:


19 -نابينا و بينا هرگز مساوى نيستند.


20 -و نه ظلمتها و روشنائى!


21 -و نه سايه ( آرامبخش ) و باد داغ و سوزان!


22 -و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند ، خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد مى‏رساند و تو نمى‏توانى سخن خود را به گوش آنها كه در قبرها خفته‏اند برسانى !


23 -تو فقط انذار كننده‏اى ( و اگر ايمان نياورند نگران نباش وظيفه‏ات را انجام ده).


تفسير : نور و ظلمت يكسان نيست!


به تناسب بحثهائى كه پيرامون ايمان و كفر در آيات گذشته بود ، در آيات


تفسير نمونه ج : 18ص :229


مورد بحث چهار مثال جالب براى مؤمن و كافر ذكر مى‏كند كه آثار ايمان و كفر به روشنترين وجه در آن مجسم شده است : در نخستين مثال كافر و مؤمن را به نابينا و بينا تشبيه كرده مى‏گويد : هرگز اعمى و بينا مساوى نيستند ( وما يستوى الاعمى و البصير).


ايمان نور است و روشنى بخش ، و به انسان در جهان بينى ، و اعتقاد ، و عمل ، و تمام زندگى روشنائى و آگاهى مى‏دهد ، اما كفر ظلمت است و تاريكى ، و در آن نه بينش صحيحى از كل عالم هستى است ، و نه از اعتقاد درست و عمل صالح خبرى.


قرآن مجيد در آيه 257 سوره بقره در همين زمينه حق مطلب را ادا كرده مى‏گويد : الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون : خداوند ولى و راهنما و سرپرست مؤمنان است ، آنها را از تاريكيها به روشنائى ، هدايت مى‏كند ، اما ولى و سرپرست كافران طاغوت است كه آنها را از روشنائى به ظلمتها مى‏كشاند ، آنها اصحاب دوزخند ، و جاودانه در آن مى‏مانند ! و از آنجا كه چشم بينا به تنهائى كافى نيست بايد روشنائى و نورى نيز باشد ، تا انسان با كمك اين دو عامل موجودات را مشاهده كند ، در آيه بعد مى‏افزايد : و نه تاريكها با نور برابرند ( و لا الظلمات و لا النور ) .


چرا كه تاريكى منشاء گمراهى است ، تاريكى عامل سكون و ركود است ، تاريكى عامل انواع خطرات مى‏باشد ، اما نور و روشنائى منشاء حيات وزندگى و حركت و جنبش و رشد و نمو و تكامل است كه اگر نور از ميان برود تمام انرژيها در جهان خاموش مى‏شوند ، و مرگ سراسر عالم ماده را فرا مى‏گيرد ، و چنين است نور ايمان در جهان معنى كه عامل رشد و تكامل و سبب حيات و حركت مى‏باشد.



تفسير نمونه ج : 18ص :230


سپس مى‏افزايد : هرگز سايه ( آرام بخش ) با باد داغ و سوزان يكسان نيستند ( و لا الظل و لا الحرور).


مؤمن در سايه ايمانش در آرامش و أمن و امان به سر مى‏برد ، اما كافر به خاطر كفرش در ناراحتى و رنج مى‏سوزد.


راغب در مفردات مى‏گويد : حرور ( بر وزن قبول ) به معنى باد داغ و سوزان است ( بادى مرگبار و خشك كننده ) .


بعضى آن را به معنى باد سموم دانسته‏اند و بعضى به معنى شدت حرارت آفتاب.


زمخشرى در كشاف مى‏گويد سموم به بادهاى موذى و كشنده‏اى مى‏گويند كه در روز مى‏وزد ، اما حرور به همين بادها گفته مى‏شود اعم از اينكه در روز باشد يا در شب ، به هر حال چنين بادى كجا و سايه خنك و نشاط آفرين كه روح و جسم انسان را نوازش مى‏دهد كجا ؟ و سرانجام در آخرين تشبيه مى‏گويد : و هرگز زندگان و مردگان يكسان نيستند ! ( و ما يستوى الاحياء و لا الاموات).


مؤمنان زندگانند، و داراى تلاش و كوشش و حركت و جنبش ، رشد و نمو دارند ، شاخه و برگ و گل و ميوه دارند ، اما كافر همچون چوب خشكيده‏اى است كه نه طراوتى ، نه برگى ، نه گلى و نه سايه دارد و جز براى سوزاندن مفيد نيست.


در آيه 122 سوره انعام مى‏خوانيم أ و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها : آيا كسى كه مرده بود و ما او را زنده كرديم ، و نورى براى او قرار داديم كه در ميان مردم با آن راه برود ، همچون كسى است كه تا ابد در ظلمات غوطه‏ور


تفسير نمونه ج : 18ص :231


است ، و هرگز از آن خارج نمى‏شود ؟ ! و در پايان آيه مى‏افزايد : خداوند هر كس را بخواهد شنوا مى‏سازد تا دعوت حق را به گوش جان بشنود ، و به نداى مناديان توحيد لبيك گويد ( ان الله يسمع من يشاء ) .


و تو هرگز نمى‏توانى سخن خود را به گوش مردگانى كه در قبرها خفته‏اند برسانى ! ( و ما انت بمسمع من فى القبور).


فرياد تو هر قدر رسا ، و سخنانت هر اندازه دلنشين ، و بيانت هر مقدار گويا باشد ، مردگان از آن چيزى درك نمى‏كنند ، و كسانى كه بر اثر اصرار در گناه و غوطه‏ور شدن در تعصب و عناد و ظلم و فساد روح انسانى خود را از دست داده‏اند مسلما آمادگى براى پذيرش دعوت تو ندارند .


بنا بر اين از عدم ايمان آنها نگران نباش ، و بيتابى مكن ، وظيفه تو ابلاغ و انذار است تو تنها بيم دهنده‏اى ( ان انت الا نذير).


نكته‏ها:


1 -آثار ايمان و كفر


مى‏دانيم قرآن براى مرزهاى جغرافيائى و نژادى و طبقاتى و مانند آن كه انسانها را از يكديگر جدا مى‏كند اهميتى قائل نيست ، تنها مرز را مرز ايمان و كفر شمرده است ، و به اين ترتيب تمام جامعه انسانى را به دو گروه مؤمن و كافر تقسيم مى‏كند.


قرآن در معرفى ايمان در موارد متعددى آن را تشبيه به نور كرده است ، و كفر را به ظلمت و تاريكى و اين تشبيه زنده‏ترين معرف براى


تفسير نمونه ج : 18ص :232


برداشتى است كه قرآن از كفر و ايمان دارد.


ايمان يك نوع درك و ديد باطنى است ، يك نوع علم و آگاهى توأم با عقيده قلبى و جنبش و حركت است ، يك نوع باور كه در اعماق جان انسان نفوذ مى‏كند و سرچشمه فعاليتهاى سازنده مى‏شود.


اما كفر ، جهل است و ناآگاهى و ناباورى كه نتيجه آن عدم تحريك و فقدان احساس مسئوليت و حركتهاى شيطانى و مخرب است.


اين را نيز مى‏دانيم كه نور در جهان ماده مبداء هرگونه حيات و حركت و نمو و رشد در انسان و حيوان و گياه است ، و به عكس ظلمت و تاريكى عامل خاموشى و خواب ، و در صورت ادامه موجب مرگ و نابودى حيات است .


بنا بر اين جاى تعجب نيست كه در آيات فوق يكجا ايمان و كفر به نور و ظلمت و جاى ديگر به حيات و مرگ يكجا به سايه آرام بخش و باد سموم و جاى ديگر مؤمن و كافر به بينا و نابينا تشبيه گرديده است.


و همه گفتنى‏ها در ضمن اين چهار تشبيه بيان شده.


راه دور نرويم هنگامى كه با يك فرد مؤمن نشست و برخاست مى‏كنيم اثر اين نور را در تمام وجودش احساس مى‏نمائيم ، افكارش روشنى بخش است ، سخنانش درخشنده است ، اعمال و اخلاقش ما را به حقيقت زندگى و حيات واقعى آشنا مى‏سازد .


اما كافر از تمام وجودش ظلمت مى‏بارد ، جز به منافع مادى و زودگذر خويش نمى‏انديشد ، فضا و افق فكرش از محدوده زندگى شخصيش فراتر نمى‏رود ، در لابلاى شهوات غوطه‏ور است ، و همنشينى او قلب و روح انسان را


تفسير نمونه ج : 18ص :233


در امواج ظلمات فرو مى‏برد كه : همدمى مرده دهد مردگى صحبت افسرده دل افسردگى ! و به اين ترتيب آنچه را كه قرآن در اين آيات بيان كرده به طور محسوس و ملموس قابل درك است.


2 -آيا مردگان حقيقتى را درك نمى كنند ؟


با توجه به آنچه در آيات فوق آمده دو سؤال مطرح مى‏شود : نخست اينكه : چگونه قرآن مى‏گويد : تو نمى‏توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى ؟ با اينكه در حديث معروفى آمده است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در روز جنگ بدر دستور داد اجساد كفار را بعد از پايان جنگ در چاهى بيفكنند ، سپس آنها را صدا زد و فرمود : هل وجدتم ما وعد الله و رسوله حقا ؟ فانى وجدت ما وعدنى الله حقا ! : آيا شما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده بود به حق يافتيد ؟ من كه آنچه را خداوند به من وعده داده بود به حق يافتم .


در اينجا عمر اعتراض كردو گفت اى رسول خدا ! چگونه با اجسادى سخن مى‏گوئى كه روح در آن نيست ؟ ! پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : ما انتم باسمع لما اقول منهم ، غير انهم لا يستطيعون ان يردوا شيئا ! : شما سخنان مرا از آنها بهتر نمى‏شنويد ، چيزى كه هست آنها توانائى پاسخگوئى را ندارند.


و يا اينكه يكى از آداب ميت اينست كه عقائد حق به او تلقين داده شود ، اين با آيات مورد بحث چگونه سازگار است ؟ پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى‏شود و آن اينكه آيات مورد


تفسير نمونه ج : 18ص :234


بحث سخن از عدم درك مردگان به طور عادى و طبيعى مى‏گويد ، اما روايت جنگ بدر يا تلقين ميت مربوط به شرائط فوق العاده است كه خداوند سخنان پيامبرش را به طور فوق العاده به گوش آن مردگان مى‏رساند .


به تعبير ديگر ارتباط انسان در جهان برزخ با عالم دنيا قطع مى‏شود جز در مواردى كه خداوند فرمان مى‏دهد اين ارتباط برقرار گردد ، به همين دليل در شرايط عادى ما نمى‏توانيم ارتباط با مردگان پيدا كنيم.


سؤال ديگر اينكه : اگر صداى ما به گوش مردگان نمى‏رسد سلام بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامان (عليهم‏السلام‏) و توسل به آنها و زيارت قبورشان و تقاضاى شفاعت از آنان در پيشگاه خدا چه مفهومى دارد ؟ جمعى از وهابيها كه عموما به جمود فكرى معروفند نيز با تكيه بر همين پندار از ظواهر ابتدائى بى آنكه آيات ديگر قرآن را بررسى كنند ، و براى احاديث بسيارى كه از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده وقعى بنهند ، مساله توسل را نفى كرده ، و به گمان خود خط بطلان بر آن كشيده‏اند .


پاسخ اين سؤال نيز از آنچه در پاسخ سؤال اول گفتيم روشن مى‏شود ، زيرا حساب پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مردان خدا از ديگران جدا است ، آنها همانند شهداء ( بلكه در صف مقدم بر آنان)قرار دارند و زندگان جاويدند ، و به مصداق احياء عند ربهم يرزقون از روزيهاى پروردگار بهره مى‏گيرند و به فرمان خداوند ارتباط خود را با اين جهان حفظ مى‏كنند ، همانگونه كه در اين جهان مى‏توانند با مردگان - همچون كشتگان بدر - ارتباط برقرار سازند.


روى همين جهت در روايات فراوانى كه در كتب اهل سنت و شيعه آمده است مى‏خوانيم : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امامان (عليهم‏السلام‏) سخن كسانى را كه از دور و نزديك بر آنها سلام مى‏فرستند ، مى‏شنوند ، و به آنها پاسخ مى‏گويد ، و حتى اعمال امت


تفسير نمونه ج : 18ص :235


را بر آنها عرضه مى‏دارند.


قابل توجه اينكه ما ماموريم كه در تشهد نماز سلام بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بفرستيم و اين اعتقاد همه مسلمين اعم از شيعه و اهل سنت است ، چگونه ممكن است او را مخاطب سازيم به چيزى كه هرگز آن را نمى‏شنود ؟ ! در روايات متعددى در صحيح مسلم از ابو سعيد خدرى و ابو هريره از شخص پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود : لقنوا موتاكم لا اله الا الله : مردگان خود را تلقين لا اله الا الله كنيد.


در نهج البلاغه نيز به مساله بر قرار ساختن ارتباط با ارواح مردگان اشاره شده است كه على (عليه‏السلام‏) با ارواح مؤمنانى كه در قبرستان پشت كوفه بودند سخن گفت ( 3 ) .


3 -تنوع تعبيرات بخشى از فصاحت است


در تشبيهات چهارگانه‏اى كه در آيات فوق آمده تعبيرات كاملا متفاوتى ديده مى‏شود ، مثلا اعمى و بصير و ظل و حرور به صورت مفرد آمده ، در حالى كه احياء و اموات هر دو به صورت جمع است و ظلمات و نور يكى مفرد و ديگرى به صورت جمع آمده.


از سوى ديگر در تشبيه اول و دوم آنچه جنبه منفى دارد مقدم داشته شده ( اعمى و ظلمات ) در حالى كه در تشبيه سوم و چهارم آنچه جنبه مثبت دارد تقدم يافته ( ظل و احياء ) .



تفسير نمونه ج : 18ص :236


از سوى سوم در تشبيه اول حرف نفى تكرار نشده ، در حالى كه در تشبيهات سه گانه ديگر تكرار شده است.


از سوى چهارم جمله ما يستوى تنها در تشبيه اول و آخر آمده ، و در بقيه اثرى از آن نيست.


بعضى از مفسران نكاتى براى اين تفاوتها ذكر كرده‏اند كه بعضى قابل ملاحظه است و بعضى قابل ايراد.


از جمله نكاتى كه قابل ملاحظه است اين است كه جمع بودن ظلمات و مفرد بودن نور به خاطر آنست كه ظلمت يعنى كفر شعب فراوانى دارد ، اما حقيقت ايمان و توحيد يكى بيش نيست ، ايمان همچون خط مستقيم است كه در ميان دو نقطه جز يك خط مستقيم وجود ندارد ، اما ظلمت كفر همچون خطوط انحرافى است كه در ميان دو نقطه هزاران هزار خط انحرافى موجود است .


و نيز تقديم جنبه‏هاى منفى در دو مثال اول اشاره به آغاز اسلام است كه مردم از نابينائى جاهليت و ظلمات شرك به روشنائى و بينائى اسلام هدايت يافتند ، و اما دو مثال ديگر اشاره به مراحل ديگر است كه اسلام ريشه‏هاى خود را در سرزمين دلها محكم كرده بود ، و جنبه‏هاى اثباتى خود را در جامعه گسترده ساخت.


اما از اينها كه بگذريم اصولا تنوع در بيان ، روح و طراوت خاصى به سخن مى‏دهد ، و آن را دلنشين و زيبا و جالب مى‏سازد ، در حالى كه تكرار يكنواخت - جز در موارد استثنائى - لطافت سخن را مى‏گيرد ، به همين دليل هميشه فصيحان و بليغان سعى دارند تعبيرات گفتار خود را متنوع و دلنشين سازند ، و مى‏دانيم قرآن در اعلى درجه فصاحت و بلاغت است .


بنا بر اين اگر نكته ديگرى جز رعايت فصاحت در كار نبود همين معنى كافى بود ، هر چند ممكن است آيندگان به اسرار ديگرى جز آنچه گفتيم در اين تعبيرات دست يابند كه امروز از ما پوشيده است.



تفسير نمونه ج : 18ص :237


إِنَّا أَرْسلْنَك بِالحَْقّ‏ِ بَشِيراً وَ نَذِيراًوَ إِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلا خَلا فِيهَا نَذِيرٌ(24) وَ إِن يُكَذِّبُوك فَقَدْ كَذَّب الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ جَاءَتهُمْ رُسلُهُم بِالْبَيِّنَتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتَبِ الْمُنِيرِ(25) ثُمَّ أَخَذْت الَّذِينَ كَفَرُوافَكَيْف كانَ نَكِيرِ(26)


ترجمه:


24 -ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم ، و هر امتى در گذشته انذار كننده‏اى داشته است.


25 -هر گاه تو را تكذيب كنند ( عجب نيست ) كسانى كه پيش از آنها بودند ( نيز پيامبران خود را ) تكذيب كردند ، آنها با دلائل روشن و كتابهاى پند و موعظه و كتب آسمانى روشنگر ( مشتمل بر معارف و احكام ) به سراغ آنها آمدند ( اما كوردلان ايمان نياوردند ) .


26 -سپس من كافران را ( بعد از اتمام حجت ) گرفتم ( و سخت مجازات كردم ) مجازات من نسبت به آنها چگونه بود ؟!


تفسير نمونه ج : 18ص :238


تفسير : اگر كور دلان ايمان نياورند عجب نيست


در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه افرادى هستند همچون مردگان و نابينايان كه سخنان انبياء در دل آنان كمترين اثرى ندارد ، به دنبال آن در آيات مورد بحث براى اينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در اين زمينه دلدارى دهد تا زياد غمگين و ناراحت نگردد ، نخست مى‏فرمايد ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم ، و هيچ امتى در گذشته نبود مگر اينكه انذار كننده‏اى داشت ( انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا و ان من امة الا خلا فيها نذير ) .


همين قدر كه در انجام وظيفه بشارت و انذار كوتاهى نكنى براى تو كافى است ، تو نداى خود را به گوش آنان برسان ، به پاداشهاى الهى بشارت ده ، و از كيفرهاى پروردگار آنها را بترسان ، خواه پذيرا شوند يا بر سر عناد و لجاج بايستند.


قابل توجه اينكه در آخرين آيه بحث گذشته فرمود : ان انت الا نذير ، ولى در نخستين آيه مورد بحث مى‏گويد : ما تو را بشير و نذير به حق فرستاديم اشاره به اينكه اگر تو انذار كننده‏اى از سوى خودت اين كار را نمى‏كنى ، اين ماموريتى است كه ما بر عهده‏ات گذارده‏ايم .


و اگر در آيه گذشته تنها روى انذار تكيه شده بود به خاطر آن بود كه سخن از جاهلان لجوجى در ميان بود كه همچون مردگان قبرستان پذيراى هيچ سخنى نبودند ، اما در اينجا وظيفه انبياء را به طور كلى بيان مى‏كند كه داراى هر دو جنبه بشارت و انذار است ، منتها در پايان اين آيه مجددا روى نذير تكيه مى‏كند چرا كه بخش اصلى دعوت انبيادر برابر مشركان و ظالمان از طريق انذار بوده است.


خلا از ماده خلاء در اصل به معنى مكانى است كه ساترى در آن نباشد اين واژه هم در مورد زمان به كار مى‏رود ، و هم مكان ، و از آنجا كه زمان


تفسير نمونه ج : 18ص :239


در گذر است به ازمنه گذشته ازمنه خاليه گفته مى‏شود ، زيرا اكنون اثرى از آنها نيست ، و دنيا از آن خالى شده است.


بنا بر اين جمله و ان من امة الا خلا فيها نذير به اين معنى است كه هر امتى از امتهاى پيشين انذار كننده‏اى در گذشته داشته است.


اين نكته نيز قابل توجه است كه بر طبق آيه فوق تمام امتها داراى انذار كننده الهى يعنى پيامبر بوده‏اند ، هر چند بعضى آن را به معنى وسيعترى گرفته‏اند كه شامل علما و دانشمندانى كه مردم را انذار مى‏كنند نيز مى‏شود ، ولى اين معنى بر خلاف ظاهر آيه است .


اما به هر حال معنى اين سخن آن نيست كه در هر شهر و ديار پيامبرى مبعوث شود ، بلكه همين اندازه كه دعوت پيامبران و سخنان آنها به گوش جمعيتها برسد كافى است ، چرا كه قرآن مى‏گويد خلا فيها نذير ( در آنها انذار كننده‏اى بود ، و نمى‏گويد منها يعنى از ميان خود آنها).


بنا بر اين آنچه در آيه فوق مى‏خوانيم منافاتى با آيه 44 سوره سبا ندارد كه مى‏گويد : و ما ارسلنا اليهم قبلك من نذير : ما قبل از تو هيچ انذاركننده‏اى به سوى مشركان مكه نفرستاده بوديم در اينجا منظور انذاركننده از ميان خود آنها است ، در حالى كه در آيه قبل منظور وصول دعوت پيامبران به آنها است .


در آيه بعد مى‏افزايد اگر تو را تكذيب كنند عجب نيست و غمگين مباش زيرا كسانى كه قبل از آنها بودند نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند ، در حالى كه فرستادگان آنها با معجزات و دلائل روشن ، و كتابهاى محتوى پند و اندرز ، و كتابهاى آسمانى مشتمل بر احكام و قوانين روشنى بخش ، به سراغشانآمدند ( و ان يكذبوك فقد كذب الذين من قبلهم جائتهم رسلهم بالبينات و بالزبر و بالكتاب المنير).



تفسير نمونه ج : 18ص :240


تنها تو نيستى كه با داشتن معجزات و كتاب آسمانى مورد تكذيب اين قوم جاهل قرار گرفته‏اى ، پيامبران پيشين نيز با اين مشكل دست به گريبان بودند بنا بر اين غمگين مباش و محكم در مسير خود گام بردار ، و بدان آنها كه بايد بپذيرند مى‏پذيرند.


در اينكه فرق ميان بينات و زبر و كتاب منير چيست ؟ مفسران نظرات مختلفى اظهار داشته‏اند كه از همه روشن‏تر دو تفسير زير است:


1 -بينات به معنى دلائلروشن و معجزاتى است كه حقانيت پيامبر را به ثبوت مى‏رساند ، اما زبر جمع زبور به معنى كتابهائى است كه خط آنها با استحكام نوشته شده ( همچون نوشته بر سنگ و مانند آن ) كه در اينجا كنايه از استحكام مطالب آن است.


و به هر حال اشاره به كتابهائى است كه قبل از موسى (عليه‏السلام‏) نازل شده ، در حالى كه كتاب منير اشاره به كتاب موسى و كتب آسمانى ديگرى است كه بعد از آن نازل گرديده ( زيرا در قرآن مجيد در سوره مائده آيه 44 و 46 از تورات و انجيل به عنوان هدايت و نور ياد شده ، و در آيه 15 همان سوره تعبير به نور در مورد قرآن مجيد نيز آمده است .


2 -منظور از زبر آن قسمت از كتب انبيا است كه تنها محتوى پند و اندرز و نصيحت و مناجات بوده ( مانند زبور داود ) و اما كتاب منير آن دسته از كتابهاى آسمانى است كه داراى احكام و قوانين و دستورات مختلف اجتماعى و فردى است مانند تورات و انجيل و قرآن و اين تفسير مناسبتر به نظر مى‏رسد.


در آخرين آيه مورد بحث به كيفر دردناك اين گروه اشاره كرده مى‏فرمايد:


تفسير نمونه ج : 18ص :241


چنان نبود كه آنها از كيفر الهى مصون بمانند ، و دائما به تكذيبهاى خود ادامه دهند ، سپس ، كافران را گرفتم وسخت و مجازات كردم ( ثم اخذت الذين كفروا).


جمعى را گرفتار طوفان ساختيم ، گروهى را گرفتار تندباد ويرانگر ، و جمعى را به وسيله صيحه آسمانى و صاعقه و زلزله در هم كوبيديم ! سپس در پايان براى تاكيد و بيان عظمت و شدت مجازات آنها مى‏گويد : مجازات من نسبت به آنها چگونه بود ؟ ! ( فكيف كان نكير).


اين درست به آن مى‏ماند كه شخصى عمل مهمى را انجام مى‏دهد و بعد از حاضران سؤال مى‏كند كار من چگونه بود ؟ به هر حال اين آيات از يكسو به تمام رهروان راه الله و مخصوصا رهبران و پيشوايان راستين هر امتى در هر عصر و زمان دلدارى و دلگرمى مى‏دهد كه از نغمه‏هاى مخالف دلسرد و مايوس نشوند ، و بدانند دعوتهاى الهى هميشه با مخالفتهاى شديد از سوى متعصبان لجوج و سودجويان ستمگر مواجه بوده ، و در عين حال طالبان دلسوز و عاشقان پاكبازى نيز بوده‏اند كه در كنار داعيان راه حق جانفشانى مى‏كردند .


و از سوى ديگر تهديدى است براى اين مخالفان لجوج كه بدانند براى هميشه نمى‏توانند به اعمال ننگين و مخرب خود ادامه دهند ، دير يا زود كيفرهاى الهى دامانشان را خواهد گرفت.



تفسير نمونه ج : 18ص :242


أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَتٍ مخْتَلِفاً أَلْوَنهَاوَ مِنَ الْجِبَالِ جُدَدُ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مخْتَلِفٌ أَلْوَنهَا وَ غَرَابِيب سودٌ(27) وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَاب وَ الأَنْعَمِ مخْتَلِفٌ أَلْوَنُهُ كَذَلِكإِنَّمَا يخْشى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُاإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ(28)


ترجمه:


27 -آيا نديدى خداوند از آسمان آبى فرو فرستاد كه به وسيله آن ميوه‏هائى ( از زمين ) خارج ساختيم با الوان گوناگون و از كوهها نيز ( به لطف پروردگار ) جاده‏هائى آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ با الوان مختلف ، و ( گاه ) به رنگ كاملا سياه !


28 -و از انسانها و جنبندگان و چهار پايان انواعى با الوان مختلف ، ( آرى ) حقيقت چنين است ، از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مى‏ترسند ، خداوند عزيز و غفور است.



تفسير نمونه ج : 18ص :243


تفسير : اينهمه نقش عجب بر در و ديوار وجود!


بار ديگر در اين آيات به مساله توحيد باز مى‏گردد ، و صفحه تازه‏اى از كتاب تكوين را در برابر ديدگان انسانها مى‏گشايد ، تا پاسخى دندان‏شكن به مشركان لجوج و منكران سرسخت توحيد باشد.


در اين صفحه زيبا از اين كتاب بزرگ آفرينش تنوع موجودات بيجان ، و چهره‏هاى مختلف و زيباى حيات در جهان نبات و حيوان و انسان ، مورد توجه قرار گرفته ، كه چگونه خداوند از آب بى‏رنگ صدهزاران رنگ پديد آورده ، و از عناصر معين و محدود موجودات كاملا متنوع كه هر يكى از ديگرى زيباتر است آفريده .


اين نقاش چيره دست با يك قلم و يك مركب ، انواع نقشها را ابداع كرده كه بينندگان را مجذوب و شيفته و مفتون مى‏كند.


نخست مى‏گويد : آيا نديدى خداوند از آسمان آبى نازل كرد و به وسيله آن ميوه‏هائى به وجود آورديم با الوان مختلف ( ا لم تر ان الله انزل من السماء ماء فاخرجنا بهثمرات مختلفا الوانها).


شروع اين جمله با استفهام تقريرى ضمن تحريك حس كنجكاوى انسانها اشاره به اين است كه اين مطلب آنچنان روشن و آشكار است كه هر كس بنگرد مى‏بيند ، آرى مى‏بيند كه از آب و زمين واحد يكى بى‏رنگ و ديگرى تنها داراى يك رنگ اينهمه رنگهاى مختلفى از ميوه‏هاى گوناگون ، گلهاى زيبا ، برگها و شكوفه‏ها ، در چهره‏هاى مختلف به وجود آمده است.


الوان : ممكن است به معنى رنگهاى ظاهرى ميوه‏ها باشد كه حتى در يكنوع ميوه مانند سيب الوان گوناگونى وجود دارد ، تا چه رسد به ميوه‏هاى مختلف ، و ممكن است كنايه از تفاوت در طعم و ساختمان و خواص گوناگون آنها


تفسير نمونه ج : 18ص :244


بوده باشد ، تا آنجا كه حتى در يكنوع ميوه باز اصناف گوناگونى وجود دارد ، چنانكه مثلا در انگور شايد بيش از 50 نوع ، و در خرما حدود 70 نوع وجود دارد ! جالب اينكه در آيه فوق به صورت فعل غائب آمده ، سپس به صورت متكلم در آغاز مى‏گويد : خداوند از آسمان آبى فرستاد سپس اضافه مى‏كند ما به وسيله آن ميوه‏هاى رنگارنگى خارج ساختيم اين طرز تعبير منحصر به اين آيه نيست ، در مواردى ديگر از قرآن مجيد نيز همانند آن ديده مى‏شود ، گوئى بيان جمله نخست درك و معرفت جديدى درباره خدا به مخاطب مى‏دهد ، و با اين درك و شناخت در پيشگاه خدا حاضر مى‏شود ، و در حضور سخن با آنها مى‏گويد .


در دنباله آيه به تنوع طرقى كه در كوهها وجود دارد ، و سبب شناخت جاده‏ها از يكديگر مى‏شود اشاره كرده مى‏گويد : از كوهها نيز جاده‏هائى آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ ، با رنگهائى متفاوت و ( گاه ) به رنگ كاملا سياه ( و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف الوانها و غرابيب سود).


اين تفاوت الوان از يكسو زيبائى خاصى به كوهها مى‏بخشد ، و از سوى ديگر سببى براى پيدا كردن راهها و گم نشدن در جاده‏هاىپرپيچ و خم كوهستانى است ، و در نهايت دليل است بر قدرت خداوند بر همه چيز.


جدد جمع جده ( بر وزن غده ) به معنى جاده و طريق است.


بيض جمع ابيض به معنى سفيد و حمر جمع احمر به معنى سرخ است.


غرابيب جمع غربيب ( بر وزن كبريت ) به معنى سياه پر رنگ


تفسير نمونه ج : 18ص :245


است ، و اينكه عرب به كلاغ غراب مى‏گويد نيز از همين جهت است ، بنا بر اين ذكر كلمه سود كه آن نيز جمع اسود به معنى سياه است پشت سر آن تاكيدى است بر معنى سياهى شديد بعضى از جاده‏هاى كوهستانى.


اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده استكه خود كوهها همانند خطوط و جاده‏هائى است كه بر سطح زمين كشيده شده است كه مخصوصا از فاصله‏هاى دور كاملا محسوس است ، خطوطى است كه بعضى سفيد و بعضى سرخ رنگ و بعضى سياه پر رنگ است ، خطوطى است كه دست تقدير پروردگار بر چهره زمين ترسيم كرده.


به هر حال ساختمان كوهها با رنگهاى كاملا متفاوت از يكسو ، و جاده‏هاى كوهستانى با الوان گوناگون از سوى ديگر ، نشانه ديگرى از عظمت و قدرت و حكمت او است كه هر لحظه به شكلى در مى‏آيد و هر زمان به لباس دگرى خود را مى‏آرايد.


در آيه بعد مساله تنوع الوان را در انسانها و جاندارانديگر مطرح كرده مى‏گويد از انسانها و جنبندگان و چهار پايان نيز افرادى آفريده شده كه رنگهاى متفاوتى دارند ( و من الناس و الدواب و الانعام مختلف الوانه).


آرى انسانها با اينكه همه از يك پدر و مادرند داراى نژادها و رنگهاى كاملا متفاوتند ، بعضى سفيد همچون برف ، بعضى سياه همچون مركب ، حتى در يك


تفسير نمونه ج : 18ص :246


نژاد نيز تفاوت در ميان رنگها بسيار است ، بلكه فرزندان دوقلو هم كه تمام مراحل جنينى را با يكديگر طى كرده ، و از آغاز در آغوش هم بوده‏اند با دقت كه نگاه كنيم از نظر رنگ كاملا يكسان نيستند ، با اينكه از يك پدر و يك مادر و در يك زمان نطفه آنها منعقد شده و از يكنوع غذا تغذيه كرده‏اند .


گذشته از چهره ظاهرى ، رنگهاى باطنى آنها ، و خلق و خوهاى آنها ، و صفحات و ويژگيهاى آنان و استعداد و ذوقهايشان ، كاملا متنوع و مختلف است ، تا مجموعا يك واحد منسجم با تمام نيازمنديها را به وجود آورد.


در جهان جنبندگان هزاران هزار نوع حشره ، پرنده ، خزنده ، حيوانات دريائى ، و حيوانات وحشى بيابانى وجود دارد كه هر كدام با ويژگيها و عجائب خلقتشان نشانه‏اى از قدرت و عظمت و علم آفريدگارند.


هنگامى كه به يك باغ وحشبزرگ قدم مى‏گذاريم با اينكه بيش از جزئى از هزاران جزء از موجودات زنده جهان در آنجا حضور ندارد چنان مات و مبهوت و مسحور و مجذوب مى‏شويم كه بى‏اختيار لب بستايش خداوندگارى كه اينهمه نقش عجب را بر در و ديوار وجود زده است مى‏گشائيم.


پس از بيان اين نشانه‏هاى توحيدى در پايان به صورت يك جمع بندى مى‏گويد : آرى مطلب چنين است ( كذلك).


و از آنجا كه بهره‏گيرى از اين آيات بزرگ آفرينش بيش از همه براى


تفسير نمونه ج : 18ص :247


بندگان خردمند و دانشمند است در دنباله آيه مى‏فرمايد : تنها بندگان عالم و دانشمندند كه از خدا مى‏ترسند ( انما يخشى الله من عباده العلماء ) .


آرى از ميان تمام بندگان ، دانشمندانند كه به مقام عالى خشيت يعنى ترس از مسؤليت توأم با درك عظمت مقام پروردگار نائل مى‏گردند ، اين حالت خشيت مولود سير در آيات آفاقى و انفسى و آگاهى از علم و قدرت پروردگار ، و هدف آفرينش است.


راغب در مفردات مى‏گويد : خشيت به معنى ترسى است آميخته با تعظيم ، و غالبا در مواردى به كار مى‏رود كه از علم و آگاهى به چيزى سرچشمه مى‏گيرد و لذا در قرآن مجيد اين مقام مخصوص عالمان شمرده شده است.


كرارا گفته‏ايم ترس از خدا به معنى ترس از مسئوليتهائى است كه انسان در برابر او دارد ، ترس از اينكه در اداى رسالت و وظيفه خويش كوتاهى كند ، و از اين گذشته اصولا درك عظمت آن هم عظمتى كه نامحدود و بى پايان است براى موجود محدودى همچون انسان خوف آفرين است ( دقت كنيد ) .


از اين جمله ضمنا اين نتيجه به خوبى گرفته مى‏شود كه عالمان واقعى آنها هستند كه در برابر وظائف خود احساس مسئوليت شديد دارند و به تعبير ديگر اهل علمند نه سخن چرا كه علم بى‏عمل دليل بر عدم خشيت است ، و صاحبان آن در آيه فوق در زمره علماء محسوب نيستند.


همين حقيقت در حديثى از امام زين العابدين على بن الحسين (عليهماالسلام‏) آمده است كه فرمود : و ما العلم بالله و العمل الا الفان مؤتلفان فمن عرف الله خافه ، و حثه الخوف على العمل بطاعة الله ، و ان ارباب العلم و اتباعهم ( هم ) الذين عرفوا الله فعملوا له ، و رغبوا اليه ، و قد قال الله : انما يخشى الله من عباده العلماء : علم و عمل دو دوست صميمى‏اند ، كسى كه خدا را بشناسد از او مى‏ترسد ، و همين ترس او را وادار به عمل و اطاعت فرمان خدا مى‏كند ، صاحبان


تفسير نمونه ج : 18ص :248


علم و پيروان آنها كسانى هستند كه خدا را به خوبى شناخته‏اند و براى او عمل مى‏كنند ، و به او عشق مى‏ورزند ، چنانكه خداوند فرموده : انما يخشى الله من عباده العلماء .


و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‏السلام‏) در تفسير همين آيه مى‏خوانيم : يعنى بالعلماء من صدق قوله فعله و من لم يصدق قوله فعله فليس بعالم : منظور از علما كسانى هستند كه اعمال آنها هماهنگ با سخنان آنها باشد كسى كه گفتار و كردارش هماهنگ نباشد عالم نيست ( 2).


و در حديث ديگرى آمده : اعلمكم بالله اخوفكم لله : از همه شما عالمتر كسى است كه ترسش از خدا از همه بيشتر باشد.


كوتاه سخن اينكه عالمان در منطق قرآن كسانى نيستند كه مغزشان صندوقچه آراء و افكار اين و آن ، و انباشته از قوانين و فورمولهاى علمى جهان و زبانشان گوياى اين مسائل ، و محل زندگيشان مدارس و دانشگاهها و كتابخانه‏هاست ، بلكه علما آن گروه از صاحب‏نظران و دانشمندانند كه نور علم و دانش تمام وجودشان را به نور خدا و ايمان و تقوا روشن ساخته ، و نسبت به وظائفشان سخت احساس مسئوليت مى‏كنند و از همه پاى‏بندترند .


در سوره قصص نيز خوانديم كه وقتى كه قارون مغرور و از خود راضى كه مدعى مقام علم نيز بود ، ثروت خود را به نمايش گذاشت جمعيت دنيا پرستان كه سخت تحت تاثير آن زرق و برق قرار گرفته بودند آرزو كردند كه ايكاش آنها نيز داراى چنين بهره‏اى از اموال دنيا بودند ، ولى عالمان بنى اسرائيل بر آنها فرياد زدند واى بر شما پاداش الهى براى كسانى كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند بهتر است ، و اين مقام تنها در اختيار شكيبايان و افراد پر استقامت قرار


تفسير نمونه ج : 18ص :249


مى‏گيرد : و قال الذين اتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن آمن و عمل صالحا و لا يلقاها الا الصابرون ( قصص - 80).


و در پايان آيه به عنوان يك دليل كوتاه بر آنچه گذشت مى‏فرمايد خداوند عزيز و غفور است ( ان الله عزيز غفور ) .


عزت و قدرت بى‏پايانش سرچشمه خوف و خشيت انديشمندان است ، و غفوريتش كه نشانه رحمت بى‏انتهاى او است سبب رجاء و اميد آنان است ، و به اين ترتيب اين دو نام مقدس ، بندگان خدا را در ميان خوف و رجاء نگهميدارد ، و مى‏دانيم حركت مداوم به سوى تكامل بدون اتصاف به اين دو وصف ممكن نيست.



تفسير نمونه ج : 18ص :250


إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتَب اللَّهِ وَ أَقَامُوا الصلَوةَ وَ أَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تجَرَةً لَّن تَبُورَ(29) لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُم مِّن فَضلِهِإِنَّهُ غَفُورٌ شكورٌ(30)


ترجمه:


29 -كسانى كه كتاب الهى را تلاوت مى‏كنند و نماز را بر پا مى‏دارند و از آنچه به آنها روزى داده‏ايم پنهان و آشكار انفاق مى‏كنند ، تجارت ( پر سودى ) را اميد دارند كه نابودى و كساد در آن نيست.


30 -(آنها اين اعمال صالح را انجام مى‏دهند ) تا خداوند اجر و پاداش كامل به آنها دهد و از فضلش بر آنها بيفزايد كه او آمرزنده و شكرگزار است.


تفسير:معامله پر سود با پروردگار!


از آنجا كه در آيات گذشته به مقام خوف و خشيت عالمان اشاره شده بود در آيات مورد بحث به مقام اميد و رجاء آنها اشاره مى‏كند ، چرا كه گفتيم تنها به وسيله اين دو بال است كه انسان مى‏تواند به اوج آسمان سعادت پرواز كند ، و مسير تكامل را طى نمايد ، نخست مى‏فرمايد : كسانى كه كتاب الهى را


تفسير نمونه ج : 18ص :251


تلاوت مى‏كنند ، و نماز را بر پا مى‏دارند ، و از آنچه به آنها روزى داده‏ايم در پنهان و آشكار انفاق مى‏كنند ، آنها اميد تجارتى دارند كه نابودى و فساد و كساد در آن نيست ( ان الذين يتلون كتاب الله و اقاموا الصلاة و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانية يرجون تجارة لن تبور ) .


بديهى است كه تلاوت در اينجا به معنى قرائت سرسرى و خالى از تفكر و انديشه نيست ، خواندنى است كه سرچشمه فكر باشد ، فكرى كه سرچشمه عمل صالح گردد ، عملى كه از يكسو انسان را به خدا پيوند دهد كه مظهر آن نماز است ، و از سوى ديگر به خلق خدا ارتباط دهد كه مظهر آن انفاق است ، انفاق از تمام آنچه خدا به انسان داده ، از علمش ، از مال و ثروت و نفوذش ، از فكر نيرومندش از اخلاق و تجربياتش ، و خلاصه از تمام مواهب خدا دادى.


اين انفاق گاهى مخفيانه صورت مى‏گيرد تا نشانه اخلاص كامل باشد ( سرا).


و گاه آشكارا تا مشوق ديگران گردد و تعظيم شعائر شود ( علانية).


آرى علمى كه چنين اثرى دارد مايه رجاء و اميدوارى است.


با توجه به آنچه در اين آيه و آيه پيشين آمده چنين نتيجه مى‏گيريم كه علماى راستين داراى اين صفاتند : از نظر روحى قلبشان مملو از خشيت و ترس آميخته با عظمت خدا است.


از نظر گفتار زبانشان به تلاوت آيات خدا مشغول است.


از نظر عمل روحى و جسمى نماز مى‏خوانند و او را عبادت مى‏كنند.


از نظر عمل مالى از آنچه دارند در آشكار و پنهان انفاق مى‏نمايند.


و سرانجام از نظر هدف ، افق فكرشان آنچنانبالا است كه دل از دنياى مادى زودگذر بر كنده ، تنها به تجارت پر سود الهى مى‏نگرند كه دست فنا به


تفسير نمونه ج : 18ص :252


دامانش دراز نمى‏شود.


اين نكته نيز قابل توجه است كه تبور از ماده بوار به معنى شدت كسادى است ، و از آنجا كه شدت كسادى باعث فساد مى‏شود بوار به معنى هلاكت آمده ، به اين ترتيب تجارت خالى از بوار تجارتى است كه نه كساد دارد و نه فساد ! در حديث جالبى چنين آمده : مردى خدمت رسول خدا عرض كرد : چرا من مرگ را دوست ندارم ؟ ! فرمود : آيا مال و ثروتى دارى ؟ عرض كرد آرى.


فرمود : آنرا پيش از خودت بفرست ، عرض كرد نمى‏توانم ! فرمود : ان قلب الرجل مع ماله ان قدمه احب ان يلحق به ، و ان اخره احب ان يتاخر معه : قلب انسان همراه اموال او است ، اگر آن را پيش از خود بفرستد ، دوست دارد به آن ملحق شود ، و اگر آن را نگهدارد دوست دارد همراه آن بماند ! .


اين حديث در حقيقت روح آيه فوق را منعكس ساخته ، زيرا مى‏گويد آنها كه نماز را برپا مى‏دارند و انفاق در راه خدا مى‏كنند اميد و علاقه به سراى ديگر دارند ، چرا كه نيكها را قبل از خود فرستاده‏اند و مايلند به آن ملحق شوند.


آخرين آيه مورد بحث هدف اين مؤمنان راستين را چنين بيان مى‏كند : آنها اين اعمال صالح را انجام مى‏دهند تا خداوند اجر و پاداششان را به طور كامل بپردازد ، و از فضلش بر آنها بيفزايد كه او آمرزنده و شكور است ( ليوفيهم


تفسير نمونه ج : 18ص :253


اجورهم و يزيدهم من فضله انه غفور شكور).


اين جمله در حقيقت اشاره به نهايت اخلاص آنهاست كه در اعمال نيك خود جز به پاداش الهى نظر ندارند ، هر چه مى‏خواهند از او مى‏خواهند و براى ريا و تظاهر و تحسين و تمجيد اين و آن گامى بر نمى‏دارند ، چرا كه مهمترين مساله در اعمال صالح همان نيت خالص است.


تعبير به اجور ( جمع اجر ) به معنى مزد در حقيقت لطفى است از سوى پروردگار ، گوئى بندگان را در مقابل اعمال صالح طلبكار خود مى‏داند ، در حالى كه بندگان هر چه دارند از اوست ، حتى قدرت براى انجام اعمال صالح نيز از سوى او اعطا شده .


و از اين تعبير محبت آميزتر جمله و يزيدهم من فضله است كه به آنان نويد مى‏دهد علاوه بر پاداش معمولى كه آن را خود گاهى صدها يا هزاران برابر عمل است از فضل خود بر آنان مى‏افزايد ، و مواهبى كه در هيچ فكرى نمى‏گنجد و هيچكس در اين جهان توانائى تصور آن را ندارد ، از فضل گسترده‏اش به آنها مى‏بخشد.


در حديثى از ابن مسعود آمده كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در تفسير همين آيه فرمود : هو الشفاعة لمن وجبت له النار ممن صنع اليه معروفا فى الدنيا : منظور مقام شفاعت است كه به آنها داده مى‏شود تا در باره كسانى كه در دنيا به آنها خوبى كرده‏اند ولى بر اثر اعمالشان مستحق عذابند شفاعت كنند .


به اين ترتيب آنها نه تنها خود اهل نجاتند كه براى ديگران نيز به فضل


تفسير نمونه ج : 18ص :254


پروردگار مايه نجاتند.


بعضى از مفسران جمله و يزيدهم من فضله را اشاره به مقام شهود دانسته‏اند كه در قيامت براى مؤمنانحاصل مى‏شود كه به جمال و جلال پروردگار مى‏نگرند ، و برترين لذت را از اين تماشا مى‏برند.


ولى ظاهرا جمله مزبور معنى وسيعى دارد كه هم محتواى حديث را شامل مى‏شود ، و هم مواهب ناشناخته ديگر را.


جمله انه غفور شكور نشان مى‏دهد كه نخستين لطف پروردگار در حق آنها همان آمرزش گناهان و لغزشهائى است كه احيانا از آنها سر زده ، چرا كه بيشترين نگرانى انسان نگرانى از اين ناحيه است.


بعد از آنكه از اين نظر آسوده خاطر شدند آنها را مشمول شكر خود قرار مى‏دهد يعنى از اعمالشان تشكر مى‏كند ، و برترين جزا را به آنها مى‏بخشد.


در تفسير مجمع البيان ضرب المثل جالبى در اينجا از عرب نقل شده كه مى‏گويند : اشكر من بروقه : فلانكس از درخت بروقه سپاسگزارتر است و اين اشاره به درخت كوچكى است كه در سرزمين عربستان وجود داشته ، و اعتقاد اعراب اين بوده هنگامى كه ابر بر سر آن سايه مى‏افكند به زودى سبز مى‏شود ، و برگ بيرون مى‏آورد ، بى‏آنكه ابر ببارد ! ، و اين ضرب المثلى است براى نهايت سپاسگزارى كه در برابر كمترين خدمت بزرگترين پاداش را بدهند.


البته خالق چنين درختى از آن هم سپاسگزارتر و بخشنده‏تر است.



تفسير نمونه ج : 18ص :255


نكته : شرايط عجيب اين تجارت


جالب اينكه در بسيارى از آيات قرآن اين جهان به تجارتخانه‏اى تشبيه شده كه تاجران آن انسانها ، و مشترى پروردگار بزرگ و متاع آن عمل صالح ، و بها بهشت و رحمت و رضاى او است.


و اگر درست بينديشيم اين تجارت عجيب با خداوند كريم بى‏نظير است ، چرا كه داراى امتيازاتى است كه در هيچ تجارتى وجود ندارد:


1 -تمام سرمايه را خودش در اختيار فروشنده گذارده سپس در مقام خريدارى بر مى‏آيد!


2 -او خريدار است در حالى كه هيچ نيازى به خريدارى اين اعمال ندارد ، چرا كه خزائن همه چيز نزد او است!


3 -او متاع قليل را به بهاى گزاف مى‏خرد يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير : اى خدائى كه عمل كم را مى‏پذيرى و گناهان بسيار را مى‏بخشى.


4 -حتى متاع بسيار ناچيز را خريدار است فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره.


5 -گاه بها را هفتصد برابر و گاه افزونتر از آن مى‏دهد ( بقره - 261).


6 -علاوه بر پرداخت اين بهاى عظيم ، باز از فضل و رحمتش آنچه در فكر نمى‏گنجد بر آن مى‏افزايد و يزيدهم من فضله ( آيه مورد بحث).


و چه تاسف آور است كه انسان خردمند آزاده چشم از چنين تجارتى بر بندد و به غير آن روى آورد و از آن بدتر كه متاع هستى خود را به هيچ بفروشد !


تفسير نمونه ج : 18ص :256


امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) مى‏فرمايد : و انه ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها الا بها بدانيد كه براى سرمايه هستى شما بهائى غير از بهشت نيست آنرا به غير اين بها نفروشيد.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :